ساز تنهایی

دلم گرفته بود میخاستم شعر بگم. همش شعر به ذهنم میرسید با مضامین غمناک..اخه پاییزه و هوا گرفته و ابریه....

نمیدونم چرا گرفته ولی دل گرفتن که دلیل نمیخاد...

بعدش گفتم این شعر رو بذارم براتون...

وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود

 

با سار ِ پشت پنجره جایم عوض شود

هی کار دست من بدهد چشم های تو

هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود

با بیت های سر زده از سمت ِ ناگهان

حس می کنم که قافیه هایم عوض شود

 

جای تمام گریه ، غزل های ناگــــــزیر

با قاه قاه ِ خنده ی بی غم عوض شود

 

سهراب ِ شعرهای من از دست می رود

 

حتی اگر عقیده ی رستم عوض شود

 

قدری کلافه ام و هوس کرده ام که باز

 

در بیت های بعد ، ردیفم عوض شود

 

حـوّای جا گرفته در این فکر رنج ِ تلخ

 

انگــار هیچ وقـت به آدم نـمی رسد

تن داده ام به این که بسوزم در آتشت

 

حالا بهشت هم به جهنم نمی رسد

 

با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوم !

 

وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود

 

" روزی یخ فروشی یخهایش را حراج کرده بود و رایگان به همه میداد.فریاد میزد مردم بخرید ..ببرید که اصل سرمایه ی من دارد از بین میرود .و من در خسران هستم و زیان میبینم..."

بچه ها عمرمون اصل سرمایه ماست که داره از بین میره و قطره قطره اب میشه هر روز ..راستی داریم ازش درست استفاده می کنیم؟؟

"ان الانسان لفی خسر..همانا انسان در خسران است"

بیراهه رفته بودم، آن شب

دستم را گرفته بود و می کشید

زین بعد همه عمرم را

بیراهه خواهم رفت

"حسین پناهی"


tumblr_kqgmk04zma1qz72oio1_400.jpg

"دله من گرفته زینجا ...هوس سفر نداری؟؟!!"

[ ۱۳۸٩/۱٠/٩ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸٩/۱٠/۳ ] [ ٧:٢۳ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب