ساز تنهایی

 

آنهایی که زنده اند خوب میدانند زبان خون را. همان سرخ‌طنینی که فقط در رگ های زندگان جریان دارد و بس! این زندگانِ به خون، نشانه هایی دارند ؛ از جمله وجود ادراکات است و احساسات. یعنی تا وقتی قوای ادراکی و احساسی کار کند، زنده ای. احساس درد کردن از نشانه های کارکردن قوای ادراکی و احساسی و در نتیجه نشانه حیات است. عکس العمل نشان دادن و یک‌کاری‌کردن ، از دیگر نشانه های آن است. در مجموع سخت است نام بامسمای "زنده" را بر شخصی بگذاریم که فاقد این‌گونه علایم حیاتی است. حتی یکی دو بار احساس درد کردن و یکی دو بار کاری کردن هم نشانه حیات کامل نیست. یعنی اگر علایم حیات مدتی باشند و مدتی قطع و دوباره مدتی باشند و مدتی قطع ؛ مثل این است که گردش خون قطع و وصل شود. اگر هم در این میان یکی بلند شد گفت؛ "بابا بس کنید یک بار بروید تظاهرات دوبار بروید، اگر قرار بود این حرف‌ها مهم باشد، خیلی پیش از این‌ها، فاتحه ی زندگان و جاودانانِ تاریخ خوانده‌شده بود.

۲.اگر برایتان سوال است بخوانید: آیا حمایت های ما تاثیری دارد؟
۳.بترسیم از روزی‌که دانش‌آموزان از ما بزرگترها پیشی‌بگیرند؛ ۳۱۱ دانش‌آموز یک مجتمع‌آموزشی در اعتراض به ظلمی که همه‌مان شاهدش هستیم،روزه سیاسی گرفتند.آفرین به غیرت این دانش‌آموزان با چنین روح بلندی!

نوشته ای از فاران http://faran133.mihanblog.com/
پ ن : در ادامه مطلب قسمت دوم روابط دختر و پسر رو اوردم..
پ ن:

دل‌مرده‌ایم بدون تو اما مسیح من

یک جمعه هم زیارت اهل قبور کن

جمعه نوشت :در حال وبگردی بودم یچیزی پیدا کردم خنده ...
خیلی برام جالب بود ...برید اینجا رو ببینید خصوصا سکته رو ..وای چقدر خندیدم ..احسنت..
ساندیس نیوز

ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٢/٢٩ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 

 

 

یه سوال!!!

 فکر میکنید چقدر برای ظهور و حضور  آماده اید؟

تا حالا چه کارهایی رو برای امادگیتون انجام داده اید؟

این سوال رو دیروز هم سرکار پرسیدم ..الانم از شما میپرسم ..

 

بعد نوشت :

1- دوشنبه نوشت :

نمیدونم گاهی  بعضی ها رو میبینی که یه دفعه تموم فک رو ذکرت عوض میشه ...

من هم امروز یکی رو دیدم ...کسی رو دیدم که : بی ریش بود ولی بی رییشه نبوود...ریشه ای داشت به عمق ٣٢ سال که بعد از این همه سال و تو این دورانی که همه آدم ها سعی میکنن هویت دیروزشون رو سادگی و صداقتشونر و از ترس پشت نقاب هاشون پنهون کنن با افتخار هویت دیروزش رو .به زینت های این روزهای هم قطاراش نفروخته بود و جای گذاشتن عکس زن و شعرو چشم و ابرو و تبلیغات رنگی و پول در بیار. عکس دوستای شهیدش رو بزرگ کرده بود و زده بود جلو اتوبوس طوری که از هر نقطه میتونستی کاملا ببینیش...

خدا امثالش رو برامون حفظ کنه ..

2- چن روزی بود که بخاطر حرف زدن تو خواب با کسی مغزم درد میکرد تا یه دفعه اومد مسنجر . اولش خوب بود ولی بعد مثه همیشه پشیمون شدم .."البته این پشیمونی بخاطر اعتماد بنفس کم منه ..چون با واقعیت هایی روبرو بود که دیده بودم وجود داره .با این که میدونستم طرف مقابل منطق مورد نظر منو نداره ولی گفتم..حداقل تاثیرش تخلیه روانی خودم بود ..اولش ترسیدم ..ترسیدم از برخورد طرف مقابل ترسیدم ..از اینکه ادمها رو متر کرده باشم با دید خودم  ولی بعد که ارووم شدم دوباره صحبتامون رو مرور کردم و دیدم نه ترسی نیست .و مثه همیشه توکل کردم بخدا که ایشالا در این صحبت ها راهی برای گشایش امور قرار بده..

التماس دعا

بهشتی باشید

پ ن :این ادامه مطلب دارای سه بخشه ..دوست داشتید بخونید.

ادامه مطلب :دوستی از دوجنس مخالف

ارتباط دختر و پسر و شرایط آن(1)


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٢/٢٧ ] [ ٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 

 

 دوشنبه نوشت :

نمیدونم گاهی  بعضی ها رو میبینی که یه دفعه تموم فک رو ذکرت عوض میشه ...

من هم امروز یکی رو دیدم ...کسی رو دیدم که : بی ریش بود ولی بی رییشه نبوود...ریشه ای داشت به عمق ٣٢ سال که بعد از این همه سال و تو این دورانی که همه آدم ها سعی میکنن هویت دیروزشون رو سادگی و صداقتشونر و از ترس پشت نقاب هاشون پنهون کنن با افتخار هویت دیروزش رو .به زینت های این روزهای هم قطاراش نفروخته بود و جای گذاشتن عکس زن و شعرو چشم و ابرو و تبلیغات رنگی و پول در بیار. عکس دوستای شهیدش رو بزرگ کرده بود و زده بود جلو اتوبوس طوری که از هر نقطه میتونستی کاملا ببینیش...

خدا امثالش رو برامون حفظ کنه ..

 

پ ن: عادی سازی روابط محرم و نامحرم ...در ادامه مطلب.!!

بعد نوشت علامه ای :راستی یه سی دی در مورد روابط دختر و پسر بود با سخنرانی اقای مستشاری که ازیکی از برادرای بسیجمون گرفتم ."من همیشه با فامیلیه این برادر مشکل داشتم .یادم میره"..اگه تونستم باز ببینمشون  ازشون میگیرم میذارم براتون اگه نشد ...مراجعه کنید به دفتر بسیج خودمون دانشکده روانشناسی فکر کنم اونجا هم باشه ...

التماس دعا

بهشتی باشید


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٢/٢٥ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

چهارشنبه : م تو نمیای کاشان؟

م با کی میری؟

با انجمن

تو با همه میپری؟؟

بهم برخورد ....

پنجشنبه"

صبح اتوبوس ....از شدت وقاحت کلامی و رفتاری مونده بودم ..خشکم زده بود...

سفر خوبی نبود ...بی برنامه ...نا منظم ....خب من تالا کاشان نرفته بودم و علت رفتنم به این سفر حضور کتار دوستی بود که بخاطر شرایط خاصش دوست داشتم کنارش باشم و گرنه کلی کار رو سرم ریخته بود ..البته بدم نمیومد این تیب رو هم بشناسم...

اگر بخوام این سفر رو از دیدگاه گروه بسنجم...

اینجانب از همین تریبون ازاد اعلام میکنم ..."من شکر بخورم دیگه با اینا جایی برم "

ولی طرف دیگه حضور ناظر در این سفر بود که واقعا از همجواری باهاش لذت بردم ....یعنی من همیشه فکر میکردم نسل چنین ادم هایی از رو زمین بر دشاته شده بعد زا دیدن غریبه منتظر کمی از این دیدگاه کوتاه اومدم و در این سفر با شخصی رو برو شدم که کلا در فضای دیگه سیر میکرد ...

شروع بحثمون از فلسفه بود و بعد شروع بحث های فلسفی ..بحث و گفتگو پشت هم ...من عاشق مباحثه های این طوریم .....و اینکه بتونم زا کسی بهره بگیرم..ولی متاسفانه ادم های کمی هستن که بتونن به مقابله مستند بپردازند...

خراب شدم  و ساخته شدم ...بهترین دوره سفر همین جا بود.. و مطمئنا بدون حضور ایشون و این صحبتا تموم این روز به هذر رفته بود ...

ئ این قسمت از سفر شیرین ترینش بود ....کلا صحبت با کسی که میتونه چیزی به اندوخته تو اضافه کنه لذت بخشه ..

شنبه :

ببخشید بهم ریختم ...بعد از دو هفته که استاد رو ندیده بودیم ..امروز با ظاهری اشفته و  شکسته شده اومد سرکلاس ..در انتهای کلاس که جویای حالشون شدم ...متوجه شدم در طی انجام یه ازمایش در ازمایشگاه دچار بیماری شدن که رشد سزیعی داشته ...نمیدونم شنیدن این خبر ...اینکه استادی که هنوز ابتدای جوونیش هست رو برای همچین حادثه ای از دست بدیم ..برام خیلی گرون تموم شد ....حالم داغونه .اگرچه برای خودشون وچون در راه مقدسی بوده بدون نگرانی و همراه با خونسردی بودولی برای من درد ناک بود و هضمش سخت ...سخت ...ببخشید برا همین زیاد حس اپ کردن نداشتم ایشالا بعدا جبران کنم ...

ازتون میخام براش خیلی دعا کنین ..خیلی ..شما ها پاکین ...خیلی التماس دعا ..

بهشتی باشیدگریه

[ ۱۳٩٠/٢/٢٥ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 

 

این ماجرا واقعی است ؛ گوش کنید! شاه بیت این غزل اینجاست!

سال 1381، شامگاه یک پنجشنبه تابستانی

تهران، خیابان افریقا، یک پاساژ باحال سانتی مانتال

«لطفا حجاب اسلامی را رعایت فرمایید» .

دخترکان جوان، لاک زده و مانیکور کرده، با هفت قلم آرایش و موهای افشان به دهها مغازه برمی خورند که این تابلو بر روی در ورودی آنها - جایی که همه آن را ببینند - نصب شده است .

 

توجهی به این نوشته کنند؟ اصلا!

 

اندکی از این زلف پریشان در پس روسری حریرآسای خویش پنهان کنند؟ ابدا!

اگر اینان چنین کنند، تکلیف آنان چه می شود؟ آنان که آمده اند برای گره گشایی از زلف یار!

معاشران گره از زلف یار بازکنید

شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

بگذریم . . . برای غربت حافظ همین بس . همین که شب خوش قصه او شامگاه یک پنجشنبه تابستانی باشد در یک پاساژبا حال سانتی مانتال!

بگویی اندکی ناشادمانی و رنج، یا شکوه و گلایه در زوایای رخسارش پیدا باشد، هرگز!

تازه از فرانسه برگشته بود . می خندید و می گفت مهد دموکراسی، تحمل یک متر روسری را نداشت . نتوانستند حضور چند دختر محجبه را در مدارس خود بپذیرند . . . چه راحت حکم به اخراج ما کردند .

گفتم چرا می خندی؟ گفت چرا نخندم! بر سر عقیده ام ماندم تا آخر! این جالب نیست؟

گفتم همه این حرفها بخاطر یک متر روسری است؟ جوابی که داد از سن و سالش خیلی پخته تر بود . زیرکانه و هوشمندانه!

نه! این بهانه است . آنها حجاب را فرهنگ می دانند، نه تمدن، نه اصالت و نه هویت! . . . صرفا اعتقادی فردی که محدودیت و انحصار در دل آن است .

می دانید، زن غربی خیلی بخشنده است . همه را از خوان پر نعمت خویش بهره مند می کند، اما خود همیشه سرگردان و تشنه است!

گفتم تشنه چه چیز؟

گفت تشنه این که به او بنگرند، طالبش شوند و پی اش را بگیرند . همه همت زن غربی این است که از کاروان مد عقب نماند و هر روز جلوه ای تازه کند . او اسیر و در بند خویش است . . . و در این اسارت، سرخوش . او هرگز به رهایی فکر هم نمی کند، چون آزاد است و رها . . . اما در قفس!

زن غربی نمی داند کیست!

- نداند، چرا با تو و حجاب تو سرستیز دارند؟

با تعجب نگاهم کرد و گفت این حکایت همان پسری است که هر چه معلمش به او گفت بگو «الف » نگفت، پرسید چرا؟ گفت «الف » اول راه است . اگر گفتم، می گویی بگو «ب » . . . این رشته سردراز دارد .

آنها همه می دانند اگر زنی محجب شد، دیگر در کوچه و خیابان از لوازم آرایشی که آنها می سازند، استفاده نمی کند، دیگر لخت و عور مبلغ کالاهای آنان نمی شود، دیگر با مردان بیگانه به دریا نمی رود، دیگر نمی تواند در هر مجلس و محفلی شرکت کند، بزند و برقصد . . . !

باز هم فکر می کنید همه این حرفها به خاطر یک متر روسری است؟

در اتاق رئیس «مؤسسه اسلامی نیویورک » را گشود و داخل شد . آنگاه بی مقدمه گفت آقا من می خواهم مسلمان شوم!

مرد سرش را از روی کاغذ برداشت، چشمش به دختر جوانی افتاد که چیزی از وجاهت و جمال کم نداشت .

گفت باید بروی تحقیق کنی . دین چیزی نیست که امروز آن را بپذیری و فردا رهایش کنی .

قبول کرد و رفت، مدتی بعد آمد . مرد راضی نشد . . . باز هم باید تحقیق و مطالعه کنی . آنقدر رفت و آمد که دیگر صبرش لبریز شد . فریادی کشید و گفت «به خدا اگر مسلمانم نکنید، می روم وسط سالن، داد می زنم و می گویم من مسلمانم

. . . مرد فهمید این دختر جوان در عزم خود جدی است .

چیزی به میلاد پیامبر اکرم (ص) نمانده بود . آماده اش کردند که در این روز مهم طی مراسمی به دین مبین اسلام مشرف شود .

جشنی بپا کردند و در ضمن مراسم اعلام شد که امروز یک میهمان تازه داریم: یک مسلمان جدید! . . . و او از جا برخاست .

کسی از بین مردم صدا زد لابد این دختر خانم هم عاشق یک پسر مسلمان شده و خیال کرده دین اسلام جاده صاف کن عشق اوست! چه اسلامی؟ همه حرف است!

(نخود این آش شد . نمی دانم چه سری است که بعضی ها دوست دارند نخود هر آشی بشوند) .

- نه، نه . . . اشتباه نکنید . این خانم نه عاشق شده و نه با چشم بسته به این راه آمده، او مدتهاست تحقیق کرده و با بصیرت دین ما را پذیرفته است . چیزهایی از اسلام می داند که شاید هیچکدام از شما ندانید! کدام یک از شما مفهوم «بداء» را می دانید؟ همه نگاه کردند به هم، مسلمانان نیویورک و مساله اعتقادی بداء؟

اما او از این مفهوم و دهها مورد نظیر آن کاملا مطلع است .

بگذریم . او در آن مجلس مسلمان شد و برای اولین بار حجاب را پذیرفت .

خانواده مسیحی دختر که با یک پدیده جدید مواجه شده بودند، شروع به آزار و اذیت او کردند و روز به روز بر سخت گیری و فشار خویش افزودند .

دختر مانده بود چه کند! باز راه مؤسسه اسلامی نیویورک را درپیش گرفت و مسؤولان این مرکز را در جریان کار خود قرار داد . آنان نیز با برخی از علمای ایران تماس گرفتند و مطلب را با آنان در میان گذاشتند . در نهایت، کار به اینجا رسید که اگر خطر جانی او را تهدید می کند، اجازه دارد روسری خود را بردارد .

گوش کنید!

شاه بیت این غزل اینجاست;

دختر پرسید اگر من روسری خود را برندارم و در راه حفظ حجابم کشته شوم، آیا شهید محسوب می شوم؟

پاسخ شنید، آری .

و او با صلابت و استواری گفت: «والله قسم روسری خود را برنمی دارم، هر چند در راه حفظ حجابم، جانم را از دست بدهم

آنچه خواندید، سه پلان از یک ماجراست .

پلان اول، حکایت ماهیانی که در آب زندگی می کنند، همه عمر در آب غوطه ورند، اما مرتب از هم می پرسند: آب کو؟

پلان دوم، حکایت ماهی دور افتاده از آبی که آنقدر تن به شن های ساحل می زند تا بالاخره راهی به دریا باز کند .

. . . و پلان سوم، حکایت ماهی گداخته ای که هرم گرمای خشکی نفسش را بریده، حسرت آب بردلش مانده، اما راه دریا را از دل خویش می جوید!

بازگردیم به خیابان آفریقا، آن پاساژ با حال سانتی مانتال، بی اعتنایی دختران جوان به آن تابلو و قهقهه های مستانه!

شست و شویی کن و آنگه به خرابات خرام

تا نگردد زتو، این دیر خراب، آلوده

 

پایگاه حوزه

 

فصلنامه پرسمان، شماره 1، سروقامت، حسین؛

......................

شاید برای افرادی مثه شما شنیدن و خوندن این حرف ها خیلی اسون باشه ...چون همتون از خانواده هایی هستین مذهبی و با رنگ بودی مذهب داشتن و بدون هیچ دردسری ااومدین تو این راه ..ولی بدونین کنار گوش خودمون تو این تهران کسایی هستن که بزور و با جبر محجب شدن..شاید بارو نکنین ولی کسی بود که قران رو روزنامه میکرد تا خانوادش نفهمند که قران داره تو خونش ....اسما مسلمون بودن ها....ولی...

یا دختری بود که برای خوندن نماز مشکل داشت ...میدونین حیف که شماها تو این جریانات نیستین ..شاید باورتون نشه ..تو یه مسافرتی که لذت بنی بشره ..اینا چجوری برای حفظ خودشون ...چه حجاب ...چه رابطه ی جن..سی که به اجبار خانواده باید میداشتن برای تفریح ...سختی کشیدن...برای خوندن یه نماز صبح...

نمیدونم...گاهی از اینکه افرادی مثه شما از داشته هاشون استفاده نمیکنن حرص میخورم ...یا استفاده نا بجا...

دیروز تو خیابون یه خانومه چادر سرش بود ..موها بیرون ...مانتو تنگ کوتاه همش پیدا بوود..دلم میخاست خفش کنم...همونطور که از پوشش برخی اقایون اعصابم خورد میشه ...نمیدونم گاهی ادم به مغز ادما هم شک میکنه که ایا اون روانی های تو اسایشگاه مشکل دارن یا اینا ...

خلاصه که قدر داشته هاتون ر و بدونین و ازش خوب استفاده کنین ..از سر این مسائلی که از این قبیل داستان هاست ..براحتی نگذرین ...اینا خیلی سختن ...خیلی دردناک ...خیلی....!!!!!!!!!!!!!!!!

[ ۱۳٩٠/٢/٢٠ ] [ ۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

                      

امروز بغض شکوه هایم ترکیده است 

 
 میخواهم شرح سکوتم را برایت بنگارم 
 
 التهاب روزهای انتظارم را 
 
 خاموشی شبهای بی قراریم را
 
 و آوای غمگین مرغ عشقم را
 
 پس با تمام وجودت
 
 ناله هایم را بشنو و به خاطر بسپار:

لحظه های پریشانیم را
 
با یاد کبوترهایی که شعر پرواز را سر میدهند
 
 نجوایی نیلی بخشم 
 
 با خاطره ی رویش گلهای وصلت 
 
 خزانم را نوید بهاری دیگر می دهم
 
 شوق وصال تو دیگر گونه هایش سرخ نیست 
 
 دیگر گیسوانش سیاهی را فراموش کرده اند
 
گفتی :

 وقتی می آیم که آسمان صاف باشد تا محبتم را برتو ببارانم
 
 وقتی می آیم که غروب دریا ساکت ساکت باشد
 
 تا عشق طوفانیم را هدیه قدومت سازم
 
 هنوز هم آسمان آبی است و غروب دریا غرق در سکون 
 
 باورت کرده بودم
 
چون گفته بودی:

عشق از تبار باران است
 
 و کبوتران عاشق خیس از باران هستند 
 
 گفته بودی وقتی می آیی که
 
 سرود بهار را نرگسان مست بخوانند 
 
 وقتی که پرستوها افسانه ی کوچ را روایت کنند
 
 و وقتی که یاس های سپید
 
حدیث طراوت را بر  برگهایش بنویسند 
 
 گفتی وقتی می آیی که بی کرانگی دریا غرق در سکون باشد
 
 وقتی که درس زندگی را از باد آموخته باشیم
 
و محبت را از لبخند و صداقت را
 
 از گل سرخ و راز را از گل شب بو ...
 
گفته بودی :

 گل نرگس را بپرستیم که نوید بخش بهار است
 
 بهار را مقدس بداریم که سنبل وصال است 
 
 وصال را دوست بداریم
 
که مظهر پاکی است و پاکی را عزیز بشماریم که
 
 آرمان کبوتر است

پس تو ای مفهوم نیکوی آسمان 
 
 توای معنای زیبای زندگانی
 
و ای رنگین کمان آرزوها ، بیا !
 
بیا تا بر روی خواب ناز خاک
 
 بر روی آبی آب
 
بر روی پر پرندگان عاشق و بر روی رواج موج بنویسیم

بنویسیم :

که زندگی همرنگ کوچه باغهای آئینه است

بنویسیم :
 
 که نوازش از تبار گونه های خیس است
 
و حدیث دوستت دارم آزاده ی حصار سینه هاست 
 
 هنوز هم
 
 کنار دروازه ی شهر بی قراری هایم
 
 منتظر آمدنت هستم

 

 

 

 

سلام وای یجای جالب رفتم عکسای قشنگی از آقا داشتن خوشم اومد ...خدا حفظشون کنه صاحب این وب رو کلی دلم شاد شد ...

راستی در ادامه مطلب ادامه مطلب قبل در مورد اموزش و تحصیل زنان از دیدگاه اسلام اومده اگه یادتون رفته برید یه مروری بکنید چون ازین جا بحث تقریبا میخواد انسجام پیدا کنه ایشالا ....شاید هم مبحث رو عوض کنم...اینو دیگه شما بگید که بنظرتون از اینجا کجا بریم؟

التماس دعا

بهشتی باشید


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٢/۱۸ ] [ ٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 

 

 

 

 

 

 

شبی تاریک و و هم آلود و پر درد       همه در خانه در رؤیای غفلت          

شب ویرانی و آشوب و بیداد             شب آتش زدن بر پیکر عشق         

 رخ مهتاب، نیلی گشت آن شب           ز مرگ لاله ی زهرایی آن شب            

 سراپای علی از غصّه می سوخت         از آن شب تا ابد در ماتم او                 

 چو مردم با خدا بیعت نکردند             در آن دم چون علی را می کشیدند        

 هنوز این آسمان در یاد دارد                   که در طغیان ظلم و شرک و اندوه        

هنوز از خاطر مردم نرفته است              ولی در کوچه های غربت و غم               

 همان بازو که اندر ظلمت شب                 همان بازو که در تیمار حیدر               

  به صبح­وظهر وعصر ومغرب­وشام      ولی در خیل یاران سقیفه[1]                ا               

 

 تمام شهر در خواب جنون بود              حریم عشق، اما غرق خون بود             

  شبی سرشار از نا مردمی ها                شب تنهایی امّ ابیها                        

 گلی نشکفته را از باغ چیدند                تمام نسترن ها داغ دیدند             

  چو چشم فاطمه خون بار گردید            عزادار در و دیوار گردید                   

  رسن بر گردن خورشید افتاد               گل باغ نبی، از غصه جان داد             

  که زهرا پاره ی جان نبی بود            نبی  بر دامن زهرا می آسود                

  که محراب محمد کوی زهراست         کنون شلّاق بر بازوی زهراست         

  شبان گاهان به سوی آسمان بود          پس از پیکارها بس مهربان بود     

  هنوز آیات کوثر بر زبان هاست          غم بی یاوری بر قلب زهراست

 

[1] محمد نیکخواه منفرد (احسان)-

 

 

http://host.kanoon-ansar.ir/vijename/fatemie/motoon/hadis%20kasa.pdf

 

 

هر کار کردم نتونستم لینک بالا رو براتون بذارم بخونین برید اونجا بخوینن ...!!ا

 

 

می دانی چه چیز آدم را دیوانه می کند. منظورم دردناک شدن قلبت است. وقتی تلویزیون را روشن می کنی می بینی شبکه های مختلف مداحی پخش می کنند اما دقیق تر که می شوی می فهمی یک سر در گمی در همه ی تصاویرشان موج می زند. آری... نمی دانند کجا را نشان بدهند. مثلا پیامبر که باشد مدینه را نشان می دهند، حسین که باشد کربلا، علی که باشد نجف یا کوفه اما فاطمه...فاطمه که باشد کجا را نشان دهند؟ اگر همه ی دنیا را هم در این چهارچوب متحرک بکنند باز هم دل آرام نمی شود. باید خود خدا را نشان بدهند تا دل آرام گیرد. فاطمه پیش خود خود خداست. آخر می دانی اگر خانه شان در مدینه را هم نشان بدهند وقتی در را ببینی دلت آرام نمی گیرد که ... آتش می گیرد، جگرت می سود. باید انقدر آتش بگیری، جگرت آنقدر بسوزد که از این سوختن و آتش گرفتن به ارامش برسی. می فهمی؟ نهایت آرامش را می گویم.

 دل نوشته ای از ف.ز

 

 

 

 

 

 

تو این شبا و روزا خیلی بیادم باشید ....التماس دعا

بهشتی باشید

رفتید بهشت هوای ما رو هم داشته باشید


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٢/۱٦ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر

اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم

زن همسایه بر زمین افتاد

 

سیب ها روی خاک غلطیدند

چادرش در میان گرد و غبار

قبلا این صحنه را...نمی دانم

در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید، حس کردم

کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه

پسر کوچکش رسید از راه

گفت: آرام باش! چیزی نیست

به گمانم فقط کمی کمرم...

دست من را بگیر، گریه نکن

مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی

یا علی گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما

ناله هایش فقط تماشا شد

صبح فردا به مادرم گفتم

گوش کن این صدای روضه ی کیست

طرف کوچه رفتم و دیدم

در و دیوار خانه ای مشکی است

با خودم فکر می کنم حالا

کوچه ی ما چقدر تاریک است

گریه، مادر، دوشنبه، در کوچه

راستی! فاطمیه نزدیک است...

شعر: حمیدرضا برقعی

پ ن: دوستان ادامه تحصیل و اموزش زنان در ادامه مطلب اوردم...

امیدوارم بتونید استفاده کنید از بعد امروز مطلب وابسته به همین موضوع میشود..

....دوستان امیدوارم در این شب ها منو از دعای خیرتون فراموش نکنید و دعام کنین ..چن روزی است که ...

دعایم کنید.."

بهشتی باشید!!......

.................

بعد نوشت ...روز چهار شنبه .."

میرم دستشویی دانشگاه ...مدتی است که مرگ بر. نوشته شده بود ولی ادامه ای نداشت ...امروز دیدم نوشته".."

حقا که شعور نویسنده اش در حد همون وازه ای است که ان را بکار برده بود..

میام مترو تجریش.. مترو .ادمیانی از جنس ادعا....با صدای بلند دارد برای دوستش تعریف میکند ...زنی شاید همسن مادرم ..."معلوم بود ازون کثافت های حزب ..."رومو بر میگردونم و با تاسف و غضب  نگاهش میکنم ..دختری نگاهم را میفهمد ...بسرعت خودش رو به زن میرسونه ...و بهش میگه ..زن در جا در میون جمعیت گم میشه و صداش قطع میشه ...

"اخه جلبک تو که از نگاه تاسف من میترسی....".."

خدا نوشت :

:خدایا ازت ممنونم که چنان نفوذی در چشمانم قرار داده ای که از تاسفش مدعیان دروغین سست میشوند...

خدایا به حرمت این روزها این چشمان رو از گناه حفظ کن...

خدایا خسته ام ...از خودم از این شهر ..ازین دنیا ...خدایا نا امید از ظهورم نکن ...خدایا دلم گرفته. خدایا احساس غربت دارم ...خدایا هنوز حس غربت شبهای مدینه از یادم نرفته .. خدایا نذار تو شهر خودمون تو کشور خودمون حس غربت کنیم ...

خدا ازین شهر از این دنیا داره بوی تعفن بلند میشه ...خدایا دیگه نمیتونم ...دارم تحلیل میرم ...خدایا از این نقاب خوشی بر چهره خسته شدم ...خدایا من همدم تنهاییهامون رو میخوام ....خدایا به حرمت دل مادر...به غریبی شب های علی"ع" فرج اقامون رو برسون .....

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااگریه

بعدتر نوشت:

خیال باطل


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٢/۱۳ ] [ ٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

و در آن هنگام که عطر شکوفه های بهار نارنج

در میان آن کلام مقدس پیچید

من تورا از پشت چشمان بسته ام دیدم ..

مهر تو را و لطف تو را

و اگر خواسته ام را خواستی

این کتاب را به نشانی از عهد ما بر دار

و اگرنه بماند...

"دیشب برای چندمین بار فیلم شیدا رو دیدم یادش بخیر دهه ٧٠ این فیلم بنظرم جز رمانتیک ترین و بهترین فیلم های مربوط به زمان جنگ بود ...و میشه تغییرات این عشق پاک رو در مقایسه با دلشکسته دید. که از کجا به کجاداریم میریم ..."تو خود حدیث مفصل بخوان ""

بگذریم ...ادامه مطلبمون در مورد نگاه اسلام به تحصیلو اشتغال زنان رو به شرط حیات تو این دو روز میذارم .اگرچه انگار خواننده ای جز غریبه منتظر نداره و ایشون به من لطف دارند.

پ.ن: حرف زیاد بود در باره این فیلم که خب زمانی که این وب ساز تنهاییمون بود میتونستیم گاهی با احساس بنویسیم ولی از روزی که دیدم دیدگاهه ادما شخصیت افراد رو با متر یه پست از پستاشون اندازه میگیره ...ترجیح میدم سکوت کنم...باشد که خدایمان به قضاوت بنشیند ...که برایمان کفایت میکند..!!!

بعدا نوشت "ادامه نگاه اسلام به تحصیل و اموزش زنان "


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٢/۸ ] [ ۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

سخنان مقام معظم رهبری در رابطه با مسائل اخیر وزارت اطلاعات

به نقل از پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر مقام معظم رهبری، حضرت آیت الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی صبح امروز در دیدار پرشور هزاران نفر از مردم استان فارس در سخنان بسیار مهمی ضمن تبیین شرایط حساس کنونی دنیا و منطقه، با توجه به بیداری اسلامی، همه مردم و مسئولان را به حفظ اتحاد و انسجام و کار و تلاش بی‌وقفه، و بهانه ندادن به‌دست دشمنان نظام اسلامی توصیه و تأکید کردند: امروز، قوای سه‌گانه به‌ویژه دولت، حقاً و انصافاً در حال خدمت و تلاش هستند و ملت و رهبری همواره از خط کار و خدمت در کشور حمایت خواهند کرد؛ اما هرجا که رهبری احساس کند از مصلحت بزرگی غفلت می شود، وارد خواهد شد و رهبری تا زنده است هیچ‌گاه نخواهد گذاشت در حرکت عظیم ملت ایران به‌سوی آرمان‌ها، ذره‌ای انحراف ایجاد شود.

 

رهبر انقلاب اسلامی با اشاره به قضایای چند روز اخیر درباره وزارت اطلاعات افزودند: تبلیغات رسانه‌های بیگانه را در مورد این قضایا که آن‌چنان اهمیتی هم ندارد ببینید، که چه جنجالی به راه انداخته اند و در تحلیل‌های خود می‌گویند در جمهوری اسلامی ایران شکاف و حاکمیت دوگانه به‌وجود آمده و رئیس‌جمهور، حرف رهبری را گوش نکرده است.

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای افزودند: تبلیغات دشمنان در روزهای اخیر بار دیگر نشان داد که آنها چگونه منتظر بهانه هستند و همچون گرگ برای حمله در کمین نشسته‌اند.

ایشان با تأکید بر اینکه اعضای دولت و شخص رئیس جمهور حقاً و انصافاً مشغول خدمت در کشور هستند خاطرنشان کردند: ملت و رهبری همواره از خط کار و خدمت حمایت می کنند و ملاک هم اشخاص نیستند بلکه ملاک اصلی خط کار و خدمت است.

رهبر انقلاب اسلامی با اشاره به مشخص بودن مسئولیت‌ها و وظایف در قانون اساسی افزودند: رهبری هیچ‌گاه بنای دخالت در تصمیم‌ها و کارهای دولت را ندارد، مگر آنجایی که احساس کند مصلحتی مورد غفلت قرار گرفته است.

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای تأکید کردند: در قضیه اخیر هم که چندان مهم نیست، احساس شد از مصلحت بزرگی غفلت شده است.

ایشان با توصیه به عناصر داخلی و دلسوزان کشور برای پرهیز از بگومگوها و تحلیل‌های پوچ بر ضد یکدیگر و زمینه ایجاد نکردن برای فضای تبلیغاتی بیگانگان، خاطرنشان کردند: نظام جمهوری اسلامی، دستگاه مقتدری است و رهبری هم محکم در مواضع صحیح خود ایستاده است.

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای افزودند: تا زمانی‌که من زنده هستم و مسئولیت دارم، نخواهم گذاشت حرکت عظیم ملت ایران به‌سوی آرمان‌ها، ذره‌ای منحرف شود.

ایشان با تأکید بر اینکه تا زمانی‌که مردم باشور، شعور، بصیرت و عزم راسخ در میدان هستند، لطف الهی هم شامل خواهد بود، خاطرنشان کردند: اگر مسئولان به سراغ مسائل شخصی بروند و اهداف را فراموش کنند، کمک الهی هم کم خواهد شد.

رهبر انقلاب اسلامی افزودند: امروز علاوه بر مردم، مسئولان در قوای سه‌گانه نیز در میدان کار و تلاش و مجاهدت و در حال انجام مسئولیت‌های سنگین خود هستند.

پ ن : برداشت از وب مریرزا

قسمت ادامه مطلب قسمت دوم پست قبل در موردنگاه اسلام به آموزش و تحصیل زنان


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٢/۳ ] [ ٩:۱۱ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 

 

 

دفتر کوچک نقاشی من!

داخل هر برگت

/ طرح یک موج کشیدم با رنگ

گفته بودم شاید

/ بتوانم دریا را بکشم

آه افسوس نشد

دفتر کوچک نقاشی من

برگهای تو کم است

/ موج اما بسیار

خوش به حال شهدا

که زمین دفتر نقاشی آنها شده است

/ می توانند هزاران دریا

/ داخل دفترشان رسم کنند

پ ن: خدایی دلنشین تر و قشنگ تر از این نقاشی تصویر بالا ه بصورت ملموس میتونین ببینین کجا دیدین؟؟؟؟!!

ظهور میکنی آخر ، شود دلم پرچم

برای بیرق عشقت ، تو افتخار منی

ظهور میکنی آخر علم المصبوب

ولیّ شیعه مغموم ، امید چاه منی

ظهور میکنی آخر حافظ الاسرار

برای لحظه آخر ، یقین نجات منی

ظهور میکنی آخر که شعر آخر شد

اگر گدا شده « میعاد » ، ندیده شاه منی . . .


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٢/۱ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب