ساز تنهایی

اقا غریبی ارزو دارد شمارا بیرون تصویر و نمایان در میان انوار زیبای ولایت ببیند...

اخی چقدر دلتنگم...

 

[ ۱۳۸٩/٦/٢۸ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

     عید فطر بر شما دوستای گلم مبارک

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar22.comیا رب یا رب یارب   گناهانم را ببخشا     تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar22.com

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar22.com                                            تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar22.com

 

 

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

کاش وقتی زندگی فرصت دهد

 گاهی از پروانه ها یادی کنیم

کاش بخشی از زمان خویش را

وقف قسمت کردن شادی کنیم

کاش گاهی در مسیر زندگی

باری از دوش نگاهی کم کنیم

 فاصله های میان خویش را

                      با خطوط دوستی مبهم کنیم                        

 کاش وقتی آرزویی میکنیم

از دل شفاف مان هم رد شود

مرغ آمین هم از آنجا بگذرد

حرف های قلبمان را بشنود

 

                                         بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

          برای خوشبختی و آرامش من هم دعا کنین

[ ۱۳۸٩/٦/۱٩ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
وجعلنا را شنیده بود اما نمی دانست این آیه است یا حدیث... 

 

از روی سادگی خودش یکی از برادران را پیدا می کند و میپرسد : شماهاوقتی با دشمن رو به رو میشوید چکار میکنید که کشته نمیشوید؟ 

 

و او که تا ان لحظه آدمی به این اندازه ناوارد به پستش نخورده بود خیلی جدی میگوید: 

 

البته بیشتر به اخلاص آدم برمیگرده اولا که باید وضو داشته باشی دوما باید رو به قبله بایستی و آهسته بگویی: 

اللهم ارزقنا ترکشا ریزا بدستنا و پاینا و لا جای حساسنا برحمتک یا ارحم اراحمین 

 

طوری این کلمات را عربی بیان میکند که طرف میگوید حتما این ها آیه است اما آخرش که عربی فارسی میشود میگوید: 

 

اخوی غریب گیر آوردی؟

"برداشت از سکوت تا کی؟؟؟؟؟"...برو بچه های دانشگاه تهران

[ ۱۳۸٩/٦/۱٥ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

برداشت از وب داداش حسین قدیانی :

این داستان واقعی است؛ در نوشتن آن اما به تخیل خود بها داده ام
سال به دوازده ماه در خانه خدا نمی آمد. خودش می گفت. نه نمازی نه روزه ای و نه هیچ چیز دیگر اما آن طنابی که او را به خدا وصل کرد، چفیه یک شهید بود. قصه دارد؛ دانشجوی دانشگاه شاهد بود. دانشگاهی نزدیک بهشت زهرا. ماجرا برمی گردد به ۳ سال پیش و یک روز غم انگیز پاییز که به سرش زده بود بعد از کلاس سری بزند به بهشت زهرا. در راه هوا طوفانی شد. باد و باران. رگبار و تگرگ. خیس آب شده بود یا آنطور که خودش می گفت؛ کانه موش آب کشیده. خودش را پناه داده بود به قطعه ای از بهشت زهرا که مسقف به قطعات آلومنیومی است. الان قطعه اش یادم نیست. شمال شرقی همین قطعه مقدس ۲۶ که خوب است بهشت زهرا بروهای حرفه ای، شماره قطعه را برایم کامنت کنند. القصه؛ نشسته بود روی یک صندلی، جلوی مزار شهید حسن سبکرو. هیچ کس در بهشت زهرا نبود، جز گنجشکی که داشت چند قبر آنطرفتر جیک جیک می کرد و پروانه ای که نشسته بود روی گل باغچه کوچک کنار مزار همین شهید حسن سبکرو. در حال خودش بود که ناگهان باد شدت گرفت. آنقدر شدید که می ترسید نکند این سقف آلومنیومی خراب شود روی سرش. سقف روی سرش خراب نشد ولی چند ردیف بالاتر از جایی که او نشسته بود، صدای شکستن شیشه آمد. رفت ببیند چه خبر است که دید شیشه محفظه آلومنیومی مزار شهید محمد رضایی، تحت تاثیر وزش شدید باد، شکسته و قاب عکس شهید افتاده روی زمین. قاب را برداشت و دید که قاب عکس شهید هم شکسته اشت. کدام قاب؟ قابی که خیلی معروف است و برای اغلب شهدا شبیه آن را یکی زده اند. حکما شما هم شبیه آن را دیده اید. همین الان در بهشت زهرا از این قاب خاطره انگیز کم نیست. قابی که لوحی طلایی دارد و عکسی سیاه سفید از امام دارد و تصویری از شهید و چند خط از وصیت نامه شهید. قابی که حاشیه اش هم طلایی است. از این قاب قدیمی ها. نمی دانم ۲ ریالی شما را توانستم بیاندازم یا نه. خلاصه قاب را برداشت و خرده شیشه ها را از قاب جدا کرد و قاب را گذاشت سر جایش و بعد دید که چند متر آنطرفتر چفیه ای هم افتاده در زمین. خم شد و چفیه را برداشت. چفیه کاملا خیس شده بود. آب چفیه را گرفت و یکی دو بار در هوا تکانش داد که دید پایین چفیه با خودکار آبی نوشته شده: می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم. زیر این جمله امضایی هم بود و نامی. محمد رضایی. دوباره به سنگ مزار شهید خیره شد و حتم کرد این چفیه هم از این محفظه آلومنیومی زمین افتاده و این نوشته هم بی شک دستخط شهید محمد رضایی است. بی آنکه اعتقادی به این چیزها داشته باشد؛ این را من نمی گویم، خودش می گفت. خودش می گفت: بی آنکه اعتقادی به این چیزها داشته باشم، نمی دانم چه شد که چفیه را مالیدم به سر و صورتم. به چشمم و بعد نمی دانم چه شد که من هم بدتر از آسمان، بغض گلویم شکست و شروع کردم به اشک. از آن گریه هایی که آدم دوست ندارد بند بیاید. از آن گریه هایی که سبک می کند آدم را از چی؟ لابد از بار گناه. از آن گریه های دوست داشتنی. از آن گریه ها. از آن گریه ها. به سلیقه خودم قاب و چفیه را گذاشتم در محفظه و هنوز چند قدمی دور نشده بودم که دوباره باد شدت گرفت. به دلم افتاد نکند باد رحمی نکند به این محفظه بی شیشه. قاب و چفیه و یک شمعدان و پلاک و آری؛ همین ها بود، چیز دیگری نبود، با خودم بر داشتم و راه افتادم سمت خانه شهید، جایی که تحویل بدهم این امانت را. دیگر هوا تاریک شده بود و پرنده پر نمی زد در بهشت زهرا. آن شب با همان وسایل برگشتم خانه و بعد از غسل، پلاک این شهید را به گردن انداختم و چفیه را هم و بعد از ماهها ایستادم به نماز. یادم نمی آمد از آخرین نمازم چقدر می گذشت. بعد از نماز خوابیدم و خوابم نمی برد. همه اش داشتم فکر می کردم به این شهید. امید داشتم که در خواب، ببینم این شهید را که چرا دروغ؟ خوابش را ندیدم. فقط صبح سابقه نداشت با صدای موذن از خواب بیدار شوم. در کوچه ما مسجدی هست که موذنش نوجوانی خوش صداست. از خواب بلند شدم و به سرم زد نماز را در مسجد بخوانم. ۱۵ نفر، فوقش ۲۰ نفر. این چفیه ای هم که انداخته بودم گردنم، قیافه ام را برای شان کمی خلاف عادت و غلط انداز کرده بود. چند تایی شان هم غلط نکرده باشم مرا به خود نشان می دادند که؛ “چه غلطای زیادی”  … آفتاب از کدوم طرف درومده مهربون شدی. این را بچه های مسجد نگفتند؛ خودم به خودم گفتم. بچه مسجدی که از این اراجیف گوش نمی دهد.
***
حسین قدیانی: داداش مرتضی! میان کلامت شکر، این “آفتاب از کدوم طرف درومده مهربون شدی” را تو داری می گویی دیگر … حالا ادامه بده.
***
کجا بودم؟ … بله؛ داشتم می گفتم برای تان که ۳ صف برای نماز تشکیل شده بود و من هم صف آخر ایستادم به نماز. بعد از نماز من هم مثل بقیه ایستادم به سلام؛ اول به امام حسین، بعد به امام رضا و بعد به امام زمان. وسطای سلام به حضرت حجت بودم که چشمم افتاد به تصاویر شهدا روی دیوار اما تصویر یک شهید چه آشنا بود برایم. سلام که تمام شد رفتم جلو. خدایا، من این شهید را کجا دیدم؟ چقدر برای من قیافه اش آشناست. کمی حواسم را جمع کردم و زیاد طول نکشید که … باور کردنی نبود؛ یعنی شهید دیروز بهشت زهرا، شهید محمد رضایی بچه محل ماست؟ چقدر دنیا کوچک است خدایا. از مسجد زدم بیرون. در پیاده رو به یکی از افرادی که او هم برای نماز آمده بود، گفتم: می دانی خانه شهید محمد رضایی کجاست؟ گفت: پدرش که الان مسجد بود. با تعجب پرسیدم: می شود پدر این شهید را به من نشان دهی؟ گفت: اگر از مسجد نرفته باشد. برگشتیم مسجد و کمی مرد جوان مکث کرد و این طرف و آن طرف را نگاه کرد و گفت: اوناهاش. خدا را شکر هنوز از مسجد نرفته. همانی است که دارد روی صندلی نماز می خواند. کمرش درد می کند پیر مرد و نمی تواند ایستاده نماز بخواند. این کوچه، خیر سر ما ۸ شهید دارد، اسمش اما “نسترن” است. اگر کاری نداری، من با اجاز مرخص شوم. چشمم به پیرمرد بود و به مرد “نه” گفتم و چشم از پیرمرد برنمی گرفتم. از همان پشت سر هم شناختم پیرمرد را. پیرمرد غریبه نبود. مستاجر ما بود. یک آن همه برخوردهای بدی که با پیرمرد در این مدت ۲ ساله کردم از خاطرم مثل برق و باد گذشت. مثل آن شب چهرشنبه سوری که آمد بیرون به من گفت: پسر جان! من به صدای توپ و ترقه شما حساسم. من مخم نمی کشد نارنجک می اندازید به دیوار. نکن این کار را جوان. خیر از جوانی ات ببینی و من خاک بر سر یک چشمی گفتم و بعد هنوز پیرمرد از در خانه رد نشده بود که یک ترقه دیگر انداختم و پیرمرد برگشت و گفت: تو هم یک روز پیر می شوی و بعد آهی کشید و رفت. پیرمرد را “حاج رضا” صدا می زدیم. با خانم پیرش زندگی آرام و بخور و نمیری داشت. در همین افکار بودم که دیدم خیلی آرام پیرمرد از صندلی بلند شد و عبایش را آویزان کرد به جالباسی و بعد از چند قدم، ایستاد جلوی تصاویر شهدا. کمی آن ور و این ور را نگاه کرد که کسی نباشد. خدا شکر مرا ندید. رد نگاهش را گرفتم و رسیدم به شهید محمد رضایی. دستش را حاج رضا گذاشته بود روی سینه اش و داشت چیزهایی زیر لب زمزمه می کرد. حیفم آمد به هم بزنم خلوتش را. داشت با پسرش با جگر گوشه اش صفا می کرد. کارش که تمام شد آمد به طرف در ورودی مسجد. من که مات مانده بودم، دیدم در سلام تعجیل کرد و من هم جوابی دادم و ناگهان حاج رضا گفت: چه چفیه قشنگی انداختی گردنت آقا مرتضی. بده من هم یک عکس با چفیه تو بگیرم. چفیه را در آوردم و دادم به پیرمرد و به حاج رضا گفتم: این چفیه مال خود شماست. چفیه را گرفت و آورد کمی بالاتر جلوی صورتش قرار داد و شروع کرد به بو کردن. دوباره بو کرد. تعجب کرده بود. بی آنکه من چیزی بگویم، چفیه را باز کرد و کامل ورانداز کرد. آن نوشته پایین چفیه را که دید، عینک ته استکانی اش را کمی بالاتر برد و دوباره شروع کرد به خواندن و درآمد: این دست تو چه کار می کند، این مال پسرم محمد است. دکمه لباسم را باز کردم و پلاک را هم از گردنم درآوردم و گفتم: این را هم خوب نگاه کن. این هم برای پسر شهید شماست. حاج رضا، نگفته بودی پدر شهیدی؟
***
غروب همان روز با آقا جمشید شیشه بر و حاج رضا رفتیم بهشت زهرا. صبحش برای تصویر این شهید به سلیقه خودم قابی که فکر کنم خیلی خوشگل از آب درآمده بود، خریدم. به بهشت زهرا که رسیدیم آقا جمشید خیلی زود دست به کار شد. لولای پلاستیکی را عوض کرد و شیشه را جوری جا انداخت که دیگر به همین راحتی نشکند. پلاک را برای آخرین بار از گردنم در آوردم و بوسیدم و دادم یه آقا جمشید. آقا جمشید هم بوسه ای زد بر پلاک و حاج رضا گفت: بده من هم پلاک پسرم را ببوسم. پلاک را پیرمرد اما نبوسید. مالید به چشمانش. همچین آرام و با احساس که هم اشک مرا درآورد و هم گریه شیشه بر محل را. بعد نوبت چفیه بود. چفیه را داشتم می دادم به آقا جمشید که حاج رضا گفت: نه، این مال خودت. گفتم: آخه … گفت: این مال خودت. گفتم: ولی این برای پسر شماست. گفت: ظهری، راستش بعد از نماز مادر محمد، گرفت خوابید و بعد که از خواب، پیرزن بلند شد رو کرد به من که؛ حاج رضا، آن چیزی که صبح برایم تعریف کردی؟ گفتم: خب! گفت: الان من خواب محمد را دیدم. گفت: مادر، به پدر سلام برسان و بگو؛ این چفیه هدیه من به مرتضی است. یک وقت دل این پسر را نشکنی. با چفیه من آشتی کرده با خدا. به حرمت آن نماز، این چفیه را بگو پدر از این پسر نگیرد. من در بهشت جبران می کنم برای بابا. راستی مادر، ما اینجا دست مان خیلی باز است؛ چرا چیزی از ما نمی خواهی؟

گریهبابا حمیدمممممممممممممممممممممممم...کمک....

[ ۱۳۸٩/٦/۱٢ ] [ ٤:٢۱ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

کتابدارانه

ارائه سیستمی ایجاد وب جدید برای نویسندگان انقلابی ...."پلاکفا"

«پلاکفا» اولین سرویس دهنده وبلاگ نویسان ارزشی راه اندازی شد.

درباره پلاکفا:

باسمه تعالی

انقلابی که در طی دهه اخیر در عرصه‏ی ارتباطات پدید آمده، بی‏شک به ریشه تعاملات بشری چنگ انداخته است. ساز و کار ارتباط و نقشی که در زندگی و رشد بشر داشته است آن‏چنان با سرعتی باور نغیر مجاز می باشدی متحول شده که اغلب پارامترهای اجتماعی را به حالتی ناپایدار برده است. امروزه دیگر نمی‏توان به آسانی آینده دنیای مجازی را پیش‏بینی کرد. کسی نمی‏داند 10 سال دیگر در عالم سایبر در چه وضعیتی خواهیم بود؟! چگونه خواهیم نوشت؟! چگونه ارتباط برقرار خواهیم کرد و دهها پرسش دیگر!

در این میانه، «وبلاگ» ابتکاری بود که در بستر اینترنت، به طور طبیعی ظهور کرد. ابزاری سبک‏تر وساده‏تر از وب‏سایت. وب‏سایت رسانه‏ای است که همه کاربران اینترنت توانایی ایجاد و مدیریت آن را ندارند، در حالی‏که وبلاگ نه تنها عمومی‏تر از وب‏سایت که پرکاربردتر و فراگیر‏تر از پست الکترونیک است، چرا که امکان برقراری ارتباطات و تعاملات چندسویه را فراهم می‏نماید.

ویژگی‏های خاص کشور ما، از جمله ترکیب و بافت جمعیتی آن خصوصاً از لحاظ سنّی، سبب بروز شرایط خاص اجتماعی، سیاسی و فرهنگی‏ شده است. در چند سال اخیر، این شرایط همراه با بسیاری عوامل دیگر دست به دست هم داد تا کشور ما را به یکی از رکورددارهای وبلاگ‏نویسی در سطح جهان تبدیل کند.

پلاکفا ، با توکل به خدا و توسل بر اهل بیت در شرایطی وارد عرصه‏ی خدمات وبلاگ‏نویسی شد که طبق دستورات مقام معظم رهبری جنگ نرم آغاز شده و جوانان افسران جنگ نرم هستند،که در این صحنه غبار آلود همانگونه که معظم له فرموده اند باید بصیرت بخشی کرد و گوشمان به لسان زیبا و  مبارک نائب حضرت صاحب (عج) باشد و انشالله ما بتوانیم گوشه ای از این امر را جامه عمل بپوشانیم .

یکی از دلایل برپا شدن این سرویس اتحاد و انسجام وبلاگ نویسان ارزشی می باشد.

به نظر می‏رسید سرویس‏ها و نرم‏افزارهای موجود برای این منظور، از نظر فنی، جای پیشرفت بسیاری دارند و هنوز خدمات بسیار مفیدی قابل ارائه است که این نرم‏افزارها تا کنون آن را عرضه نکرده‏اند. از دیگر سو، توقع ناگفته و نانوشته‏ای که ـ تقریباً ـ همه، از سرویس‏دهندگان وبلاگ‏ها داشتند، توجّه جدّی به مدیریت محتوا بود، تا مانع از سوء‏استفاده‏ی اقلیتی بسیار محدود از فضای آزاد گردش اطلاعات شوند.

طبیعی است که آزادترین جوامعِ دنیا نیز، قوانین و به اصطلاحِ رایج «خطوط قرمزی» دارند که همگان برای حفظ نظم اجتماعی باید بدان پایبند باشند. این ضوابط به منزله‏ی چراغ راهنما در معابر شهری است که عدم توجه و احترام به آن سبب تضییع حقوق اجتماعی دیگران و ایجاد مشکل برای همه می‏شود.

در پلاکفا ، سعی بر آن بوده است تا با ایجاد محیطی سالم، صمیمی و سرشار از محبت، خلوص و صفا، استعدادهای جوانان پاک این سرزمین آسمانی که یادگار شهیدان هشت سال دفاع مقدس است رشد یابد و تلاش شده است تا پلاکفا بستری باشد برای برقراری تعاملات فکری و فرهنگی.

ما برای فکر و اندیشه‏ای که به وسیله جوانان نویسنده تولید می‏شود، ارزش و منزلتی والا قائلیم، هرچند این افکار تطابق کامل با دیدگاه‏های رسمی نداشته باشد. ما پرسشگری و طلب را بزرگترین سرمایه یک انسان برای پیشرفت در ابعاد مختلف حیات بشری می‏دانیم.

احسان پارسامهر

وبلاگ شخصی مدیر پلاکفا

http://www.sharhani.pelakfa.com/

کاربرانه:

کاربران میتوانند براحتی بعد از پذیرفتن قوانین پلاکفا به همان صورتی که در بلگفا عضو بوده اند در پلاکفا عضو شده و از قالب های زیبای خود ان استفاده کنند ...از جمله تفاوت های پلاکفا با بلگفا قسمت کد هاست که در این سیستم بصورت یکجا ارائه شده است...

قسمت ارائه مطلب در این سیستم و ویرایش ان بسیار اسانتر و پیشرفته تر از بلگفا میباشد.

قسمت لینک های این سیستم به سه قسمت لینک عادی..ویژه..و دوستان تقسیم میشود..

تنظیمات و مدیریت مطالب  به همان صورت بلگفاست .

در قسمت میز کار به همان صورتی که در بلگفا هست قسمت تهیه نسخه پشتیبان وجود دارد ..این قسمت غیر از کمک به شما در نگهداری نسخه ای از وبتان و مطالب ان در سیستم خود به شما کمک میکند تا در صورت تمایل به تغییر در سیستم کاربریتون...نسخه مطالب خود را به وبلاگ  در سیستم جدید منتقل کنید...

التماس دعا

بهشتی باشیدلبخند

و ساز تنهایی دیگر

http://sazetanhayi.pelakfa.com/

[ ۱۳۸٩/٦/۱٠ ] [ ٩:۳٤ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

شب قدر است و من قدری ندارم

غروب که میشه دلم میگیره و تنگ میشه ....دلم میخاست اونقدر بزرگ و مرد بودم که چنتا شمع بردارم و بیام کنارت تو اون روشنایی گلزار بشینم و اونقدر بلند و از ته دل فریاد العفو سر بدم و شما رو شفیع کنم...تا تموم زخم های این روزگار نیم خوردم التیام پیدا کنه....نمیدونم شاید یه روز منم مرد شدم و تونستم سلاحی به سنگینی سلاح عشق تو بلند کنم و بجنگ دشمن برم ....ولی من اونقدر کوچیکم که نمیتونم دشمن درونیم رو شکست بدم چه برسه به...

بابایی دلم برای تموم اونروزایی که میومدم کنارت میشستم و تو اون فرصت کوتاه تنها بودیم تنگ شده....چقدر دلم برای سه کنجیه نیمکت و گلدون گل عمو تنگ شده

چن روز پیش داشتم تفاوت حضور شما رو تو ٧٢ تن و عمو بیرون پنجره زیر افتاب رو میسنجیدم ...شما بخاطر نجات برادر کمر خم کردی و شهید شدی  و حضرت ابالفضل تو شهدای ٧٢تن جای میده بهتون و عمو کنار پنجره و سه کنجی گلدون و نیمکت

چقدر دلم میخاد یه روز غروب کنار اون سه کنجی بشینم...و تا صبح باهات حرف بزنم..

امشب شب قدره  برای منو این روزگار نیم خورده درگیر .دعا کنین ....

 

[ ۱۳۸٩/٦/٩ ] [ ٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

چمران و خامنه ای ، امام خامنه ای ، مصطفی چمران ، دکتر چمران ، leader-khamenei.com

بدون شرح....

[ ۱۳۸٩/٦/۸ ] [ ٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 

  1.  

باید زودتر ازین میومدم ازون شبی که این حرفا رو تو وبم زدم و شب خابی دیدم ..خابی در مورد داداش حامدم..خاب میدیدم برگشته و اپ کرده ولی تموم اپش همونی بود که باید من میفهمیدم از خوبیاش ازین که یه فرشته است...

دیشب حالم بد بود ..بعضی وقتا با همین خدا هم عشق بازی میکنی حال میده...داشتم از امیر میگفتم از حضورش از روابط و .. و از افکار پوچم...تو این میون بود که یه سقلمه بخودم زدم که ادمای اسمونی مثه فلانی و بیساری معلومه لیاقتی برتر دارن و من و پیشونی نوشتم نباید همچین کسایی رو داشته باشیم...

امروز نت با من دعواش بود یا من با نت دیدین گاهی خدا عینشو میذاره تو کاست ؟؟؟همون شد گذاشت تو کاسم غیر از زمان کمی قبل ازون نتونسم باهاش بچتم..اینم از محاسن خدای مهربون منه...البته اینو فقط خودم میدونم ..برا همین اصراری به اومدن نداشتم تا اینکه عصری نزدیکای ۴ کامی رو روشن کردم و رفتم اصن یادم رفته بود برگشتم سرشو سایت چت رو اوردم که یه اسم عجیبی سلام کرد..........

واییییییییییییییییییییییییییی باورم نمیشد داداش حامدم بود...هورا

درسته حرفا و اوضاع اونجوری که مدنظرم بود پیش نرفت ولی خیلی از حضورش ارووم و خوشحال شدم هرچقدرم که بد باشه ...و کلا برداشتش از من عوض شده باشه..

خب ولی خوشحالم داداشم برگشته....

بگذریم چن روز پیش که داشتیم از ترکمنستان سوار تاکسی شدم بالای شیشه جلو تاکسی یه عالمه عکس بود از زنا و مردا که تقریبا تا یه وجب بالای شیشه رو گرفته بود...عکس شهدای زن و مردی که تو زندان شهید شده بودن فکر کنم بود...خیلی هاشون از مردا قیافشونو میدیدی میگفتی ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااتعجب

منم اآ گویان مشغول کنجکاوی تو عکسا بودم....دیدم یه عده ادم بودن که ازین شماره های زندان جلوشون بود ...ولی چشای من نمیدید چی نوشته بود...

خلاصه کلی لذت بردم ...خیلی قشنگ بود...همین

تو این شبا خیلی برام دعا کنین....

بهشتی باشیدلبخند

[ ۱۳۸٩/٦/٦ ] [ ٦:٠۸ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

دیشب بعد از اخبار به حرفای اقا گوش دادم...وقتی صحبت از مناظره و گفتگو با دانشجو ها شد ...اتیش گرفتم...سعی کردم در حین شلوغی خونه تموم حواسم رو جمع صحبتای اقا کنم...که تو تصاویر دیدم...مسئول بسیجمون درست صف اول نشسته و اونوقت بود که رفتم تو فکر اونروزی که با اون دختر بسیجی بر سر مسئله انتقادات من که نذاشته بودن دخترا برسه به دستش حرص خوردم تهمتایی که شنیدم و..اینکه یه زمانی داداش حامدم شده بود چاه در و دل من ..منم بدون تامل در مورد حرفام با بردن اسم "..." تموم ماجرا رو براش گفتم..و اینکه چقدر عصبانی بودم که بهم گفته بود بیشتر باهاشون باشم و در اصل بخاطر اشنایی با اونا بود که رفتم مشهد و ...هی هنوزم که به اون سفر کذایی فکر میکنم روحم و جسمم در گیر خاطرات تلخ و شیرینش میشه...اگرچه حالا مشهد رفتن نه فقط عشق به امام رضا رو برام زنده میکنه بلکه خاطره داداش حامدم  و اینکه بهم گفت ...مشهد یعنی سفر تنهایی و نششستن گوشه ی صحن گوهر شاد و .. است...یاد اینکه اون اقا رو به من بخشید میفتم....با اینکه دلیل رفتنش رو هنوز نمیدونم و اینکه چرا از من رنجید ولی میدونم اون یه فرشته بود که ..اما اینو میدونم که اگه بازم پاش بیفته با تموم این خاطرات بد باز تنهاییی و با بسیج دانشگامون که دله خوشی ازشون ندارم میرم مشهد...

بگذریم خلاصه دیشب وقتی داشتم حرفای اقا رو گوش میدادم و دیدم بسیجیای دیگمونم هستن...کلی خوشحال شدم و تصمیم گرفتم با شروع ترم اگه عمری بود برم و مستقیم از افکارم در مورد بسیج و کارایی که باید انجام بشه صحبت کنم...از همین الان اضطراب دارم...یاد ".." و ".." میفتم که میگفتن کلی با اینا کلنجار رفتن و کلا همشون با دخترای بسیج دانشگاه درگیر شدن که چرا ...و چراو...چرا که هیچ جوابی نگرفتن....تو همین خیالات بودم که یاد حرف داداش حامد افتادم ....روزی که از صحبتام برداشت کرده بود من گفتم هر دختری میره دانشگاه باید ازدواج کنه با...

خندم گرفت یاد اونروزی افتادم که اون دختره بسیجی کلی مسئولمون رو کوبید تو سره من بدبخت که فلانی درس حوزوی میخونه تو حتی قدری نیسی که باهاش هم کلام بشی...و...یاد بغضی افتادم که هنوز تو گلومه ...نه از اون دختر ..از این مسئولی که باعث شده برگه انتقاده من نسبت به بسیج بدستش نرسه...

کاش داداش حامدم بود ..چقدر به یه مشاوره مذهبی نیاز دارم....هرشب بیادشم چراشو نمیدونم ..یاد روزی میفتم که گفت طلبه است و مشاوره مذهبی و خانوادگی میده ..من الان نیازمندشم....تو ذهنم باهاش درگیرم که واقعا الان وظیفه ی شما نیس که بمن مشاوره بدی؟؟؟بعد بخودم نهیب میزنم...

چون مطمئنم این چن ماهم....احتمالا مثه عید ..مثه بهمن یا مثه بقیه ایام سال..مناطق جنگیه ..یا اردو جهادی و...شایدم خودم رو راضی میکنم

نتیجه این ساز تنهایی :صحبت مستقیم با مسئول بسیج(حالا خوبه فارق التحصیل شده باشننیشخند)

 

 

چقدر دلم برا گلزار شهدا تنگ شده ...هیییییییییییییی روزگارافسوس

[ ۱۳۸٩/٦/۱ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب