ساز تنهایی
بهـــــار آمد و من هنـــوز پاییـــــــزم

چگونـــه زین قفس تنگ زرد بگریزم

بده طناب بلندی به قامت خورشید

امیــــد یخ زده ام را به دار آویـــــــزم
 
 
 
پ ن :
یک سال دیگم گذشت با همه غم ها وشادی هاش ..با همی کنار هم بودن ها و تنــــــــــــــــهایی هاش ...با همه ی...
تو ی این یکسال خیلی ها بودن که اومدن و رفتن ...خیلی ها بودن که اومدن و موندن ...خیلی ها متاهل شدن ...خیلی ها هنوز تنهان ....
خیلی ها قدر زندگیشون و اطرافیانشون رو اونجور که باید نمیدونن خیلیا ..بهترینن برای اطرافیانشون ...
بعضی ها کسی رو دوست داشتن و دم بر نیاوردن ...بعضیا طاقت نیوردن و ...
هرچی که بود امسال ساز تنهایی رونقی بیش از وب های دیگه  من داشت ...به لطف خدا و نگاه ائمه و شهدا افرادی در کنار من قرار گرفتن که طعم زندگی رو بهم چشوندن ...جوری که حس کردم دیگه کم کم دارم بزرگ شدم ....
نمیدونم شاید این بلوغ خیلی دفعی بود ...حتی سریع تر از تحولی که در سال 88 دچارش شدم و خط شاید زندگیمو عوض کرد ...
ولی هرچی که بود ساز تنهایی ها حالا بیشتر از تک نوشت ها و عاشقونه نوشت ها و شیطنت نوشت های وب شخصیم عزیز شد ..
شاید خیلی از بچه ها رو بعد از چند بار شست وشوی وبی فراموش کرده بودم ..ولی حضور غریبه منتظر و وبلاگ پنج شهید گمنام که حاجت میداد هنوز برام عزیز ....قاسمی که تنها در باغ بود و میشه گفت از اولین های دوران وبنویسیم بود ...
ثنا و مریرزا و بعضی دیگه که بخاطر تشابه عقیدتی از وب خودم به اینجا اومدن..
بعد از کربلا و قضیه حضور یه مزاحم ...کم کم با بچه های بیشتری اشنا شدم ..از بچه های دانشگاه ...قبلش وب فرمانده میرفتم و چند تن دیگه از دوستان ...ولی خب بعد اون با کسی بنام سجاد شاکری اشنا شدم ...که بعد ها بیاد اوردم کیه و اینکه چقدر دنیا کوچیکه ...چون تو دانشگاه همیشه دنبال فرصتی بودم تا بیشتر با بانوشون اشنا بشم ...و عدو شد سبب خیر و بنده صاحب برادر و زن برادر و فرزند برادری شدم که بحمد الله تقریبا رابطه ای خانوادگی پیدا کردیم ...
بعدش سر قضیه حکمت و جلسه حکمت 2 با تمنای باران و دو روز قبل حکمت تو خابگاه با زهرای فاطمه و تو برنامه حکمت با ریحانه آشنا شدم ....و امسال در اردوی جنوب با سیده کوچک ...
هرچندمدتی بود که دیگه از فاش شدن هویت اصلیم تو نت ترسان نبودم و بچه های پلاس منو با هویت اصلیم میشناختن هم به وبم می اومدن ...ولی چندان حس خوشایندی از فاش شدن هویتم نداشتم ...ساز تنهایی بهترین جایی بود که میتونستم براحتی و بدون هیچ مزاحمتی درد دل کنم ...دل گفته هام رو بگم ...انتقادم به بسیج و دانشگاه و همو روزگار نیم خورده ای که گاهی به شانه های دخترونم فشار می اورد رو بگم بود ...تو این مدت کمی دچار خود سانسوری شدم ...و کمی هم بزرگ ..هرچند این بزرگ شدن به معنای از بین رفتن شونه های دخترونه و شیطنت های بی پروای کودکانه ام نیست ...ولی حالا شاید با دید دیگه ای ...به همچی نگاه میکنم ...
درست یا غلطش رو نمیدونم ...فقط میتونم بگم گاهی اونقدر دلتنگ خود گذشته ام میشم که پای رفتنم میبره ....بی اختیار دلم میخواد بزنم به کوه و دشت ....برم یجایی به دور از این شهر آلوده ...یجای دنج و ارووم زندگی کنم ...
و اونقدر تو کلاف این افکار بخودم میپیچم که از پا درم میاره ....اوایل حس نمیکردم کسی متوجه این امر بشه ..اول تو وب شخصیم بود .که کم کم نطق شاعرانه ام کور شد و بعد شیطنت نوشت های طولانیم تبدیل شد به کوتاه نوشتی محض خالی نبودن عریضه .....چند روز گذشته هم انگار کسی این حس گس رو فهمیده بود ...کسی که هرچند کوتاه ولی انگار دقیق از دوستان همیشگی بر نوشته ها واقفه ....
حالا که حدود چند ساعت و اندی به سال جدید مونده ...با زهم همون حس ناخوشایند به سراغم اومده ..شانه های دخترانه ام رو زیر بار این حس خم شده و دلم ....و شاید روحم ....
هنوز چند روزی از جنوبم و عهدم نگذشته که سر از نو گناه میکنم ...باز چشمانم الوده میشود ...و دروغی بر زبان جاری ....
شاید کمی خسته ام ...شاید هم وابسته ...
روی صفحه پلاس هم نوشتم ..
وابسته شده بودم ...
وابسته شده بود ...
پنجره را بستم ..
که ..
دلبسته نشویم ...
آمــــــــــــــــــــــــــا...
دلــــــــــ...تنــــــ ــــ ــــ گ ه....!
برای که و چه اش ....
اما بد جور هوس بوی خاک باران خورده کردم ...شاید هم دریایی و موجی که بی مهابا و بدون ترس سیلی محکمی به جسمم بزند و روح خسته ام رو درجا میخکوب کند شاید زا خواب بیدار شود ...
همه این ها حرف های تلنبار شده ای بود ...
چند زخم هم داشتم ...
مدتی پیش با کسی بد حرف زدم ...چنانچه هنوز خودم درگیر ان لحت بی ادبانه ام هستم ...
و شاید در همین نزدیکی کسه دیگری را رنجاندم ...
کمی قبل تر هم تمنا را ...
اما باور کنید همه این ها درست مثه رنگ خودم ...از روی صداقت دلم بود و شاید موقعیتی که  در مختصات زندگیمان در رابطه با هم قرار میگیریم ..
در هر حال ...حالا که دیگه خرگوش سال دارد بار سفر میبندد ...من رو از دعای خیرتون فراموش نکنید ..
حلالم هم کنید ....اگر دروغی گفتم و غیبتی ....و نگاهی ...و نوشته ای و هرچه و هرچه از من دیدید....
خصوصا فرمانده قدیم و جدید ...بچه های دانشکده و بسیج ."ان ها که هستند به آن ها که نیستند بگویند"...و داداش سجادم .....
امیدوارم زیر سایه مولامون ..زندگی همراه با برکت و سلامتی و رحمت و فرج را در سال آینده  داشته باشید..
التماس دعا
بهشتی باشید
[ ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
به شیشه های اتاقم ، دوباره ها کردم ....
واز نوشتن اسمت، بر آن حیا کردم ...
به روی شیشه کشیدم ، عکس یک گنبد ....
به پای شیشه نشسته ، رضا رضا کردم .....
 
 
 
..
1- هوای تو ام  دیوانه میکندتم ....
به خودم شک دارم که واقعا دلتنگم ...یا ....!!
 
 
مرغان قفس را المی باشد و شوقی

کان مرغ نداند که گرفتار نباشد!!!
 
 
2- ...خوندن پستاای قبل فراموش نشود...!
 
[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
نمی دانـــــم چرا چشم هایم گاهی بی اختیار خیس می شونــــد....
می گوینــــد حساسیت فصلــــی است !!!
آری ...
من به فصل فصل ِ این دنیای ِ بی شما ....
حساســـــــــیت دارم ...
 
پ ن :
 
1- وبلاگ طلب !!http://shahedenazer.blogfa.com/ (شهید جنیدی)" بروز است!
 
2- ادامه مطلب "شگرد های جنگ نرم ..زیر شاخه اقتصادی "
 
3- حس نوشت ...بخودتان نگیرید ....!!!
این روز ها ..به احساس این حوالی بد جور مشکوک شدم ...قدیم تر ها شده بود که به احساسی مشکوک شوم ...همیشه هم حسم درست تر میگفت ....و پرهیز میکردم تا سالم که چه عرض کنم ....درگیر حواشی این حواس نشم .....ولی این روز ها ....این حس نا اشنا ....دارد معتادم میکند ...کاش اگه نان من نیست ..شیرینی اش زیر دندان های شیری ام نماند ....!!
 
4-به رنگ آسمان دلم ...مینویسم ..:
 
"
لیلی زیر درخت انار
لیلی زیر درخت انار نشست
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گل‌ها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزار تا دانه داشت.
دانه‌ها عاشق بودند. دانه‌ها توی انار جا نمی‌شدند.
انار کوچک بود. دانه‌ها ترکیدند. انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.
از عرفان نظرآهاری
 
"

ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 

سوار تاکسی بین شهری شدم، مسیر قم ـ تهران... اصلا با راننده درباره مقدار کرایه صحبتی نکردم... از بابت پول هم نگران نبودم... وسط های راه که بیابان بود، دست کردم تو جیب راست شلوارم که کرایه راننده رو بدم... نبود... جیب چپ... نبود... جیب پیرهنم! نبود که نبود... گفتم حتما تو کیفمه! اما خبری از پول نبود... به راننده گفتم: اگر کسی را سوار کردی و
بعد از طی یک مسیری به شما گفت که پول همراهم نیست، چه می کنید؟ گفت: به قیافه اش نگاه می کنم. گفتم: الان فرض کن من همان کسی باشم که این اتفاق برایش افتاده... یکدفعه کمی از سرعتش کم کرد و نگاهی از آینه به من
انداخت و گفت : به قیافه ات نمیاد که آدم بدی باشی، می رسونمت...

خدایا!  من مسیرزندگی ام را با تو طی کردم به خیال اینکه توشه ای دارم اما الان هرچه دست کردم و نگاه کردم به جیب هام دیدم هیچ ندارم ، خالیه خالی... فقط یک آه و افسوس که مفت مفت عمرم از دستم رفت... ما را می رسانی؟ یا همین جا وسط این بیابان سردرگمی پیاده مان می کنی؟؟؟

 

...

پ ن : لینک های مهم هفته ..

1- http://shahedenazer.blogfa.com/ (شهید جنیدی)

2- http://sorkhiyekhouneto.persianblog.ir/(در مورد شهید جنیدی)

3- http://ghabehayahu90.blogfa.com/ (بسیج علامه ..در پست اخوانیه )

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ ] [ ۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 

برای خودم قفسی ساخته بودم  از جنس تنهایی  این روز های همه ی جوان ها . سردر گم در کوچه های آلوده شهر راه می رفتم ..دلتنگ بودم .از همه چیز و همه کس .

حتی خودم .

بعد از  شکستن عهد هایم  هر بار ..از محرم بگیر تا کرب و بلا تا شلمچه و گردان تخریب

دیگر روی بازگشت نداشتم ...بگذریم که مهمان ناخوانده بودم .و سر در گم از این دعوت دفعی..

روز اول بعد از گذر زمانی انگار بهوش امده باشم فهمیدم  در همان اتوبوس سال گذشته و در همان صندلی با همان کیفیت سال گذشته ام و هم اکنون عکس شهید همت رو برویم همت میزبان سال گذشته ام بود و امسا ل قابی برای مرور خاطرات سال گذشته .اخر از صبح که داشتیم از همان مسیر همیشگی  می امدیم ناخود آگاه نگاهم به لبخند زیبا و مشهور حاج حسین خرازی افتاد دلم لرزید .امکانش بود که برم گردانند ..شاید ..

پلاک همراه را دادند و باز همان لبخند شیرین ..جایزه عکس هم شیرینی لبخند ایشون رو به همراه داشت .آری این سفر مهمان  حاج حسین بودم  که با لبخند دلنشینش روی همه دلهره ها و نگرانی های  گذشته ام پا گذاشت و می گفت نگران نباش  میزبان تو منم  روی  حرف فرمانده حرف نمیزند ونترس روح لطیف و پاک من نمی گذارد کسی

ناپاکی تو را ببیند .دلم قرص شد تنها برای شلمچه میتپید و شاید هم دو کوهه قرار بی قراری هایم و این روز های پاییزی من و شلمچه و بابای ...

شلمچه سرزمین عشق و ایثار

دیار عاشقان و بوی دلدار

شلمچه تکه ای از کربلایی

شلمچه اولین تفسیر عشقی

تو گویا بهترین تعبیر عشقی

شلمچه کو مردان شجاعت

شلمچه غصه ها در سینه داری

برایم قدمت دیرینه داری

شلمچه کو شقایق های عاشق

شلمچه تو شاهد عهد الستی

صدایت میکنم تا زنده هستی

گاهی نوایی این چنین روح را به معراج میبردولی هیچ نوایی جز زمزمه ی "ببار ای نم نم باروم ببــــــــــــــــــــــــــــــــــار" دل عاشق را ببازی نمیگرد . همه این پنج روز چون گردابی بر طریق عمر گذشت .

وقتی پایم در رمل های فکه فرو رفت و نفس میزدم تا گام برداردم بیاد روح خسته ام افتادم

روحم را بد جور زمین زمین گیر کرده .و باید برای یک گام دیگر روحم چه نَفسی را بزند .

 

و حالا دقایقی دیگر برای بازگشت به قفس روزمرگی هایم دارم ..

و تا سال دیگر و سفری

شاید

به شرط حیات ...

...

التماس دعا

بهشتی باشید

پ ن :

1- یکشنبه دلنوشته بازگشت ...ساعت 11:03 مورخ  1390 / 12/21

 

.....................

میدونی دارم خل میشم یعنی چی ؟؟؟

میدونی گند شانسی یعنی چی؟؟؟

یعنی من ...کلی براتون نوشتم ...قریب 4 ساعت پشت هم ...با عشق با علاقه ....ولی احمق بازی در اوردم سیو زدمو همش رو خورد این پرشین ...دیگه نمینویسم ...چون حسش نیتس ....بمیره این شانس لعنتی که دو روزه داره منو له میکنه ....

خدایا چه اعترافی از من میخای ..چقدر بگم راضی ام به رضات ...؟؟؟

میبنی داداش ....اینم از اعصاب ما و این روز گار ..بعد بگو ارووم باش ...

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ ] [ ۳:٤٤ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
«وقتی راه رفتن را یاد گرفتی٬ دویدن را بیاموز و وقتی دویدن را آموختی٬ پرواز را»

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم٬ دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت !


بادها از رفتن چیزی به من نگفتند، چرا که آن قدر در حرکت بودند که آن را نمی شناختند!


اسب ها دویدن را یادم ندادند، چرا که آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند !


پرنده ها٬ پرواز را یادم ندادند چرا که آن قدر در پرواز خودشان غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!


اما سنگی که درد ِ« سکون » را کشیده بود٬ رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود ٬ دویدن رو می فهمید، و درختی که پاهایش زنجیر خاک بود، از پرواز خیلی چیزها می دانست !
 
 
 
 
1- شاید سفری در راه و دلی گرفته زما ....حلال کنید دوستان ...!
 
2- ادامه مطلب کوتاه نوشتی از شگرد های جنگ نرم در زمینه های اقتصادی است ..!
 
3- التماس دعا .
بهشتی باشید
 

ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ ] [ ٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 

 

فصل‌های پیش از این هم ابر داشت
بر کویرم بارشی بی‌صبر داشت

پیش از اینها آسمان گلپوش بود
پیش از اینها یار در آغوش بود

اینک اما عده‌ای آتش شدند
بعد کوچ کوه‌ها آرش شدند

از بلند از حلق آویزها
قلب‌های مانده در دهلیزها

بذرهایی ناشناس و گول و گند
از میان خاک و خون قد می‌کشند

بعضی از آنها که خون نوشیده‌اند
ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند

عده‌ای حسن القضاء را دیده اند
عده‌ای را بنزها بلعیده اند

بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجی‌ها بسیجی تر شدند

ای بی جان ها! دلم را بشنوید
اندکی از حاصلم را بشنوید

توچه می‌دانی تگرگ و برگ را
غرق خون خویش،‌ رقص مرگ را

تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست
بین ابروها رد قناسه چیست

تو چه می‌دانی سقوط “پاوه” را
“عاصمی” را “باکری” را “کاوه” ‌را

هیچ می دانی”مریوان” چیست؟‌ هان!
هیچ می‌دانی که “چمران” ‌کیست؟ هان!

هیچ می‌دانی بسیجی سر جداست؟
هیچ می‌دانی “دو عیجی”‌ در کجاست؟

این صدای بوستانی پرپر است
این زبان سرخ نسلی بی سر است

با همان‌هایم که در دین غش زدند
ریشه اسلام را آتش زدند

پای خندق‌ها احد را ساختند
خون فروشی کرده خود را ساختند

زنده‌های کمتر از مردارها
با شما هستم، غنیمت خوارها

بذر هفتاد و دو آفت در شما
بردگان سکه! لعنت بر شما

باز دنیا کاسه خمر شماست
باز هم شیطان اولی الامر شماست

با همانهایم که بعد از آن ولی
شوکران کردند در کام علی

باز آیا استخوانی در گلوست؟
باز آیا خار در چشمان اوست؟

ای شکوه رفته امشب بازگرد!
این سکوت مرده را درهم نورد

از نسیم شادی یاران بگو
از “شکست حصر آبادان” بگو!

از شکستن از گسستن از یقین
از شکوه فتح در “فتح المبین”

از “شلمچه”، “فاو”‌ از “بستان” بگو!
از شکوه رفته! از  “مهران”‌ بگو!

از همانهایی که سر بر در زدند
روی فرش خون خود پرپر زدند

شب شکاران سحر اندوخته
از پرستوهای در خود سوخته

زان همه گلها که می بردی بگو!
از “بقایی” از “بروجردی” بگو!

پهلوانانی که سهرابی شدند
از پلنگانی که مهتابی شدند

عشق بود و داغ بود و سوز بود
آه! گویی این همه دیروز بود

اینک اما در نگاهی راز نیست
تیردان پرتیر و تیرانداز نیست

نسل های جاودان فانی شدند
شعرها هم آنچه می دانی شدند

روزگاران عجیبی آمدند
نسل های نانجیبی آمدند

ابتدا احساس هامان ترد بود
ابتدا اندوهامان خرد بود

رفته رفته خنده ها زاری شدند
زخم هامان کم کمک کاری شدند

خواب دیدم دیو بی‌عار کبود
در مسیل آرزوها خفته بود

خواب دیدم برفها باقی شدند
لحظه‌های مرده ام ساقی شدند

ای شهیدان! دردها برگشته اند
روزهامان را به شب آغشته‌اند

فصل هامان گونه‌ای دیگر شدند
چشمهامان مست و جادوگر شدند

روحهامان سخت و تن آلوده‌اند
آسمانهامان لجن آلوده‌اند

هفته ها در هفته ها گم می‌شوند
وهم‌ها فردای مردم می‌شوند

فانیان وادی بی سنگری!
تیغ ها مانده در آهنگری

حاصل آغازها پایان شده است؟
میوه فرهنگ جبهه نان شده است؟

شعله ها! سردیم ما، سردیم ما
رخصتی، ‌شاید که برگردیم ما

“یسطرون” ‌هم رفت و ما نون مانده‌ایم
بعد لیلا باز مجنون مانده‌ایم

بحر مرداب است بی امواج،‌آی !
عشق یک شوخی است بی حلاج، آی!

یک نفر از خویش دلگیر است باز
یک نفر بغضش گلوگیر است باز

زخمی‌ام، اما نمک… بی فایده است
درد دارم، نی لبک… بی فایده است

عاقبت آب از سر نوحم گذشت
لشگر چنگیز از روحم گذشت

 

.........

ما عاشق کیش کربلایی هستیم

دلبسته آن روح خدایی هستیم

در فکر خطای خود بمیر ای دشمن

چون هنوز هم همه ولایی هستیم
 
 پ ن:تولد محمدرضا شاکری رو به خانواده شاکری تبریک میگم :
 مرد کوچک بابا ....نیشخند
[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ ] [ ۳:۳٧ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

اولین هدیه امسال از یه دوست وبلاگی ...

که این روز ها دیگه تنها دوست وبلاگی نیست ...

 

اینم کیک تولدم ...

البته تولدم 10 اسفند هست ولی خب دیگه ...بخاطر عمل مادری زود تر شد ...

امیدوارم بتونم 24 امین سال زندگیم رو زیر سایه امام زمان (عج) و در پناه خداوند طی کنم و در راه دینم به پایان ببرم ...

 

همه هدیه هام یه طرف ....بچه های وب شخصیم که گفته بودم فضای متفاویت داره یه طرف که دیشب سر ساعت دوازده  به بعد بهم اس دادن ..

امروز تو وبم کلا سورپریزم کردن ..

و زیبا تر از همه ..

هدیه یکیاز دوستان بود ...که برام وبلاگی رو طراحی کرده بودن ...بسیاز زیبا .....کاش میتونستم ادرسش رو بذارم ...

ولی این بخشش برام خیلی جالب بود :

ولی یه فال برات گرفتم :

فال متولد روز 1367/12/10 برای امروز چهارشنبه 10 اسفند 1390
   
احساسات

مطمئن باش که تلاش‌های تو به نتیجه خواهد رسید. شاید دیگران از راه‌های مشروع یا نامشروع دیگری بتوانند کسانی را بدست آورند اما تو با خود عهد کرده‌ای که زندگی سالمی داشته باشی.
   

 

امیدوارم خدا خودش یاریم کنه واقعا در پناهش حفظ شم از خطرات این روزگار ...

التماس دعای شدید

بهشتی باشید

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/۸ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 

باران می بارد

و من زیر بارانِ این ابر های خشمگین

 می جوشم

می خروشم

می بارم

و

دلتنگ میشوم ...!

..............

پ ن:

1- ادامه مطلب مشروعیت حکومت اسلامی !!

2- التماس دعا !!

 3-

 
 
 
4- مدتی بود که یک بنده خدایی کتاب های زمان انقلابش رو بهم داده و جزوه ها رو چند تا کارتون بود ....خب تا بعد کنکور نتونسته بودم زیاد تجزیه کنم ...فقط برام جالب بود که چه کتاب هایی اون زمان میخوندن ..چقدر مطالعه داشتن و ..
بعدش این پست امروز تو پلاس دیدم ...بعد گوش کردن این سخنرانی خندم گرفت یه سری کتاب ازین مجموعه ارزشمند رو نگهداشتم چون جا نداشتم  در حد یه ردیف کتابخونه ..چنتاش همین کتاب های زهرار هنورد بود که شهید اسم میبرند ...
حالا با دید و کنجکاوی بیشتری میرم سراغشون ..((:
در هر حال دوستان اگه میخاید میتونید بیاید تا اینا خونست ببینید ...یا اسمی از کتاب های اون زمان رو بدین ببینم هست یا نه ..من که حیفم میاد ...ولی خب چه کنیم ...
یا اگه فکر میکنید کتابخونه ای هست که اثار سیاسی- مذهبینگهداری کنه معرفی کنه ..
 

ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٢/۳ ] [ ٧:٠۱ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب