ساز تنهایی

اضطراب دارم ...حالا بیش از یک سال است که از فضای دانشگاه دور افتاده ام ...

چقدر مضطربم ..

نکند دعوت نشده باشم ...

از صبح پریشانم ...

اخرین پست ها را میذارم ...حالاوقت رفتن است ...

وارد راه اهن میشوم ..زود رسیده ام ....تنهایی حال دیگری دارد ...

امسال بعد از  اون اتفاق نفس گیر ...به فضایی برای ارامش نیاز داشتم ...

و چه فضایی بهتر از اینجا ..بهشت خاکی ...

روی صندلی انتظار نشسته ام ....

چهره ای اشنا میگذرد ....میاید کنارم .با اشتیاق مرا به اغوش میکشد ...

و این است رسم وفاداری ...

پارسال قسمت فرهنگی ....توی اون ورزشگاه سرمازده .....زمانی با هم بودیم ..

بعد از ان هم حکمت ..اسمش را نمیدانم ..فقد میدانم آشناست ...آشنایی از اهل دل ...

هرچه به ساعت 12 نزدیک میشویم ....

شلوغ تر میشود ...

چقدر جذابه ....بچه ها از اون طرف سالن از بین بچه ها می دویدن و در اغوش میگرفتنم ...

خصوصا ترم اولی های پارسال ...

بعضی هاشان برای خودشان خانومی شده بودن ...

دلتنگ میشوم ...دلم میخاهد سجده کنم ...شکر کنم خدا را بابت این نیروی مهربانی که در وجود من قرار داده ...

باز هم  اضطراب رفتن ..کنایه های همیشگی ام به برادرانی که بلد نیستن کار اجرایی کنند.سوار میشویم ....

سه دوست ترم جدید ...من و رهرو و دیگری ....همدیگر را به واسطه ی دوره ها میشناسیم ...من و رهرو هم که حوزه میرویم و اکثرا با همیم ...

شب میگذرد ...

غذا مثل همیشه تن ماهی ....

چه کسی فکر میکرد ...ما دخدران نازپرورده ...غذایی که دوست نداریم ...را بدون مقدمه و موخره از فرط گشنگی با ولع بخوریم ....

نیمه شب است ...حول و حوش ساعت 3 رسیده ایم به اندیمشک ....سوار اتوبوس میشویم ..مقصدمان دو کوهه ...

و اینگونه سفر عشق اغاز میشود ..

حالا امده ای به گردان مقداد همان ساختمان روبه حسینیه ...همان ساختمانی که سال اول در آشپزخانه کوچکش با چند تن از بچه ها تا صبح از سرما لرزان به خواب رفتیم ...حالا دیوار ها رنگ دیگری گرفته زمین ها تمییز اند تخت هایی از جنس آسایش،پتو های نرم و گرم ...

 

همه چیز آشناست قایق ها .تانک سنگر ها و راهی که به گردان تخریب ختم میشود .

صبح میشود ..تنها  راه می روی صدای خش خش سنگ ریزه ها زیر پایت  صدای دوی رزمندگان را به خاطرت می آوردن روی درخت رو به خوابگاه پسران صدای جیک جیک گنجشکان ِ نورس دیوانه ات می کند .

مسیبر را می روی ..گونی های خاکی را پشت سر می گذاری ..حالا راه رویی را با گونی جدا کرده اند .عکس و زندگی نامه شهدای بانو را روی ان نصب کرده اند راه را با سنگهای رنگ شده برایت چراغان کرده اند ...حالا وعده گاه دو ساله ات را می بینی ..حوض شهید گمنام و دوست شهید گمنامت که دو سال پیش تا سحر در آغوشش به سر بردی ..بیاد می آروم.

پارسال را که از غم دانشجو نبودن چقدر از او در خواست کرده ام مرا بیاورد ...حالا این من بودم و باز صبحی در کنار او ...

پلاک امسالم ....مهمان شهید گمنام بودم .ایا این شهید گمنام تو بودی؟

 

صبحانه را در سالن می خوریم باز هم تداعی صبحانه پادگان حمیدیه ...شهید جنیدی و آن صبح  جای خالی یاران ..بدجوری دل را به درد می آورد چه برسد به کسی که با شهادت پرواز خاکی را لبیک گفته باشد .نزدیک ظهر می شود آقای عسگری برایمان از ایمان شهدا می گوید :

از دعای یا صباح الابرار ...

دعایمان کرد ..گفت یادمان نرود "مادری"گفته هایش مهم نبودن شاید اما قلب سنگ را اب می کرد یعنی خلوص این را در کلاس روش تبلیغ خوزه برایمان گفته بودند ...راهی شرهانی می شویم ..

امام زاده عباس و نماز ظهر بچه هایی از جنس مهر ،نمیدانم من بزرگ شده ام که بچه ها را به رنگ مهر میبینم ...یا نسلمان مهربان شده اند .اتوبوس را سوار میشویم ...باز هم با هم می خوانیم ..

یاور تخریبچی من .....ابا صالح ای امام زمان ....عشق یعنی یه پلاک و ...

شرحانی مرکز غربت ..بوی عشق می دهد برای همین پر از شقایق است دشتی پر از بابونه های وحشی ،گل های بنفش برگ های سبز  شقایق گل عاشق...

بازهم ترکشی و سنگی به یادگار بر میداری،کانال را میبینی ..دست خط شهید زین الدین "یا فاطمه الزهرا "س" السلام علیک یا اباعبدالله حسین "ع"

خاطره ی یافتن شهیدی در سال 72 بعد از 7 روز گشتن با شقایقی که در سجده گاه پیشانی اش روییده بوده ..."سید مهدی منتظر قائم " در روز ولادت حضرت ولیعصر "عج"

امروز سالگرد شهادت شهید همت بود من و این منطقه؟!

نهار را می خوریم ...بر عکس دو سال اخیر جوجه است و پلو همین پارسال بود زیر تزئینات زیبایش تن ماهی خوردیم ..و همین دو سال پیش کنسرو لبیا بود و من و مادر اقای بخشی :|

هوای ابری و باز مرور خاطرات ....معراج شهدا و لیلا و من ،آه از عمری که می گذرد .

حالا رو به غروب است نماز را بین راه می خوانیم ...در اتوبوس آقای مرادی روایت گری می کند می سوزم ...از مرید و مراد می گوید ..از اطاعت از ولایت ...از جمله ی اقا که "فعلا نصیحت می کنم"چقدر دلم می خواهد گاهی خانواده ام همراهم باشند و این ها را بشنوند ..

شب به پادگان می رسیم ...امسال جاهای اسکان گرم و نرم است ..شام ماکارونی داشتیم و بعد دعای کمیل به زبان خودمان ...دخدرانه ی دخدرانه ....باید دخدر باشی و روضه ی رقیه و سکینه را بخوانی ...باید دخدر باشی تا علاقه ی دختر و پدری را بفهمی .

حالا شب شده بازهم تنها میشنوم : یا صاحب الزمان می خواهم علی اکبر تو باشم ...

تو ی ین الحرمین ام سریه دو راهی گیرم ..

حرم حسین و عباس من برم کجا بمیرم؟؟

18/12

صبح آمده باید بساط  صبحانه را بچینی باز هم صف های طولانی دستشویی.سرما کنج استخوانت را می سوزاند .دو تا از بچه ها از احکام پرسیدند ...شهدا در این موقعیت باید در اوج سرما غسل میکردند؟خانمی گفت احکام ثانویه است .

خطر سرماخوردگی ،تیمم ...حالا همه عالم شده اند.

یا از سیاست می گویند و یا در ار حضرت ماه نظر می دهند یا مرجع تقلید شده اند .. و احکام را تشخیص می دهند .یاد دخدری افتادم که در قطار می گفت با آب اینجا پوستش خشک شده و میتواند تیمم ند؟

"اسلام همه چیز را اسان گرفته "

بساط صبحانه را می آورند ..با همان ماشین های بزرگ ...یاد شهید جنیدی افتادم ...اقای افشار با اضطرابی ..با خستگی وسایل را وسط راه می گذارد حالا بقیه مسئولیت بردوش مسئولین است تا به خادمان برسد ....اری مسئولین ..اینجا هم مسئولین از خادمان جدا هستن ..مسئول زده اند مثل همیشه چند تایی خادم است بینشان ..بقیه ام نیرو های خاهران هستند خادمان .راه می افتیم ....هنوز خسته ام ...می خوابم ..قرارمان هویزه ..است ..هویزه مهمان شهید زمانی ...البته این روز ها هویزه مرا بیشتر بیاد اقاسید فاطمی می اندازد  و خاطرات ازدواجی که از خادمان هویزه نوشته بودند ...م ی هم ازم خاسته بود ...بیادش باشم ...من هم پیامک زدم ....میرسیم به منطقه ..حالا راوی مارا جای دیگری می برد ..بالای سر مزارهایی دور از منطقه ی مزار علم الهدی ...روایت می کند اشک میگیرد ..

اشک می آید راوی حسین مرادی آزاد مرد است راوی نیست همراه ما آمده خیلی از زنان می گوید از مادر علم الهدی می گوید از تشرف حضرت زهرا "س"

دختران من "مادر"

حالا بار سنگینی را حس می کونم می رویم هویزه ..زیارت ..

منشینم ..کنارش ...خاطره ی سید را می گویم برایش ...می گوید من خواب دیده ام عقدم در هویزه است .

از هویزه راه می افتیم سمت طلائیه دلم می خواهد سخنرانی معروف طلائیه را گوش دهم ..راوی نداریم ...راننده ی اتوبوس پیرمرد شیرین زبانی است او می گوید برای پسران ..روایت می کند ....از سد عراق که باز شد و آب منطقه را گرفت .زیبا تر از حالت نمایشی راویان می گوید لهجه ی شیرینش آدم را به وجد می آورد .حالا ظهر است رسیدیم به طلائیه نماز را در حسینیه شهدا اقامه می کنند روی گونی های دست دوز خادمان مینشینم...دعا می خوانم .....کنار حسینیه ظرف های خنک آب گذاشته اند . میرویم چند متر آن طرف تر برای نهار حالا دیگر نهار خوردن در سوله هم می شود خاطره و خاطره ی شهید جنیدی دوندگی سال 89 ..کم امدن غذا ...غذایی که نفهمیدیم چه بود یه پلوی قرمز و چیز هایی قاطی آن ...

حالا در منطقه ی مسقف باز پایین خاک ریز نهار می خوریم ...ساچمه پلو ..

مسافت رفته را باز میگردیم ...مینشینیم بالای جعبه ی شنی ...و راوی روایت می کند ...ظل افتاب است ...گرم گرم ....هیچ کاروانی جز ما در منطقه نیست روحانیان و خادمان هم مینشینند کنارمان ...راوی روایت می کند ....عجیب به دل می نشیند ....

لهجه ی شیرین عربی ااقای اسماعیلی ....چند ساعت روایت از سختی ها و شیرینی ها ..از واقعیت های ناگفته ....کاش میشد ضبط کرد ..

حالا ما را به کربلا می برد ...مداح می آید ....

سقای دشت کربلا ....دستش شده از تن جدا ...

ابالفضل ...ابالفضل ..

ادامه می دهد ..وای روضه ی مکشوفه نخوان ...دختران صدایشان بلند می شود محرمی است ..عاشورایی است ...برای خودش ....گرمای ظهر ..آفتاب ....مداحی ...روضهی مکشوف ....دیگر خجالت نمیکشیم .....صدایمان بلند است ...

پسر و دختر بلند گریه می کنند ...حالا طلائیه مال ماست ...کاروان دانشجویان دانشگاه علامه ....

روحانی کاروان سادات است ...طاقت ندارد ....پشت بلند گو می رود روایتی از لطمه زنی می خواند ....روضه ی مکشوف ....آه از دل سادات..وای از دل سادات ..دیگر مجلس دست ما نیست ....خاک هم فراهم .....دخترانی که طاقت از دست داده اند

"آه"...سیدی که با ردای ساداتی روضه می خواند ....روبه کربلا ایستاده ایم ....مجلسی است برای خودش ...چند نفری قدرت ایستادن دیگر ندارند ...روضه سنگین می شود ....مینشینند ...حالا روحانی دعا می خاند ...می گوید سلام دهیم ....آری غروب جمعه است حول و حوش ساعت 5 غروب این همه دانشجو ...سلامی رو به حرم با چشمانی نمناک ....

حالا یک ساعتی می توانیم برای خودمان گم شویم ....در طلائیه ...مقر حضرت عباس "ع" آری اینجا مقر بهترین هاست ...

چقدر دلم هوای کربلا دارد ...چقدر دلم پریشان است ....راهی می شوم ....باز تنها می روم ...هر سال باید بیشتر گم شوی .سال اول هم طلائیه تنها بودم ....تنهای تنها میان ....خاک های نم خورده نشسته و درد و دل میکردم ....آمدم دل بکنم پرواز کنم ...دلم را جا گذاشتم دلم تکه تکه جامانده ....تکه ای در هوای غربت مدینه ...تکه ای در کربلا ....تکه ای در میان خاک های شلمچه و تکه ای در مناطق مختلف جنوب ....حالا راه می افتیم ....به سمت مقر ...فکر میکنم ..تنها امسال حق طلائیه ادا شد راه می افتیم به سمت خرمشهر حسینیه سید الشهدا "ع" آقا امروز به نام شما رقم خورده ..با نام شما دور تا دور عکس حرم ..نقش حرم ....پرچم ....عکس شهدا ....سربند ...وای خداااااااااااا

شب می شود ...هیئت ثار الله ...هیئتی می شود ..عجیب ...اصلا حال هوایمان کربلایی است ..

شب را با زیارت عاشورا به پایان می بریم ...

19/12

صبح از خواب بیدار میشویم ....شوری برپاست .....صبحانه را می اورند بالا ...سفره می اندازیم ....ردیف میشویم ....صبحانه را می خوریم ....مقصدمان اروند است ...

صدای مداحی ..حسینیه ای به نام ارباب ....مگر میشود دیوانه نشد؟ میخواهی جایی را برای خودت پیدا کنی ..بری برای خودت گم شوی ....

رزقمان رقم میخورد ...حزب اخر ...سوره ی یونس و هود ......خدایا .....

سوار اتوبوس میشویم ...حرکت به سمت اروند ...

نزدیک ظهر است ..هنوز نماز نشده ...میرویم ....میرویم ..دور دست ...ان انتهای منتهی به آب ها .....راوی روایت میکند ....این سری روایت ها خیلی متفاوت اند .....

انگار ذهنت را می کوبند به دیوار ..واقعیت هایی مطرح نشده ...میمانی ..از این همه نجابت مردهای مرد ....هوا ابری میشود ..باد می آید ..راوی اهل دل است ..می گوید حالا که دوریم ..بچه ها در آب وضو بگیرند همین جا کنار اب نماز بخوانیم .....یک سری میروند ...نفاق غوغا میکند ...اقای حدادی و مرادی میمانند و ما ..یه سری وضو میسازند و عده ای دل به اب می زنند ....گم میشوی پشت چادری که تو را به اب میزند ...

مداح روضه ی آب می خواند .....روضه ی ابالفضل ......نه این سفر سفر دیگری است ...روضه ه جنس دیگری دارد ..از مداح تا راوی ..تا روحانی مارا کربلایی میکنند ..

نه اینجا کربلاست .......تاریخ تکرار میشود .....کل ارض کربلا ....

باد می اید ...مینشینی غریبانه رو به اب .....عده ای روضه می خوانند ...می خواهی گم شوی ...

نقش بین الحرمین میزنم در ذهن ...اقا ..قرارمون این نبود ....

از روز اول ...سر مست اون نگاهت ...مستیمو اقا ....مدیون اون چشاتم ....

زمان به سرعت می گذرد ....ساعت 2 و نیم میشود ..میرویم برای نهار ...اما غذا دیر شده میگویند برای خودتان باشید ..

برای خودم میروم کنار اب که بمیرم ...

انقدر غافل میشوی که با صدای فریاد سربازی که داد میزند خانم ...بخود می آیی ....

موج ها تو را دیوانه می کند ....موجی میشوم .....ای آب ....تو را چه شد که اصغرم تشنه ماند .....در ذهن تکرار میشود ...مگه شیر خوار چقدر آب می خورد ؟؟آب...

سوار میشویم ...انگار قرارمان ...نهار نیست ..میرویم ..سمت شلمچه ...

بچه ها غصه داشتند که امسال شلمچمان نه به پنجشنبه خورد نه به غروب ...حالا دعایشان گرفته ....غروب ..غروب شلمچه است ...

از غروب هم میگذرد .....نماز را می خوانی .....

حالا از سر در همیشگی وارد میشوی ...باز هم جوانکی زیبا رو ..با خلوص نیست ...خوش امد میگویدت .....برایت اسفند دود می کند ....

گفته بودم میروم در هوایی که پدر نفس کشید نفس بکشم؟؟؟

مداحی در گوشم می خواند ..

ببار ای بارون ...ببار ...

بر دلم گریه کن خون ببار ...

دو طرف را آب گرفته ...مسیرت را فانوس گذاشته اند .....

علمدارمان علم بلند ...یا حسین "ع" را در دست دارد ..در تاریکی شب میرویم ..تا نزدیکی های ...نمیدانم ..می رویم گم شویم در تاریکی شلمچه ..

بابا من امده ام ...امدم کنارت باشم .....امدم در هوایت نفس بکشم ...بابا هوای شهر نفس گیر شده ..بابا غروب دوشنبه ای غرور دخدرانه ام را شکستند ...

شانه های جوانی ام را بباد اتهام دادند ..

بابا خسته ام .....بابا نمیدانی .....بر دلم چه گذشت ....نمیدانی .....مگر نیامدم سر مزارت ...با گریه ازت خواستم راه نشانم بدهی ...

این بی راهه را چگونه رفتم؟؟؟غرورم را بباد چه عاشقانه ای دادم ؟؟؟

بابا ..دخدرت آغوشت را می خواهد ...دل تنگ باریدنم....بگو وقتی غرور دختری را میشکنند ...در آغوش چه کسی باید ببارد ...

چه کسی میشود پناه بی پناهی هایش ....چه کسی شانه های دخترانه اش را در مقابل حجمه ی اتهام هایی که کمر مرد ها را نیز خم میکند در اغوش میگیرد؟؟

روایت می کند راوی.....آتشم میزند ...از شب عملیات می گوید ..از خون ها ...می گوید برادرهایی بودند اینجا ...مثل تو و عمو ....

روضه خوان روضه ی رقیه می خواند ..بابا ...مگر مداح هم میداند رقیه ی تو این همه راه به عشق این غروب و این خاک و هوا و شلمچه آمده تا سر بر آغوش خاکت بگذارد و آنچه بر دلش گذشته را زجه بزند ؟؟

عبد الحمید ...دخترت خیلی تنها مانده ....

او روضه ی درد دل رقیه می خواند من فریاد میزنم بابا ..

او میگوید وای بر دلم ...من فریاد میزنم بابا ...

دیوانه شده ایم ...

دشت را صدایمان پر کرده ...می خواهم خاک بر بریزم ......بابا من ان غروب کنج خرابه نبودم ...در فصل غربت شیعه نبودم ..در هوای نفس گیر هم شهر بودم که مرا شکستند ....

و من تنها بودم ...

زیارت عاشورا می خواند .....وای بر دلم ....

نمی خواهم بروم ..مرا با خود ببر ..بابا دنیا برایم قفس تنگی شده ...مرا پرواز ده ....

میرسیم به سجده اخر ....کاش اخرین سجده بود ...کاش در اغوشت  میمردم ..

کاش در اغوش حضرت مادر بمیرم .....بابا برایم صبر زینبی بخواه ...

راه می افتیم ...به سمت محل اسکان .....پادگان حضرت زهرا "س" ....حالا هرچه بگویم این سفر گره خورده بنامشان ...بگویید نه ...

می روم ..از فرط خستگی شام نخورده می خوابم ....

20 /12 یکشنبه ..

امروز روز وداع است ....داریم به وداع نزدیک میشویم ....اسمان هم غمی دارد باور نکردنی ...عجیب می بارد ....اشک میریزد ...

دلتنگ ماست ....

میرویم سمت دهلاویه ....از اینجا خاطره ای خوش ندارم ....پارسال همین جا عینکم گم شد ..هنوز شیشه ی شکسته اش را دارم ...دیگر برای فیلم دیدن منتظر نمیشم ....خاطره را که می گوید بلند میشوم میروم ....

بیرون لب پله کاروانی از پسران مداحی می کنند ..گاهی دلت می خواهد که پسر باشی ...یکی از این وقت ها هم همین مداحی هاست و دل و دم دادن ها به اسم حضرت ارباب....

راه می افتیم به سمت چزابه ....

خاطره ای دور از فیلم سفر به چزابه دارم ....می رویم کنار شهدای گمنام ....باد می اید ...می گویند از لحظات استجابت دعاست باد که می وزد ...

پسران موکتی برایمان در سایه می اندازند ..اقای اسماعیلی روایت میکند ....بعد مردی از جنس مردان برایمان توضیح میدهد ..عده ای فرمانده هان و .. می ایند ..یک نفر می آید .. می گوید تکاور است ..برایمان کمی توضیح می دهد از کارشان ....بعد هم چاقوهایی را به تخته ای از پشت می زند ....بچه ها ذوق کرده اند ..برایم جذابیت ندارد ..

اما بعدا در خاطرات شهید صیاد خواندم ..خوشم امد .

حالا می رویم به سمت رمل های به خون آغشته ....بهشت من فکه .....

دل بی قرار است ....

از اتوبوس پیاده میشویم ...علمدار علم به دوش است ....خدا حافش باشد ..

پیر زن همسایه مان شمالی است ....امیر عباس را که می دید میگفت علمدار باشی ...شاید بیشتر از هر کسی دعایش کردم علمدار را ....پرچممان بلند بود و سنگین مرد قدری میخواست ...اما پسری به این سن اینگونه علمداری میکرد ....

خدا عاقبت بخیرش کند ..علمدار حضرت ولیعصرمان "عج"شود ..ان شائ الله ....

جلوتر رفتم .....بچه ها تاخیر کردند ....کاروانی پسر بودند ..دو دسته شده بودند ....دسته ای چند قدم جلو میرفتند با شور سینه میزدند و مداحی می کردند ..این دسته تموم میشد .پشتش نیمه دوم بقیه شعر را در جای اونجا میرفت میخوند ....تا مسافتی رو کنارشان رفتم ....بازهم حسرت خوردن پسر نبودن ...

میاندارشون ....شوری داشت عجیب ......

حالا امده ای فکه .....پا به خاک میزنی ..از حریم آوینی میگذری ..میروی تا قتلگاه ..مینشینی کنار کاروان دیگر ...

رمل ها را میکنی ..رسم هر ساله ..روزه ی خیمه می خواند برایت این رمل ها .....

بچه هایی که تن به رمل میزدند .....خارها اتش میزند به دلت ...ساعت معهود میگذرد ..

با دیگری ..راه برگشت را پی میگیری .در راه مداحی گوش میدهی ....

دلتنگ میشوی ...دلت ..تنگ میشود ....میرسی به اول راه و قرآنی که در چفیه ای بسته اند....

باز هم زود تر رسیده ای ..برای بچه ها فال حافظ میگیرم ...یادش بخیر پارسال جز تفریحاتی بود که در مسیر با اتوبوس داشتیم ...

راه می افتیم به سمت دو کوهه ...هوای عاشقی دارم ..امشب شب عاشقانه است ...

میرسیم .می گویند طبقه پنجم ..عمرا من بروم و هی بیایم ..پس امشب هم قرارمان ...حسینیه همت ......

چیزی به زمان گردان نمانده ..شام نخورده ایم ....بی حالیم ...ولی می خواهم بروم ..هر چقدر که شد ..

اقای مرادی دو صفمان می کند ......مسیر را میرویم ..بی صدا ...بشین پاشو میدهد ..مسیر سختی است ..بعد این همه خستگی ...

محدثه سختش است ....تنهاییم .....کوثر و اقای مرادی از سر گردان می دوند به انتها و از انتها به سر .....پدرانه مراقبمان است ....

کاش همه چون او بودند ....

ارام میرسیم به فانوس ها ..حسینیه با دوسال پیش متفاوت است ...تقسیمش کرده اند ...دیگر خاموش نیست روشن است ...

یادم نمیرود که پیارسال در شور حسینی پسرها رسیدیم و بعد هم قبرها و خاک باران خورده و ....اخ از عهد شکنی هام ...

اقای عسگری باز هم برایمان خاطره گفت از این شب ها ..از گردان تخریب ....از درد و دل های شبانه ...

حالا راه برگشت است و ما ....

راه برگشت اسان تر است ..هرکس هوایی دارد ....

خدایا امشب هم گذشت ..الوداع ای گردان تخریب ...الوداع ای دو کوهه..

بر میگردیم ...خسته ایم ....شام  میخورم ..میرم  حسینیه ...بیهوش میشوم ..

صبحی است و صفایی ...نماز و دعای عهد و عاشورا ...

من و مزار شهید گمنام و عشق بازی ....

صبحانه می خوریم ..وداع می کنیم ..سوال اتوبوس می شویم ....

مسیرمان فتح المبین است ...میرویم ..اذان است که میرسیم ......از در مسیر اخر می رویم ....از پشت دشت بدون وارد شدن به شیار می رویم کنار مزار شهدا ...

اقای کوثری می اید برایمان خاطره می گوید ....می گوید باید همین جا ازش خدا حافظی کنیم .....

اقای حدادی می اید ..از اسارتش می گوید ....

می گوید بعد از 7 سال اسارت ....قرار شد از هر سالن اسارت تعدادی رو ببرند زیارت کربلا ...ما همه عاشق زیارت کربلا بودیم ...روی لباس هایمان هم می نوشتیم مسافر کربلا ..زائر کربلا ....

اونایی که کربلایی بودن ..میدونستن ....هر کی تو این یه هفته میرفت یه گوشه حساب کتاباشو بکنه ...بهمون دشداشه میدادن ...ما که زیان لباسا نمیپوشیدیم ..تیکه پایینشو میکندیم شلوار و لباس دیگه میکردیم ....حالا بعضیا اونا رو کفت میکردن و روش جوشن  کبیرمینوشتن تا برن تبرک حرم امام حسین "ع" کنن...

حالا اسما مشخص شده بود ..روز رفتن رسیده بود ....رفتیم سمت نجف ...اصن اونجا شهر نبود بچه ها ..یجایی بود خاکی ....بچه ها می خواستن تجدید وضو کنن ..من مترجم بودن رفتم به نگهبان گفتم ..گفت اینجا اب نداریم ..برو تو دسشویی رو ببین ..

رفتم تو دستشویی ..دیدم جایی برای تجدید وضو نیست ...کثیف بود بچه ها ....دور حرم  وصحن تیکه تیکه خاک ریخته بود کثیف ..

از در دستشویی اومدم بیرون ..زدم زیر گریه برای مظلومیت اقامون ...بچه ها فهمیدن ....هر کس شروع کرد برای خودش روضه ای خوندن ...گفتم بچه ها پاشین حرم اقامون رو تمییز کنیم ...هرکی هر وسیله ای پیدا کرد شروع کرد به تمییز کردن ...اشک میریختیم و تمییز میکردیم ..روضه می خوندیم و حرم اقامون رو تمییز میکردیم ..بچه ها هنوز راه کربلا باز نشده بود ...ما اولین زائرا بودیم ......

"اشک میریخت....نفس بریده بود ....روضه بود .."

بچه ها کارمون که تموم شد ..باور نمیکنین .....وایسادیم که بریم تو برای زیارت ...یه دفعه ...یه دسته کبوتر که نمیدونیم از کجا اومدن ...سه دور اومدن از بالای سر بچه ها رد شدن  میرفتن دور گنبد طواف می کردن ...بچه ها بچشم دیدیم ......

یه دفعه یکی از بچه ها گفت ....خب بچه ها اقامون غریبه .....کسی نبوده از زائراش پذیرایی کنه ....این کبوترا برا خوشامد گویی اومدن ...

بچه ها نمیدونین چه حس و حالی بود ...

بچه رفتیم سمت کربلا ....همه جا خار اصن بچه ها تو حال خودشون نبودن ...این خار ها رو تو راه میدیدن ..روضه ای بود برای خودش ....اتوبوس رو به حرم که نگه داشت ..اصن بچه ها نمیتونستن رو پاشون وایسن ..هرکی از اتوبوس پیاده میشد ..سینه خیز میرفت سمت حرم ....اون سربازام عصبانی شدن ....با کابل میزدن ولی هرکی پیاده میشد پشت اون یکی دراز کش سینه خیز میرفت سمت حرم ...

رسیدیم ....درب حرم ....حالا شما فکر کنین ....بعد این همه سال انتظار ......رسیدیم اونجا ...بچه ها شبای عملیات .....بچه ها ما با هم رزمامون از برادر نزدیک تر بودیم ..نمیدونین  کاری که برادر برا برادر نمیکنه برا هم میکردیم ...بعد عملیات میشد ..میرفتی ..از یه دسته ..از یه گردان چن نر بر میگشت ....ما سلام اینا رو برده بودیم برسونیم .....

بلندمون کردن رو به ضریح گفتن باید اذن دخول بخونین ...

راهنما شروع کرد ..بسم الله الرحمن الرحیم .....

بسم الله و...

تا اینو گفت ....بچه ها دووم نیوردن ..دوویدن سمت ضریح ..

گریه میکردن ..سلام بچه ها رو میرسوندن ....زیارت میکردن ....

 

گریه امونش نداد ...حالا مداح شروع میکنه ...فکر کن روز اخر ..اخرین موعودگاه باشی و برایت اینگونه روضه بخوانند ..

مداح شروع کرد ....

وای....

امونمون بریده بود .....

اش و صدا و خاک همچی فراهم بود ...

حالا می توانیم بریم بین شیار ها گم شویم ....بریم کنج دشت شقایق ها بنشینیم برای خودمان بمیریم ...

نف .سمان را بکشیم ....

عهد ببندیم ....

تا شقایق هست زندگی باید کرد ...

حالا پروازی دیگر رقم خورد ...

و زمین زمین  گیرم کرد ..

خدایا مرا دریاب به رحمتت ...روزیم ده با کرامتت ....مرا ببخش یا ارحم الرحمین ..

 

پ ن :

- دست مسئولین امر درد نکنه ....خصوصا اقایی که علمدار بودن ...

- روایت ها رو سعی کردم کامل تعریف کنم ولی نقل قول غیر مستقیم اس شاید اشتباه داشته باشه ...

- دعام کنین ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢٢ ] [ ٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

غروب میشود ...

این روز ها غروب را بیشتر از هر روز دیگری دوست دارم ..

میدانی بابا ...

مادر را غروب یک دوشنبه ....

پشت در ...

آه ...

و من و غرورم را ...

در یک غروب دوشنبه ...

و باز تکرار تاریخ ...

دلتنگم ...

بیایم کنارتان ..

آرام شوم ...

 

...

پ ن : ادامه مطلب ..جنگ نرم ...رسانه ..

2- حلالیت ..دعا کنین راهی بشم ..


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۱٢/٩ ] [ ٧:٢٠ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب