ساز تنهایی

یوهوووووووووووووو سلام بر دوستان عزیز ولادت امام زمانمون بر شما مبارک

اگر که آمدی من رفته بودم اسیر سال و ماه و هفته بودم
دعایم کن دوباره جان بگیرم بیایم در رکاب تو بمیرم

alt

چقدر دلم برای فضای خاص و اون غروب تنگ شده ...

[ ۱۳٩٠/٤/٢٥ ] [ ۳:٢٦ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

دلم بی قرار است

 

قرار منی تو

نه چون بی قرارم           قرار منی تو!

قرار منی تو

و من بی قرارم.....

 

.....................

 

 
 
 
 لطف خدا به مردم دنیا ارائه شد.
یکباره شوره زار زمین باغ لاله شد
پس کوچه های خاکی مشهد پر از شعف،
خورشید شهر خامنه 72 ساله شد.
سالروز ولادت امام خامنه ای برولایت مداران مبارکباد
[ ۱۳٩٠/٤/٢٢ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

http://interconnected.org/home/more/2001/800x600/apple.jpg

گاهی گمان نمیکنی و می شود
 گاهی نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره بی اجابت است
گاهی ناگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود

...این چن وقت از اینکه لیاقت نداشتم بخاطر نیتی که کرده بودم و اسمم در نیومده بود ناراحت بودم ..و البته گاهی هم به فرافکنی میپرداختم

چهارشنبه بود که تو مترو یکی از بچه های جنوب رو دیدم و بهم از طرح خبر داد ..همون موقع اس دادم و ثبت نام کردم ...بدلم افتاد که اگه اردو جهادی نشد میرم اینجا ...

از طرفی هم کلاس های حکمت رو یکی دیگه بهم خبر داد ...برام جالب بود ...

مصداق این جمله شده بودم:

خدا گر ببند دری زرحمت گشاید در دیگری

و شاید از دید دیگه ای :

اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی ....

این چن روز که تو طرح تو خابگاه بودم ...تجربه تازه و سختی برام بود ...و گا هاً بر خلاف روحیه مغرور فمنیستیم چقدر کمبود حضور و مدیریت و تدبر مردانه رو کم میدیدم ....

با خودم عهد کردم بمونم ..

اگرچه دست به انتقادم مثه همیشه بد نبود و خب سازنده هم بود....

نمیدونم چی رو میخاستم بخودم ثابت کنم ...

ولی موندم ...خب برا من نازپرورده سخت بود...

روز ی که داشتم برا طرح میومدم اس دانشگاه برا مراسم شب ولادت امام حسین رسید و کلی غصه خوردم ...قبلی هاش رو نتونسته بودم برم بخاطر امتحانا و تنها بودنم ..این یکیشم اینجوری...

شبی که بهمون خبر دادن میبرنمون کلی خوشحال شدم ولی رفتنم همانا و هوایی شدنم همانا ...

اون شب برام همه عزیز شده بودن ...حتی کسانی که خیلی دو سال سختی باهاشون داشتم تو سفر مشهد و بعدش و جنوب و بعدش ...هنوزم یاد انتقاداتم میفتم خندم میگیره ...

هیچوقت فکر نمیکردم ...اقای کشوری اون انتقاد کوبنده رو بعد سفر مشهد بخونن ...چقدر از این بشر متنفر بودم ...

پریشب بیشتر از هر وقت دیگه دلم برای این دخترکان تنگ میشد ..و در و دیوار دانشگاه حتی ...و سیاهی شب و ترس رد شدن از این بیابون ..

اونشب هم بر دلم شد ....

و امروز ...بعد از خستگی زیاد و اینکه دیدم بچه های اردو جنوب و دوستان و همکلاسی هام برای اردو جهادی اومدن خابگاه ...چقدرخوشحال بودیم ...دوباره کناره همیم ..

تو این چن روز که فکر میکردم اینها برای همیشه راهی شهرستان شده اند و دیگه تا سالها شاید ..نتونم ببینشون ...و حس گس فارغ التحصیلی سخت اشفتم کرده..همه و هر اونچه مربوط به دانشگاه بود ..حتی حضور تو این طرح رو اخرین ره های پیوندم با بهترین دو ران جوونیم و ساعات زندگیم حس میکردم ..

سعی میکردم ...کودک سرکش درونم رو که حاضر به حفظ قرنطینه نبود ..."در دوران طرح تو خابگاه قرنطینه ایم و اجازه خروج نداشتیم حتی تهرانی ها ".به بهانه اخرین بودن و حسرت های این چند روزه ارامش کنم ...

سر نماز پر از تضاد هیجان بودم ...میخاستم بهترین قسمت دلم رو بکنم و بدم ببرند....بعد زا جنوب ..قسمتی از دلم رو اونجا جاگذاشتم ....و حالا انگار بدنبال اون قسمت ..دلم میخاست اواره بشم ...فرقی نمیکنه کجا فقط جایی که تنهاییش و پیوندش منو به اونجا ببره ...

شاید این ها براتون تمسخر انگیز باشه ...ولی برای کسی مثه من که زا جنس شما نیست ...

"آزادیست ..رهایی از قفس ..قفسی شاید به بزرگی دنیایی که برام ساخته بودن و حتی خاسته هام تو این قفس معنا پیدا میکنه "

رفتم کنارشون تو اتاق ...تلفن زنگ زد ...دوستی بود اشنایی غریب ...از درد دلم اگاه شاید ..تنها کسی که از اعضای دانشگاه هستن و از درد های من اگاه ...و درد کشیده ولی بر عکس من ..چون دیگران پر زا متانت و مورد پسند ....اما دلش همراه من بود همیشه ...

با شنیدن اینکه میتونم برم ...فریاد شادی سر دادیم ....من و دوستان ...چه لحظاتی کوتاه اما شاد بود ...

بعد از بررسی ...و مشورت پاسخ منفی دادم ...ولی دلم اینجا نیست ....دلم که نه فکر و روحم هم نیست...

در تعارضم ...تعارضی به غربت شب های تنهایی.

نمیدونم ..راه چیه و چاره چیه...

دلم میخاست کسی بود که به قطعیت میگفت ..بدلت باش ..بروووووووووووووووو

من تمام لحظات کنارت هستم ...نترس ...پرهاتو باز کن...این فرصتیست که باز من برات امضا کرده ام ....به من اعتماد کن ...

آن کس هست ....ولی ایمان من جواب محبت و عشق و ایثارش را پاسخ گو نیست ...

ولی اینقدر میدونم ..که اگر هم دل به دریا نزنم ...دریا ساحلش را تنها نمیگذارد ...باز به موج های اشفته درونم فرصت میده..تا با برخورد به ساحل سخت زندگی ...حباب های غرور و خودخواهی و بی ایمانی رو بشکنم ...

و سر به سینه اش بذارم و با توکلی قوی ..در راهم قدم بگذارم ..

صبر میکنم ...صبرم میدهد...

التماس دعا

اعیادتون مبارک ...

بهشتی باشید

+ حس لیلایی دارم ...فکر کنم ..تازه دارم اشارات مجنونم را درک میکنم...

خدایا شکرت که من معشوقه ات هستم ....به من قدرت بده این سیب قرمز را بی شبهه و هراس گاز زنم ..

[ ۱۳٩٠/٤/۱٥ ] [ ٤:٠٥ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

مهدی بیا که عید اعظم پیمبر است / این بعثت محمد و تبریک حیدر است

در اهتزار پرچم قرآن هل اتی / تا موسم ظهور بدستان رهبر است . . .

عید مبعث مبارک

 

امروز روز اخر بود البته برا دوستان هم دوره ای چون من هنوز در گیرم تا شنبه ...

فکر نمیکردم تو اون جمعیت دیروز و این همه مدت فرجه کسی یاد من باشه ..اونم بطرز جالبی امروز از کله صبح تا بعد از ظهر هر کس ما رو دید گوشه ای زد که تو دیروز چرا نبودی.؟؟دیروز چرا نیومدی...

خب زا طرفی هم مایه خجالت بود ..هم اینکه خودم همچین وجدان اروومی داشتم ..چون رضایت کسه دیگه ای کسب کرده بودم

از طرفی خوشحال بودم ...که در عین بی رنگی ..و دوری اینقدر بیادم بودن ..

خداییش ولی خیلی تعارض داشتم ..

افسوسم خوردم ..ولی حداقل امروز با خیال راحت و ارامش از فضا لذت بردم ..

اخی چه ارووم بود..

کلا از فضای همه دانشگاه جدا بود..

اخییییییییییییییی

نمیدونم چرا وقتی شهید میبینم یاد شقایق میفتم ..شاید بخاطر شعر شقایق باشه

شایدم ...

هییییییییییییییییییییییییییییییی

بعد از برگزاری مراسم اختتامیه جان سوزی که داشتیم با بچه ها ..

رفتیم کنار مزارشون ..

کلا امروز از اون روزایی بود که از صبح ....

خدایا شکرت ...مرسی از این همه ارامش

عکسای مراسم رو تو وب اقای بخشی تو لینکام ببینید ..

البت ما هم از قبل خاکسپاری و بعدش عکس گرفتم و فضا و...ولی خب دست روزگار و بی لیاقتی و رو سیاهیمون که از قبل معلوم بود ..

احتمالا اون اردو جنوبم از دست در رفت و تونستیم بریم ...

اخیش این چن روز کلا روحیه پّررررررررررررررر

امیدوارم همتون روزا و شب های ارومی رو همراه با سلامتی و خوشبختی داشته باشید

آرزومند آرامش و خوشبختی همتون

"ح.ا"

.................

مبعث نوشت :

خدایا مرسی که اینقدر هوامو داری و شرمنده ام که من اینقدر گناه کارم ...

دیشب وقتی اینا رو نوشتم کلا داغون بودم ...

دیروز یکی از بچه های اردو جنوب رو دیدم با خبرای خوش ..تو حال خودمون بودیم که گفت تو طرح ...دانشگاه ثبت نام کردی؟گفتم نه چیه؟

گفت ثبت نام اخرشه شاید دیگه نشه ولی اسمت رو به این شماره اس بده ...

یه اردوی یه هفته ای ..بهت زنگ میزنن ....

همونجا تو مترو یه اس دادم...

خیلی رو رفتن به اردو جهادی حساب باز کرده بودم ...نمیدونم جو گیر بودم احتمالا ولی خب برام جالب بود که اینم نظر منو داشت که خیلی اشتباهه یکسری به عنوان سرگروه و عضو فعال و ...هر سال برن و عده ای ...

و اینکه یه عده فرمشون رو با جمله خاهشی و قسمپر  کنن و هرسه عازم شن و یکی مثه بنده خدایی تا نیمه شب بشینه با همفکری عضو فعال فرم پر کنه اخرشم هیچ ..

بگذریم ...ما که رفتیم ..

امروز بخاطر اینکه دانشگاه به عنوان سال جهاد حاضر نشد برا ورودی 86 جشن فارغ التحصیلی بگیره ..خودمون تو پارک ".." جشن گرفتیم ..

خیلی خوش گذشت اگرچه وقتی با اجبار عده ای رو از محیط امنی مثه دانشگاه بیرون میکشی بخاطر تحت فشار بودن ها عکس جواب میده اکثرا و متاسفانه محبه ها بگونه ای دیگه ظاهر شده بودن که من بخودم شک کردم ....

دیروز همین برنامه در چمن دانشگاه میشد پیاده شه که کمی شد ولی چون میخاستیم جمع کلاسمون که شامل دو جنس بود با هم باشیم مجبور شدیم بیرونب گیریم ...و این خیلی بد بود ...بچه ها افراد متعهدی بودیم ...ولی حیط بیرون خصوصا فضاهای باز ناچارا جوی را ایجاد میکنه که مسائلی غیر معقول و گاها شاید مشکوک ایجاد بشه ...

این جمع بیرون دسته کمی از اردویی که رفتیم جنوب نداشت ...چون همه متعهد بودیم و بعضا متاهل ...ولی خب بی حجابی و تبعات همراهش زجر اور بود ...

به قطع یقین اگر این مراسم رو اجازه میدادن در خود فضای دانشگاه برگزار کنیم .طبعا هم خدا راضی بود هم  بنده های خدا

و هم در محیط امنی بود بدون ترس از اینکه بگیرنمون ..

هیییییییییییییی کاش واقعا این رییس محترم و..کمی منطقی بودن ..

خلاص شب حدود ساعت نه بود که از طرح تماس گرفتن و قرار شد از روز یکشنبه یعنی درست نیم روز بعد امتحاناتم ..به یک اردوی 8 روزه برویم ...

نمیدونم کیا میان ولی خب امیدوارم بتونم مثه اردو جنوب استفاده خوبی ببرم ازش

فکر کنم اینجور یواش یواش از دانشگاه جدا شم برام بهتر باشه ...

دعا کنین خدا ببخشایدمون ...

امروز در برخی مواقع داشتم فکر یمکردم ایا اینکه این وسط من تک افتادم امر به معروف نمیکنم یا جمع ترک نمیکنم اشکال داره؟؟

نیدونم در یک تعارضم ..

امیدوارم اگه واقعا گناهی کرده ایم خدایمان ببخشاید ...

در این شب های خوب و روز های خوب اخر ماه و شب جمعه

خیلی التماس دعا

بهشتی باشید

[ ۱۳٩٠/٤/٩ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٠/٤/۳ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب