ساز تنهایی

گلدان  خانه مان ... 

 بـا گلهــــــایـش ،   غــوغـــایـــی ڪـــرده در حــیـاط 

 و تـــــو اینجـا نیستــــــی . 

بخــنـدم . . .  یـا گــریــــــــﮧ کنــــــــــم . . .؟! ”,

 

پ ن : دل که تنگ میشه ...دلتنگ میشی....

بقول خودت ..این دل مام واسه گرفتنش برنامه ریزی میکنه :)

 2- ادامه مطلب ...مبحث ابزار های جنگ نرم ...رسانه


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ ] [ ٩:٥٧ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
وارد فلسطین میشوی ...
ماشین ها ایستاده اند ...تاکسی ای
چشمت را میگیرد ...میگویی پیچ شمرون ...سوار میشوی..
یادت میافتد ادرس را اشتباه گفته ای ....
میگویی سر طالقانی پیاده میشوی ...بقیه راه را پیاده میروی ...
گل نرگس در دستانم ...
خیابان را در تاریکی شب بالا می آیم ...
زوجی از کنارم رد میشوند ...جلوتر زوجی دیگر ...تکه تکه میایستند ...راه می افتند
...
از وسط پیاده روی عریض میروم ....رویم را محکم تر میگیرم ...شب...من ..تنهایی؟؟؟
من ...چادر...گل نرگس ....پاییز....شب...تنهایی...
محالی که بخاطر
تو ...حقیقت شد ..
از میان برگ های پاییزی میروم ...گل های نرگس در دستم
....حالا ارزوی چند ساله ام را مرور میکنم ...شبی تنها ...من خیابان ..پاییز...سرما
....تو .....
اما تو نیستی ...
برایت شعر مینویسم ....برای نبودن هایت
...دلتنگی هایم ....نمیخاهم به سکوت و بی رحمیت فکر کنم ..
تنها ...به خاطرات خوش
....رویای باتو بودن ...
چقدر دلم میخاست شبی ...همین طور تنها ...شاید با کمتر مقدمه ای این چنین....بیایم کنار شهدای گمنام ...
از پشت شیشه ...میروم سمت شبکه ها ..
دلم هوای تو را دارد ..مردی درحال نماز است ....
میروم ..سمت در بزرگ ...پسرک جوانی با تلفن صحبت میکند ...اجازه ای میگیرم .....اشاره ای میکند
..
راهم را دور میزنم ...سر راه نشسته ...از بالای سر شهدا به انتهای سالن میروم
..از پشت پیر مرد در حال نماز رد میشود ..کنار اولین مزار از آخر ارام میگیرم
...
اولین چیز سنش هست ...همسن توست ....حالا حکمت امدنم را میفهمم ...
امروز شاید مقدمه بود ....مقدمه ای برای جبران گذشته ....نمیخاستم به هیئت بروم ..هیئت خاطرات بدی را دارد ...
خصوصا حالا که فهمیدم ..چه حرف ها ...بگذریم ...
روزیم شد رفتم ....گل نرگس هم هدیه بود ....با اینکه او نمیدانست من عاشق نرگسم .....
و بعد آدرس اشتباه و پیاده روی شبانه ام .....آن هم من ....کودک آری گویی که از شب و تنهایی و بیرون و گرگ ها هراس دارد ....
حالا من ..با کیفیتی شاعرانه ...شاید هم عاشقانه..کنار مزار شهدا بودم ...
اگر تو بودی این را به چه فالی میزدی ؟؟؟؟
باز هم دور میزنم ...عینک و گل های نرگس را کنار مزار میگذارم
..دور میزنم ....پیرمرد میرود ..من میمانم ...صدای بلند سرباز در حال گفتگوی تلفنی
و خیال تو ....این مقدمه ها ...
باز هم دور میزنم ..
از کنار اولین پنجره ...کتاب زیارت بر میدارم ....عاشورا می خوانم ...
و خیال میکنم چه بنویسم ...چه روان میشود نوشته هایم ..
تسبیحم را در می آورم ...ذکر یا علی و یا زهرا میگویم
...
گوشی را می آورم ...
مقدمه اش سخت است ...
بسم رب الزهرا "س"
شروع میکنم ...از مقدمه هایی می گویم ...که باعث شد سکوت و غرورم را برای تو بکشنم ..
کمی گلایه میکنم ..
از بازتاب ارتعاش صدایت میگویم و اینکه مرا بیاد کوچه های مادر  می اندازد ...
اما نمیگویم ....که  میخواستم ...جلوی مادر سربلند کنی و بگویی بحق ..دل ناموس بچه شیعه را ...
گلایه نمیکنم ..
ادیبانه هم نمیگویم
..
فقد باز ازت حلالیت می خواهم ...
کمی منتظر میشوم ...جوابی نمی آید ..
باز هم سکوت ...؟!
ارام ..بساطم را جمع میکنم ...
زوجی برای زیارت میآیند که من میروم ...
پیاده ...شب....گل های نرگسم به دست ....تنها ....
دیگر نمیدانم با چه وسیله ای ازت حلالیت بگیرم ...
شب جمعه ...مادر..عمه ..مزارشهدای گمنام ...وختی ....پاسخ همه این ها سکوت ...شود ....
و..
دلِ ..تنگی....شکست......

 

پ ن : ادامه مطلب مبحث جنگ نرم ..."هجوم به ارزش های اخلاقی"


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۱٠/۱٠ ] [ ٦:۳٦ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
آنچه خوبان همه دارند....
صبح که بیدار شدم، مادر بزرگ جلوی آینه چفیه را دو گردنش میبست و چادر ساده ی مشکی اش را بر سر کرده بود.
مادر بزرگ شال کلا کردی، کجا با این عجله؟
مهمون داریم دخترکم... پاشو...
با آن کمردرد و پادردش، کلی پیاده روی کردیم تا به گل فروشی رسیدیم، گل رز قرمز را برداشت و کیفش پولش را در آورد، پرسید آقا این چقدر میشه؟
این سه هزار تومنه مادر جان...
من هزار و هفصد تومن پول دارم جوون باهاش چه گلی میشه خرید؟
فروشنده لبخندی زد و گل رز را از مادربزرگ گرفت بعد اشاره به سطل گلی کرد و گفت این گلها برای چند روز پیشه مادر هر کدام را خواستید انتخاب کنید. بیشتر گل ها پژمرده بود، از بین آنها یکی را در آوردم به مادر بزرگ دادم، پول را به فروشنده دادیم و رفتیم.
به خیابان اصلی که نزدیک میشدیم کم کم شلوغ تر میشد... نیم ساعتی منتظر ماندیم....
دیگه خیابان شلوغ شلوغ شده بود، مادر بزرگ را از شلوغی بیرون آوردم و عقب تر ایستادیم، شلوغی و سر و صدا کلافه ام کرده بود.
مادر بزرگ برا چی گل خریدی آخه؟
میخام گل بدم دست آقا و بهش بگم که من همیشه  برا سلامتیش دعا میکنم.
آخه قربون دل خوشگلت برم، تو این شلوغی که نمیتونی بری جلو، رهبر هم تو ماشین نشسته نمیتونی گل بهش بدی که.
نخیر خانوم میرزایی تو مسجد گفته که آقا پیاده میشه و با مردم صحبت میکنه، اوناهاش اوناهاش اومد تو یکی از ماشین سفیداست.
دسمتم گرفت و کشید.
مادربزرگ تو این شلوغی له میشیم آخه.
به زور جمعیت را کنار میزد و جلو میرفتیم، ازدحام مردم مارا به این طرف آن طرف میبرد، یه دفعه احساس کردم حالش بد شده، رنگش پریده بود و لباش سفید سفید، دستم را تو کمرش حلقه کردم سعی داشتم بیارمش بیرون، جیغ میکشیدم...
ترخدا برید کنار حالش بده..
جیغ میکشیدم، بلاخره از شلوغی اومدیم بیرون و نشستیم رو زمین، یکم آب بهش دادم، حالش بهتر شد، محکم بغلش کردم...
خیلی منو ترسوندی، ببین همش بهت میگم نریم جلو، نمیشه، شلوغه...
یه دفعه زد زیر گریه، هوق هوق گریه میکرد...دلم کباب شد...
مگه این مهمون چی داره که مادر بزرگ اینطور عاشقانه به استقبالش اومده بود؟ آنچه خوبان همه دارند...
- فردا شب زنگ زدن خونمون که آقا برنامه دیدار با خانواده شهدا داره، گفتند قراره بیاد خونه ما..
 
[ ۱۳٩۱/۱٠/٢ ] [ ٩:٥٦ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب