ساز تنهایی

 

 

 

دیشب به گل های یاسمن گفته ام که من عاشقم

ولی

عاشقی دردیست که در این روزگار نبسته ام دل به ان

من فقط دردمندم و درد مرا تو باید درمان کنی

خدااااااااااااااااااااااااااا

همه میروند و من مانم و کلبه و این دله خراب

چه کنم که ماتم کرده ام شدست

ویران

ماه ها میروند از پی هم ولی کجاست یار من؟؟؟؟

یارم که نه...کجاست مولای غریب و بی نشان من؟؟؟؟؟

شبانگاه خستگی و نیازم ندارد جواب بی حضور

اوووووووووووووووووو

چرا که مرا معنا میدهد خدا بنام

اوووووووووووووووووووو

در انتهای این روزهای خستگی و ناله های عاشقی

مگر کسیست بجز مولای مهر من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا ندارم دلبری بجز دلبر و هم زبان چو

اوووووووووووووووووووووو

خدایا دلم تنگ شدست و من مانده ام به گل

کاش جای شعبان و رجب

محرم بود کنون

دلم گرفته و تنها. محرمم ارزوست

شاید که عدالت و دلتنگی و پاسخ همه ی دلتنگیم در این روزگار نیم خورده را

محرم و عاشورا و صاحب آن دهد

جواب

دلتنگم و دله تنگ را پاسخی بجز اشک و اه و نماز نیمه شب

مولا و سرور هر زمان می دهد جواب

حال خدایا مرا بگو که کیست مولای این زمان

که نیست و دل د رانتظار اوست؟؟؟؟؟

مولا و سرورم را رسان که دله خسته ام کنون

نیست مرهمی بجز حضور مولای من

او

 

[ ۱۳۸٩/٤/٢٢ ] [ ٤:۳۱ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 

 

 

 

 

مثنوی مرحوم آقاسی در مورد حجاب

کسی که در قفس غرب استحاله شود/ به پنجه هوس غربیان مچاله شود

در خیابان چهره آرایش مکن/ از جوانان سلب آسایش مکن

زلف خود از روسری بیرون مریز/ در مسیر چشم‌ها افسون مریز

یاد کن از آتش روز معاد/ طره گیسو مده در دست باد

خواهرم دیگر تو کودک نیستی / فاش‌ترگویم عروسک نیستی

خواهرم ای دختر ایران زمین/ یک نظر عکس شهیدان را ببین

خواهر من این لباس تنگ چیست ؟/ پوشش چسبان رنگارنگ چیست ؟

پوشش زهرا مگر این گونه بود!

خواهرم این قدر طنازی مکن/ با اصول شرع لجبازی مکن

در امور خویش سرگردان نشو/ نو عروس چشم نامردان مشو

پدرم گفت پدر جان زن اگر زن باشد/ شیر در خانه و در کوچه و برزن باشد

پدرم گفت که ای دخت نکو بنیادم/ زلف بر باد نده تا ندهی بر بادم

هدف دشمن سنگ افکن، پیشانی ماست/ کسب جمعیتش از زلف پریشانی ماست

پدرم گفت گل از رنگ و لعابش پیداست/ زن مؤمنه از طرز حجابش پیداست

[ ۱۳۸٩/٤/٢٢ ] [ ٤:۳٠ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 

سلام بابایی روزت مبارک..بابا چقدر دلم میخاست بیام امروز سر مزارت.....بابا  مرسی بابت امتحانا راسی بابا نکنه ازم ناراحتین که نتونسم بیام الان یه ماه بیشتر شده بابا دله من کوچیکه ها...بابایی من یاد گرفتم که عکستونر و اپلود کنم اپ بعدی  یا اولین اپ وب جدیدم اگه بزنم مربوط به شهادت شماست و عمو مجید ....بابا حمیدم اگه من واقعا دخترت بودم تازه وجه مشترکمون میشد اسمامون راستی بابایی دیدی چه جوابی خدا گذاشت تو دستم تا بدم به این استاد جلالی که در مورد حجاب اینجوری میگفت؟؟؟؟ولی میترسم بندازتم..ولی هرچی تو دلم بود رو تو کلاسش هرچی گفت و سکوت کردم رو خالی کردم رو برگه.....بابایی مرسی که این جراتو بهم دادین...بابا حمیدم....روزت مبارک.....بابا دیگه نیمخای بیای پیشم؟؟؟یا من بیام پیشت؟؟؟؟؟بابا دلم خیلی واست تنگ شده....

بابا حالم خیلی خرابه ..دیدی چه شعری  در مورد روزگار نیمخورده گفتم...خودم حظ کردم...ولی بابای واقعا تو بعضی چیزا ی دیا و جوونی گیر کردم....تورو خدا برام دعا..کن....بابا دوست دارم ...روزت مبارک بابا حمید عزیزمممممممممم

راستی بابایی امروز داداش حسین یه مطلب نوشته بودن ..که سخت رفتم تو فکر که اگه پسر داشتین و اینجور فکر میکرد من چکار میکردم....؟؟؟

بابایی تنهام نذارینااااااااااااااا

http://i25.tinypic.com/jv1z6p.jpg

دوست دارم خیلی....

 

[ ۱۳۸٩/٤/٢٢ ] [ ٤:٢٩ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 

 

 

 

 

ماه رجب، زندگی و تولـدی دوباره را بـه عاشقان نوید می دهد. رجب فصل جدیدی در کتاب زندگی می گشاید که از عطر دل انگیز نیایش سرشار است، آنان که در وادی مراقبه و شهود در محضر خدای متعال گام بر می دارند به خوبی قدر چنین ایامی را دانسته و بسیار سخت تر، هوشیارتر و جدی تر از دنیا طلبان در پی بهره گیری از این فرصت ارزشمند هستند .

به گزارش خبرگزاری مهر، ماه رجب اولین ماه از سه ماه خاص و ارزشمند برای مسلمانان است . این سه ماه در شریعت اسلام از اهمیت ویژه ای برخوردار هستند. هر یک به ترتیب با نامهای خداوند، پیامبر و بندگان شهرت یافته اند.
آنان که در وادی مراقبه و شهود در محضر خدای متعال گام برمی دارند چه خوب قدر چنین ایامی را می دانند و بسیار سخت تر و هوشیارتر و جدی تر از دنیاطلبان، به دنبال آن هستند .
ماه رجب ماه آرایش و پیرایش است. ماه آراستن دل به زینت های الهی و پیراستن دل از ناپاکی های انسانی و آنگاه دیدن نادیدنی ها و شنیدن ناشنیدنی ها.

اکنون که این باران رحمت حق جاری است باید فکری کرد، باید گام برداشت و خود را در معرض این قطرات زلال قرار داد و از نسیم حیات بخش این روزها و ایام بهره برد .


لیلة الرغائب

گر چه تمام ماه رجب، نزد خداوند و اولیاء الهی عزیز و ارجمند است اما برخى از اوقات آن، فضیلت ویژه اى دارد مثلا اولین شب جمعه ماه رجب، داراى امتیازى بزرگ است. پیامبر اسلام(ص) مى فرماید: از اولین شب جمعه ماه رجب غافل نشوید، فرشتگان آن را «لیلة الرغائب» مى نامند. چرا که وقتى یک سوم از شب گذشت، هیچ فرشته اى نیست مگر اینکه در کنار کعبه مشرفه آید آنگاه خداوند نظر مرحمت به آنان کند و فرماید: فرشتگانم! هر چه خواهید از من بخواهید. فرشتگان گویند: بارالها حاجت و خواسته ما آن است که روزه داران ماه رجب را بیامرزى، خداوند متعال فرماید: آمرزیدم. اگر هیچ حادثه اى در ماه رجب رخ نمى داد، باز هم رجب ارزش خاص و ویژگى استثنائى خود را داشت، اما حوادثى در آن به وقوع پیوسته است که موجب شرافت و کرامت مضاعف این ماه شده است.
 
 
 
خدای بزرگ من...خدای حمیده ...ازت میخام کمکم کنی...تا بنده خوب یباشم واست و بتونم بندگی کنم...زبان و ذهنی بهم بده که در زمان مناسب و با کلام مناسب هدایت گر دلهای پاکی که بهترین مخلوق توان باشم...
خدایا برای همه دوستام ارزوی خوب دارم...و خودم.....خدایا تنهایی هام رو با خودت پر کن....خدایا بابا حمید رو فرشته رسوندن من بخودت کن تا کلام تو رو و اونچه این بنده دنیا طلب از ت میخاد بهم بگه....
خدایا ممنون بخاطر دادن این بابا....کمکم کن بابای خودمم دوست داشته باشم....کمکم کن...عشق رو تجربه کنم.....و عشقم و مهرم  را که هدیه ای از جانب شماست .....نثار کسی کنم که وصل کننده من به شما باشه.......خدایا کمک کن همسر و مادر خوبی  باشم..................
و همسر و پدر خوبی به من و فرزندانم عطا کن..............اینو از رو پر رویی گفتم خدا...خودت منظورمو میدونی دیگه...
"اللهم ثبت قلبی علی دینک..."
الحمدالله که سالمم خدای من...............
 
[ ۱۳۸٩/٤/٢٢ ] [ ٤:٢٥ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

اوج داستان اینجا بود...

وسط افکارم اومد و گفت:

-حال برا اینکه جو عوض شه حاضری یه بازی بکنیم؟؟

لحنش عوض شده بود خودمانی تر شده بو د .انگار اولین رازش را که گفته بود یکی شده بودیم .گفتم:

-بازی؟

باتایید سر گفت:

- از همون بازی هایی که تو بچگی میکردیم .یه نفر یه چیزی رو قائم میکرد .بعد با خودکار روی میز ضربه می زد تا اون یکی نزدیک بشه و پیداش کنه !حالا من یچیزایی رو قائم کردم که تو باید پیدا کنی.

با تعجب او را نگاه کردم به طرفم امد و گفت :

- پاشو من بشینم تو بگرد.

درست مثله بچه ها بازیگوش شده بود .برخاستم .او نشست و با خودکار روی میز ضربه زد .به عقب رفتم .جلو .چپ .راست .ضربه ها بلند و بلندتر شد.دستم ر شت ردیف کتابها بردم.در فاصله بین دیوار وکتاب ها دستم به یک جعبه کوچک خورد .آن را بیرون آوردم .

جعبه کوچک کادو شده با دقت روبان پیچی شده بود و زیر آن یک یادداشت چسبیده شه بود کاغذ را جدا کردم و تای آن را باز کردمنوشته بود:

"معمای بعدی زیر بالش است"

دستم را زیر بالش بردم جعبه بعدی درست مشابه جعبه اول بود .یادداشت بعدی مرا به پشت گلدان راهنمایی میکرد و یادداشت سوم به پشت پنجره.در تمام این مدت او مرا با نگاهش دنبال می کرد و لبخندی شیرین برلب داشت .این آن مهدی  ای که من میشناختم نبود .لحظه به لحظه او را کشف میکردم و از داشتن چنین گنجی شادمان بودم.

کاغذ چهارم را گشودم .آدرس کشوی میز را داده بود.به طرف میز رفتم.او درست جلوی کشو نشسته بود .برای باز کردن کشو باید بیش از حد به او نزدیک میشدم و او حاضر نبود عقب تر برود.منتظر ایستادم تا برایم جا باز کند ولی او همچنان به من نگاه میکرد گفتم:

-ظاهرا کادوی بعدی رو نمیخاین بدین؟!

طوری که انگار متوجه نبوده .گفت:

- آها ...ببخشید.حق با شماست.خودش را کنار کشید .دسته کشو را گرفتم و کشیدم اما قفل بود .گفتم:

-این که قفله.؟!

باسرش به کشو اشاره کرد .نگاهش را تعقیب کردم به دستگیره کشو کاغذی با نخ وصل شده بود که من تا اون موقه بهش توجه نکرده بودم.کاغذ را کندم و باز کردم نوشته بود.کلید کشو روی قلبم است.نگاهم را از روی کاغذ به صورتش لغزاندم  و بعد به جیب پیراهنش .سرش را به تایید تکان داد .یعنی بیا بردار ولی دستم پیش نمیرفت با لحنی وسوسه گر گفت :

- هدیه پنجمت رو نمیخای؟؟

با تردید دستم را دراز کردم و با احتیاط داخل جیب پیراهنش فرو بردم .کوبش قلبش را حس میکردم.

دستش را روی جیبش گذاشت و دست مرا که هنوز توی جیب پیراهنش بود به سینه اش چسباند و گفت:

- برای تو میزنه.

دستم را به سرعت از جیبش بیرون کشیدم کلید که لا ی انگشتانم بود .توی هوا رها شد و روی میز افتاد .نفس هایم به شماره افتاد ه بود.به شدت هیجان زده شده بودم .قبل از آشنایی با او گرچه با جنس مخالف نشست و برخاست هایی داشتم ولی حالا در برابر او و اظهار علاقه اش که از روی پاکی و صداقت بود مغلوب شده بودم .چقدر زیبا و و پاک مرا میخاست.بازوهایم را گرفت و گفت:

- بازی رو تموم نمیکنی؟؟

با دستهای لرزانم کلید رو برداشتم و به زحمت توی قفل گرنداندم .یک جعبه کوچک دیگر در کنار جانماز و قران کوچکی توی کشو بود .آن را باز کردم روی آن با خظ درشت نوشته بود .

                                                                               دوستت دارم.

...

دستهایش را دو طرف صورتم گذاشت و سرم را به طرف خودش کشید و بر پیشانیم بوسه زد.

 

جای دیگه وقتی مثه اونشب عقدشون که عهد کرده بود هر سال ۱۰ سکه مهریه شو بده ...تو جعبه ها شعر گذاشه بود این بود شعراش...

التماس دعا

وقتی که نگاه تو به من دوخته شد ......................دل شعله به سر چو شمع افروخته شد

لختی به تماشای تو بنشستم و آه......................در لحظه تمام عمر من سوخته شد

و

آیا ندیده ای که مرا تاب میبرد........................در چشمه دو چشم تو گرداب میبرد؟؟

آیا شنیده ای که به سیلاب عشق تو.................هرلحظه قطعه ای ز مرا آب میبرد؟؟

 


 

داستان عشق بازی قشنگی بود ..حوادث ...صبر....سیاست و آرامش.....چه لحظه هایی...نامه های مهدی از جبهه....خانه تکانی....مرگ کودکش.....غیرتش.....سر بریدن شهیدان توسط کردها...وصیف آتش کشیدن دوستانش....

نقشی از عشق..زندگی.....جنگ و سالهایی که نبودم...کاش همیشه تاریخی که من ازش متنفرم اینجوری ترسیم میکردن تا یادم بمونه...

نمیدونم گاهی فکر میکنم چقدر دلم میخاد تو اون سالها با تموم تلخیاش ولی عشق بازی با خدا زندگی میکردم.....کاش هنوز هم ادمای اینجوی بودن.با اخلاقیات اینچنینی..............

بابا حمید دلم تنگه برات برا تو و عمو مجید.....چقدر دلم میخاد مثه اونشب کنار دوستات نماز بخونم و باهات حرف بزنم حتی تو همون رویا......

بابایی دلم گرفته میخام بیام کنج خلوت عمو مجید رو اون نیمکت کنار اون عکساتون و گلدون گل و پیچکی که کلبه  و خلوتی برا عمو باز کرده....بابا چقدر دلم میخاد بهم بگی چرا با اینکه تو عمو با هم شهید شدین....تو افتادی تو ۷۲ دو تن و اون کنار تو بیرون دیوار...

اگه پسر بودم هروقت دلم میگرفت میومدم و اونن سه کنج زیبای عمو رو برا حال و هوای جوونیم ازش میگرفتم...

هی اینم ازین داستان بالاخره تموم شد...

بابا یعنی هنو این ادما پیدا میشن؟؟؟؟؟وقتی یاد بی جابیه دختره و عشق مهدی بهش میفتم یاد دلشکسته می افتم....

بابا کاش میتونسم بازم پشت سر اون دوسات نماز بخونم..بابا برام دعا کن..بهم قول بده.....

بابا دلم از ادما خونه از روزگار...بابا کمک کن بمونم و کمک کنم به ادما......

[ ۱۳۸٩/٤/٢٢ ] [ ٤:٢٠ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

به تو می اندیشم

به نفسهای پر از احساست

به غرورت، به خضوعت

به سکوتی که در آن

نعره عشق ازل پنهان است

به تو می اندیشم

به تو ماه مهتاب

به تو یک اندیشه

به تو سرسبز بهار

که ز خوابم افتاد

به نگارین خوابی

که مرا مجنون کرد

به سپیدی که ز عشق

دل من پر خون کرد

به تو می اندیشم

به تو راز پر غم

به تو یک اندیشه

به تو آن آغازی

که مرا دل دیده

به تو می اندیشم

به تو آن سرو بلند

به تو آن چهره ناز

به تو آن یاس سپید

که بهاری شده است

به تو می اندیشم

به بهارم به بهارم به بهار

به دل ساده مجنون شده ی موسم یار

به تو می اندیشم...

[ ۱۳۸٩/٤/٦ ] [ ۸:٠٦ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
[ ۱۳۸٩/٤/٦ ] [ ٧:٠٢ ‎ب.ظ ] [ پرشین بلاگ ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب