ساز تنهایی

مصاحبه با همسر و مادر شهید حسن زاده و خواهر شهید اسماعیلی

ما بچه های رمضانیم از تحریم نمی ترسیم.

مادر شهید امیر حسن زاده : مردم باید اتحاد داشته باشند و نگذارند انقلاب به دست نا اهلان بیفتد و آمریکا باید بداند ما بچه های رمضانیم از تحریم نمی ترسیم.

کنار میدان نشسته بود سوژه ی عکاسی ما شد . صدایم کرد دخترم از مادر شهدا مصاحبه نمیگیری؟ نگاهی به سوالاتم کردم سوالات مربوط به رسانه و شبکه های اجتماعی اما این یک فرصت مناسب بود تا کنارش بنشینم . بی توجه به سوالات کنارش نشستم و از روی برگی که نوشته هاش ربطی به سوال از یک مادر شهید بود سوال ها رو شروع کردم.

مادر چند شهید دارین؟

سه شهید دارم پسرم امیر حسن زاده 22 سالگی در سال 65 شهید شد. همسرم هم بعد از اون شهید شد بعد هم برادرم .

فرزند دیگری هم دارید؟

بله ی پسر جانباز توی خونه دارم.

بی مقدمه شروع کرد به توضیح دادن .

75 سالمه هر سال میام راهپیمایی . باید تو همه صحنه ها حضور داشته باشیم. همسر و پسر های ما کار حسینی کردند و شهید شدند و ما باید راه اون ها رو ادامه بدیم و کار زینبی کنیم. کار ما حضور در همه صحنه و پشتیبانی از ولایت فقیه هست.

شروع کرد به شعار دادن با دست های مشت کرده :

تا خون در رگ ماست خامنه ای رهبر ماست . زیر بار ذلت نمی رویم.

بعد از شعار ها اروم شد  پرسیدم از کی در راهپیمایی ها شرکت می کنین؟

از زمان شاه از هما سال 42 تا زمانی که امام بیاد ما تو میدان آزادی بودیم و راهپیمایی می کردیم. ما پامنبری حاج آقای کافی بودیم و حاج آقای انصاریان.

بدانید همان طور که خون امام حسین(ع) هنوز برپاست این انقلاب هم برپا خواهد بود.

ما معتقدیم هر روز ما عاشوراست و هر روز ما کربلاست.

به همه بگویید ما بچه های رمضانیم و از تحریم نمی ترسیم.چند بار این را تکرار کرد تا مطمئن شود من حتما نوشتم.

ازش خدافظی کردم و دور شدم که با صدای بلند صدام کرد . بیا بشین تا از خودم و فعالیت هام برات بگویم.

من عضو بسیج فعال هستم. هشت سال تو بیمارستان ساسان کار می کردم. 3 سال در جهاد سازندگی . 3 سال در خیریه حمایت از بچه های یتیم  و الان تدارکات بخش رسیدگی به ایتام و فقرای زینبیه رو به عهده دارم .

تا وقتی زنده ایم ما باید این کار ها را انجام بدهیم. این را امام از ما خواسته و تا جان دارم این کارها را انجام می دهم.

در پایان هم با اشتیاق بدون انتظار سر مرا در آغوشش گرفت و بوسید.

از کنارش بلند شدم . قسمتی از دلم را در آغوشش جا گذاشتم و مثل دلی که در هویزه در آغوش مادری که بدنبال دست فرزندش آمده بود جا ماند.

 

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢٢ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
اعتقاد زنده..
دیروز اولین جلسه کلاس بود و منم عجله داشتم برسم خونه ..
از شانس بدم هیچ ماشینی نبود و ترافیک سنگینی بود ..
تا یه ماشین دور برگردون رو دور زد ...
چون زمان زیادی بود وایساده بودم و سردم بود باد میومد ....سوار شدم ..
راننده یه پسر مو سیخ بود که اهنگ دوبس دوبسی روشن داشت و بوی سیگار ماشین رو گرفته بود ..
برعکس بقیه ماشینای مسافر بر صندلی جلو رو پر کرده بود ..
بعد از ورود من سیگارشو انداخت دور و صدای ضبطشو کم کرد ...
طبق عادت همیشگی پولو در اوردم وگرفتم سمتش ..
ـ آقا بفرمایین ...
ـ ممنون من پول نمیگیرم ..
ترافیک و شلوغی فردوسی بود ... کمی اضطراب گرفتم ....با خودم فک کردم یبار دیگه امتحان کنم .. تا بدونه من فقد یه مسافر عادی ام ... رومو محکم تر گرفتم و سلیس تر و جدی تر گفتم ..
ـ آقا بفرماین اینجوری نمیشه ...
بدون اینکه نگام کنه ...گفت :
ـ خانم امروز پنجشنبه است .. من پنجشنبه ها کرایه نمیگیرم...
این حرفش ابی بود روی اتیش تصورات و ذهن درهم و برهم من ...و خط خطی کردن تموم پیش داوری و برچسب هایی که خواسته یا نا خواسته توی ذهنمون نقش میبنده ...
امیدوارم خدا این ادمای خوب رو زیاد کنه ..
[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٩ ] [ ٤:۱٤ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/۱٠/۱۳ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

یک حالت خاص است. برای همه هست. به تعداد آدم ها فرق می کند لابد. یک حالت درماندگی ممتد. اینکه دستت به هیچ جای عالم بند نیست. اینکه اینقدر پل های پشت سرت را شکسته ای که راه برگشت نداری و روبرویت سیاهی محض است. اینکه دلت را بر باد داده ای . اینکه دلت هوای یک نفری را خیلی می خواسته و رهایت کرده است و رفته . اینکه کار از کار گذشته و غمباد راه نفست را هر از چندگاهی قفل می کند. چمچاره می گیری از زندگی. از روزهای کسل و مخدوش در هم . از بی کسی. تنهایی. بی هم کلامی. آنقدر صریح خداحافظی کرده و رفته و که تنم با هر خداحافظی ساده می لرزد. آنقدر بی صدا رفته که از هر سکوتی می ترسم. وقتی غم نقش اول روزهایت باشد و هق هق ت را هیچ مرهمی نیابی و دست هایت همیشه سرد باشد و سر سلسله یک بغض قدیمی باشد ناچار بی تابی و بدحال.

پنهان نماند که تمام بی تابی هایم را در خانه ی خودت می آورم. تویی که هنوز ترکم نکرده ای. تویی که یک حسین(ع) داده ای به من به وسعت کربلا. یک درد گذاشته ای توی سینه ام به نام شش ماهه ی طناز رباب. یک محرم دیگر گذاشتی تا نفس بکشم . به قدری رحمانی و رحیم که بی زبانم در وصفت حضرت والا. غرض از این همه روضه ی در به دری ام اینکه : با تمام خطاهای کرده و نکرده ام حواست به من باشد این روزها . خاطرتان باشد چند لیوانی چای در حریم هیئت حسین(ع) تان ریخنه ام . چد قطره ای هم اشک به پای جوانی علی اکبر(ع) . من از این روضه که بیرون می روم اختیار خودم را ندارم ارباب. از این سردر هیئت که جدا شوم هویتم گم می شود.

فقط این چند خط را اینجا نوشتم که بماند . بماند که مرا یادتان نرود. نوشتم که بماند من همانی ام که چای ریختم .همانی ام که زیر خیمه آمده ام .باقی روزهایم را ندید بگیرید که من در مجلس روضه ترس از خطاهای کرده ندارم و بیشتر می ترسم بعد از این چه بر سرخود می آورم . آبروی من شوید در این بی اعتباری ام . کمی بیشتر هوایم را داشته باشید این روزهای در به دری. به تنهایی زینب (س) تان قسم خیلی بی پناهم... 
بی پناهم...
+نظرباز
[ ۱۳٩۳/٩/٢٥ ] [ ٧:٢٧ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

روزهای خوبی را نمی گذرانم ولی همچنان شنیدن یک تصنیف از علیرضا قربانی و یک لیوان چای، هنوز هم می تواند مرا به وجد بیاورد. هنوز هم آن قدر غم روی سینه ام دارم که به ساده ترین حالت ممکن اشک تو چشم هایم حلقه می زند. امروز اتفاقی افتاد که فهمیدم آدمی همان جایی که عاشق می شود تا ابد می ماند و قلب به همانی که عاشق شده به تپش می افتد و می ایستد.یقین کردم که مثلا اگر روزی دچار مرگ مغزی شوم و تـــــو از چند خیابان آن طرف تر تختی که من رویش با دستگاه نفس می کشم رد بشوی؛ عطر تنت قلب مرا زیرو رو می کند. امروز یقین کردم عشق اتفاقی نیست. برای چندمین بار مطمئن شدم که رد نگاهت روی دلم مانده. این ها را لرزش دست هایم بهم گفت، پاهایی که سست شده بود و جانی که رمق نداشت نه برود نه بیاید...

فقط چند لحظه چشمانم را بستم، دیدمت توی خواب هایم همچنان دوست داشتنی، نجیب، آرام... نفسم سنگین شد. می بینی خیالت هم برای من اتفاق بزرگیست. من امروز باورم شد آدمی همان جایی که عاشق می شود، دفن می شود و با هر قدم معشوق رستخیز را می چشد... 

+گاهی تو را کنار خود احساس می کنم       اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

 

 پ ن :نوشته ای از نظرباز 

[ ۱۳٩۳/٩/٢٥ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

قبل تر ها ...

زمانی که ساز تنهایی بودم ....همه فکر میکردن که من بخاطر مجرد بودن ساز تنهایی هستم ...

همیشه در شبکه های اجتماعی ... به شوخی و جدی دعای دو نفره شدن داشتن ...

دعایی که این روز ها به سه نفره شدن تبدیل شده ...

این دنیای عجیب و غریب مجازی هم برای خودش عالمی داره ...

علت اینکه ساز تنهایی بودم تجرد نبود .... تنها بودن در عقیده و عمل به عقیده و ... بود...

تنها بودن در فعالیت هایی که میخواستم ...

الان دیگه تنها نیستم .... دو نفریم .... عقیده مان یکیست ... 

اما....

و این اما ..... یا هعییی ... یا آه واژه هایی هستند که پشت سرشان هزار حرف نگفته است ...

گاهی که با همسرم به دوستان مجازی و هیئت مجازی و ... سر میزنیم ... وقتی میگن اسمت چیه ...

میگم ستوده ... ساز تنهایی.... خودم هم خندم میگیره .... .. 

هیچکس بجز بچه های وبلاگم ستوده را نمیشناسد .... اما همه از برو بچه های خبرگزاریها تا ..... سازتنهایی رو میشناسند...

یعنی اسمش را میدانند ...

غافل از اینکه کسی بداند چرا .. نامش سازتنهایی است ..

این روزها ... برگشت خورده ام ... به روزهای تنهایی ام ... ساز تنهایی بودن ... دلم میخواد باز هم فعال بشم ..

باز هم کنار بچه های خبر نگار قرار بگیرم ... باز هم شور و شوق پرواز پیدا کنم ..

دلم بدجور هوای جنوب دارد ...

جنوب.... جنوب.... 

طلاییه ...شلمچه.....

من و تنهایی....

و چقدر شیرینیه تلخیست که همدمی داری از جنس نور ..هاله ای از جنس نور که باید همه جا دنبالت باشد و تو ندانی که سازتنهاییت را باید چگونه بنوازی ...

و من گمشده ام... بین این مسیر....

 

مشکات و خیلی ها افتادن در این مسیر را خوش میدارند... من هم ...

اما این خوشی اگر به کام او خوش نیاد چی..... 

این روز ها که دلم میخواد باز ساز تنهایی باشم و نقد کنم و جنب و جوش خبرنگاری ام را نشان دهم .... حضور هاله نورم ... من رو از خیلی از منیت ها و من بودن ها و ساز بودن ها باز میداره ..

چه برسد ... به .... نفر سوم....

این روزها چقدر برایم پیدا کردن راه درست سخت شده ....

نیازمندی این روزهایم ...

.... دلم یک راهنمای با تجربه میخواد.....

[ ۱۳٩۳/۸/۱٩ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

این روزا با اینکه روزهای غمه ولی یه شادی درونی دارم
وقتی رفتم جلسه اقای جاودان پادگان دوستای حوزمو دیدماکثرا بچه دار شدن 
وقتی گروه دبیرستان رو راه انداختم و یکی یکی بچه های ریاضی و انسانی جمع شدن .... دیدم اکثرا ازدواج کردن و یا بچه دار شدن ..
امروز دور بچه های اینترنتی و دانشگاهی و راهیان بود ... ادامه تحصیل و ازدواج ...

خدا رو شکر میکنم ...
حس مادری رو دارم که یکی یکی دارن از رو دوشش بار بر میدارن هرچند بدون نقش ..
زمانی که ازدواج کردم ...
نسبت به بزرگترای خودم که مجرد بودن ... خیلی خجالت میکشیدم..... چون اونا همه شرایط داشتن همسر رو داشتن و حتی انتظار این امر رو ...ولی من یه دخدر شیطون  و بی ثبات بودم .که شاید مث بقیه تو رویا و حرفای مجازیم بود ولی واقعیت نه وقتشو داشتم نه ارزش پذیرفتن این مسئولیت رو ...
و باز هم الحمدالله 

[ ۱۳٩۳/٤/٢٩ ] [ ٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

آدم گناه‌کار خیلی حیران است. من این را تجربه کرده‌ام. خیلی حیران می‌شوی. همه‌ش دوست داری یک جایی داشته باشی که سقف داشته باشد تا به خیال خودت از نگاه خدا فرار بکنی و شلوغ باشد تا دل‌ت را بسپاری به غفلتی که در بعضی جمع‌ها موج می‌زند. من تجربه کرده‌ام. گاهی فکر می‌کنی آب از سرت گذشته است و خودت را می‌اندازی در سراشیبی‌ای که خیلی بد است. بیش‌تر سقوط می‌کنی. می‌فهمی امّا دست خود ِ آدم نیست. یعنی دست من نبود. اوضاع ِ خیلی بدی‌ست. در ماهی که شیطان در آن به غل و زنجیر کشیده می‌شود تو خودت از شیطان بدتر شوی. به خودش که خیلی سخت است. این شب‌ها مناجات شاکین را خیلی دوست دارم. خیلی دوست دارم هی از نفس خودم به خدا شکایت کنم. خیلی دوست دارم با این‌که از زیر آسمان بودن به خاطر این‌‎که نگاه‌‎ش را بدجور حس می‌کنم، خجالت می‌کشم، ولی بروم در یک بیابان و فریاد بزنم این دعا را. فریاد بزنم و شکایت کنم از نفس جنایت‌کارم. کاش می‌مردم. کاش می‌مردم و این روزهای تلخی و این روزهای سرگردانی را نمی‌دیدم. این روزهایی که باید لاشه‌ی متعفن‌م را یکی بردارد و ببرد و دور کند از این دنیا و جایی آتش‌ش بزند و خاکسترش را به باد بدهد. گرچه فکر می‌کنم خاکستر لاشه‌ام هم هوا را آلوده می‌کند. کاش می‌مردم و این روزهایی را نمی‌دیدم که چشم در چشم‌ش و در مهمانی‌ش، گناه می‌کنم. کاش می‌مردم. من از نفس‌م شکایت دارم. از نفسی که تا می‌آیم خوب بشوم دوباره مرا به سمت بدی می‌کشاند. طبیب دردهای بی‌درمان! باید زیر قدم‌های وحشی ِ این نفس جان دهم تا به دادم برسی؟ باید چه‌قدر آزمایش بشوم و از زیر آزمایش‌ها یکی پس از دیگری سرافکنده بیرون بیایم تا به دادم برسی؟ ای پناه‌گاه من! به تو پناه می‌آورم از نفس ِ جنایت‌پیشه‌ام. مرا از این گرگ وحشی نجات بده. به من پناه بده...

[ ۱۳٩۳/٤/۱۱ ] [ ٤:٤٩ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب