ساز تنهایی

یک حالت خاص است. برای همه هست. به تعداد آدم ها فرق می کند لابد. یک حالت درماندگی ممتد. اینکه دستت به هیچ جای عالم بند نیست. اینکه اینقدر پل های پشت سرت را شکسته ای که راه برگشت نداری و روبرویت سیاهی محض است. اینکه دلت را بر باد داده ای . اینکه دلت هوای یک نفری را خیلی می خواسته و رهایت کرده است و رفته . اینکه کار از کار گذشته و غمباد راه نفست را هر از چندگاهی قفل می کند. چمچاره می گیری از زندگی. از روزهای کسل و مخدوش در هم . از بی کسی. تنهایی. بی هم کلامی. آنقدر صریح خداحافظی کرده و رفته و که تنم با هر خداحافظی ساده می لرزد. آنقدر بی صدا رفته که از هر سکوتی می ترسم. وقتی غم نقش اول روزهایت باشد و هق هق ت را هیچ مرهمی نیابی و دست هایت همیشه سرد باشد و سر سلسله یک بغض قدیمی باشد ناچار بی تابی و بدحال.

پنهان نماند که تمام بی تابی هایم را در خانه ی خودت می آورم. تویی که هنوز ترکم نکرده ای. تویی که یک حسین(ع) داده ای به من به وسعت کربلا. یک درد گذاشته ای توی سینه ام به نام شش ماهه ی طناز رباب. یک محرم دیگر گذاشتی تا نفس بکشم . به قدری رحمانی و رحیم که بی زبانم در وصفت حضرت والا. غرض از این همه روضه ی در به دری ام اینکه : با تمام خطاهای کرده و نکرده ام حواست به من باشد این روزها . خاطرتان باشد چند لیوانی چای در حریم هیئت حسین(ع) تان ریخنه ام . چد قطره ای هم اشک به پای جوانی علی اکبر(ع) . من از این روضه که بیرون می روم اختیار خودم را ندارم ارباب. از این سردر هیئت که جدا شوم هویتم گم می شود.

فقط این چند خط را اینجا نوشتم که بماند . بماند که مرا یادتان نرود. نوشتم که بماند من همانی ام که چای ریختم .همانی ام که زیر خیمه آمده ام .باقی روزهایم را ندید بگیرید که من در مجلس روضه ترس از خطاهای کرده ندارم و بیشتر می ترسم بعد از این چه بر سرخود می آورم . آبروی من شوید در این بی اعتباری ام . کمی بیشتر هوایم را داشته باشید این روزهای در به دری. به تنهایی زینب (س) تان قسم خیلی بی پناهم... 
بی پناهم...
+نظرباز
[ ۱۳٩۳/٩/٢٥ ] [ ٧:٢٧ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

روزهای خوبی را نمی گذرانم ولی همچنان شنیدن یک تصنیف از علیرضا قربانی و یک لیوان چای، هنوز هم می تواند مرا به وجد بیاورد. هنوز هم آن قدر غم روی سینه ام دارم که به ساده ترین حالت ممکن اشک تو چشم هایم حلقه می زند. امروز اتفاقی افتاد که فهمیدم آدمی همان جایی که عاشق می شود تا ابد می ماند و قلب به همانی که عاشق شده به تپش می افتد و می ایستد.یقین کردم که مثلا اگر روزی دچار مرگ مغزی شوم و تـــــو از چند خیابان آن طرف تر تختی که من رویش با دستگاه نفس می کشم رد بشوی؛ عطر تنت قلب مرا زیرو رو می کند. امروز یقین کردم عشق اتفاقی نیست. برای چندمین بار مطمئن شدم که رد نگاهت روی دلم مانده. این ها را لرزش دست هایم بهم گفت، پاهایی که سست شده بود و جانی که رمق نداشت نه برود نه بیاید...

فقط چند لحظه چشمانم را بستم، دیدمت توی خواب هایم همچنان دوست داشتنی، نجیب، آرام... نفسم سنگین شد. می بینی خیالت هم برای من اتفاق بزرگیست. من امروز باورم شد آدمی همان جایی که عاشق می شود، دفن می شود و با هر قدم معشوق رستخیز را می چشد... 

+گاهی تو را کنار خود احساس می کنم       اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

 

 پ ن :نوشته ای از نظرباز 

[ ۱۳٩۳/٩/٢٥ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

قبل تر ها ...

زمانی که ساز تنهایی بودم ....همه فکر میکردن که من بخاطر مجرد بودن ساز تنهایی هستم ...

همیشه در شبکه های اجتماعی ... به شوخی و جدی دعای دو نفره شدن داشتن ...

دعایی که این روز ها به سه نفره شدن تبدیل شده ...

این دنیای عجیب و غریب مجازی هم برای خودش عالمی داره ...

علت اینکه ساز تنهایی بودم تجرد نبود .... تنها بودن در عقیده و عمل به عقیده و ... بود...

تنها بودن در فعالیت هایی که میخواستم ...

الان دیگه تنها نیستم .... دو نفریم .... عقیده مان یکیست ... 

اما....

و این اما ..... یا هعییی ... یا آه واژه هایی هستند که پشت سرشان هزار حرف نگفته است ...

گاهی که با همسرم به دوستان مجازی و هیئت مجازی و ... سر میزنیم ... وقتی میگن اسمت چیه ...

میگم ستوده ... ساز تنهایی.... خودم هم خندم میگیره .... .. 

هیچکس بجز بچه های وبلاگم ستوده را نمیشناسد .... اما همه از برو بچه های خبرگزاریها تا ..... سازتنهایی رو میشناسند...

یعنی اسمش را میدانند ...

غافل از اینکه کسی بداند چرا .. نامش سازتنهایی است ..

این روزها ... برگشت خورده ام ... به روزهای تنهایی ام ... ساز تنهایی بودن ... دلم میخواد باز هم فعال بشم ..

باز هم کنار بچه های خبر نگار قرار بگیرم ... باز هم شور و شوق پرواز پیدا کنم ..

دلم بدجور هوای جنوب دارد ...

جنوب.... جنوب.... 

طلاییه ...شلمچه.....

من و تنهایی....

و چقدر شیرینیه تلخیست که همدمی داری از جنس نور ..هاله ای از جنس نور که باید همه جا دنبالت باشد و تو ندانی که سازتنهاییت را باید چگونه بنوازی ...

و من گمشده ام... بین این مسیر....

 

مشکات و خیلی ها افتادن در این مسیر را خوش میدارند... من هم ...

اما این خوشی اگر به کام او خوش نیاد چی..... 

این روز ها که دلم میخواد باز ساز تنهایی باشم و نقد کنم و جنب و جوش خبرنگاری ام را نشان دهم .... حضور هاله نورم ... من رو از خیلی از منیت ها و من بودن ها و ساز بودن ها باز میداره ..

چه برسد ... به .... نفر سوم....

این روزها چقدر برایم پیدا کردن راه درست سخت شده ....

نیازمندی این روزهایم ...

.... دلم یک راهنمای با تجربه میخواد.....

[ ۱۳٩۳/۸/۱٩ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

این روزا با اینکه روزهای غمه ولی یه شادی درونی دارم
وقتی رفتم جلسه اقای جاودان پادگان دوستای حوزمو دیدماکثرا بچه دار شدن 
وقتی گروه دبیرستان رو راه انداختم و یکی یکی بچه های ریاضی و انسانی جمع شدن .... دیدم اکثرا ازدواج کردن و یا بچه دار شدن ..
امروز دور بچه های اینترنتی و دانشگاهی و راهیان بود ... ادامه تحصیل و ازدواج ...

خدا رو شکر میکنم ...
حس مادری رو دارم که یکی یکی دارن از رو دوشش بار بر میدارن هرچند بدون نقش ..
زمانی که ازدواج کردم ...
نسبت به بزرگترای خودم که مجرد بودن ... خیلی خجالت میکشیدم..... چون اونا همه شرایط داشتن همسر رو داشتن و حتی انتظار این امر رو ...ولی من یه دخدر شیطون  و بی ثبات بودم .که شاید مث بقیه تو رویا و حرفای مجازیم بود ولی واقعیت نه وقتشو داشتم نه ارزش پذیرفتن این مسئولیت رو ...
و باز هم الحمدالله 

[ ۱۳٩۳/٤/٢٩ ] [ ٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

آدم گناه‌کار خیلی حیران است. من این را تجربه کرده‌ام. خیلی حیران می‌شوی. همه‌ش دوست داری یک جایی داشته باشی که سقف داشته باشد تا به خیال خودت از نگاه خدا فرار بکنی و شلوغ باشد تا دل‌ت را بسپاری به غفلتی که در بعضی جمع‌ها موج می‌زند. من تجربه کرده‌ام. گاهی فکر می‌کنی آب از سرت گذشته است و خودت را می‌اندازی در سراشیبی‌ای که خیلی بد است. بیش‌تر سقوط می‌کنی. می‌فهمی امّا دست خود ِ آدم نیست. یعنی دست من نبود. اوضاع ِ خیلی بدی‌ست. در ماهی که شیطان در آن به غل و زنجیر کشیده می‌شود تو خودت از شیطان بدتر شوی. به خودش که خیلی سخت است. این شب‌ها مناجات شاکین را خیلی دوست دارم. خیلی دوست دارم هی از نفس خودم به خدا شکایت کنم. خیلی دوست دارم با این‌که از زیر آسمان بودن به خاطر این‌‎که نگاه‌‎ش را بدجور حس می‌کنم، خجالت می‌کشم، ولی بروم در یک بیابان و فریاد بزنم این دعا را. فریاد بزنم و شکایت کنم از نفس جنایت‌کارم. کاش می‌مردم. کاش می‌مردم و این روزهای تلخی و این روزهای سرگردانی را نمی‌دیدم. این روزهایی که باید لاشه‌ی متعفن‌م را یکی بردارد و ببرد و دور کند از این دنیا و جایی آتش‌ش بزند و خاکسترش را به باد بدهد. گرچه فکر می‌کنم خاکستر لاشه‌ام هم هوا را آلوده می‌کند. کاش می‌مردم و این روزهایی را نمی‌دیدم که چشم در چشم‌ش و در مهمانی‌ش، گناه می‌کنم. کاش می‌مردم. من از نفس‌م شکایت دارم. از نفسی که تا می‌آیم خوب بشوم دوباره مرا به سمت بدی می‌کشاند. طبیب دردهای بی‌درمان! باید زیر قدم‌های وحشی ِ این نفس جان دهم تا به دادم برسی؟ باید چه‌قدر آزمایش بشوم و از زیر آزمایش‌ها یکی پس از دیگری سرافکنده بیرون بیایم تا به دادم برسی؟ ای پناه‌گاه من! به تو پناه می‌آورم از نفس ِ جنایت‌پیشه‌ام. مرا از این گرگ وحشی نجات بده. به من پناه بده...

[ ۱۳٩۳/٤/۱۱ ] [ ٤:٤٩ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

شب جشن عقدم بود
(آینده از آن حزب الله)
شما بفرمایید؛
نه، خواهش می‌کنم. شما بفرمایید.
حالا شما شروع بفرمایید لطفاً
نه، شما مقدم هستید، بفرمایید، راحت باشید.
“خوب راست‌ش، راست‌ش من معمولاً خوب حرف می‌زنم اما، اما تا حالا با هیچ‌خانومی هم‌کلام نشدم و الان‌م اطلاع ندارم دقیقاً در مورد چی باید حرف بزنم. خوب، ولی، تا اونجایی که به ذهن‌م می‌رسه تو همچین موقعیتی آدم باید سعی کنه شناختی از خودش به طرف مقابل بده.
به نظرم با این چیزی که می‌خوام الان بگم یه شناخت اولیه از من پیدا می‌کنید. یعنی راست‌ش هر موقع در مورد ازدواج فکر کردم این روایت یادم اومده و پیش خودم گفتم دل‌م می‌خواد همسر آینده‌م این‌جوری باشه.  می‌گن از مولا علی پرسیدن که “فاطمه‌ت رو چگونه دیدی؟ آقا در پاسخ فرمودن: نعم العون علی طاعة الله، بهترین مددکار بود برای اطلاعت خدا” بهترین رو اگر کنار بذاریم، “مددکار” و “اطاعت خدا” دو واژه هستن که می‌شه برای هر کدوم ساعت‌ها حرف زد. این‌که مددکار کیه، و اطاعت خدا یعنی چی؟‌ به نظرم اطاعت خدا فقط نماز و روزه و احترام به پدرومادر و غیره نیست، اطاعت خدا یعنی انجام هرکارِ خوبی که می‌شه تصورش کرد و همسر آدم (زن برای مرد و مرد برای خانوم‌ش)‌ باید این‌جوری باشه. نعم العون علی طاعت‌ الله.”
این‌ها تقریباً اولین جملاتی بود که در جلسه‌ی سوم خواستگاری همراه با کلی آبِ گلو قورت دادن و لبخند به کسی که بعداً یارم شد می‌گفتم. حرف‌هایی که گفتن‌ش فکر کنم بیشتر از  یک ربع طول کشید و همین یار، حالا همه‌ش می‌خنده به من که چقدر اون شب رو رسمی و خشک شروع کردم :)
بعد هم چند جلسه‌ی دیگه آشنایی و صحبت، بعد هم آزمایش و بعد هم دو سیدِ عزیز خطبه‌ی عقددائم ازدواج رو برای ما خوندن و بعد؛ اولین حسی که سراغ آدم میاد یک احساسِ آرامش عمیق. یک آرامش درونی و از عمقِ وجود. اما از همون شبِ عقد تا دو سه روزِ بعد همه‌ش استرس و حتی گاهی پشیمانی که آیا واقعاً این بود همونی که من می‌خواستم؟ آیا واقعاً این بهترین بود؟ آیا بهتر از این نبود؟‌ آیا اون زندگی ایده‌آل و آرمانی که من دنبالش هستم قابلِ اجراست؟‌
از روز‌های بعدش، نه، بهتر بگم از هر باری که باهاش هم‌کلام می‌شی اما از ته ته دل احساس می‌کنی که آره، دقیقاً خودشه، نه؛ خیلی بهتر و بالاتر از اون چیزی هست که تصور هم می‌کردی.
بعد؛ اولین باری که یه تفاوتِ شخصی یا خانوادگی می‌بینی دوباره هجومِ افکار و کابوس‌های وحشتناک که حیف! چرا؟‌ ایکاش کسی بود که این مشکل رو هم نداشت. و بعد دوباره حرف‌زدن‌ها با یار  و تکرار همون حسِ آرامش و رضایت. چند باری که این گیر و دار برات پیش اومد آب‌بندی می‌شی و دیگه‌ وابسته‌اش، دیگه انگار بدون او زمان برات نمی‌گذره،‌ دیگه انگار بدون او نمی‌تونی، دیگه انگار بدون اویی وجود نداره.
به نظرم و لااقل برای من اینجور بوده که رمز کار در حرف زدن هست. در گفتگو. در خوب گوش دادن و صدالبته در توکل بر خدا و سپردنِ کار به دست خدای مهربان.  رمز کار در بنیان کردنِ اساسِ کار بر خداست. بر این‌که قرار باشه اولین هدف جلبِ رضایت خدا باشه و دومین هدف جلب رضایتِ معشوق‌ت.
رمز کار در اینه که این اولین تجربه‌ی عاشقانه‌ت باشه! اولین بار حلال به کسی بگی دوست دارم! اولین بار حلال بشنوی دوست دارم رو!
حالا دیشب، هم‌زمان با روز ولادتِ آقای خوبی‌ها، بر اساس رسم یه جشن ساده و مختصر گرفتیم، یه شیرینی خورانِ دورهمی. به دور از سروصداهای زائد. دیشب رو که نفهمیدم چطوری گذشت، امروز هم همه‌اش درگیر کارا بودم و حالا به ذهن‌م رسید حرف‌هایی رو که شاید بعد از عقدم باید می‌گفتم حالا به این بهونه بنویسم. هرچند خسته بودم اما دلم می‌خواست با همین حالِ خستگی، ساعتِ ده دقیقه به ۳ بامداد این‌ها رو بنویسم…
بنویسم که تمام لذت‌های دنیا فدای اولین باری که نماز می‌خونی، میاد پشت سرت سجاده‌ش رو می‌ندازه و اولین نماز جماعت دونفره شروع می‌شه. بعد از نماز رو می‌کنی سمت‌ش، دست‌هاش رو می‌گیری، یه خورده میاری بالا، و بعد، با بند بند انگشت‌های دست‌‌ش شروع می‌کنی ذکرت رو می‌گی: الحمدلله، الحمدلله، الحمدلله…

 

 

 

پ ن : زمانی که این پست رو میخوندم ..برام یه رویای شیرین بود یه رویای دخدرونه ...ولی الان برام یه تجربه شیرینه ..

الحمدالله

[ ۱۳٩٢/۱۱/۱٥ ] [ ٧:٠۱ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

میدانی دنیا چیست؟؟؟

یک گودال عمیق از نرسیدن ها که تنها روزنه روشنایی اش را تو با دستان و اختیار خودت پر میکنی ...

کمی اندیشه کن ....

اینجا شدن معنا میابد ....حالا میبینی تمام آن اختیاری که عمری بدنبالش بودی و شاید روزهایی سر درگم نداشتنش را پیدا میکنی ....

تنها جبر دنیا بودن است ....چون جبری که انسان بر نسل خود روا میدارد ... می خواهد بشود و میشود ...

اما باقی آنچه در اندیشه ی تو نمیگنجد و در تغافل میمانی شدن هست ...

باید بخواهی تا بشود ....

و حال آن که چون این را فهمیدی ...میبینی چقدر ضعیفی برای این خواستن تا بشود ...

حالا که ذهنت و وجودت آنقدر رشد کرده که این را بفهمی ....

از ضعف خود خسته میشوی ، کم می آوری.دنبال کسی میگردی تا با قدرت تر از تو باشد و در این شدن دستت را بگیرد و توانایت کند .....

این معنای صبغه الله است .....

میبینی به همین راحتی ..... همه از چیز از خود تو شروع میشود و بتو ختم میشود ..

کوتاه گفتم تا ذهنت را گره نزده باشم ...

ولی بدان جبر و اختیار تنها تویی که در میان ذهنت گره خورده ای ...

در گیر خودت شده ای ...آنقدر این کلاف را بهم پیچیده ای که دیگه پیدا کردن سر نخ برایت مشکل شده وگرنه کلاف نخ با پیدا شدن سرش براحتی باز خواهد شد...

پس خودت را بشناس ...

[ ۱۳٩٢/٦/۱٩ ] [ ٩:٤٧ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
در آوردن گریه یک آیت الله توسط قرائتی !

یک خاطره تلخ دارم. برایتان بگویم چشمهایتان باز شود. عالمی در مشهد بود که اگر می‌ایستاد تمام علما و مراجع پشت سرش نماز می‌خواندند. مرحوم شد به نام آیت‌الله میرزا جواد تهرانی. از اولیای خدا بود. ایشان زمان شاه به من فرمود که شما یک چند ماهی مشهد بیا و کلاسداری را برای طلبه‌های جوان بگو. اطاعت کردیم، خانه‌ قم را اجاره دادیم، مشهد اجاره کردیم، اسباب‌کشی، رفتیم با امام رضا(ع) یک قرارداد ببندیم.

طوری نیست. گفتیم: یا امام رضا(ع) ما چند ماه اینجا می‌مانیم سخنرانی می‌کنیم از هیچ‌کس هم پول نمی‌گیریم. تو هم امام رضا هستی از خدا بخواه من صد در صد مخلص باشم. حرف‌هایمان را با امام رضا(ع) زدیم و کلاس‌ها شروع شد. انواع کلاس‌ها چند ماه، یکی از این کلاس‌ها شلوغ بود، در مسجد هم تنگ بود، بعد از جلسه وقتی داشتیم می‌رفتیم، مثل ته قیف در تنگ بود. ما هم قاطی جمعیت می‌رفتیم.

 یک نفر رویش را عقب کرد و من را دید ولی محل نگذاشت. ببین چنین کرد. بعد چنین کرد. من یک چیزی‌ام شد گفتم: یا نگاه نکن، یا اگر دیدی من پشت سر تو هستم بگو: حاج آقا ببخشید، بفرما جلو! یک چیزی بگو. یعنی قشنگ چنین کرد و بعد هم اینطور کرد. تا یک چیزی‌ام شد فهمیدم اخلاص نیست.

چون قرآن می‌گوید: علامت اخلاص این است که نه پول بخواهد نه تشکر. من از اینها پول نمی‌گرفتم، اما توقع بفرما جلو، حاج آقا ببخشید، چیزی، می‌خواستم بگوید. ما دیدیم اِ... خودمان را از جمعیت کنار کشیدیم و کنار مسجد نشستیم و یک خرده فکر کردیم و گفتم: بله، با خدا که نمی‌شود شوخی کرد. حضرت عباسی در دلم این بود که اینها از من تشکر کنند و نکردند در ذوقم خورد.

خانه‌ آیت الله میرزا جواد آقا رفتم. گفتم: آقا شما یادتان هست به من فرمودید بیایم مشهد کلاس بگذارم؟ آمدم و کلاس گذاشتم و چند ماه گذشت با امام رضا(ع) هم یک چنین حرف‌هایی رفتیم زدیم، چند ماه گذشته هم عمر ما رفت، هم پول نگرفتیم و هم اخلاص نداریم.

 «خَسِرَ الدُّنْیا وَ الْآخِرَة» (حج/11) تا این را به ایشان گفتیم، قصه را هم گفتم که کنار در به من تعارف نکردند یک چیزی‌ام شد.
ایشان به گریه زد. یک گریه‌ای کرد. به حدی صدایش بلند شد، با ناله گریه می‌کرد. پیرمرد هشتاد ساله کمر خمیده، اشک‌ها روی ریشش می‌آمد و از ریشش به لباسش می‌چکید. دیدیم عجب حال این پیرمرد به هم خورد. گفتم: آقا گریه نکنید من گناهم دو تا شد!

خیلی ناراحت هستم، شما را ناراحت کردم. ببخشید! باز دیدیم نه ول نمی‌کند، گریه، گریه... چرا امروز چنین شد؟ خلاصه گفتم: آقا ببخشید من بی‌خود به شما گفتم. گفت: برو حرم، به امام رضا(ع) بگو متشکرم که وسط عمر فهمیدم خراب هستم. چون قصه تقریباً برای سی سال پیش بود. سی و سه، چند سال پیش. جوان بودم. گفت: برو به امام رضا بگو متشکرم که وسط عمر فهمیدم اخلاص ندارم. من برای خودم گریه می‌کنم که نکند در هشتاد سالگی لب در کسی به من محل نگذارد، من هم در ذوقم بخورد؟

ما الآن به او چای بدهند به ما ندهند در ذوقمان می‌خورد. اتاق او ده متر باشد اتاق ما نه متر اعصاب ما به هم می‌ریزد. اتاق او ده متر باشد، اتاق این نه متر اعصاب ما به هم می‌ریزد. اصلاً کفش ما تا به تا می‌شود. اصلاً به برنج ما خورشت نرسد. به مختصر چیزی ما به هم می‌ریزیم. برو حرم تشکر کن که وسط عمر فهمیدی مشرک هستی.
[ ۱۳٩٢/٥/٢٩ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب