ساز تنهایی

قبل تر ها ...

زمانی که ساز تنهایی بودم ....همه فکر میکردن که من بخاطر مجرد بودن ساز تنهایی هستم ...

همیشه در شبکه های اجتماعی ... به شوخی و جدی دعای دو نفره شدن داشتن ...

دعایی که این روز ها به سه نفره شدن تبدیل شده ...

این دنیای عجیب و غریب مجازی هم برای خودش عالمی داره ...

علت اینکه ساز تنهایی بودم تجرد نبود .... تنها بودن در عقیده و عمل به عقیده و ... بود...

تنها بودن در فعالیت هایی که میخواستم ...

الان دیگه تنها نیستم .... دو نفریم .... عقیده مان یکیست ... 

اما....

و این اما ..... یا هعییی ... یا آه واژه هایی هستند که پشت سرشان هزار حرف نگفته است ...

گاهی که با همسرم به دوستان مجازی و هیئت مجازی و ... سر میزنیم ... وقتی میگن اسمت چیه ...

میگم ستوده ... ساز تنهایی.... خودم هم خندم میگیره .... .. 

هیچکس بجز بچه های وبلاگم ستوده را نمیشناسد .... اما همه از برو بچه های خبرگزاریها تا ..... سازتنهایی رو میشناسند...

یعنی اسمش را میدانند ...

غافل از اینکه کسی بداند چرا .. نامش سازتنهایی است ..

این روزها ... برگشت خورده ام ... به روزهای تنهایی ام ... ساز تنهایی بودن ... دلم میخواد باز هم فعال بشم ..

باز هم کنار بچه های خبر نگار قرار بگیرم ... باز هم شور و شوق پرواز پیدا کنم ..

دلم بدجور هوای جنوب دارد ...

جنوب.... جنوب.... 

طلاییه ...شلمچه.....

من و تنهایی....

و چقدر شیرینیه تلخیست که همدمی داری از جنس نور ..هاله ای از جنس نور که باید همه جا دنبالت باشد و تو ندانی که سازتنهاییت را باید چگونه بنوازی ...

و من گمشده ام... بین این مسیر....

 

مشکات و خیلی ها افتادن در این مسیر را خوش میدارند... من هم ...

اما این خوشی اگر به کام او خوش نیاد چی..... 

این روز ها که دلم میخواد باز ساز تنهایی باشم و نقد کنم و جنب و جوش خبرنگاری ام را نشان دهم .... حضور هاله نورم ... من رو از خیلی از منیت ها و من بودن ها و ساز بودن ها باز میداره ..

چه برسد ... به .... نفر سوم....

این روزها چقدر برایم پیدا کردن راه درست سخت شده ....

نیازمندی این روزهایم ...

.... دلم یک راهنمای با تجربه میخواد.....

[ ۱۳٩۳/۸/۱٩ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

این روزا با اینکه روزهای غمه ولی یه شادی درونی دارم
وقتی رفتم جلسه اقای جاودان پادگان دوستای حوزمو دیدماکثرا بچه دار شدن 
وقتی گروه دبیرستان رو راه انداختم و یکی یکی بچه های ریاضی و انسانی جمع شدن .... دیدم اکثرا ازدواج کردن و یا بچه دار شدن ..
امروز دور بچه های اینترنتی و دانشگاهی و راهیان بود ... ادامه تحصیل و ازدواج ...

خدا رو شکر میکنم ...
حس مادری رو دارم که یکی یکی دارن از رو دوشش بار بر میدارن هرچند بدون نقش ..
زمانی که ازدواج کردم ...
نسبت به بزرگترای خودم که مجرد بودن ... خیلی خجالت میکشیدم..... چون اونا همه شرایط داشتن همسر رو داشتن و حتی انتظار این امر رو ...ولی من یه دخدر شیطون  و بی ثبات بودم .که شاید مث بقیه تو رویا و حرفای مجازیم بود ولی واقعیت نه وقتشو داشتم نه ارزش پذیرفتن این مسئولیت رو ...
و باز هم الحمدالله 

[ ۱۳٩۳/٤/٢٩ ] [ ٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

آدم گناه‌کار خیلی حیران است. من این را تجربه کرده‌ام. خیلی حیران می‌شوی. همه‌ش دوست داری یک جایی داشته باشی که سقف داشته باشد تا به خیال خودت از نگاه خدا فرار بکنی و شلوغ باشد تا دل‌ت را بسپاری به غفلتی که در بعضی جمع‌ها موج می‌زند. من تجربه کرده‌ام. گاهی فکر می‌کنی آب از سرت گذشته است و خودت را می‌اندازی در سراشیبی‌ای که خیلی بد است. بیش‌تر سقوط می‌کنی. می‌فهمی امّا دست خود ِ آدم نیست. یعنی دست من نبود. اوضاع ِ خیلی بدی‌ست. در ماهی که شیطان در آن به غل و زنجیر کشیده می‌شود تو خودت از شیطان بدتر شوی. به خودش که خیلی سخت است. این شب‌ها مناجات شاکین را خیلی دوست دارم. خیلی دوست دارم هی از نفس خودم به خدا شکایت کنم. خیلی دوست دارم با این‌که از زیر آسمان بودن به خاطر این‌‎که نگاه‌‎ش را بدجور حس می‌کنم، خجالت می‌کشم، ولی بروم در یک بیابان و فریاد بزنم این دعا را. فریاد بزنم و شکایت کنم از نفس جنایت‌کارم. کاش می‌مردم. کاش می‌مردم و این روزهای تلخی و این روزهای سرگردانی را نمی‌دیدم. این روزهایی که باید لاشه‌ی متعفن‌م را یکی بردارد و ببرد و دور کند از این دنیا و جایی آتش‌ش بزند و خاکسترش را به باد بدهد. گرچه فکر می‌کنم خاکستر لاشه‌ام هم هوا را آلوده می‌کند. کاش می‌مردم و این روزهایی را نمی‌دیدم که چشم در چشم‌ش و در مهمانی‌ش، گناه می‌کنم. کاش می‌مردم. من از نفس‌م شکایت دارم. از نفسی که تا می‌آیم خوب بشوم دوباره مرا به سمت بدی می‌کشاند. طبیب دردهای بی‌درمان! باید زیر قدم‌های وحشی ِ این نفس جان دهم تا به دادم برسی؟ باید چه‌قدر آزمایش بشوم و از زیر آزمایش‌ها یکی پس از دیگری سرافکنده بیرون بیایم تا به دادم برسی؟ ای پناه‌گاه من! به تو پناه می‌آورم از نفس ِ جنایت‌پیشه‌ام. مرا از این گرگ وحشی نجات بده. به من پناه بده...

[ ۱۳٩۳/٤/۱۱ ] [ ٤:٤٩ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

شب جشن عقدم بود
(آینده از آن حزب الله)
شما بفرمایید؛
نه، خواهش می‌کنم. شما بفرمایید.
حالا شما شروع بفرمایید لطفاً
نه، شما مقدم هستید، بفرمایید، راحت باشید.
“خوب راست‌ش، راست‌ش من معمولاً خوب حرف می‌زنم اما، اما تا حالا با هیچ‌خانومی هم‌کلام نشدم و الان‌م اطلاع ندارم دقیقاً در مورد چی باید حرف بزنم. خوب، ولی، تا اونجایی که به ذهن‌م می‌رسه تو همچین موقعیتی آدم باید سعی کنه شناختی از خودش به طرف مقابل بده.
به نظرم با این چیزی که می‌خوام الان بگم یه شناخت اولیه از من پیدا می‌کنید. یعنی راست‌ش هر موقع در مورد ازدواج فکر کردم این روایت یادم اومده و پیش خودم گفتم دل‌م می‌خواد همسر آینده‌م این‌جوری باشه.  می‌گن از مولا علی پرسیدن که “فاطمه‌ت رو چگونه دیدی؟ آقا در پاسخ فرمودن: نعم العون علی طاعة الله، بهترین مددکار بود برای اطلاعت خدا” بهترین رو اگر کنار بذاریم، “مددکار” و “اطاعت خدا” دو واژه هستن که می‌شه برای هر کدوم ساعت‌ها حرف زد. این‌که مددکار کیه، و اطاعت خدا یعنی چی؟‌ به نظرم اطاعت خدا فقط نماز و روزه و احترام به پدرومادر و غیره نیست، اطاعت خدا یعنی انجام هرکارِ خوبی که می‌شه تصورش کرد و همسر آدم (زن برای مرد و مرد برای خانوم‌ش)‌ باید این‌جوری باشه. نعم العون علی طاعت‌ الله.”
این‌ها تقریباً اولین جملاتی بود که در جلسه‌ی سوم خواستگاری همراه با کلی آبِ گلو قورت دادن و لبخند به کسی که بعداً یارم شد می‌گفتم. حرف‌هایی که گفتن‌ش فکر کنم بیشتر از  یک ربع طول کشید و همین یار، حالا همه‌ش می‌خنده به من که چقدر اون شب رو رسمی و خشک شروع کردم :)
بعد هم چند جلسه‌ی دیگه آشنایی و صحبت، بعد هم آزمایش و بعد هم دو سیدِ عزیز خطبه‌ی عقددائم ازدواج رو برای ما خوندن و بعد؛ اولین حسی که سراغ آدم میاد یک احساسِ آرامش عمیق. یک آرامش درونی و از عمقِ وجود. اما از همون شبِ عقد تا دو سه روزِ بعد همه‌ش استرس و حتی گاهی پشیمانی که آیا واقعاً این بود همونی که من می‌خواستم؟ آیا واقعاً این بهترین بود؟ آیا بهتر از این نبود؟‌ آیا اون زندگی ایده‌آل و آرمانی که من دنبالش هستم قابلِ اجراست؟‌
از روز‌های بعدش، نه، بهتر بگم از هر باری که باهاش هم‌کلام می‌شی اما از ته ته دل احساس می‌کنی که آره، دقیقاً خودشه، نه؛ خیلی بهتر و بالاتر از اون چیزی هست که تصور هم می‌کردی.
بعد؛ اولین باری که یه تفاوتِ شخصی یا خانوادگی می‌بینی دوباره هجومِ افکار و کابوس‌های وحشتناک که حیف! چرا؟‌ ایکاش کسی بود که این مشکل رو هم نداشت. و بعد دوباره حرف‌زدن‌ها با یار  و تکرار همون حسِ آرامش و رضایت. چند باری که این گیر و دار برات پیش اومد آب‌بندی می‌شی و دیگه‌ وابسته‌اش، دیگه انگار بدون او زمان برات نمی‌گذره،‌ دیگه انگار بدون او نمی‌تونی، دیگه انگار بدون اویی وجود نداره.
به نظرم و لااقل برای من اینجور بوده که رمز کار در حرف زدن هست. در گفتگو. در خوب گوش دادن و صدالبته در توکل بر خدا و سپردنِ کار به دست خدای مهربان.  رمز کار در بنیان کردنِ اساسِ کار بر خداست. بر این‌که قرار باشه اولین هدف جلبِ رضایت خدا باشه و دومین هدف جلب رضایتِ معشوق‌ت.
رمز کار در اینه که این اولین تجربه‌ی عاشقانه‌ت باشه! اولین بار حلال به کسی بگی دوست دارم! اولین بار حلال بشنوی دوست دارم رو!
حالا دیشب، هم‌زمان با روز ولادتِ آقای خوبی‌ها، بر اساس رسم یه جشن ساده و مختصر گرفتیم، یه شیرینی خورانِ دورهمی. به دور از سروصداهای زائد. دیشب رو که نفهمیدم چطوری گذشت، امروز هم همه‌اش درگیر کارا بودم و حالا به ذهن‌م رسید حرف‌هایی رو که شاید بعد از عقدم باید می‌گفتم حالا به این بهونه بنویسم. هرچند خسته بودم اما دلم می‌خواست با همین حالِ خستگی، ساعتِ ده دقیقه به ۳ بامداد این‌ها رو بنویسم…
بنویسم که تمام لذت‌های دنیا فدای اولین باری که نماز می‌خونی، میاد پشت سرت سجاده‌ش رو می‌ندازه و اولین نماز جماعت دونفره شروع می‌شه. بعد از نماز رو می‌کنی سمت‌ش، دست‌هاش رو می‌گیری، یه خورده میاری بالا، و بعد، با بند بند انگشت‌های دست‌‌ش شروع می‌کنی ذکرت رو می‌گی: الحمدلله، الحمدلله، الحمدلله…

 

 

 

پ ن : زمانی که این پست رو میخوندم ..برام یه رویای شیرین بود یه رویای دخدرونه ...ولی الان برام یه تجربه شیرینه ..

الحمدالله

[ ۱۳٩٢/۱۱/۱٥ ] [ ٧:٠۱ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

میدانی دنیا چیست؟؟؟

یک گودال عمیق از نرسیدن ها که تنها روزنه روشنایی اش را تو با دستان و اختیار خودت پر میکنی ...

کمی اندیشه کن ....

اینجا شدن معنا میابد ....حالا میبینی تمام آن اختیاری که عمری بدنبالش بودی و شاید روزهایی سر درگم نداشتنش را پیدا میکنی ....

تنها جبر دنیا بودن است ....چون جبری که انسان بر نسل خود روا میدارد ... می خواهد بشود و میشود ...

اما باقی آنچه در اندیشه ی تو نمیگنجد و در تغافل میمانی شدن هست ...

باید بخواهی تا بشود ....

و حال آن که چون این را فهمیدی ...میبینی چقدر ضعیفی برای این خواستن تا بشود ...

حالا که ذهنت و وجودت آنقدر رشد کرده که این را بفهمی ....

از ضعف خود خسته میشوی ، کم می آوری.دنبال کسی میگردی تا با قدرت تر از تو باشد و در این شدن دستت را بگیرد و توانایت کند .....

این معنای صبغه الله است .....

میبینی به همین راحتی ..... همه از چیز از خود تو شروع میشود و بتو ختم میشود ..

کوتاه گفتم تا ذهنت را گره نزده باشم ...

ولی بدان جبر و اختیار تنها تویی که در میان ذهنت گره خورده ای ...

در گیر خودت شده ای ...آنقدر این کلاف را بهم پیچیده ای که دیگه پیدا کردن سر نخ برایت مشکل شده وگرنه کلاف نخ با پیدا شدن سرش براحتی باز خواهد شد...

پس خودت را بشناس ...

[ ۱۳٩٢/٦/۱٩ ] [ ٩:٤٧ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
در آوردن گریه یک آیت الله توسط قرائتی !

یک خاطره تلخ دارم. برایتان بگویم چشمهایتان باز شود. عالمی در مشهد بود که اگر می‌ایستاد تمام علما و مراجع پشت سرش نماز می‌خواندند. مرحوم شد به نام آیت‌الله میرزا جواد تهرانی. از اولیای خدا بود. ایشان زمان شاه به من فرمود که شما یک چند ماهی مشهد بیا و کلاسداری را برای طلبه‌های جوان بگو. اطاعت کردیم، خانه‌ قم را اجاره دادیم، مشهد اجاره کردیم، اسباب‌کشی، رفتیم با امام رضا(ع) یک قرارداد ببندیم.

طوری نیست. گفتیم: یا امام رضا(ع) ما چند ماه اینجا می‌مانیم سخنرانی می‌کنیم از هیچ‌کس هم پول نمی‌گیریم. تو هم امام رضا هستی از خدا بخواه من صد در صد مخلص باشم. حرف‌هایمان را با امام رضا(ع) زدیم و کلاس‌ها شروع شد. انواع کلاس‌ها چند ماه، یکی از این کلاس‌ها شلوغ بود، در مسجد هم تنگ بود، بعد از جلسه وقتی داشتیم می‌رفتیم، مثل ته قیف در تنگ بود. ما هم قاطی جمعیت می‌رفتیم.

 یک نفر رویش را عقب کرد و من را دید ولی محل نگذاشت. ببین چنین کرد. بعد چنین کرد. من یک چیزی‌ام شد گفتم: یا نگاه نکن، یا اگر دیدی من پشت سر تو هستم بگو: حاج آقا ببخشید، بفرما جلو! یک چیزی بگو. یعنی قشنگ چنین کرد و بعد هم اینطور کرد. تا یک چیزی‌ام شد فهمیدم اخلاص نیست.

چون قرآن می‌گوید: علامت اخلاص این است که نه پول بخواهد نه تشکر. من از اینها پول نمی‌گرفتم، اما توقع بفرما جلو، حاج آقا ببخشید، چیزی، می‌خواستم بگوید. ما دیدیم اِ... خودمان را از جمعیت کنار کشیدیم و کنار مسجد نشستیم و یک خرده فکر کردیم و گفتم: بله، با خدا که نمی‌شود شوخی کرد. حضرت عباسی در دلم این بود که اینها از من تشکر کنند و نکردند در ذوقم خورد.

خانه‌ آیت الله میرزا جواد آقا رفتم. گفتم: آقا شما یادتان هست به من فرمودید بیایم مشهد کلاس بگذارم؟ آمدم و کلاس گذاشتم و چند ماه گذشت با امام رضا(ع) هم یک چنین حرف‌هایی رفتیم زدیم، چند ماه گذشته هم عمر ما رفت، هم پول نگرفتیم و هم اخلاص نداریم.

 «خَسِرَ الدُّنْیا وَ الْآخِرَة» (حج/11) تا این را به ایشان گفتیم، قصه را هم گفتم که کنار در به من تعارف نکردند یک چیزی‌ام شد.
ایشان به گریه زد. یک گریه‌ای کرد. به حدی صدایش بلند شد، با ناله گریه می‌کرد. پیرمرد هشتاد ساله کمر خمیده، اشک‌ها روی ریشش می‌آمد و از ریشش به لباسش می‌چکید. دیدیم عجب حال این پیرمرد به هم خورد. گفتم: آقا گریه نکنید من گناهم دو تا شد!

خیلی ناراحت هستم، شما را ناراحت کردم. ببخشید! باز دیدیم نه ول نمی‌کند، گریه، گریه... چرا امروز چنین شد؟ خلاصه گفتم: آقا ببخشید من بی‌خود به شما گفتم. گفت: برو حرم، به امام رضا(ع) بگو متشکرم که وسط عمر فهمیدم خراب هستم. چون قصه تقریباً برای سی سال پیش بود. سی و سه، چند سال پیش. جوان بودم. گفت: برو به امام رضا بگو متشکرم که وسط عمر فهمیدم اخلاص ندارم. من برای خودم گریه می‌کنم که نکند در هشتاد سالگی لب در کسی به من محل نگذارد، من هم در ذوقم بخورد؟

ما الآن به او چای بدهند به ما ندهند در ذوقمان می‌خورد. اتاق او ده متر باشد اتاق ما نه متر اعصاب ما به هم می‌ریزد. اتاق او ده متر باشد، اتاق این نه متر اعصاب ما به هم می‌ریزد. اصلاً کفش ما تا به تا می‌شود. اصلاً به برنج ما خورشت نرسد. به مختصر چیزی ما به هم می‌ریزیم. برو حرم تشکر کن که وسط عمر فهمیدی مشرک هستی.
[ ۱۳٩٢/٥/٢٩ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
توبیخ محافظان توسط مقام معظم رهبری!

یکی از محافظان مقام معظم رهبری نقل می کنند که: افتخارمان این است که در استان تهران، خانوادة دو شهید به بالا نداریم که آقا خانه‌شان نرفته باشد. تقریباً محله و خیابان اصلی در شهر تهران نداریم که ایشان نیامده باشند و بلد نباشند. تک‌تک این محله‌های خود شما را من حداقل می‌دانم ما خانواده شهید سه شهید و دو شهید نداریم که ایشان نیامده باشند.

حدود شش، هفت سال بعضی روزهای شیفت کاری‌ام، مسئول تنظیم ملاقات خانوادة معظم شهدا من بودم. به‌همین‌خاطر می‌دانم شرایط و وضعیت چگونه بود. دیدارهای خانواده شهدا، باصفاترین، باحال‌ترین لذتی که آدم می‌خواهد ببرد را دارد.

بعضی‌هایش خیلی سوزناک است. یک خانواده شهید می‌روی فقط یک فرزند داشتند که آن هم شهید شده است. خیلی سخت است برای یک پدر و مادر که یک بچه بزرگ کرده باشند، آن بچه‌شان را هم در راه خدا داده باشند. هرچند آن‌ها با افتخار می‌گویند، ولی ما که می‌نشینیم نگاه می‌کنیم، آن خستگی را احساس می‌کنیم.

بعضی از خانواده شهدا با تقدیم چند شهید روحیة عجیبی دارند. به طور مثال خانواده شهید «خرسند»، در نازی‌آباد. خانوادة خرسند چهار تا شهید داده است؛ پدر خانواده، دو فرزند خانواده و داماد خانواده. مادر این شهیدان این‌قدر قدرتمند، باصلابت و بانجابت با آقا صحبت می‌کرد که یکی دو بار آقا گریه کرد.

این فقط اختصاص به شهیدان شیعه ندارد. همة آدم‌هایی که در راه خدا در کشور ما از ادیان مختلف کشته شدند. چه شیعه، چه سنی، چه مسیحی و...

صبح روز کریسمس یعنی عید پاک ارامنه، آقا فرمودند خانة چند ارمنی و عاشوری اگر برویم خوب است. ما آدرسی از ارامنه نداشتیم. سری به کلیساهای‌شان زدیم که آن‌ها از ما بی‌خبرتر بودند. رفتیم بنیاد شهید، دیدیم خیلی اطلاعات ندارند.

کمی اطلاعات خانوادة شهدا را از بنیاد شهید، مقداری از کلیساها و یک سری هم توی محله‌ها پیدا کردیم و با این دیدگاه رفتیم. صبح رفتیم گشتیم توی محلة مجیدیه شمالی، دو سه تا خانواده پیدا کردیم. در خانواده‌ها را زدیم و با آن‌ها صحبت کردیم. توی خانواده مسلمان‌ها ما می‌رویم سلام می‌کنیم و می‌گوییم از هیئت آمدیم از بسیج، پایگاه ابوذر، بالاخره یک چیزی می‌گوییم و کارتی نشان می‌دهیم. بین ارمنی‌ها بگوییم که از بسیج آمدیم که بالاخره فرهنگش... بگوییم

از دادستانی آمدیم که باید دربروند. کارت صداوسیما نشان دادیم و گفتیم از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران هستیم. امشب شب کریسمس که شب پاک شماهاست می‌خواهیم فیلمی از شماها بگیریم و روی آنتن بفرستیم.

برای نماز مغرب‌وعشا با یک تیم حفاظتی وارد مجیدیه شدیم. گفتیم اسکورت که حرکت کرد به ما ابلاغ می‌کنند، می‌رویم سر کارمان دیگر. اسکورت هم به هوای این‌که ما توی منطقه هستیم با بی‌سیم زیاد صحبت نکنند که مسیر لو نرود، روی شبکه بالاخره پخش می‌شود دیگر. چیزی نگفتند. یک آن مرکز من را صدا کرد با بی‌سیم گفتم به گوشم.

موردمان را گفت که شخصیت سر پل سیدخندان است. سر پل سیدخندان تا مجیدیه کم‌تر از سه چهار دقیقه راه است. من سریع از ماشین پیاده شدم. در خانه را زدم. خانمی از گل بهتر آمد دم در، در را باز کرد. ما با یاالله یاالله خواستیم وارد شویم، دیدیم نمی‌فهمد که. بالاخره وارد شدیم. چون کار باید می‌کردیم. گفتیم نودال و اَمپِکس و چیزایی که شنیده بودیم، کارگردان و این‌ها بروند تو.

کارگردان رفت پشت‌بام پست بدهد، اَمپِکس رفت توی زیرزمین پست بدهد، آن رفت توی حیاط پست بدهد. پست بودند دیگر حالا. فیلممان بود. یک ذره که نزدیک شد، بی‌سیم اعلام کرد که ما سر مجیدیه هستیم. من هم با فاصله‌ای که بود به این خانم چون احیا بشود، این‌جوری جلوی آقا نیاید، گفتم: ببخشید! الآن مقام معظم رهبری دارند مشرف می‌شوند منزل شما.

گفت: قدم روی چشم، تشریف بیاورد. گفتید کی؟

من اسم حضرت آقا را گفتم. ـ داستان بازرگان و طوطی را شنیده‌اید ـ‌، تا اسم آقا را گفتم افتاد وسط زمین و غش کرد. فکر کردیم چه کنیم داستان را؟ داد بیداد کردیم، دو تا دختر از پله آمدند پایین. یاالله یاالله گفتیم و بهشان گفتیم که مادرتان را فعلاً جمع کنید. مادر را بردند توی آشپزخانه.


دخترها گفتند: چه شد؟

گفتم: ببخشید! ما همان صداوسیمای صبح هستیم که آمده بودیم. ولی الآن فهیمدیم که مقام معظم رهبری می‌آیند منزلتان، به مادرتان گفتیم غش کرد. فکری کنید.


تا اجازه نگرفت وارد خانه نشد

این‌ها شروع کردند مادر خودشان را به حال آوردند. فشارشان افتاده بود، آب قند آوردند. بی‌سیم اعلام کرد که آقا پشت در است. من دویدم در خانه را باز کردم.

نگهبانی هم که باید کنار در می‌ایستاد، رفت دم در. کارهای حفاظتی‌مان را انجام دادیم. آقا از ماشین پیاده شد تا وارد خانه بشود. آمد توی در خانه نگاه کرد و گفت: سلام علیکم.

گفتم: بفرمایید.

گفت شما؟

نه این‌که ما را نمی‌شناخت، گفتند، تو چه کاره‌ای یعنی؟ گفتیم: صاحب‌خانه غش کرده.


گفت: کس دیگری نیست؟

یاد آن افتادیم که دو تا دخترها هم می‌توانند به آقا بگویند بفرمایید. گفتیم

آقا شما بفرمایید داخل.

گفت: من بدون اذن صاحب‌خانه به داخل نمی‌آیم.

معنی و مفهوم حفاظت، خودش را این‌جا از دست نمی‌دهد. مهم‌تر از حفاظت این است.

بدون اذن وارد خانه کسی نمی‌شود. رهبر نظام است باشد، ارمنی است باشد، ضدحفاظت‌ترین شکل ممکن این است که مقام معظم رهبری توی خیابان اصلی توی چهارراه، با لباس روحانیت با آن عظمت رهبری خودشان بایستند، همة مردم هم ایشان را ببینند و ایشان بدون اذن وارد خانه کسی نشوند.


من دویدم رفتم توی آشپزخانه. به یکی از این دخترها گفتم آقا دم در است بیایید تعارف کنید بیایند داخل.


لباس مناسبی تنشان نبود. گفتند: پس ما لباسمان را عوض کنیم.


به آقا گفتیم: که رفته‌اند لباس مناسب بپوشند، شما بفرمایید داخل.


گفتند: نه می‌ایستم تا بیایند.


چند دقیقه‌ای دم در ایستادند. ما هم سعی کردیم بچه‌هایی که قد بلند دارند را بیاوریم، مثل نردبان دور ایشان بچینیم که ایشان پیدا نباشد. راه دیگری نداشتیم. چند دقیقه معطل شدیم. چون دانشجو بودند لباس دانشجویی مناسب داشتند.

یکی از دخترها، دوید و آقا را دعوت کرد و آقا رفتند داخل اتاق. این خانم پیش آقا رفت و خوش‌آمد گفت. بعد گفت که مادرمان توی این اتاق است، الآن خدمت می‌رسیم.


رفتند بیرون. آقا من را صدا کرد گفت این‌ها پدر ندارند؟


گفتم: نمی‌دانم. چون صبح نپرسیده بودم.


گفت بزرگ‌تر ندارند؟ برادر ندارند؟


رفتیم آن اتاق پشتی. گفتم: ببخشید، پدرتان؟


گفتند، مرده.


گفتیم، برادر؟


گفتند، یکی داشتیم شهید شده.


گفتیم، بزرگتری، کسی؟


گفتند، عموی ما در خانة بغلی می‌نشیند.


فکر کردیم بهترین کار این است که عمو را بیاوریم بیرون. حالا چه کلکی بزنیم عمو را از خانه بیرون بیاوریم؟ با این هیبت و این تیپ و قدوقواره، همه دو متر درازی و لباس‌ها، شکل، تیپ و اسلحه. هرچه هم بخواهی بگویی من کسی نیستم، قیافه‌ات تابلو است.

در بغلی را زدیم. یک آقایی آمد دم در سلام کردم. گفتم، ببخشید! امر خیری بود خدمت رسیدیم.

این بندة خدا نگاه کرد، یک مسلمان بسیجی، خانة یک ارمنی آمده، چه امر خیری؟

خودش تعجب کرد. رفت لباس پوشید آمد دم در. محترمانه باهاش پیچیدیم توی خانة برادر خودش. داخل خانه که شدیم، نگهبان او را بازرسی کرد. نگاه کرد، پیش خودش گفت، برای امر خیر مگر آدم را بازرسی می‌کنند؟


بعد از بازرسی قضیه را بهش گفتیم. گفتیم: رهبر نظام آمده این‌جا، این‌ها چون بزرگتری نداشتند، خواهش کردیم که شما هم تشریف بیاورید.


او را داخل که بردیم و آقا را که دید، مُرد. یک جنازه را یدک کردیم و بردیم نشاندیم روی صندلی کنار آقا. این‌ها به خودی خود زبانشان با ما فرق می‌کند.

سلام علیک هم که می‌خواهند بکنند کلی مکافات دارند. با مکافاتی بالاخره با آقا سلام و احوال‌پرسی کرد و درنهایت یک هم‌دمی را برای آقا مهیا کردیم.


حضرت آقا چایی و شیرینی‌شان را خورد


رفتیم توی این اتاق بالای سر مادر و با التماس دعا، مادر را هم راه انداختیم.

آمدند رفتند بالا، لباس مناسب پوشیدند و آمدند پایین. وقتی وارد اتاق شد، آقا تعارفشان کردند در کنار خودشان، کنار همان عمویی که نشسته بود. بعد هم گفتند: مادر! ما آمده‌ایم که حرف شما را بشنویم؛ چون شما دچار مشکل شده بودید، دوستان عموی بچه‌ها را آوردند.


دخترها آمدند نشستند. آقا اولین سؤالشان این بود که شغل دخترها چیست؟


گفتند: دانشجو هستند.


آقا خیلی تحسینشان کرد و با این‌ها کلی صحبت کردند، توی این حالت، این دختر سؤال کرد که آقا آب، شربت، چیزی برای خوردن بیاورم؟


این‌ها همه‌اش درس است. من خودم نمی‌دانستم که بگویم بیاورد یا نیاورد؟ آقا می‌خورد یا نمی‌خورد؟ نمی‌دانستم. رفتم کنار آقا، از آقا سؤال کردم، گفتم: آقا

این‌ها می‌گویند که خوردنی چیزی بیاوریم؟ چایی چیزی بیاوریم؟


آقا گفتند: ما مهمانشان هستیم. از مهمان می‌پرسند چیزی بیاورند یا نیاورند؟

خُب اگر چیزی بیاورند ما می‌خوریم.


بعد خود آقا گفتند: بله دخترم! اگر زحمت بکشید چایی یا آب‌میوه بیاورید، من هم چایی، هم آب‌میوة شما را می‌خورم.


این‌ها رفتند چایی، آب‌میوه و شیرینی آوردند. خود میوه را هم آوردند. خُب توی خانة مسلمان‌ها این‌‌طوری است. یک نفر چند تا میوه پوست می‌کند می‌دهد دست آقا، آقا هم دعا می‌کند. همان‌جا به پدر شهید، مادر شهید، پسر شهید و یا همسر شهید آن خوراکی را تقسیم می‌کنیم، همه یک قسمتی از این میوه می‌خورند که آقا به آن دعا کرده. توی ارمنی‌ها هم همین کار را باید می‌کردیم؟ واقعاً نمی‌دانستیم.


چایی آوردند، آقا خورد، آب‌میوه آوردند، آقا خورد، شیرینی آوردند، آقا خورد.

آقا حدود چهل دقیقه توی خانه ارمنی‌ها نشستند و با این‌ها صحبت کردند. مثل بقیة جاها آقا فرمودند: عکس شهیدتان را من نمی‌بینم. عکس شهید عزیزمان را بیاورید ببینم.


توی خانة مسلمان‌ها چهار تا عکس بزرگ شهید وجود دارد که توی هر اتاقی یکی هست.

می‌پریم و می‌آوریم. این‌ها رفتند آلبوم عکس‌شان را آوردند. آلبوم عکس هم متأسفانه برای شب عروسی شهید بود. آلبوم را گذاشتند جلوی آقا. صفحة اول یک عکس دوتایی. یادگاری فردین با دوستش گرفته بود آن وسط بود. آقا همین‌جوری نگاه می‌کردند، شروع کردند به صحبت کردن، همین‌جوری صفحه‌ها را ورق می‌زدند تا تمام شود. تمام که شد گفتند: خُب! عکس تکی شهید را ندارید؟


یک عکس تکی از شهید پیدا کردند و آوردند گذاشتند جلوی آقا. آقا شروع کردند از شهید تعریف کردن. گفت: خُب! نحوة اسارت، نحوة شهادت اگر چیزی داشته به من بگویید.


ما فهمیدیم نام این شهید بزرگوار، شهید «مانوکیان» است، به اندازة شهیدان «بابایی»، «اردستانی» و «دوران» پرواز عملیاتی جنگی داشته است. هواپیمایش F14، بمب‌افکن رهگیر بوده و بالای صد سُرتی پرواز موفق در بغداد داشته. هواپیمایش را توی دژ آهنی بغداد می‌زنند. شهید، هواپیما را تا آن‌جا که ممکن است، اوج می‌دهد. هواپیما در اوج تا نقطة صفر خودش، که اتمسفر است بالا می‌آید و بقیه‌اش را به‌سمت ایران سرازیر می‌شود. چهار تا موتور هواپیما منهدم می‌شود.

هواپیما لاشه‌اش توی خاک ایران می‌افتد، ولی چون دیگر سیستم برقی هواپیما کار نمی‌کرده‌، نتوانسته ایجکت کند و نشد که چتر برای شهید کار کند. هواپیما به زمین خورد و ایشان به شهادت رسید.

ارمنی‌ای بود که حتی حاضر نشد، لاشة هواپیمای جمهوری اسلامی به‌دست عراقی‌ها بیافتد. آن خانواده، این فرزندشان است. این بزرگوار در نیروی هوایی مشهور است.

دربارة شهادتش و اخلاقش تعریف کردند.


مادر شهید گفت: امروز فهمیدم که علی(ع) کیست


مادر شهید گفت: آقا! حالا که منزل ما هستید، من می‌توانم جمله‌ای به شما عرض

کنم؟


آقا گفت: بفرمایید، من آمدم این‌جا که حرف شما را بشنوم.


گفت: ما با شما از نظر فرهنگ دینی فاصله داریم، در روضه‌هایتان شرکت می‌کنیم، ولی خیلی مواقع داخل نمی‌آییم. روز شهادت امام حسین(ع)، روز عاشورا و تاسوعا به دسته‌های سینه‌زنی امام حسین(ع) شربت می‌دهیم. می‌آییم توی دسته‌هایتان می‌نشینیم، ظرف یک‌بارمصرف می‌گیریم، که شما مشکل خوردن نداشته باشید، چون ما توی ظرف آن‌ها آب نمی‌خوریم. توی مجالس شما شرکت می‌کنیم و بعضی از حرف‌ها را می‌شنویم. من تا الآن نمی‌فهمیدم بعضی چیزها را.

می‌گفتند، در دین شما بانویی ـ که دختر پیامبر عظیم‌الشأن اسلام(ص) است ـ را بین درودیوار گذاشته‌اند، سینه‌اش را سوراخ کرده‌اند. میخ، مسمار به سینه‌اش خورده. نمی‌فهمیدم یعنی چی. می‌گفتند مسلمان‌ها یک رهبری داشتند به نام علی(ع). دستش را بستند و در سه دورة 25 ساله، حکومتش را غصب کردند. نمی‌فهیمدم یعنی چی. گفتند، در 25 سالی که حکومتش غصب شده بود، شغلش این بود، آخر شب نان و خرما می‌گذاشت روی کولش می‌رفت خانه یتیم‌هایش. این را هم نمی‌فهمیدم. ولی امروز فهمیدم که علی(ع) کیست.

امروز با ورود شما به منزل‌مان، با این همه گرفتاری‌ای که دارید، وقت گذاشتید و به خانة منِ غیر دین خودتان تشریف آوردید. اُسقُف ما، کشیش محلة ما به خانة ما نیامده است، شما رهبر مسلمین‌ هستید. من فهمیدم علی(ع) که خانة یتیم‌هایش می‌رفت چه‌قدر بزرگ است.


از ورود آقای خامنه‌ای به منزلشان، به علی(ع) و 25 سال حکومت غصب شده‌اش و زهرا(س) پی برد. خُب! این برود مشهد، امام رضا(ع) شفایش نمی‌دهد؟


بعد از بازگشت حضرت آقا، پاسداران را توبیخ کردند


ما چهل دقیقه با این خانواده بودیم. عین چهل دقیقه،‌ به اندازة چند کتاب از این‌ها درس گرفتیم. آقا در خانة ارامنه آب، چایی، شربت، شیرینی و میوه‌شان را خورد. بعضی از دوست‌های ما نخوردند. کاتولیک‌تر از پاپ هم داریم دیگر. رهبر نظام رفته خورده، پاسدار، من نوعی، نخوردم. حزب‌اللهی‌تر از آقا هستم دیگر.

با آن‌ها خداحافظی کردیم و به‌سمت دفتر به‌راه افتادیم. وقتی رسیدیم آقا فرمودند: این بچه‌ها را بگویید بیایند.


آمدند. گفتند: این کار احمقانه چه بود که شما کردید؟ ما مهمان این خانواده بودیم. وقتی خانه‌شان رفتیم چرا غذایشان را نخوردید؟ این اهانت به این‌ها محسوب می‌شود. نمی‌خواستید داخل نمی‌آمدید.
 
 
 
 
29
3
[ ۱۳٩٢/٥/۱ ] [ ٥:٠٥ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

انسان ابعاد های مختلفی دارد ...

یکی از ابعادی که انسان دارد بخشیدن است ...

در حرم بودم ...انتهای دعای توسل رو به حرم امام رضا "ع" چند روز قبل خواب دیدم با زجه ازش می خوام به صحبت من گوش بده و نمیده ...ساکته مث قبل...

خلاصه ...

"بخشیدمش"

حالا سبکم .....خیلی سبک ......

[ ۱۳٩٢/٤/۳۱ ] [ ٤:۳٩ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب