ساز تنهایی

به روشنای مهتاب ...به روشنای ستاره های حضرت ماه

به برزگی عشق ..به تاریکی دلم میخندد؟؟!!!

رفته بودم دانشگاه تهران...مسجد برنامه داشت...دانشگاه ما ازین کارا نمیکنن اصولا بسیجمون تو حاشیه اس ..یکی از انتقادامم همیشه همینه...ولی تا بودم که نشد با اقای کشوری یا کسی که دلش بسوزه حرف بزنم...تا وقتی رفتم مشهد به پیشنهاد حامد تلنگر که یکم بیشتر با بسیج دانشگاه باشم..که دلم خونه نپرسین چی شد..خلاصه تو مسجد دانشگاه تهران بهمون یه برگه دادن با عکس این شهید...که جریان شهادتش نوشته شده بود و...

وقتی عکسشو میبینم و اینکه تازه شهید شده تنم میلرزه..گاهی فکر میکنم ...شاید حامد تلنگر و امثالشم یه روز اینطوری شن....ولی میدونی بعدش چی میشه؟...وقتی خوبا رفتن؟؟؟!!!

خیلی دلم گرفته...چقدر دلم برای انتقاد تنگ شده..چقدر دلم برا ادم شدن تنگ شده....

حضرت ماهم چقدر تنها شده.....

اقا اروومم کنین.....

چقدر دلم میخاد این جمعه برم گلزار سر مزار ...

یعنی هنوز بیادمه؟؟؟؟

[ ۱۳۸٩/٥/٢٧ ] [ ۳:۱۸ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

ماه شعبان رفت و آن محبوب بی همتا نیامد

ماه دیگر آمد و آن ماه خوش سیما نیامد

سالها شد که دل به شوق دیدنش روانه

خسته شد این دل ولی آن دلبر دلها نیامد

جان من در انتظار آن مسیحا دم برون شد

از برای زنده کردن یک دم از عیسی نیامد

کور شد چشمان یعقوب دلم از هجر رویش

بر شفای چشم دل یک پیرهن اما نیامد

تشنگان دیدنش چشم انتظار جام وصلش

لیکن آن ساقی مستان با می و صهبا نیامد

داغ هجرانش بسوزانده تمام عاشقان را

آن طبیب خسته حالان بر شفای ما نیامد

جان به لب آمد ز دوری نگار ما ولیکن

یادگار آل طه یوسف زهرا نیامد

[ ۱۳۸٩/٥/٢٢ ] [ ۳:٢۱ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...

 

 

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

به ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم

خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد. به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم.

هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم و

زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.


امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:

رنگین کمانی به ازای هر طوفان

لبخندی به ازای هر اشک

دوستی فداکار به ازای هر مشکل

نغمه ای شیرین به ازای هر آه

و اجابتی نزدیک برای هر دعا

[ ۱۳۸٩/٥/۱۸ ] [ ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 

 

خداوند میفرماید:

محبت کاری است آموخته ...

مومن کسی است که همه را دوست دارد و به همه محبت میکند

ببخش..ببخش کسی را که تو را دوست ندارد ..زیرا هنوز نیاموخته است.

مومن کسی است که همه را دوست دارد..چون همه از من است و او مرا دوست دارد...

آرام جان.....لبخند آقام...

[ ۱۳۸٩/٥/۱٤ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

               

                                   

آیا ندیدی که خداوند

 ابرهایی را به آرامی می راند

 سپس میان آنها پیوند می دهد و بعد آن را متراکم می سازد

در این حال دانه های باران را می بینی که از لابه لای آن خارج

 می شود

و از آسمان از کوههایی که در آن است

 (ابرهایی که همچون کوهها انباشته شده اند )

دانه های تگرگ نازل می کند و هرکس را بخواهد

 بوسیله آن زیان می رساند و از هر کس بخواهد

 این زیان را برطرف می کند  نزدیک است

 درخشندگی برق آن ابرهاچشمها را ببرد

[ ۱۳۸٩/٥/۱٢ ] [ ٦:٥۳ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

خیلی منتظر بودم از اردو جهادی بیان و برامون تعریف کنن که چیکار کردن...نمیدونم چرا جو گیر شدم و فکر کردم..میشه با اینجور ادما هم مثه خودمون رفتار کرد...مثه برادر....کم کم داشت باورم میشد...وقتی رفتم پیش داداش حسین...شد برام یکی مثه ایشون...وای یعنی میشد منم یکی رو مثه داداش حسینم داشته باشم...فکر میکردم...میشه تو این قشر داداش حسین ها رو دید....

دوش قصد کردم که دگر می نخورم..بجز امشب  و فرداشب و شبهای دگر....

دیشب وقتی رفتم وبش دیدم نظرامو حذف کرده..دیدم ..شوکه شدم...رفتم شبدرانه رو تعطیل کردم...با پتک زده بودن تو سرم....

مگه من چی گفتم؟؟؟؟؟؟

هرچی بالا پایین رفتم نفهمیدم....تا اینکه اینجوری واس خودم هضم کردم که....ستوده خانم این فرشته ها جنس شما رو بلای اسمونی میدونن هرچقد رهم که ازشون دور باشین

یاد بسیج دانشگاه افتادم..وقتی از دخترا فاصله میگیرن..همیشه میگم انگار دخترا باکترین...چقدر کارشون زشته...

حالا نمیدونم کجا رابطه ام مشکل داشته..نمیدونم.....خدا منو ببخشهفرشته

خلاصه امشب هم بی اختیار که نه با اختیار رفتیم وب اق داداشمون و دیدم نقطه ای گذاشتن ....

و اینجانبم چون دیشب عهد کردم غرورومو نشکنمو "می" نخورم..".می" خوردمو نظر دادم..نیشخند

بگذریم..

بقول داداش حسینم.....حضرت ماه رو تماشا کنم..

که غمم رو از وجودم میبره...

گناه نکرده و جهنم کشیده شدم.....

ببین اقامو...

 

اخیش...خدا....

داداشی که اینجا نمیاد ولی خدایی چیزی برام گذاشت که تمومی نداره...خدا خیرش بده...غیر از اون خاطره مسجد گوهر شاد هم هست..

خدایا همه بندگانت خصوصا منو از گناه مصون بدار...

اللهم ثبت قلبی علی دینک

 

 

[ ۱۳۸٩/٥/۱۱ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

اماما جانم فدایت

نمیدونم چرا برعکس گذشته الان با عکسای اقا ارووم میشم...کاش یبار از نزدیک ببینمشون..خیال باطل

 

 

 

از خستگی تلوتلو می‌خوردیم، شوخی نبود، بیش از هفت، هشت ساعت راه رفته بودیم. آن هم روی صخره‌ها و ارتفاعات. موقع برگشتن وقتی که بچه‌ها نه نای حرف زدن داشتند و نه پای رفتن، سرگروهمان گفت: «برادرا با یک صلوات در اختیارخودشان.» همه خنده‌شان گرفته بود، چون دیگر برای کسی اختیاری و توانی نمانده بود. یکی ازبچه‌ها گفت: «برادر! اگر در محاصره‌ی دشمن بودیم چه می‌گفتی؟» و او که در حاضر جوابی کم نمی‌آورد، پاسخ داد: «هیچی، می‌گفتم: برادرا با یک صلوات دراختیار دشمن

 

[ ۱۳۸٩/٥/٧ ] [ ٤:۳٧ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

نیمه شعبان ...

نیمه شعبان مبارک

امشب ١١ شب همزمان با هم ...دعای فرج را زمزمه میکنیمممممممممممممم

 

[ ۱۳۸٩/٥/٤ ] [ ٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 

 

به امید ظهور حضرتش...

............................................................................................

آبروی همه مسلمانان؛ اشک ما را چرا درآوردی؟!

مقام معظم رهبری

 

 

دیشب این طبع، بی‌قرار شما

خواست عرض ارادتی بکند

دست کم از دل شکسته‌تان

واژه‌هایم عیادتی بکند

                                        ***

چشم بد دور، عمرتان بسیار

کس نبیند ملالتان آقا!

ما نمردیم خون دل بخوری

تخت باشد خیالتان آقا!

                                         ***

چیست روباه در مصاف شیر؟!

چه نیازی به امر یا گفته؟!

تو فقط ابرویی به هم آور

می‌شود خواب دشمن آشفته

                                        ***

هست خاموشی‌ات پر از فریاد

در تو آرامشی است طوفانی

«الذی انزل السکینه» تو را

کرده سرشار از فراوانی

                                        ***

واژه‌ها از لبت تراویدند

پرصلابت، پرعاطفه، پرشور

آفریدند در دل مردم

عزت، آمادگی، حماسه، حضور

                                        ***

این حماسه همه ز یمن تو بود

گرچه از آن مردمش خواندی

رهبرا! تا ابد ولی محبوب

در دل عاشقان خود ماندی

حضور مردم در نماز جمعه

                                       ***

سهم دلدادگان تو سلوی

قسمتِ دشمنان تو سجیل

رهبری نیست در جهان جز تو

که ز امت چنین کند تجلیل

                                        ***

نسل سوم چو نسل اول هست

با شعف با شعور با باور

جاری است انقلاب چون کوثر

هان! «فصل لربک وانحر»

                                        ***

گرچه در باغ سینه‌ات داری

لطف‌ها، مهرها، محبت‌ها

گفتی اما نمی‌روی چو حسین

تا ابد زیر بار بدعت‌ها!

                                        ***

ناگهان در نماز جمعه شهر

عطر محراب جمکران گل کرد

بغض تو تا شکست بر لب‌ها

ذکر یا صاحب الزمان (عج) گل کرد

                                         ***

جان ایران! چه شد که جانت را

جان ناقابلی گمان کردی؟!

آبروی همه مسلمانان

اشک ما را چرا درآوردی؟!

حضور مردم در نماز جمعه

                                         ***

جسم تو کامل است، ناقص نیست

می‌دهد عطر یک بغل گل یاس

دستت اما حکایتی دارد...

 

 

 

رَحِمَ اللهُ عَمِی العباس!

حجت‌الاسلام جواد محمدزمانی

.........................................................

نمیدونم تو چهره اقا چی هست که به ادم انرژی میده...گاهی دلم میسوزه برای تموم اون سالهایی که از عمرم رفته و من غافل از چهره اقام بودم...حالا مفهمم چرا بسیجیای دانشگاه جای عکسایی که ما میذرایم رو صفحه گوشیمون عکس اقا رو میذارن....

چقدردلم میگیره......که تو این عشق تنهام.....

چن شب پیش رفتم سراغ دفتر شعرم و دیدم لاش یه چیزایی هست چنتا کارت بود...از عکسای اقا و دکتر چمران..چقدر خاطراتم زنده شد از اون روز نمایشگاه....چقدر ذوق کردم بخاطر گرفتن این عکسای اقا..

راسش یه لحظه انگاری شور و شوق ادمایی رو پیدا کردم که یواشکی عکس امام رو نگه میداشتن....البته من الن در موقعیت خیلی بهتری هستم....چون در و دیوار اتاقم ماله خودمه ...وسایلم...و وبم....ساز تنهایی هام....

هفته پیش که رفتم گلزار ..دیگه از رفتن پیش شهید عبدالمجید خجالت نکشیدم...اگرچه باز بابا به مامام یه چیزایی گفته بود...ولی من دلم گرمه....

توکلت علی الله.....

 

[ ۱۳۸٩/٥/۳ ] [ ٥:٢٩ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب