ساز تنهایی

 

 

یکشب دلم بهانه کرببلا گرفت

قلبم شکست و دور و برش را خدا گرفت

 

پس پا شدم به نیت روضه ،که ناگهان

دیدم بهشت آمد و دست مرا گرفت

 

ای زائری که می روی آهسته تر برو!

شوق غم حسین ،مرا هم فرا گرفت

.......

پ ن:دلم بدجور هوای کربلا رو کرده ..

...........

 

تو ای عشقُو ای تمام وجودم

تو بودُ ونبودم

فدای رُخ تو همه عالم

بیا بنگر بر دل غم دیده

که لیلی ندیده

زِغم چه کشیده

به این عالم

یک دم بنگر حال زار مرا

بی قرار مرا

ای تمام اُمیدم تُوصبح سپیدم

زِ نرگس چشمت ببین چه کشیدم

یا اباصالح مددی یا اباصالح مددی یا اباصالح

مرا راهی کن سوی میخانه

بده پیمانه به این دیوانه تو ای ساقی

تو میدانی ز عشق تو خمارم

پیاله ندارم که داروُ ندارم تویی ساقی

بنگر مرغ لب بسته منم

دل شکسته منم

تا سحر بیدارم

سر به زانو دارم

از تو دارم ای گل هر چه که دارم

یا اباصالح مددی یا اباصالح مددی یا اباصالح

مرا راهی کن سوی میخانه

بده پیمانه به این دیوانه تویی ساقی

تو میدانی ز عشق تو خمارم

پیاله ندارم که داروُ ندارم تویی ساقی

بیا بنگر بر دل من

بنگر بر دل غمدیده

که لیلی را ندیده

که زغمها چه کشیده

چو به این عالم

یک دم بنگرحال مرا

بی قرار مرا

ای تمام اُمیدم

تو صبح سپیدم

زِ نرگس چشمت ببین چه کشیدم

ای جان من

 

غرق سودای تو

 

وین تماشای تو

 

دل ندارد ذوق گفتگویت

 

بی جلوه ات آرزو بی حاصل

 

بی تو در باغ دل

 

خود بروید سرو آرزویت

 

گر در کویش برسی برسان

 

این پیام مرا

 

ای چراغ رویت

 

من ندارم دیگر

 

تاب این شبهای

 

َسردُ خاموش

 

هرگز هرگز باور نکنم

 

عهد و پیمان ما شد فراموش

 

یا اباصالح مددی یا اباصالح مددی یا اباصالح

[ ۱۳٩٠/٥/۳۱ ] [ ۳:۱٤ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

[ ۱۳٩٠/٥/٢۸ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

قلبی شکسته دارم و

 

 آهی شکسته تر

آه.

آه! ای خدا!

کبوتری است اینجا

شکسته بال و پر .

میان ازدهام کینه ها

در اوج آسمان

غریب شد غزل

غزل شهیدتر.

شمیم شهر

شیون شن شد

شبی که مرغ خسته بود

قفس نبود لانه اش اما

حیف بود

 بسته بال و پر.

حکیم گفت حرفی

اینجا کسی حریف حیف ها نمی شود

دردم میان دردها

سر و گردنی دارد

که انگار

شعر امام خامنه خسته تر .

آخر

نگاه محبتت ای امام عاطفه ها

تسکین دل من است

یا دل ریش تر.

...
 
 
 
 آقا اجازه! این دو سه خط را خودت بخوان!
قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران

آقا اجازه! پشت به من کرده قلبتان
دیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان!

قصدم گلایه نیست، اجازه! نه به خدا!
اصلا به این نوشته بگویید «داستان»

من خسته ام از آتش و از خاک، از زمین
از احتمال فاجعه، از آخرالزمان!

آقا اجازه! سنگ شدم، مانده در کویر
باران بیار و باز بباران از آسمان!

آقا اجازه!............................
.......................................!

باشد! صبور می شوم اما تو لااقل
دستی برای من بده از دورها تکان...
 
 
............
یاعلیییییییییییییییییییییییییی
........
پ ن :به این فکر افتادم که باز هم هدفدار بنویسم اینجا ...مدتی وبد سرم خیلی شلوغ بود و هست ....اگر عمری بود سعی میکنم تحقق پیدا کنه
دوستان برام به شدت دعا کنید که محتاج دعاتون هستم ....
تو این شبا منو از یاد نبرین دعا کنید دستمو بگیرن و خودشون منو ببرن اونجایی که باید ....
ادم هایی از جنس شما باید برا ادمایی زا جنس ما دعا کنند فقط به گیر و گرفتن که نباید ختم شه ....
التماس دعا
بهشتی باشید
[ ۱۳٩٠/٥/٢۸ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

ولادت امام حسن مجتبی مبارک           

                                                        

 

 

چفیه از روز ازل مظلوم بود

 چفیه

 

خفته بودم مرز دریای بلور
موج زد، پاهای من شد خیس نور
از کرانها بوی توفان می وزید
بوی خون با عطر ریحان می وزید
خواب دیدم یک نفر فریاد زد
چفیه را در من دوباره داد زد
باز گویی یاوه گویی می کنم
باز در خود ، واژه جویی می کنم
باز هم باید کمی خلوت کنم
از کسان آشنا، غیبت کنم
باز هم امشب هوایی گشته ام
باز شاید ، نینوایی گشته ام
یک نفر در من مرا حد می زند
آنچنان محکم، که باید می زند
باز هم ای مثنوی، برخاستی
هان! بگو ای خامه ، هرچه خواستی
پیله ای بر شاخ طوبی یافتند

چفیه را از تارتارش بافتند

تار، بر، دارِِ خدایش می زدند
پودی از آل عبایش می زدند
سرمه آلود ، اشک حوران می چکید
بر تنش رگهای غیرت می کشید
می چکید از شاخ طوبی آبِ رز
در سه خم زد چفیه ها را رنگرز

چفیه را تا رنگی از مجنون زدند

در غدیر و کوثر و در خون زدند
چفیه شد سرخ و سپید و شد سیاه
رنگ خون ورنگ مولا، رنگ چاه
آن که در خم غدیر افتاده بود
رنگ خاکستر گرفت و رنگ دود

 

چفیه

 

شد سیاه آن چفیه ، آری شد سیاه
رنگ داغ و درد و سوز وآه و چاه
گفت: چفیه ، رنگ ماتم می شوی
پرچم غم... پرچم غم می شوی
گفت : ای چفیه سیاهت می کنم
خادم مولای آهت می کنم
چفیه ای کاندر خم خونش زدند
رنگ مجنون... رنگ مجنونش زدند
چفیه های سرخ یعنی خون خشک
یک نشان از چاه و اشک و بوی مشک
خون فرق عابد پارینه پوش
می‌چکد از فرق و می خشکد به دوش
سرخ یعنی خاک دشت کربلا
سرخ پیوندی حنایی با بلا
سرخ یعنی حجله ی پاها و تیغ
سرخ یعنی نعش کاوه بر ستیغ
سرخ یعنی اشک چشم مرتضی
سرخ یعنی خشم ...خشم مرتضی
چفیه های کوثری شد خیس نور
رنگ دریا، رنگ دریای بلور
گفت : ای چفیه سپیدت می کنم

چون سپیده دم شهیدت می کنم

گفت : رنگت شد نشان استخوان
همنشین حنجر مولایمان
رنگ نور و رنگ نور و نور باش
روشن شبهای تار هور باش
لاله را در چفیه پرپر خواستند
چفیه را در خون شناور خواستند
آسمان از درد غیرت چاک شد
چفیه از بالا سفیر خاک شد...

 

چفیه

 

استخوان در زخم حنجر هر که داشت
چفیه را برداشت ، بر زخمش گذاشت
مرهم زخم تن روح است این
باد بان کشتی نوح است این

محرم حلقوم های زمزمه

ناله های یا علی ، یا فاطمه
چفیه شبگردی است در یک شهر خواب
خفته ای بر دست مجنون، روی آب
چفیه یعنی از زمین بگریخته
خویش را از آسمان آویخته
چفیه یعنی محض یاد علقمه
در عطش بخشیدن یک قمقمه
چفیه یعنی یال های کول شیر
هیبت شیران دشتِ تیغ و تیر
چفیه یعنی مد عا بی ادعا
یک شکایت نامه در دست دعا

چفیه یعنی ابجد عشق علی

کودکی در مکتب مشق علی
چفیه یعنی ترس ..ترس از ترس عشق
چفیه یعنی چار حرف از درس عشق
حرف اول ...اول چزابه ها
ابتدای چاه و چشم و لابه ها
حرف چمران در سماع و هلهله
زیر بارانهای داغ چلچله
دومین از فاطمه دارد نشان
از فدک ... از فرق ... فزت و زفغان
حرف دوم قصه فهمیده ها
یادگار فاو و فکه دیده‌ها
حرف سوم سومین حرف ولی
ابتدا و انتهای یاعلی

 

چفیه

 

حرف سوم، سومین حرف شهید
سومین حرف بسیجی و سپید
حرف آخر... آخر آه است... آه
انتهای نعره و چاه است ... چاه
حرف آخر... اول هور است و هور
انتهای فکه را کن جستجو
چفیه را در خاک فکه جسته‌ام
چفیه ها را تکه تکه جسته ام
چفیه ها مظلوم های عالمند
آخرین هابیل های آدمند

چفیه از روز ازل مظلوم بود

از غدیر از پیشتر معلوم بود

چفیه را ابلیس ، چنگش می‌ کشید

دست قابیلان ، به سنگش می کشید
چفیه را در نینوا آتش زدند
دوش میثم بوده و دارش زدند
چفیه تا بوده ست ، تنها بوده است
راند ه از دنیای "تن"ها بوده است

چفیه را از آسمانها رانده اند

چفیه را در آسمانها خوانده اند
کرخه ها جاری است در خطهای او
بستر خونست این شطهای او
روزگاری چفیه ها بر دوش بود
سفره و سجاده و تن پوش بود
اشکهای نیمه ی شب، ژاله بود
چفیه ها گلبرگ خیس لاله بود
لاله مهمان اقاقی گشته بود
 چفیه ی نمناک ، ساقی گشته بود
چفیه بر بالای چمران می نشست
پای منبر در جماران می نشست

 

چفیه

 

ای قلم دیگر نمی گویی چرا؟
از پس و خنجر نمی گویی چرا؟

چفیه ی چمران مگر از یاد رفت؟

پرچم کاوه مگر با باد رفت؟
من به آوینی تظلم کرده ام
 همتی !...آیینه را گم کرده ام
چفیه افتاده به خاک جاده ها
دستگیری کن از این سجاده ها
آی ... می گویند فصلِ مرد نیست
چفیه ها این روزها شبگرد نیست
ای خدا ! دست من و دامان تو
بی سرو سامان منو، سامانِ تو
ترس دارم چفیه ها دیگر شوند
در هجوم نقش، بازیگر شوند
ای زبان از آنچه گفتی شرم کن
ای قلم ، سر در خط آزرم کن
مستمع شاید نخواهد بشنود
آنچه را باید ، نخواهد بشنود
می نشینم مرز دریای بلور
موج آید خیس گردم ، خیس نور
تا که توفان از کران ها در رسد
باز فصلِ خوب مردان، سر رسد
من نشستم مثنوی ننشسته است
شعر جوشان است وخامه خسته است
دم فرو بستم ز سر الخفیه‌ ها
چفیه‌ها... وا چفیه‌ها... وا چفیه‌ها

 

 

                                                                  (عباس موزونی)

 

[ ۱۳٩٠/٥/٢۱ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 

اتل متل یه بابا

دلیر و زار و بیمار

اتل متل یه مادر

یه مادر فداکار


اتل متل بچه‌ها

که اونارو دوست دارن

آخه غیر اون دوتا

هیچ کسی رو ندارن


مامان بابا رو می‌خواد

بابا عاشق اونه

به غیر بعضی وقتا

بابا چه مهربونه


وقتی که از درد سر

دست می‌ذاره رو گیجگاش

اون بابای مهربون

فحش می‌ده به بچه‌هاش


همون وقتی که هرچی

جلوش باشه می‌شکنه

همون وقتی که هرچی

پیشش باشه می‌زنه


غیر خدا و مادر

هیچ‌کسی رو نداره

اون وقتی که باباجون

موجی می‌شه دوباره


دویدم و دویدم

سر کوچه رسیدم

بند دلم پاره شد

از اون چیزی که دیدم


بابام میون کوچه

افتاده بود رو زمین

مامان هوار می‌زد

شوهرمو بگیرین


مامان با شیون و داد

می‌زد توی صورتش

قسم می‌داد بابارو

به فاطمه، به جدش


تو رو خدا مرتضی

زشته میون کوچه

بچه داره می‌بینه

تو رو به جون بچه


بابا رو کردن دوره

بچه‌های محله

بابا یه هو دوید و

 زد تو دیوار با کله


هی تند و تند سرش رو

بابا می‌زد تو دیوار

قسم می‌داد حاجی رو

حاجی گوشی رو بردار


نعره‌های بابا جون

پیچید یه هو تو گوشم

الو الو کربلا

جواب بده به گوشم


مامان دوید و از پشت

گرفت سر بابا رو

بابا با گریه می‌گفت

کشتند بچه‌هارو


بعد مامانو هلش داد

خودش خوابید رو زمین

گفت که مواظب باشین

خمپاره زد، بخوابین


الو الو کربلا

پس نخودا چی شدن؟

کمک می‌خوایم حاجی جون

بچه‌ها قیچی شدن


تو سینه و سرش زد

هی سرشو تکون داد

رو به تماشاچیا

چشماشو بست و جون داد


بعضی تماشا کردن

بعضی فقط خندیدن

اونایی که از بابام

فقط امروزو دیدن


سوی بابا دویدم

بالا سرش رسیدم

از درد غربت اون

هی به خودم پیچیدم


درد غربت بابا

غنیمت َنبرده

شرافت و خون دل

نشونه‌های مرده


ای اونایی که امروز

دارین بهش می‌خندین

برای خنده‌هاتون

دردشو می‌پسندین


امروزشو نبینین

بابام یه قهرمونه

یه‌روز به هم می‌رسیم

بازی داره زمونه


موج بابام کلیده

قفل در بهشته

درو کنه هر کسی

هر چیزی رو که کشته


یه روز پشیمون می‌شین

که دیگه خیلی دیره

گریه‌های مادرم

یقه تونو می‌گیره


بالا رفتیم ماسته

پایین اومدیم دروغه

مرگ و معاد و عقبی

کی میگه که دروغه؟

شعر از زنده یا د ابوالفضل سپهر

دعای روز ششم

 دعای روز هفتم ماه مبارک رمضان

اَللّهُمَّ اَعِنّى فیهِ عَلى صِیامِهِ وَقِیامِهِ
وَجَنِّبْنى فیهِ مِنْ هَفَواتِهِ وَ اثامِهِ
وَارْزُقْنى فیهِ ذِکْرَکَ بدَوامِهِ
بِتَوْفیقِکَ یا‌هادِىَ الْمُضِلّینَ.

خدایا مرا در این روز بر روزه گرفتن و عبـادت یاری فرما
و در آن از بیهودگى و گناهان دور نما
و توفیقی ده که همواره به یادت باشم
ای هدایت کننده گمراهان

 

وبلاگ خیرالفاتحین بروز میباشد .....حتما مطالعه کنید ....!!!

http://mahdiiyaran.persianblog.ir/

 

 

[ ۱۳٩٠/٥/۱٦ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 

گام بر میدارم

آرام آرام

صدای خش خش پاییز رفتنت

زیر گام های خسته ام  بگوش میرسد 

لرزه بر اندام دخترانه ام میفتد..

باز ..بازی بازی ....خاطراتت را بر تاب ذهنم بازی میدهم ...

سوار بر خاطراتت ...به اوج نیمه شب های بارانی میروم ...

حسرت حک شدن آه ی بر دیوار دلت به دلم مانده است

و تو سجاده دریای احساس

کوهی از بازتاب سمفونی سکوت میشوی

ساز تنهایی ام هم سکوت میکند

چون قطرات شبدرانه ام که دیگر طراوتی ندارد

سکوت مینوازم و سکوت و بازتاب تو

سمفونی سکوت های من

گامی دیگر بر میدارم ..

عجیب هوای خاک باران خورده را کرده ام

دو کوهه را ...شلمچه ...شقایق های پشت خار دل های در قفس

عـِطر سیب را حصار کش کرده بودند

دور شیرینی خاطراتشان حصار کشیده بودند

تا دقیقه ها دزد رفاقتشان نشود

گام دیگری و صدای شاخه خشکی زیر پای احساس من

جدایی از تو منی...

گویی گم شدست ..

خودم را نمیدانم ...

خودش را میگویم ...

منی که مرا تا به این گام و این نقطه رسانده بود..

هوایم ...هوای گذشته ها داردت...

دستانم بی پناه بسوی اسمان است ...

از هیبت زمستان گذشته ام .

دامن پرچین دخترانه ام را بر خاک ساده دلی هایمان گسترانده ام

آرام میروم ...

اهسته آهسته

اما هنوز دانه های اشتیاق را بیادت

به رد گذاشته ام

چون آن کتاب و آن نقش خاطرات و شکوفه های بهار نارنج

تو از اهالی بارانی و من از عهد زمستانم

تو نوری و من نور

تو  سکوتی و من طراوت شبدارنه ای که

با ساز تنهایی سمفونی سکوت را با تو مینوازم ..

دلم برای سجده های عاشقانه ات بر ساحل دریا تنگ شده

مرا یک قدم ..مرا یک نگاه ..یک لبخند ...

مهمان سجده گاهت میکنی ...؟؟!1

به حد یک بوسه .بر پیشانی سختیه این روزگار

مرا با تمام حجم احساس دخترانه ام

تو ای میزبان این لحظه ها

 

[ ۱۳٩٠/٥/۱۳ ] [ ۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

دعاى روز سوم ماه مبارک رمضان

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهمّ ارْزُقنی فیهِ الذّهْنَ والتّنَبیهَ وباعِدْنی فیهِ من السّفاهة والتّمْویهِ واجْعَل لی نصیباً مِنْ کلّ خَیْرٍ تُنَزّلُ فیهِ بِجودِکَ یا أجْوَدَ الأجْوَدینَ.

خدایا روزى کن مرا در آنروز هوش و خودآگاهى را و دور بدار در آن روز از نادانى و گمراهى و قرار بده مرا بهره و فایده از هر چیزى که فرود آوردى در آن به بخشش خودت اى بخشنده‌ترین بخشندگان.

 

[ ۱۳٩٠/٥/۱٢ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 

اگر بتونم و این نت ادا در نیاره ..از امروز به بعد دعای روز های ماه مبارک رو براتون میذارم ...

و امروز روز اخر ماه شعبان است ولی به علت نداشتن نت دعای روز اول رو برای فردا میذارم ...

برای من هم خیلی دعا کنید .

ودر اینجا تولد وبلاگ خیر الفاتحین رو به مهدیاران که از نیمه شعبان متولد شده تبریک میگم ...و از شما هم دعوت میکنم تا هم از مطالب وبشون استفاده کنید و اگر مایل بودید با وبشون همکاری کنید ...

http://mahdiiyaran.persianblog.ir/

 

 

اللهمَّ اجعل صِیامی فیهِ صِیامَ الصائِمین،
وَ قِیامی فیهِ قِیامَ القائِمین،
وَ نَبِّهنی فیهِ عَن نَومَةِ الغافِلین،
وَ هَب لی جُرمی فیهِ یا اِلهَ العالَمین،
وَاعفُ عَنّی یا عافِیاً عَنِ المُجرِمین.

 

خدایا روزه مرا در این روز مانند روزه داران حقیقی که مقبول توست قرار ده ، واقامه نمازم را مانند نمازگزاران واقعی مقرر فرما ، ومرا از خواب غافلان « از یاد تو » هوشیار وبیدار ساز وهم در این روز جرم و گناهم را ببخش ای خدای عالمیان واز زشتیهایم عفو فرما ای عفو کننده از گنهکاران .

 

التماس دعا

بهشتی باشید

 

 

داشتم دنبال عکس میگشتم اینو دیدم خوشم اومد

[ ۱۳٩٠/٥/۱٠ ] [ ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

یادش بخیر سال دوم دانشگاه بود که یه دختری در زمان امتحانا در اومد گفت که پدرش گفته دانشجو نیفته کی بیفته افتادن ماله دانشحوئه ...از اون روز به بعد اینجانب به شغل شریف انتقاد قدم گذاشتم و و میگم ...دانشجو انتقاد نکنه کی انتقاد کنه ؟؟؟؟؟

هان هان؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!عصبانی

بگذریم که ما خیلی صبر و تحملمون رو تو این اردو شریف حکمت بالا بردیم و سعی کردیم ..اقایی کنیم و نهایت مردونگی رو بخرج بدیم و هرچی بهمون گفتن بگیم چشم....ولی امروز دیگه جونمو به لبم رسوند...

البته اون وسط مسطا همچین ...کارد میزدی خونمون در نمیومد که توسط اقای "خ" از اساتید محترم ....شماره خونم رسید به زیر صفر که برو بچز مونده و میگفتم این خوده دیروزیت هستی؟؟؟؟

خدا خیرش بده ....از روزی که با این اقای "خ " رفتیم اردو کاشان و برگشتیم ...فضایل زیادی اموختیم ....ازین خوشم میاد که در ارائه اندیشه و مذهب و عرفانش خسیس نیست ...برعکس بقیه .....زبان

خلاصه امروز با بر و بچز سازمان "بسیج سازمان "قرار گذاشتیم بعد یه هفته دوری تشریمون رو ببریم همو ببینم ...و اونا رو هم ببینیم ....

که کلی پشیمون شدم ....

میدوین ادم از چی میسوزه ؟؟؟؟از اونجا که هی فکر میکنن بقیه گوش مخملی هستن ...بابا ما که چیزی واسه پارتی هاتون نگفتیم ....حیف که نمیخام جمع ببیندم ولی خب این دیگه تو علامه عادی شده که برو بچز "دخترا " هاله نوری ها بدون ادله محکم ...براشون پارتی بازی میشه ...دیگه دروغ چرا ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!

امروز یه بنده خدایی سوتی داد که دلیل رفتن ما رو گفتن دلمون برا خانوادمون تنگ شده ....هه هه اقلا یجوری دروغ بگید که بعد ما خودمون میاییم ضایع نشین ...اخه مسئول خاهری که ادعا میکردی ما هی جای حرف زدن با مسئولین اقا که تو عرضه ی حرف زدن باهاشون رو نداشتی و هیچکدوم از حرفای ما رو که هیچ اساتید رو منتقل نمیکردی ...چرا دروغ میگی ؟؟؟؟من تو اون چن روز دیگه همه درو دیوار و خبر کردم که من خانوادم نیستن تهران و برا همین میتونم بمونم ...حتی شب اخر چنتا از اعضای اطلاعاتیتون  از من پررسیدن جداگانه تو میتونی بمونی یا نه ...گفتم اره ....ولی چه سوالیه من که میدونم امتحان قبول نمیشم چون نخوندم ...گفتن تو چیکار به امتحان داری امتحان فورمالیته است ....

حالا من هی هیچی نمیگم بره  روی   خودم نمیارم هی خودتو ضایع نکن ...

سکوت میکنم ....میام کنارت بهت سلام میکنم ...بجاای اخلاق درستت که من و خیلی های دیگه بهش انتقاد کردیم ....برگشتی میگی سلام فقط یچیزی بهت بگم خانم ".." یادتون باشه از امکانات استفاده نکنین چون شما برا حکمت 1 بودین حتی اب هم نخورین ...میگم شعروم میرسه و زا کنارت میگذرم ....

فکر میکنم بی محلی برا بچه هایی عین تو بهتر باشه ....اخه کسی که نمیدونم کی تورو انتخابت کرده ...قبل تو هزار نفر به من اصرار کردن ابمیوه بخور ..کیک بخور ...اینکارو کن خودم نخوردم ....فکر کردی ما هم مثه شماهاییم ....نه قربونت این مفت خوری ها از گلوی ما پایین نمیره ....ما ساندیس اصیل میخوریم ....از نی اش هم سلاح میسازیم ...

اگه قرار بود عین تو وقتی دوتا مسئولیت میدن و ما رو دوجا میبرن که باید زودتر زا اینا خودم رو گم میکردم ....اونم نه تو اردوی پیش پا افتاده ی دانشگاه که.. تو جاهایی که حتی به ذهن تو خطور نمیکنه ....

میدونی ولی خوردن بیت المال از اون مدرک بیت المال و زمان بیت المالی که برا افرادی که خودم و خودت بهتر میدونیم چرا اونجان و چجور زا یک پریدن تو سه ...و اشک و ابغوره اینا ..گناهش کمتر نیست ....

نمیدونم ...چرا فقط تو اردو هایی که با بسیج اتفاق میفته ...البته بجز اردو جنوب که اولین بارم بود رفتم و این اتفاقات نیفتاد ....باید با این چیزا رو برو بشم ....

نمیدونم شاید همه اینا جمع میشه تا من ببینم ...اخه بعد زا صحبت با مسئولین واقعی و بچه ها و پرس و جو گفتن که پارسال اینجور نبوده ...و

البته از کلاس های سه راضی نبودن ... زیادم ناراحت نشدم ..

.....................................................................................................

پ.ن:...هرچی زمان میگذره و بیشتر با بچه های ولایتی دوست میشم ...بیشتر ازشون خوشم میاد ...ولی هنوز هیچکدوم نتونستن اون احترام و اون پیوندی که بین بچه ها و مسئولین انجمنی است رو ایجاد کنن ....البته ما این سیر رو تو انجمن نداشتیم ....انجمنی ها همه با هم هستن ...استاد و شادگرد ..اگه کسی خادمه واقعا خادم هست با تموم وجود البته هی نمیگه من خادم و نو کر بچه ها هستم همه خودشون رو خادم مهمونای امام زمان میدونن ...شاید همین گم کردن حلقه ی واقعی ولایت یعنی باور واقعی داشتن به این امر ...نه اذعان زبانی به اینکه رهبری رو قبول دارن "البته بعضیاشون "باعث بروز رفتار های این چنین میشه ...

بهترین دستاورد این طرح برام پیدا کردن دوستانی بود که تو سازمان اصلی هستن ...البته از طرف و بنام دانشگاشون اومده بودن ولی خب ...خیلی جالبن عین خودمن...وقتی داداش حامدم و غریبه بهم میگفتن بسیجی واقعی اینا نیست ...باور نمیکردم ..فکر میکردم شاید چون دوریم اینجوره ....ولی هرچی میگذره با بچه های بسیج اصلی یا ادم های دیگه روبرو میشم ...حتی دانشکده های دیگه علامه نمیدونم چرا اینقدر تفاوت حس میکنم ....تو بنت الهدی بچه های ادبیات بهم گفتن فقط روانشناسی اینجوره باورم نمیشد ...ولی الان که دیگه یه هفته با بچه های شهر های دیگم بودم و با بچه های تهراین دانشگتاه های دیگه ..میبینم واقعا اینجوره ..البته اونام میگن ..و جز انتقاداتشون بود ...

و من عاشق این دستاوردم ...همیشه ارزوم بود منم مرد بودم شاید یچیز دیگه از بسیجی بودن و شور حالی که تو فیلما میبینم درک میکردم ..ولی الان میبینم ...باید فقط گستره دیدم رو باز کنم ...و این به جنسیت ربط نداره ....این اخلاقه ....اخلاقه اسلامی که باید داشته باشیم ...

ما اول جای تحول علوم انسانی ...باید اخلاق اسلامی داشته باشیم ...اخلاق اسلامی با زور و بی ادبی و ریش دار بودن و بی ریشگی نیست ...وقتی اخلاق اسلامی داشتی عقل و فکرت هم اسلامی فکر میکنه و می اندیشه ....بعد تازه میتونی بر پایه درستی این علوم انساین رو متحول کنید ...بر پایه اسلام ناب ...بی غرض ..

مورد دیگه یاد گرفتن راه حرم به تنهایی بود قبلا اومده بودم ولی شجاعتش رو نداشتم ..ولی خب به جرات میتونم بگم تو این یه موردم این اردو موثر بود ...و هم حرم شد .محلی برای حرمت دلامون و اروم دلامون و عهدمون ...امروزم روزی برای تجدید عهد بود ....

.............................

امروز یه رفتار جالب از فرمانده دیدم که کلهم توقع نداشتم تا مدت مدیدی در حال هنگ بودم ....نیست کلا بچه های دانشکده ما با ادم های دیگه مثه در و  دیوار و چوب و اسفالت برخورد میکنن ...وقتی رفتار عادی ازشون میبینیم ...متعجب میشیم...هیپنوتیزم

ولی خدا وکیلی خدا صبرشون بده و حفظشون کنه بچه ها گفتن قبل ایشون اوضاع خیلی داغون تر بوده ...یعنی فکر کن من اگه چن سال پیش میومدم یحتمل الان از عقاید زده شده بودم ....ایشالا بقیه یاد بگیرن خنثی

مهم نوشت : بعد از اردو جنوب و لو رفتنم نمیخاستم کسه دیگه هویتم رو بفهمه و مطمئن بودم اون فردم به کسی نمیگن من کی هستم و راحت میتونم همه مسائل ذهنیم رو اینجا بنویسم ولی فکر کنم با این نوشته هم افراد دیگه بفهمن من کی هستم ....متاسفم که نذاشتن بعد حدود دو هفته من هنوز به "سمفونی سکوتم" ادامه بدم .....

نامه خصوصی

:

بعدش سخنی با یک دانشجو:

با عرض سلام حضور شما ...اولا که من به شما این اتفاق دردناک رو  تسلیت میگم و از این بابت متاسفم ...دوم اینکه خب نظر خصوصی میذارید من کجا براتون توضیح بدم؟؟؟

سوم اینکه ببید شما میتونید با سرچ وبگذر از گوگل یا رفتن زا همین مربع کنار صفحه وب من و عضو شدن در اون و گرفتن کد  این مربع و گذاشتنش در قسمت کد های اختصاصی وب و مراجعه روزانه به اون از حدود و ثغور مراجعت هایی که به وبتون میشه مطلع شوید ..هم زا ادرس وبی که میان میفته هم نوع ویندوزشون ای پیشون و ...مطلع شوید ...این ..غیره رو زدم که یعنی میشه باهاش چیزای دیگه رو هم فهمید ...که هنوز بدرد شما نمیخوره ..یاد گیریش ..ولی توسط این اطلاعات شما میتونید حتی وارد سیستم طرف مقابل بشید و شماره و.. رو هم در بیارید .و البته بلدی میخاد ...نیشخندو اینکه جنبه استفاده از این امکانات که البته و صد البته شما دارید و سر فرصت ...

دوم اینکه هر وقت اومدی با من سر سایت جنگ نرم و طرح خانه فرهنگ که الان حدود سه چهار تا نیرو پایه مذهبی و متدین و وارد به دروس حوزی کم داریم همکار ی کردی ...سمعا و طاعتا ...تشریف بیارد منزل یا با همم کانون انصار وعده میکنیم همه جور اطلاعات رو بهتون یاد میدم .خصوصا د رمورد طرح خانه فرهنگ ...این همه درس خوندی .که چی ....اخه ادم پیوند حوزه و دانشگاه بشه و خیرش به خانه فرهنگ و طرح خدا پسندانش نرسه چه فایده داره ....؟؟!!!

میخاستم تهدیدت کنم که اگه نیای طرح اسم و مشارتو میدم خانه فرهنگ که دیدم خطت قطع شده فایده نداره...

التماس دعا شدیدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اگه رفتی مشهد خیلی برام دعا کن ...

یاعلی

بهشتی باشید

 

[ ۱۳٩٠/٥/٥ ] [ ٥:۱٧ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 

گرفته ذهن مرا موجی از تفکر سرخ
نمی‌رسد به خیالم مگر تصور سرخ
چه شعله‌ای است که می‌بارد از دو دیده‌ی من
گمان اشک ندارم بر این تواتر سرخ
نمانده بر لب زردم به جز حکایت درد
نمانده در دل سردم به جز تحسّر سرخ
به خون پرتپشت ای شهید زنده‌ی عشق
به آن تلاطم زیبا در آن تبلور سرخ
به یکّه تاختنت در میان آتش و خون
به آن شعور نهفته در آن تهوّر سرخ
به آن تفکر سبزی که لامحاله نداشت
مگر تجلی خونین، مگر تظاهر سرخ
که راه خون ترا می‌روم به پای جنون
کفن چو لاله به تن می‌کنم زچادر سرخ
به جان خصم تو ای مهنی فشرده‌ی عشق
شرار کینه می‌اندازم از تنفر سرخ

 "عشق "...."عرفان"...."معرفت"...!!!======== "شهادت"

 

 

 

 "خدایا میدونم خودت دستمو گرفتی و داری میبری ....این محسوس ترین حسیه که با دل و جان دارم درکش میکنم ...خدایا نکنه تو این آشفته بازار یه دفعه رهام کنی ها...میخام گم بشم ...تو اونچه که تو میخای ..من یه کودک اری گویم که ذهنم یارای فهم این طیف گسترده زندگی رو نداره ....دستمو بگیر...روحمو...ببر رررررر"

"من گمشده ام مرا مجویید

با گمشدگان سخن مگویید "

.........

پ ن : حکمت بلیغ 1 هم تموم شد ...با همه فشردگی ها و پر حجمی هاش روز ایاخر حس میکردم ذهنم دیگه یاری نمیده ...نه از فهم مطالب که ازمحو شدن خودم تو زندگی اشفته ی این دنیا که توش غرق بودم ....وقتی اونجایی چون همه مثه خودتن درکت میکنن میتونی بحث کنی حرف بزنی ولی وقتی اومدم بیرون حتی برای بیان اینکه کجا بودم نه اونچه که یاد گرفتم ...محکوم به سکوت شدم ....اری این هم سمفونی سکوت ماست ....دلم گرفته .دل تنگم...برای دوکوهه ..برا طلاییه ....نمیدونم ..کاش این اشتباه رو نمیکردم که سفرو بذارم برا سال اخرم ...از الان دارم فکر میکنم بچه ها سال دیگه میرن و من اینجام ....نمیدونم خدا داره خارج از ظرفیتم بهم لطف میکنه ...خیلی حس شرمندگی دارم ....خیلی ..!!!!

[ ۱۳٩٠/٥/۱ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب