ساز تنهایی

 

 

گفتم مستم می کند شنیدنت! مجنونم می کنی! جور دیگری تو، چگونه ای؟

گفت هشدار که گمراه می شوی!

در من شراب کهنه ای هست که مست می کند تو را. تو اما عاشق جام می شوی، نشو!!

گفت از شهد وجود و شهد در وجود، گفته ام تو را. این سنگ را ببین، در آن شهدی هست اما مردمان عاشق جام شدند و سنگ پرستیدند. بت پرست نشو!

گفت این سنگ ساکت است. شهدش را اما در سکوت می توان چشید. تو میگسار لایعقل نشده ای هنوز تا شراب بجویی از دلِ سنگ و دار و درخت.

گفتم شراب تو از شهد این سنگ گیرا تر است. دیوانه ام می کند!

گفت شرابی هست  که  قطره قطره به کامت ریخته می شود و پیاله پیاله به جانت! آنچه به جانت ریخته می شود نامعلوم است. شاید سالی یا ده سالی دگر، تازه اثر کند! چون اثر کند، تو را رها نخواهد کرد. این حس که تو  داری مستی حس است. در تو اما شهدی هست نامحسوس، خود شراب ناب می شود به هنگام.

گفتم گویی اسیر شده ام بر دام شنیدن. سخن که نشنوم ملول می شوم، خمار می شوم، تر می کنم لب به شعر مولانا به شمس به…

گفت  آن شعر نیز خود جامی ست که شرابی در آن می نوشی، مسحور جام نشو، آن
شراب ناب را در یاب.

گفتم چه می کند این نابِ شراب با من؟

گفت به قلیان می آورد شهد وجود را. چنان می شوی که سرانجام از جام جسمت شراب سرریز می شود. غرق می شوی مغروق!

در این هستی آن نابِ ناب، یگانه است. جامها اما رنگارنگ و فراوان اند. رنگین اند، از آن رو تا مجذوبت کنند به نوشیدن، مجدوب جام نشو! مست شو! جام را نبین.مجنون شو. مجنون در پی جام لیلا نیست. زیبا تر از لیلا در شهر فراوان است. آنچه را در جامِ لیلاست بخواه.

گفتم آدمی چرا دلبسته ی جام می شود؟

گفت آن شهد ناب هر دم به گونه ای دگر است. آدمی قاب می سازد، مصداق می تراشد که تجسم کند، که بشناسد. مسحور قاب و مصداق می شود. چشم آدمی بسته است به عقل، رو مست شو که چشمت باز شود.

رو مست شو، رو گرم شو به شراب ناب که در سردی، کوری و مرگ نهفته است. هیچ ندیدی که خاک مرده را دم گرم او چه کرد!؟

شراب انگور گرم مبتدا و سرد منتهاست. از آنرو حرامش کردند تا گرمای شراب نابت، آلوده ی سرداب سراب نگردد.

 .....................

پ ن: میدونی دیشب کاملا این حست رو درک میکردم که میخوای حرف بزنی باهام ولی من همه حرف ها رو اون شب زدم ....این متن رو بادقت بخون ...اگه ایشون اون تذک رمن رو نخونده که احتمالا خونده چون امار اینطور نشون میده ...تو مراقب خودت باش ...این شراب انگور حرام شده است ...حالا خواه مخمور کردنش برای رسیدن بخدا باشه ...

گفتم شراب تو از شهد این سنگ گیرا تر است. دیوانه ام می کند!
نکنه یه وقت شراب تو رو مست جام کنه و خدا یادت بره ...شراب ناب را در یاب.
فکر کنم اگه حرفامون رو با این نوشته تطبیق بدی.خودت بتونی راه رو انتخاب کنی ...وابستگی به یه ادم برای اومدن به راه..خیلی خطرناکه ...چون وابستگی نیست ..دلبستیگه ...منو و تو .تو سنه دلبستگی هستیم ...اگه بزرگتر و با تجربه تر بودیم و مست شراب تر ...اینو بهت نمیگفتم عزیزم....

میدونی اون نمیتونه رسالت خودش رو انجام نده ...اگه اون و امثالش نباشن ...لیلاهای شهر ما همیشه تو خواب خوشن ....ولی این منو تو هستیم که باید دل و دیده امون رو نگهداریم ...به خودمون متعهد شیم...

اگه فکر میکنی این راه درسته تا اخرش برو ولی بی دل ...با عقل تو  این راه برو ...جام رو رها کن ...سعی کن دیده تو  در حضورش نگهدار ی....و عقلت فقط مست شراب این جام بشه ..تا هم اون به رسالتش برسه ...هم تو از رسالتت آگاه بشی...

تو جمع های این طوری بزرگترین افت این وابستگی ها و دلبستگی هاست ...

چن هفته پیش بود که اقای ماندگاری خاطره ای رو در مورد نه این جمع ها که جمع های بسیجی و جلسات جمع ها تعریف کردن...که به توصیه ایشون یکی از بسیجی ها مدتی نمیره جلسات و احساس دلتنگی میکنه ...

ما باید این آفت رو از این جمع های پاک بگیریم ....چون از درون ما رو میپوسونه ...حالا نه بسیج دید که هر جمعی حتی با رسالت الهی ممکنه این رو ایجاد کنه ....

امیدوارم معنی حرفام رو درک کنی....

التماس دعا ...مطمئنم تو توانایی رسیدن به قله و نوشیدن این شراب رو داری عزیزم ...جامعه ما نیازمند لیلی  مستقل و با ایمانی چون تو ئه ...بخدا توکل کن و حرکت کن ...تو ناجی نسل سربازان مولامونی ....

پ ن: این نوشته مخاطب خاص داره ولی دیگران هم میتونن از آن بهره ببرند..خصوصا دو نفر از برادرای خوبم...

التماس دعا

بهشتی باشید گل

[ ۱۳٩٠/۱/۳٠ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

کدام گوشه ی دنیا نهفته روی چو ماهت

اله من ز که پرسم نشان یوسف چاهت

 

چقدر ناز غزل را کشیده ام که سراید

تمام سوز دلم را ز دوردست نگاهت

 

به کوچه های عبورت چقدر اب بپاشیم

یواشکی من و این چشم های مانده به راهت


 

هنوز می رسد از لا به لای این همه تقویم

صدای ندبه و زاری ز جمعه های پگاهت

 

چه قصه ها که شنیدم ز کودکی ز ظهورت

نیامدی و شدم خود چه قصه گوی پر اهت

 

چقدر هلهله دارد طنین سبز طلوعت

چقدر همهمه دارد گدای این همه جاهت

 

چگونه جان بسپارم به پای سرخ ظهورت

به وقت گفتن این شعر و یا رکاب سپاهت

 

شکسته بال عروجم ز تیرهای معاصی

خدا کند که نیفتم ز دیدگان سیاهت

 

تمام شهر و محل را سپرده ام که بگویند

به هر کجا که تو هستی خدا به پشت و پناهت

 

دعاترین دعاها همین دعای نگار است

امان بده که بمیرم به پای بقیت الاهت

........

 

پ ن: هذیان های یک ذهن خسته :

 دچار خود آزاری حاد شدم ...فکر میکنم خودم باز گم کردم ...کسی هویت منو ندیده؟؟؟کسی نمیدونه من کجای این دنیا جادارم و چرا جا دارم  ؟کسی میدونه من دارم کجا میرم؟؟؟

آی آدمها یک نفر اینجا...

پ ن 2: بازم دلم هواتو کرده بیام اونجا بشینم تو تنهاییات..هوای سه کنجی ..نفسم گرفته میخام بیام نفس بکشم...دستمو میگیری؟!

حس میکنم نوت ساز تنهایی هام گم شده ..اره؟؟!!خنثی
منتظرم...!!!

ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱/٢٩ ] [ ٤:٥٦ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
از امام صادق پرسیدند ٬چرا نماز مغرب سه رکعت است و در مسافرت این نماز شکسته نمیشود؟

 

حضرت چنین پاسخ دادند:تمامی نمازها در ابتدا دو رکعت بود و پیامبر(ص) بر هر یک از نمازهای ظهر و عصر و عشاء دو رکعت اضافه نمود و چون حضرت صدیقه(س) متولد شد٬ پیامبر (ص) به شکرانه ی این نعمت عظیم ٬رکعت سوم را به نماز مغرب اضافه کردکه این رکعت را حتی به هنگام مسافرت نیز نمیتوان ترک کرد.

 

"بحارالانوار ٬جلد۳۷ / صفحه ی ۳۸"

برگرفته از کتاب فاطمه ی خدا

...

بر گرفته از وب http://donyayekaghazi.blogfa.com/

پ ن: وقتی خوندمش حس کردم باید یجرو دیگه به همچی نگاه کنم ...نه؟؟!!

[ ۱۳٩٠/۱/٢۸ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 

میون اینهمه خوبی و ادمای خوب و با اخلاص ...بوی تعفن میدم ....

آقا خودتون یکاری برام کنین ....

گریه

خواهش میکنم برام دعا کنین ...

برا آمرزش گناهام ..

برا اینکه دیگه گناه نکنم .

درباره آیت الله بهجت ره

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است (حافظ)

پرسیدم: «حضرت استاد! کسب علم و معرفت آن‌چنان هم که می‌گویند، آسان و کوتاه نیست. چه باید کرد؟» تبسّم فرمود و گفت: «عزیزم! راه را کوتاه و بار را سبک کنید. سبک بار باشید، تا آسوده راه روید. مسافت طولانی است و سخت و دشوار. بار سنگین شما را باز می‌دارد از ادامه راه. بارتان را کم کنید. گناه نکنید و از معصیت دوری جویید تا بار سبک شود و مسافت کوتاه. برای کم کردن بار، گناه نکنید

عصایش را حرکت داد و به راه افتاد و من در پی ایشان باز پرسیدم: «حضرت استاد! چه بسیارند جوانان مشتاقی که به انسان رجوع می‌کنند. برای ترویج معنویت و امور دینی و بالا بردن سطح بهره‌وری و باردهی معنوی با آن‌ها چه کنیم؟» دوباره ایستادند و با نشاط و صمیمیتی بیشتر، دستشان را جلو آوردند و فرمودند: «با دست پر جلو روید. خودتان را که اصلاح کنید، دستانتان پر خواهد بود. با دست پر حرکت کنید. مطمئن باشید، مؤثر خواهید بود. خودتان را که اصطلاح کنید، دیگران به شما روی می‌آورند و به سمت شما می‌آیند. باز هم می‌گویم، راه را طولانی نکنید؛ مسافت را کوتاه و بار را سبک کنید!»

و این جملات کوتاه را که می‌نگارم، ایشان برایم به تفصیل می‌فرمود؛ با شاهد مثال، شعر و حدیث و آیه، قصه و حکایت و حادثه. آن‌چنان که بندبند آن در تمام وجودم حک می‌شدند. دوباره پرسیدم: «کدام یک از اساتید اخلاق بهترند؟ و در این راه چه باید کرد؟» و دوباره تبسم ایشان بود که شکفت. شاید به ناپختگی و نادانی من که از استاد کامل معرفت و عشق چنین پرسشی می‌نمودم. آب در کوزه و من تشنه لبان گرد جهان می‌گشتم. سپس با خنده‌ای پدرانه فرمود: «عزیزم! این‌ها ملاک نیست. خیلی از افراد به دنبال استاد و معلم اخلاق می‌روند، اما به همان چیزی که می‌دانند، عمل نمی‌کنند. در آغاز کار بسیاری هستند که تشنه معرفت و اخلاق هستند. به ظاهر تشنه‌اند، اما ممکن است همان شیدای تشنه لب، استاد خود را به قتل برساند؛ همچون ابن ملجم که شاگرد امیرالمؤمنین (ع) بود. باید مجاهده با نفس را کامل کنید، سپس به این مرحله برسید. «لَنَهْدینّهَم سُبُلَنا» باید حاصل شود. اگر دیدید هدایت در مسیر خدا به دست نیامده، بدانید که مجاهده‌تان ناقص بوده. مجاهده را کامل کنید؛ یقین بدانید که خداوند همه امور را اصلاح خواهد فرمود. هدایت خداوند در صورتی کامل و تمام می‌شود که مجاهده شما کامل باشد»

ایشان می‌گفت و من می‌شنفتم؛ جلمه جمله نورانی‌اش را. به منزل ایشان که رسیدیم، دستان فرتوتشان را به دو دست گرفتم و لب بر آنان نهادم با تمام وجود. با خویش می‌خواندم مصرعی را که بارها از ایشان شنفته بودم: «در خانه اگر کس است، یک حرف بس است» و حال آن‌که در آن دقایق، حرف‌ها به من فرمود. از آن عصر به یادماندنی، شبی چند نگذشته بود که در بازگشت از نماز عشاء در پی ایشان دوان دوان شدم؛ در عطش نوشیدن جرعه‌ای دیگر از کلامش. این‌بار پرسشی را که در ادامه زیارت آن عصر در ذهنم ایجاد شده بود، باز گفتم: «حضرت استاد! برای کامل کردن مجاهده و کسب توفیق خدمت به اسلام، لذّت عبادت و انسان شدن، آسان‌ترین راه و کلید چیست؟» همچون پیش ایستاد و این بار با قاطعیت، دقیقاً چنین فرمود: «نماز شب، نماز شب، نماز شب! نماز شب کلید توفیقات روز است

 

[ ۱۳٩٠/۱/٢٦ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
 
 
یک نفر دلش شکسته بود / توی ایستگاه استجابت دعا / منتظر نشسته بود / منتتظر،ولی دعای او / دیر کرده بود / او خبر نداشت که دعای کوچکش / توی چار راه آسمان / پشت یک چراغ قرمز شلوغ...

*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت

*
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود

*
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد

*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند

*
برفها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود

به امید استجابت دعاها

http://www.neda61.blogfa.com/

دیشب نیمه شب بود که تموم حجمه ی انتظار را در میان اینه شکسنته ها به تماشا نشستم... بعد از حرفهایت خیلی فکر کردم ...شاید این تماس های نیمه شب هم تمامی نداشته باشد ..گفتی ویروس ها احاطه گرند...بودند...گفتی باید انتی ویروس شد ...می شوم ....ولی هیچ چیز راست تر از "دل " نبود که گفتی ...و من در تاریکی و سکوت نیمه شب اتاق در میان هیاهوی باد وحشی با تمام وجود هضمش کردم ...

بزرگترین ویروس این دنیا برای من همان دلبستگی است که گفتی اونقدر دیدم و بستم و شکستم که دیگه خورده شیشه هاش رو نمیتونم جمع کنم ...نه اشتباه نگیر ..تو را به مقدساتت تو دیگه دلبستگی رو با عشق اشتباه نگیر.....

وعده فردایمان را بی خیال میشوم ...نه برای نبستن کوله بار ...برای دل نبستن....فکر میکنم الان این بزرگترین ویروسیه که میتونه ذهنه منو مختل کنه ....

ممنون بابت شیرینی دیشب و حرفهایت ...

                                                                                   تقدیم به م.ش.ک.ا.ت

........................................................................................

گذشته من پر از روزای درهم و برهمه ...پر از تجربه های رنگی ...شاید خاکستری ...البته قبلا برام خاکستری بود ولی الان برام روشنترین رنگ ها رو داره ...چون میدونم وبلاگم توسط دو نفری که طرف صحبت من هستن خونده میشه همینجا حرف دلم رو میزنم ...اگه بچه های دانشگاه ادم هایی مثه شما رو کمتر دیدن من بخاطر حضورم در محیط های خاص زیاد دیدم  و شنیدم ...آدم هایی که واقعا و از ته دل و اخلاص سعی در پیشرفت بچه ها در محیط های دانشگاهی و آینده زندگیشون دارند. آدمهای بزرگی که با دانش سرشارشون سعی در هدایت بچه ها دارند .اما نکته ای که بنظر من در اینجا حایز اهمیت هست اینه که اگر واقعا هدف شما هدایت بچه ها یا بقول خودتون بکار افتادن سنسور های بچه ها برای توجه به اطراف هست باید این کار با آرامش خیال همراه بشه درسته که شما ها انسان های آگاه و جا افتاده ای در زمینه خودتون هستید و از روی خلوص نیت سعی میکنید تمومی آنچه را که میدونین به بچه ها بگید  و من درک میکنم که این کار چه فشار روحی رو بخودتون وارد میکنه و اینکه هرچه ادم آگاه تر زندگی این چنین براش سخت تر میشه و سعی میکنه اشاعه اطلاعاتی داشته باشه ولی باید این رو بدونین که وارد شدن این حجم اطلاعات برای افرادی که تالا با اینگونه مسایل سرو کار ندارند براشون خیلی سخته با سرعت نوردویدن ...خدا هم در اوردن احکام با طمانینه این کارو کردن...دادن اطلاعات. عالیه خصوصا در جامعه ما که بچه ها در گنگی بسرمیبرند ولی باید توجه داشت که بچه ها دچار جنون اطلاعاتی نشوند که بعدا یه دفعه از جای دیگری. بخورند...دوست دارم در ضمن نشون دادن راه به بچه ها اینکه وابستگی به شخص  و عقیده رو. از بین ببرین .هم بخاطر خودتون که گاهی در اینده ادمهایی چون شما گاها براه اشتباه میرن و هم بخاطر بچه هایی که دارین خالصانه بهشون آموزش میدین و "توکل بخدا" رو یاداوری کنین ...اینکه هر کار میکنین در اون جهت ...اینکه  درسته هر راهی مرشدی میخاد ولی دست بچه ها باید تو دست خدا باشه برای رسیدن به اون قله ای که دارین نشونشون میدین ...نه مرشد بشه ".." ...مرشد فقط راهنماست اصل راه و بقیه راه باید دستمون تو دست خدا باشه ...

در هر حال خیلی خوشحال شدم که خبر برگزاری این برنامه ها رو شنیدم اگرچه دیر شاید ولی خب امیدوارم موفق و موید باشید و خوشحالم اینجور هدایت ها بدست افراد ولایت پذیر افتاده چون زمان من افرادی که این کارو میکردن جز  گروه خاصی بودن ...

امیدوارم حرفهای خواهرانه من دلگیرتون نکنه

التماس دعا

........

بعدا نوشت:

- کسى که از روى مردم پروا و حیا نداشته باشد از خداى سبحان پروایى ندارد.

- سه چیز است که نباید از آنها شرم کرد : خدمت کردن به میهمان ، برخاستن انسان از جایگاه خود براى پدر و آموزگار ، و طلب حق اگر چه اندک باشد. 

- حیای بسیار مرد ، نشانه و دلیل ایمان او است.

-  به راستى که حیا و عفت از خلق و خو هاى ایمان است و به راستى این هر دو ، خصلت آزادگان و خوى نیکان است.

- پر رویى و بى ‏حیایی سر آغاز بدى و شرّ است.

علی (علیه السلام)

 

 

 

[ ۱۳٩٠/۱/٢٥ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
«آدم و حوا در کنار هم نشسته بودند که جبرئیل به نزدشان آمد و آنان را همراه خود به داخل قصرى از طلا برد، در آنجا تختى از یاقوت قرمز بود و بالاى آن تخت قبه‏اى بود نورافشان، و در میان آن قبه چهره‏اى غرقه در نور، که تاجى بر سر نهاده و دو گوشوار از لؤلؤ در گوشش، و گردن‏بندى از نور بر گردنش آویخته بود. هر دو از نورانیت حیرت‏انگیز آن تمثال در شگفت شدند به حدى که حضرت آدم زیبائى همسرش حوا را فراموش نمود (زیرا شاهد یک زیبائى بى‏سابقه و حسن بى‏نظیرى بود)، لذا روى به جبرئیل کرد و پرسید این صورت کیست؟ جبرئیل گفت: این فاطمه است، و آن تاجش احمدنما، گردن‏بندش حیدرنما و دو گوشوارش نشانگر حسن و حسین اوست. آنگاه حضرت آدم سر خویش را به سوى قبه نور بلند کرد، و در آنجا این پنج اسم را با خط نور نوشته دید: من محمودم و این محمد است، من اعلى هستم و این على است، من فاطرم و این فاطمه است، من محسنم و این حسن است، و احسان از من است و این حسین است.

   ..............

وقتی بحثی که تو وب مریرزا رو خوندم یاد ارزو های بر باد رفته ام افتادم...و بعد زا اون خوندن مطلبی کمی ناراحتم کرد..چن روز پیش در چن پست قبل انتقادی رو باز به بسیجمون کردم هرچند محدود که اونم بخاطر این بود که الان بچه ها میدونن من کی هستم و کلا ازون جایی که من حوصله بچه بازی ندارم که هاله های نوری بخوان بیان رو سرم خراب بشن که تو به چه حقی نسبت به بسیج شکایت میکنی و اصولا ما مثلا بگیم بسیج چرا اب میخوره انگار به فرمانده ش ناسزا گفتیم و سزاوار هر تنبیهی باید باشیم  ادم ترجیح میده خفه بشه زجر بکشه ولی حرف نزنه ...

 

چن روز  پیش بر اساس اون انتقاد نسبت به بسیج دوستی از دوستانم هم که بنظر من ادم بزرگی هستن تو یه نظر خصوصی اینطور بیان کرده بودن که :

یه چیزی میخوام بگم من بخاطر همین حرفا وخیلی چیزای دیگه که داشت روی مخم راه میرفت وخیلی چیزایی که توی بسیج میگفتنو رعایت نمیشد،هر چی داشتمو گذاشتم کنار وبیرون اومدم،حتی ..

کنار،الانم شدم یه بسیجی شخصی،اره حرفاتو می فهمم وشایدم از دست حرفام ناراحت بشی،ولی دلایل زیاده که باشنیدن اونا قانع میشی،خلاصه تک تک ماها همون وظیفه ای که توی جامعه به گردنمونه انجام بدیم خدمت بزرگی به رهبری کردیم.."

"در واقع شاید جوری تشویق برای کسی مثه من بود که بابا اگه نتونستی درست کنی حتی یه نفرو اونجا بیا بیرون حرص خوردن نداره ...."

ولی بنظر من این بزرگترین اشتباهیه که ادمایی مثه ما کردیم ....من حتی در مورد وضع جامعه هم همین نظرو دارم جدا کردن خودمون جای رو برای دیگرونی که نباید باشن باز میکنه باز شدن این راه جای فعالیت شون رو زیاد میکنه و در نهایت هم افرادی خام جای باز شدن تفکر خود اندیشی اندیششون رو در اختیار این ادما میذارن حالا تو هر طیفی از بسیجی نام  بگیر تا بقیه اقشار "

 منم  در ابتدا همین تفکر رو داشتم ....ولی هیچوقت حرکت تنهایی در طول جامعه ای که تشکیل شده از اکثریت مردم هست جواب نمیده و این که این امر و پیشروی تکی باعث میشه حتی وجدان ما هم در مورد کاری که داریم میکنیم ارضا نشه ...

موضوع اولی که میخوام بگم اینه که ....بیایید اول این موضوع رو حل کنیم که بسیج چیه و تشکیل شده از کیه؟؟؟؟از نظر شخص ستوده:

زمان انقلاب به عده ای که از افراد تشکیل شده بودن از همه مردم اعم از دختر و پسر و هدف والایی برای تحقق هدف اولیشون دین بصورت عملی و سپس ایجاد جامعه ای منطبق برا اهدافشون پیش رفتند.اول هم این گروه بصورت فردی شروع به فعالیت کرد ..یعنی گروه ها تشکیل شده از هزارنفر بسیج یه گروه و دانشگاه و دفتر و ...نبودن ..تموم این افراد چادری نبودن ...ریش نداشتن ...اعتقادشون براشون مهم بود اعتقاد شخصی اهمیت داشت و بعد تلاش میشد تا کم کم با توجه به راهنمایی فردی و خوش رویی این فرد هم خودش اعتقادش رو تغییر بده نه اینکه برای عضو شدن در یک گروه اعتقادش تغییر کنه....ظاهرش عوض بشه..

دوم این گروه تشکیل شده از جمع کثیری از مردم است باور کنید باور کنید باور کنید بسیج در هر زمانی تشکیل شده  از سازمانی نیست و نبوده که سلسه مراتب داشته باشه این فرمانده این معاون این حوری این عزیز دردونه فرمانده و ..اصن بسیج زمانی شد بسیج که دیدن همه در یه سطح هستن همه حق رای دارن ...همه باید در همه کارها همراهی کنن...همه میتونن به هم دسترسی داشته باشن سعی کنیم دخالت جای هم نکنیم جای دیگران صحبت نکنیم ..جای دیگرون نظر ندیم ...همه چی رو به قداست ندوزیم ...فرمانده ادمه ...تو هم ادمی ..هاله نورم ادمه ...این بنده یخدا هم که اومده باید از در دفتر تو ادمه چه بی حجاب چه با حجابببببببببببببببببببببببببببببببببببب..چه با خنده بلند چه با لبخند اگه کسی حتی فرمانده هم ناراحت شه خودش زبون داره بگه....بذارید بسیج بسیج بمونه تشکیل شده زا همه مردم. مردم خودشون رو شریک بدونن تو همیچی ....اگه این جدایی نبود الان اینقدر نمیگفتن وای یارو بسیجیه ...میگن بابا طرف از خودمونه ....اگه اینقدر عقایدتون رو از همه جدا نکینم اگه دید خود برتری رو بگیریم ...اگه جای دم زدن از شهدا و اینکه بابا ما خیلی در مورد شهدا میدونیم و شیفته فلانی هستیم چمران و همت الگومونن یه ذره بفهمیم که ..."خودتان حدیث مفصل بخوانید" دیگه دل کسی رو نمیشکونیم که به تبع اون افراد برن سراغ راس هرم و همه چی رو به راس ربط بدن....یا کلا از اصل عقیده به گروه ..به مذهب...زده بشن ...

فعلا تا همین جاش رو داشتهب اشین تا بعد بیام بقیشو بگم....ظهری اقای نقویان تو سمت خدا اینا رو گفتن ...دیدم جاشه که بیاد و مطرح شه:

اگر کسی کاری کنه که افراد جامعه اعتقادشون به دین خدا از بین برد مسئول ...

"دزد اعتقاد مردم نباشید" ...دزدی رفت دزدی بسته ای زر برداشت ولی داد زد صاحبش رو پیدا کنه گفتن چرا ؟؟گفت کنار این کیسه زر برگه ای ایت الکرسی بود ..من دزد اموال مردم هستم نه اعتقاد مردم."

دزدی همیشه دست کردن تو جیب مردم نیست دوستان عزیزم گاهی کوچکترین قدم اشتباه ما دزد اعتقاد مردم میشه که تا نسل ها میتونه اثر داشته باشه ..بنظرم بدتر از همه چیه ...

دیروز یکی از اساتید داشتن از برخورد تنش دار و غیر محترمانه یه خانوم خیلی بظاهر مذهبی صحبت میکردن ...و هرچه میگفتن من شرمنده تر میشدم ...فکر کنم باید کمی در رفتار هامون تجدید نظر بشه ...

اگه تونستین در مورد شیوه های تبلیغ یا روش برخورد پیامبر رو با افراد رو مطالعه کنید اگه واقعا ادعای مسلمونی داریم ..

و نیز در مورد پوشش پیامبر ....

یکی از انتقادات شخصی بنده به دوستان خودم هم گیر دادن به رنگ پوشش هست بارو کنید هیچ جای قرآن و سخنان پیامبر نیومده که دختر خانوم های چادری باید روسری سیاه سر کنن...؟؟!!"اون جلب توجه و رفتار و رنگ تحریک امیزه که بده "

 

[ ۱۳٩٠/۱/٢٢ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 

 

 

 

وقتی عزیز گرفتاری از شما تقاضای دعا می کند برایش دعا می کنید. برای رفع مشکلش تلاش می کنید. خودتان را به زحمت می اندازید تا شاید غمی از دلش بردارید. هر چه وابستگی به این عزیز بیشتر باشد، دعای شما شدیدتر است. و کدام عزیز ، عزیزتر از فرزند رسول خدا، که جانش از جانمان عزیزتر است و همه می گوییم: فدایت شوم مولا، خودم و پدر و مادرم!

 اینک بشنویم واگویه های مولایمان را که گویا چنین می گوید:

      در حیرتم چرا صدای مرا نمی شنوید! چرا به یاریم نمی آئید؟ چرا غمی از دلم برنمی دارید. آیا کسی نیست فریاد غریبی ام را اجابت کند؟ دوستی ندارم که برایم دعا کند؟ غمخوار و مونسی نیست که تسلایم دهد؟

      ناله های مادرم، گریه های شبانه اش، بیماری و غربتش دلم را آتش می زند. مظلومیت پدرم، دستان بسته اش، ریسمان گردنش، چادر خاک آلود مادرم دلم را خون کرده.

      گاه غنچه نشکفته اش برایم قصه می گوید. قصه نه بل از غصه ها می گوید. از فراق باغبان و تنهایی گل هایش، از پژمردگی شان، از بی کسی شان از زیادی دشمنانشان از حق پایمال شده شان، از جفای به تنها دخترشان و خانه نشینی همسرش از اینکه چگونه وصیت پیامبر خدا فراموش شده و نابخردان در زیر سقفی به نام سقیفه گرد هم جمع شده و بنیان گذار ظلمت و عداوت در سراسر گیتی شدند. ظلمی به بلندی آسمان خانمان سوز و وحشیانه. بستن دستان ابرمرد روزگار و خانه نشینی اش، کشتن همسر جوانش او که راضیه بود و مرضیه، پدرش او را ام ابیها می گفت. خدایش در وصفش گفته بود: «ان الله یرضا لرضا فاطمه و یغضب لغضبها». او را که حامل چنین مقام عظمایی بود غریبانه و ظالمانه کشتند. به چه جرمی کشتند؟ بِاَیّ ذَنبٍ قُتِلَت؟ به کدامین گناه او را کشتند؟ به گناه دفاع از ولایت. حمایت از امیرالمومنین، از امام زمانش. نه اینکه همسرش بود. هرگز، چون وی بارها از پدر گرامیش شنیده بود: «مَن مات و لم یَعرِف اِمامَ زمانه مات میتَهً جاهلیه» هر کس که بمیرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است.

      مادرم آنروز از امام زمانش علی ابن ابیطالب دفاع کرد او که دختر نبی بود، و همسر وصی به فرموده پدر گرامیش از امام خود حمایت نمود. اما کور دلان را که دیگر فهمی نمانده بود آنان مادر جوانم را به بهانه حمایت از شوهرش کشتند و غنچه ناشکفته اش را خشکاندند.

      لحظه ای نیست که برای غربتش گریان نباشم، ساعتی نیست که اذن ظهورم را تمنا نکنم. می آیم، دیر یا زودش مهم نیست مهم این است که می آیم و قاتلین مادرم را قصاص می کنم. اما شما هم خدا بر این مهم دعا کنید، طاقتها به پایان رسیده، صورت نیلی مادرم، پهلوی شکسته اش تاب و توانها را برده است. برایم دعا کنید. برایم دعا کنید.

بعدا نوشت:

به خدا گفتم : « بیا جهان را قسمت کنیم, آسمون واسه من ابراش مال تو,
دریا مال من موجش مال تو, ماه مال من خورشید مال تو

خدا خندید وگفت : « تو انسان باش ، همه دنیا مال تو ...من هم مال تو

 

[ ۱۳٩٠/۱/٢٠ ] [ ٧:٠٥ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

راستی! فاطمیه نزدیک است...

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر

اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم

زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلطیدند

چادرش در میان گرد و غبار

قبلا این صحنه را...نمی دانم

در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید، حس کردم

کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه

پسر کوچکش رسید از راه

گفت: آرام باش! چیزی نیست

به گمانم فقط کمی کمرم...

دست من را بگیر، گریه نکن

مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی

یا علی گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما

ناله هایش فقط تماشا شد

صبح فردا به مادرم گفتم

گوش کن این صدای روضه ی کیست

طرف کوچه رفتم و دیدم

در و دیوار خانه ای مشکی است

با خودم فکر می کنم حالا

کوچه ی ما چقدر تاریک است

گریه، مادر، دوشنبه، در کوچه

راستی! فاطمیه نزدیک است...

شعر: حمیدرضا برقعی

وارد که شد تمام تنم لرزید، نه از ترس ، نه، نمی دانم چه حسّی بود. اما جلال و جبروتش مرا گرفت؛ ستبری شانه هایش، قدرت دستانش، قوت قدم هایش؛ پیچش بازوانش، صلابت وجودش و مهربانی نگاهش ..... با اینکه می دانستم از خویشان پیامبر اسلام است و فاتح قلعه ی خیبر، می دانستم در جنگ با، یهودیان چه رشادتها کرده و حال که می دیدمش معنای تمام تعاریف برایم چون روز روشن می شد، اما، مجذوب او شدم؛ مجذوب نگاه او... انتظار داشتم برای امر مهمی به آنجا آمده باشد. به حجره ی مردی یهودی ، اما وقتی حاجتش را گفت دل درون سینه ام از طپش ایستاد. چه می شنیدم؟ علی و احتیاج به قرض؟ آنهم از یهودیان ! چه می کردند امت اسلام با جانشین پیامبرشان؟.... و دیدم که علی، خیبر شکنی که پشت تمام جنگجویان یهود از شنیدن نامش می لرزد، چادری پشمین به ودیعه نهاد و قدری جو گرفت........ چادر همسرش ، چادر فاطمه و من با همه ی خشت و گلی بودن دلم فهمیدم که چقدر سخت بود بر علی دل کندن از چادر محبوبه اش، او را بوئید و بوسید و به مرد یهودی سپرد. و مرد یهودی، چادر را در کنج دل من رها کرد و رفت. من ماندم و چادر همسر علی، چادر بانویی که می گفتند: بوی بهشت می دهد، می گفتند: بهانه ی آفرینش است. می گفتند: مادر پدر است. می گفتند. برترین زنان عالم است. چادری که در تار و پودش فاطمه موج می زد و الحق و الانصاف که چنان عطری در فضای درونم پیچده بود که مست شده بودم و بی اختیار دلم می خواست دیوارهایم دست داشتند تا برای لحظه ای آن چادر را لمس می کردم و به سینه می چسباندم. و آن شب اولین و آخرین شبی بود که برای من روشن تر از هر روزی گذشت و شعاع نور ساطع از چادر آن بانو از سقف دلم گذشت و تا آسمان هفتم تابید. احساس می کردم هر آن از زمین کنده می شوم و به آسمان می پیوندم. و من شاهد ارتباط بین عالم مُلک و ملکوت بودم تنها به واسطه ی وجود نخ های پشمینی که بر بدن فاطمه بنت محمد آرام می گرفتند، درون وجودم. من ، حجره ای بودم که شاهد طواف ملائکه شدم ، شاهد صعود و فرود فرشتگان مقرب، از عرش به فرش در پرتو اشعه های نورانی چادر فاطمه؛ چقدر به خودم می بالیدم؛ غرق در این حال شیرین، ناگاه، از نیمه شب گذشته؛ همسر مرد یهودی وارد شد و او نیز دید، اندکی از آنچه من می دیدم. دید که من با همه ی وجود در نور غرقم و سرُو رویم زیر پوشش نور چادر زهرا نشناختنی زن به سرعت خارج شد و همراه با همسرش بازگشت؛ چهره ی مرد یهودی را؛ هرگز از یاد نخواهم برد؛ بهت و حیرت در تمام اجزای صورتش نقش بسته بود گویا فراموشش شده بود که چه دُرّ گران بهایی را در دل من رها نموده و اکنون دنبال دلیلی برای این چراغانی بود؛ لیک نور چنان واضح و بی پرده از چادر می تابید که جای هیچ شک و شبه ای باقی نمی گذاشت آن دو، بی اختیار در خانه ی خویشان خود رفتند و گمانم 80 نفری را در اطرافم جمع کردند. افرادی که همه زیر لب نوای واعجبا سر داده بودند و سر گشته و حیران شاهد چادری منّور بودند. هنگامی که مرد یهودی چادری را که به اندازه ی عمری بی معرفت زیستن ؛ مرا از معرفت لبریز کرده بود از کنج دلم ربود؛ من ، دوباره لرزیدم؛ نه از ترس، نه، از غصه و دیگر اشک مجالم نداد؛ از برکت چادر فاطمه دل من سرشار از معرفت شد و اگر دل گِلی من بانور این چادر چنین دگرگون شد . پس با دل یهودیان که همه چشمشان به نور او بود چه کرد؟ فقط این قدر بگویم که من و همه ی هشتاد یهودی جمع آن شب به برکت چادر دختر پیامبر اسلام مسلمان شدیم و من حکمت احتیاج علی به قرض را امروز می فهمم که سالهاست مرید او و فرزندان اویم.

منبع:  جلد 1 منتهی الآمال (زندگی حضرت زهرا سلام الله علیها)

الهام حیدری کاری از کلوپ نویسندگی

 

آقا بحق مادرت..!!!

....!!!

.................................................

بعدا نوشت:

خریت تا کجااااااااااااااا؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!١

یعنی تا اونجایی که ادم خودش با خودش کاری کنه که دیگه نتونه نسبت به بسیج و بسیجی انتقاد کنه یعنی تا جایی که حالا میدونن کی هستی و نمیتونی بگی که از ماست که بر ماست ؟؟؟!!اخه الان یه عالمه انتقاد در حددددددد چییییییییییییییییییی در مورد این هاله های نوری جمع شده تو گلوم......من بی کی بگم.....شیطونه میگه برم یه وب دیگه داد بزنمااااااااااااااااااااااااا


آقا اصن مدیریت این وب واگذار شد به یه ناشناس حالا بذراین دادمو بزنممممممممممممممممممممممممم

اونقت مادر میگن آقای ماندگاری به جوونایی مثه شما"من" گفتن که فضای نت هم میتونه خلوت بحساب بیاد

بعد اوونوقت اونی که من امروز دیدم چیه؟؟؟!!!!عصبانی

اونوقت الان یچی یادم افتاد که بعضی چیزا به چیز نیس ب ریشه است ..نیشخند..

اینم انتقادمشیطان

 

[ ۱۳٩٠/۱/۱٩ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

                                             آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

                             همچوعکس رخ مهتاب که افتاده در آب

                                           در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

                             بی توهر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

                                           همچو شهری که به روی گسل زلزله هاست

                             باز می گویمت از مسئله دوری و عشق

                                            وسکوت تو جواب همه ی مسئله هاست...

 

چشمم به راه آمدنت در تمام عمر چوت گوش روزه دار به الله و اکبر است...

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱/۱۸ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 

 

 

 

 

 

تا نبینم رخ زیبای تو را مهدی جان

                            دلم آرام نگیرد به خدا مهدی جان

نیمه جانی که به تن مانده نثار تو کنم

                            تا ببینم رخ زیبای تو را مهدی جان

 

یابن زهرا راه را گم کرده ایم

                        چهره ی دلخواه را گم کرده ایم

ما تو را در قعر چاه انداختیم

                        یوسف ما چاه را گم کرده ایم

 

ای منتظران گنج نهان می آید

                            آرامش جان عاشقان می آید

بر بام سحر طلایه داران ظهور

                            گفتند که صاحب الزمان می آید

 

خوش است گر مسافری رسد سلامت از سفر                   

                    چه شد که قصد باز گشت از این سفر نمی کنی؟

نگر به خیل سائلان به سامرا و جمکران                   

                    چرا ز باب خانه ات سری به در نمی کنی؟

 

مهدی جان ، تو سرود ابر و باران ، و ترانه بهاران ،

همه دشت،

انتظارت...

"ز سوز عشق تو چون گرم التهاب شوم  چون شمع شعله کشم آنقدر که آب شوم"


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱/۱٦ ] [ ٦:٥٢ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

و این بحر طویل است

عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم .بنویسم

 که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظه باران نرسیده است ؟و هرکس که در این خشکی دو ران به لبش جان نرسیده است؟به ایمان نرسیده است؟

بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید..

بنویسید .

که هنوز که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟؟/چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟

دل عشق ترک خورد گل زخم نمک خورد .زمین مرد ،خداوند گواه است .دلم چشم براه است و در حسرت یک پیک نگاه است.ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش بجایی،برسد کاش صدایم به صدایی...

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار هر بیدل آشفته شود حس ،تو کجایی گل نرگس؟

بخدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است ز جنس غم و ماتم ، زده آتش بدل هر آدم و عالم.

مگر این روز  و شب رنگ شفق یافته در سوگ و کدامین غم عظیمی به تنت رخت عزا کرده .

ای عشق مجسم...

که بجای نم شبنم بچکد خون جگر ...از عمق نگاهت .

نکند باز شده ماه محرم که چنین میزند آتش به دل فاطمه آهت

به فدای آن شال سیاهت .

به فدای زخت ای ماه..بیا!!!!!!!!!!!!!!!!

"تومار هدیه شده در اولین سفر دانشجوییم....برچشم برهم زدنی گذشت"

[ ۱۳٩٠/۱/۱٢ ] [ ۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٠/۱/٧ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب