ساز تنهایی

 

دنیای کوچک مسئولین

آرزوی هر مادری دیدن موفقیت فرزندش در تحصیل و دیدن نام او در میان
روزنامه های نیمه شهریور است.

مادر او نیز چون هر مادر دیگری بلکه مشتاق تر اسامی را یک به یک پایین
آمد تا به نام او،طاهره ابوالقاسم مسلمان رسید،اسماعیلی که هیچوقت فرزند خود راندید.

طاهره دختری است که سال هاست بر اثر بیماری با معلولیت زندگی میکند و
هنوز هیچ پزشکی نتوانسته راز این بیماری که در بین هزاران نفر فرزند اول و آن هم جنس مذکر میگیرد را در بدن طاهره فرزند دوم خانواده کشف کند .

روزی که خبر قبولی اش در رشته ریاضی در روزنامه به چاپ رسید او و
مادرش که سال هاست منتظر چنین روزی  بودنددر پوست خود نمیگنجیدند.تا اینکه با گرفتن دفترچه انتخاب رشته متوجه  چشمان تنگ نظر مسئولین شدند که چشم بروی همه ی توانایی های او بسته و او را در در انتخاب رشته ای خشک و نامی غریب در ایران رها کردند:کتابداری.

اما او دختری بود که روی بال فرشتگان راه می رفت و از همان ابتدای
بیماری اش تصمیم گرفته بود در هر زمان و مکانی بهترین باشد .این گونه زندگی دانشجویی طاهره رقم خورد.

او می گوید: مسیر دانشگاه دور است باید از شرقی ترین نقطه تهران جاده
خاوران،به غربی ترین نقطه تهران  نزدیک جاده کرج در بیابانی بی وسیله و مسیری مبهم برود برای درس خواندن.جایی که دیگردانشجویان آنجا را زیر پونز نقشه می نامند.

فصل سخت تحصیل طاهره شروع می شود برای رسیدن به کلاس ساعت 8 در تاریک روشن سپیده دم راه می افتد با مادرش و تنها وسیله ی نقلیه شان ،ویلچر کوچک سبزرنگی است که مادر راننده آن است .با صبوری منتظر اتوبوس های میدان امام حسین (ع)می ایستند.مادر خسته است ،راننده عجله دارد .در آن گرگ و میش مرد راهی همراهشان نیست.مادر دختر 18 ساله ی خود را چون نوزاد در آغوش می گیرد به سینه میفشارد یاعلی گویان پله های بلند اتوبوس را بالا می رود این میله های میانی هم مصیبتی است،احتیاط می کند تا جایی از بدن دخترش به میله ها نخورد.شرم را از نگاه طاهره می توان خواند و چشمان مادری  که عشق از آن می بارد .راننده غر می زند.نگاه مردم مادر و دختر را مهمان حقارت می کند.

مادر از خانومی که روی صندلی اول نشسته عذر خواهی می کند .او سالهاست
که به عشق یادگار شوهرش  که برای حفظ ناموس مردم به شهادت رسیده ،همه ی نگاه ها و حرف های زیر زبانی مردم را با جان و دل میخرد.

طاهره روی صندلی اول زنانه جا می گیرد ،به زحمت خود را عقب میکشد
.مادر به سرعت پایین می رود تا ویلچر را ببندد و با زحمت آن را از میان میله های اتوبوس عبور می دهد.هیچکس کمکی نمی کند.خاکستری های این روزهای تهران آسمان قلب مردم را نیز خاکستری کرده است.

مادر روبروی طاهره در کنار ویلچر می ایستد .اتوبوس راه می افتد به
مقصد مترو.مادر چشمانش خمار می شود به آُسمان ابری نگاه می کند و امروز که روز اول دانشگاه دخترش است و شاید خاطره ی 18 سال زحمت 
و سختی هایی که حالا دارد ثمرش را می بیند.طاهره نیز به بیرون خیره شده
نمیدانم به چه می اندیشد  شاید به هوایی که همه دو نفره اش می خوانند و بهترین هوا برای قدم زدن محسوب می شود . اما او بایداین آرزو را ...

به مترو می رسند هنوز هوا ابری است ویلچر از در های سالن رد نمیشود
.مادر طاهره را به نزدیک در باربری می برد با چشمانش به دنبال خدمه برای گشودن درمیگردد. کنار دفتر مترو مسئول خواب آلود را صدا می کند .زیر لب چیزی می گوید . بابی حوصلگی در را باز می کند.طاهره به ساعتش نگاه می کند دارد دیر میشود .مادر مسیررا از مسئول می پرسد.وای..

حالا ویلچری است و پله های برقی.مادر خم به ابرو نمی آورد .منتظر کمک
نمی شود. به دخترش وقت قلب می دهد .همه قوتش را جمع میکند تا با جثه ی نحیف زنانه اش ویلچر را روی نیمی از چرخ های عقب نگه دارد .ترس و دلهره را دستان بی قوت طاهره با لرزش به جسم بی جان کیف و کتابی که به سختی در آغوش گرفته منتقل می شود.حالا به پایین رسیده اند فرودی موفقیت آمیز.

او می گوید: چند بار سقوط آزاد را از بالا به پایین تجربه کرده وچشمانش سرزنشگر مادر را که خودش را ملامت می کند.

حالا جمعیت مزدحم واگن خواهران .عقب می ایستند درب مترو سریع تر از آن
که گوش به گوش خبر ورود طاهره برای باز شدن راه ورودش به مترو بسته می شود و این باز بازوی مادر است که میان در می  ماند.اصلاماندن مادر در میان در برای ما شیعیان قدمت دیرینه دارد .

ایستگاه ها یک به یک طی می شوند .و خانمی که رسیدن به ایستگاه امام
خمینی را یاداوری می کند .حالا باید کبوتر ناتوان ازمیان هجوم عده ای خسته راه عبور کند .ایستگاه امام آسانسور دارد .با عجله به سمت خط 2 میروند.ثانیه ها میدوند با سرعتی بیشتر از مادر و بازهم داستان تکراری سوار شدن مترو و مادری که میاندر می ماند .

مقصد انتهای راه ..جایی که تاریکی مترو جایش را به روشنای صادقیه می
دهد. ایستگاه صادقیه و حالا خیالشان راحت است دارند ثانیه ها را دور می زنند .باآسانسور پایین می روند مسئول ایستگاه با دیدن مادر و دختر سریع در باربری را بازمی کند.برق نگاه مادر برای عبور از ثانیه ها دنیای خادم را پر از شادی میکند.

آُسمان می بارد.طاهره و مادر سریع به سمت ایستگاه اتوبوس های دهکده
میروند .صفی طویل از دانشجو ایستاده است ،اتوبوسی نیست.شاید باز هم اتوبوس در میان ترافیک آریا شهر مانده،شاید هم باز خرابی .هرچه هست گویی دانشجویان به آن عادت کرده اند.اتوبوس کمکی می آید کسی سراغی از طاهره و مادرش نمی گیرد به سرعت پرمیشود و باز انتظار برای اتوبوس بعدی ،نیمه بهمن است.اتوبوس دهکده می رسد.بایدهنوز هم صبر کرد همه مسافرین از در جلو اتوبوس بعد از پرداخت پول خارج شوند و تازه راننده در را باز کند .حالا چادر مشکی مادر پناه طاهره در میان باران نیمه بهمن شده است.داستان اتوبوس و میله هایش باز هم تکرار میشود.

ترافیک زیاد است.ساعت نزدیک نه طاهره غمگین است مادر دارد برنامه ی
فردا را برای زودتر از خانه خارج شدن می ریزد،در محیط نا امن خیابان ها،دختر ومادری تنها در تاریکی آُمان سحرگاه.

اینجا آخرین ایستگاه است در ابتدای میدان ورزش یعنی حدود 20 دقیقه به
رسیدن به در دانشگاه .

طاهره میگوید بماند از مسیر پر فراز داخل پردیس دانشگاه و فصل ها و کلاس های طبقه دوم یا امتحاناتی که در زیرزمین برگزار میشد و پسرانی که بی اهمیت از کنار منو و مادر عبور میکردند و از غیرت دخترانی میگفت که همه شان کار دو مرد را باهم انجام می دادند و او را یاری می کردند برای طی کردن این مسیر.

حالا طاهره اینجا ایستاده است.بعد از گذشت 6 سال تحصیل روز های سخت.شب های بی خوابی امتحانات ،درد های کشیده بیماری ام اس مادر و فور تلاش های او .او با آوردن رتبه اول در سطح دانشگاه وارد تحصیلات تکمیلی شد و حالا با انتظار آزمون جامع دکتری درچند ماه آینده  به عنوان کارآفرین و برگزیده رشته ی کتابداری در مقابل چشمانی که روی توانایی او و جهاد های مادرش بسته شد، ایستاده است.

[ ۱۳٩۱/۱۱/٩ ] [ ٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب