ساز تنهایی

      

 

.

 

      

 

 

 

    

 

وای چقدر خوشحالمممممممممممممممممممممممممم

یوهوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

http://sheklake-2020arosak.blogfa.com/http://sheklake-2020arosak.blogfa.com/

    

 

 ولایت عهدی امام زمانمون حضرت مهدی"عج" رو به همه شیعیان تبریک میگم..

 

این روزها نگاهت نگاه عجیبی ست...


توی چشم هایت که نمی شود خیره شد، هیچ! بل حتی سنگینی نگاهت را گاهی فرار باید!


حق داری آقا...


تو همیشه حق داری...


اصلا "تو" یعنی "حق"


 


راستی... از آسمان چه خبر؛ مولا؟


وقت آمدنت هنوز نرسیده است، نه؟


هنوز نوبت ما نشده است، نه؟


 


هنوز بی تو هم نفس می کشیم؟


هنوز بهانه ی تپش قلب هامان، "تو" نشده ای؟


هنوز ناخالصی داریم؟


هنوز آدم نشده ایم؟


هنوز روزمرگی هامان بوی رضای تو نمی دهد؟


هنوز "هل من ناصر"ت را نمی شنویم؟


هنوز ... ؟


عزیز زهرا، تو که به همه ی این ها عادت داری... پس فلسفه ی نگاهت چیست؟

شاید آنقــــــــدر شنیده ای و ندیده ای، که دیگر پاسخ حرف هامان را نه به زبان، که به نگــاه می دهی!


تا بلکه به خود آییم...


بلکه به تقدس نگاهت، لابلای انبوه کوفی‏نوشته‏هامان، عملی هم از ما سر بزند.


. . .


 زهره از سیب سرخ

ttp://zary.parsiblog.com/

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢۳ ] [ ٥:٤٢ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 

به نام خدا

یه پرنده کوچولو توی یه لونه ی کوچیک زندگی میکرد،توی این لونه همش دغدغه وفکرای کوچیک بود.

همه میخواستن این پرنده کوچولو مثه خودشون باشه،اما پرنده کوچولو با اینکه کوچیک بود فکرای بزرگ داشت،میخواست بزرگ باشه وبزرگ پرواز کنه.

توی اون لونه بهش اجازه نمی دادن حتی یه پرش بزرگ داشته باشه،پرنده کوچولوی بیچاره،شبا میرفت بیرون از لونه روی یه شاخه درخت،تک وتنهاگریه میکرد وبا خدای خودش میگفت:خدایا درسته کوچولو ام،ولی میخوام بزرگ زندگی کنم،میخوام بزرگ بمیرم.

ندا اومد از هشتمین ستاره خدا از آسمون،اگه میخوای بزرگ بشی دستتو بده به من بریم به سرزمین گلها با اتفاقات عجیب.

پرنده کوچولو یه نیگابه لونه کوچولوش انداخت واشکش جاری شد،پرنده کوچولوگفت: خدایا بخاطرتو هشونو فراموش میکنم تا بخاطر تو بزرگ بشمو وبخاطرتو بزرگ پرواز کنم.

پرنده کوچولو از لونش اومد بیرون،پرک کشید به آسمون بزرگ وبی انتها،بهش گفتن:خیلی مسیر طولانیه،میتونی دوام بیاری؟

پرنده کوچولو بغض گلوشو گرفت وگفت راضیم به رضای تو،حتی نمیتونم توی عمر کوتاهم به این فکر کنم که کوتاه زندگی میکنم،باشه خدایا همه ایناروبا جونو دل میخرم.

پرنده کوچولو تک وتنها راه افتاد،وای آسمون واسش غریبه،توی آسمون پرنده های بزرگ،عقاب وشاهین وجغد بهش حمله میکنن،بدنش زخمی میشه،خیلی خسته میشه،خیلی زخمی میشه،میرفت روی یه درخت می نشست،بچه کوچولوها سنگش میزدن،پرنده کوچولو بلند میشدوپرواز میکرد،توی آسمون،بارون تگرگ وطوفان واسه این پرنده کوچولو نایی نمیذاشت.

تموم امیدش این بود که توی راه یه امامزاده پیدا کنه وبره روی گلدسته هاش بشینه،آخه همیشه وقتی توی لونه کوچولوی قبلیش دلش میگرفت،میرفت روی گلدسته های ستاره هشتم می نشست.

پرنده کوچولو سالهاو سالهاتوی آسمون پرواز کرد،خدا بهش گفته بود اون سرزمین پراز گلهای رنگاورنگه،همه اونجا عین تو هستن،همه اونجا عاشقن وبزرگن.

پرنده کوچولو همش توی پروازش گریه میکنه،پراش سفید شدن وبعضی هاشون ریختن،توی راه خدا بهش تک وتوک گلها رو نشون میده تا واسش امید باشه که به سرزمین گلها میرسه.

پرنده کوچولو خیلی زخمی شده،دیگه نمیتونه پرواز کنه،میخواد بیاد روی زمین،پرنده کوچولو اصلا واسش مهم نیست که زخمی شده،بیشتر که اونو از پا در آورده دل شکستشه.

یه آن میبینه اون پایین شهدا صداش میزنن،یه شهیدی خیلی صداش میزنه،اسمش شهید سید احمد پلارکه.

پرنده کوچولو گیج میشه ودیگه جایی رو نمیبینه وسقوط میکنه،یه آن چشاشو باز میکنه میبینه روی قبر سید احمد پلارک افتاده،دیگه جونی نداره،پراش خونی شدن،خیلی این کوچولو ضعیفو نحیف شده،سرشو گذاشته روی قبر سید احمدو میگه سید احمد کمکم میکنی؟منو به سرزمین گلها میبری؟

......................

دلنوشته غریبه منتظر

یا صاحب الزمان ادرکنی

یا صا حب الزمان اغثنی

وبلاگ ۵شهید گمنام..سفیر گمگشته

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٠ ] [ ۳:٤٤ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
سیر تکاملی تنهایی من از یه روز ابری تا غروب زیر سایه مولام...
اردیبهشت ١٣٨٨ سفر به مشهد همراه با بسیج دانشگاه..
مدتی بود دلم میخاست این قالب رو بذارم ولی پرشین قبول نمیکرد...تا تبدیل شد..
شنبه تو دان مسئول خاهران برای بار دوم بهم میگه ستوده روسری مشکی خیلی بیشتر بهت میاداااااااااااااااا...{#emotions_dlg.e40}
این بار دومش بود ..خندیدم تو روش گفتم الان که بخاطر ماه محرم و صفر برا ربیع با روسری قرمز میام...
گفت اومدی نزدیک من نشو....گفتم من با تو کاری ندارم میام دفترو قرمز میکنم...
"کلهم یادشون رفته تولی و تبری " رو ...
خدا گفته حجاب...منم میگم حجاب و برترین حجاب رو دارم ولی در عین حال نظافت وزیبایی رو که سنت پیامبرم بوده رو ترک نمیکنم...
درسته عمرنات با روسری قرمز نمیرم...ولی به هیچکس اجازه دخالت تو حوزه شخصیمو نمیدم ...خصوصا وقتی خدا و پیامبرم هم چنین حرفی نزدن...
بعضی ادمای اینجور یباعث شدن بعضی دیگه پشت سر. ما اینطور بگن...
هیچوقت یادم نمیره سال اولی که اومده بودم دانشگاه هنوز به تیپ بیرونم میومدم...روسری مانتو و ساتینی و..همه یه رنگ .. یه روز استادی که از خارج اومده بود سر کلاسی حدود ۴٠ نفره که من کوچیکترینشون بودم فکر کنم اخه ترم اولی بودم...گفت چقدر پوشش رنگی شما به عنوان یه خانم محجبه زیباست و دوست دارم ..
دلم میخاست بهش بگم..اگه انسان هایمذهبی دوران ما هم یاد بگیرن در حدی که پیامبرشون گفته رعایت کنن ما هیچ مشکلی نداریم...مگه پوشیدن مشکی مکروه نیست؟؟؟
درسته ادم نباید رنگ محرک بپوشه ولی اینکه حتی به عنوان یه مسلمون شیعه نشون بدیم کی غم داریم کی شادیم خیلی مهمه خصوصا در این دوران که همه اشاره ها به سمت ادمهایی از جنس ما و خصوصا با لقب"بسیجی" است..
کاش دیدمون رو باز کنیم...
ای که من چه کشیدم تو اون سفر مشهد...!!!

سعادت دیگران بخش مهمی از خوشبختی ماست . « رنان »

یک بار از میکل آنژ پیکر تراش پرسیدند چه طور می تواند چنین آثار زیبایی را خلق کند ؟

پاسخ داد : خیلی ساده . وقتی به یک قطعه سنگ مرمر نگاه می کنم ، تندیس را درونش می بینم . تنها کار من این است که آن چه را که به این تندیس تعلق ندارد . از آن دور کنم .

استاد می گوید : برای هر یک از ما اثر هنری وجود دارد که آفریدن آن در سرنوشت ماست . این کانون زندگی ماست و هر چه سعی کنیم خود را فریب دهیم ، می دانیم برای خوشبختی ما چقدر مهم است . معمولا این اثر هنری پوشیده از سال ها ترس ، احساس گناه و بی تصمیمی است . اما اگر تصمیم بگیریم چیزهایی را که به آن تعلق ندارند از آن دور کنیم ، اگر نسبت به توانایی خود تردید نداشته باشیم ، می توانیم ماموریتی را که در سرنوشت ماست ، انجام دهیم . این یگانه راه زندگی با افتخار است .

............................................................

خدایا ! مرا به گونه ای بساز ، شکل بده و بتراش که مایه شرمساری تو نباشم .

[ ۱۳۸٩/۱۱/۱۱ ] [ ٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 

 

اُتاقـکـــِ شکلکــُ تصـآویـر ِهلــــن

وقتی دیدم تو این سایت هایی که عکس های انیمیشنی میذارن یه بخش رو اختصاص دادن به امور مذهبی خوشم اومد و گفتم ازشون استفاده کنم...

 

مدتیه که منو این سه کنجی تنها موندیم اون اونجا کنار گلزار و من اینجا پشت دیوار های اتهام..

گاهی وقتها وقتی از افراد با نام های این چنین یاد  میشه بسیجی و مقام و مسئول و..میرم تو فکر ..من هیچوقت تو خانواده و با ادمهای این طوری رفت و امدی نداشتم و نتونستم داشته باشم ولی وقتی یبینم چه راحت افرادی خودشون رو با مقام گول میزنن حسرت میخورم حسرت بخاطر نبودن تو اون دورانی که شهدا بودن ...

یادمه شنیده بودم که حتی وقتی مقاماتی از شهدا میرفتن دم خونه ادما اونا رو نمیشناختن و اونام اونقدر خضوع داشتن که نخوان خودشون رو رنگ مقامشون کنن ..

چقدر دنیا سخته و چقدر سخت تر مقایسه این تفاوتهاست و..

چقدر دلمب رای این سه کنجی تنگ شده ...دلم میخاست برم و ساعت ها بشینم تو این سه کنجی کنار عکس این دو شهید و ارووم بگیرم...

دلم خیلی گرفته ..شایدم تنگ شده ...برای چی نمیدونم ...فقط میدونم دلم میخاد غروب باشه ..بشینم رو این نیمکت و با ارامش اروم اروم و چیکه چیکه اشک بریزم ..

چرا اینقدر ادمها رنگی شدن؟؟؟هنوز طفل روحم نتونسته این حجمه سخت رو درک کنه..

غروب جمعه هم گذشت  باز هم نیامدی..

تولدی زماه رفت .صفر گذشت و نیامدی..

نشسته در میان حجمه ی سخت رنگها و باز هم نیامدی..

چقدر باید انتظار ..غریبی کشید ..باز هم نیامدی..

کنار پنجره ..سردی هوا و یخ امید و برده گی بی سرو پایان شدست و من خمار..

خمار لحظه ی دیدار شما و زیستن بسادگی نیامدی..

دلم گرفته ازین رنگها که ندارد رنگ خدا و نیامدی...

..

چرا اینقدر دلم گرفته ...

امروز تو یه کتاب میخوندم که نوشته بود جبرییل بعدفوت پیامبر ١٠ بار به زمین میاید که یکی از این ده بار برای بردن ایمان مردم است ...

مغزم هنگ کرد ..گاهی دلم برای کم گنجایشی ذهنم میسوزه..که نمیتونم بعضی ازین صحبت ها رو درک کنم..

التماس دعا

بهشتی باشید

 http://samenalhojaj8.blogfa.com/

[ ۱۳۸٩/۱۱/۱ ] [ ٦:٥٥ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب