ساز تنهایی

کل یوم عاشورا ....

و کل ارض کرب و بلا ....

 

سکوت مسئولین و جامعه خبری در مقابل این واقعه برایم عجیب است ....

تا کی باید سکوت کرد ..

سکوت واقعا سیاست است ..

چون سکوت مردم کوفه؟؟؟

ایا شمایی که در مقابل رهبری فریاد بر میاورین که ما اهل کوفه نیستیم ...

چه چیز از اهل کوفه کم دارید ...

اری باید به مسلمانی ...شاید هم در آدمیت شما شک کرد ...

چون حتی پست ترین فطرت  ها هم نتوانستند در مقابل این وضع سکوت کنن ...

اما گاهی ....بل هم اضل ....می شویم ...

آقا مردم این عصر ادمیت را از یاد برده اند ...

ای پیشوای این عصر ....بیا ...

بخاطر فطرت پاک کودکان کرب و بلای این روز ها بیا ....

گریه

[ ۱۳٩۱/٤/٢٩ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 

 

 

بازهم دعوت بود دعوتی عجیب ...قراری برسر همه قرارها و پیمان ها..

این چند روز عجیب در فرازو نیشب زندگی گیر کرده بودم ...عقایدم را از دست میدادم ...

همین امروز بود که جلوی یک دختر بی حجاب اعلام کردم که من هم میگویم هرکس عقیده خودش ...در مورد حجاب بود بحثمان ...

چند روزی بود انچنان روشنفکر شده بودم که همچی رو از یاد برده بودم ...

با بچه های سایبری قرار سینما گذاشته بودیم ...حالا دیگر سینما فلسطین وعده گاهی شدست عجیب ....

ظهر شده بود نمیدانستم بروم یا بمانم ...بچه های امروز در جلسه فردا نیستند ..از طرفی هم تنهایی رفتن در جمع  این ها کمی میترساندم ...

تدلم رو بدریا زدم و رفتم ...

مترو طالقانی ...هنوز هم راه برای برگشت هست ...ولی چرا اینگونه مصمم شدم ؟؟

میروم ...وارد سینما میشم...مینشیم روی صندلی های روبرو ...

سکوت سالن وهم انگیز است ...خاطرات شب شلوغ جمع سایبری ها رو یاداوری میکنم ...همهمه در سالن ...یاسر خرم ...اقای صدراییان ...اقای فرقانی ...و....

خستگی های ان روز ...و بار خستگی روحی امروزم ....

هنوز منتظرم ...دیر کرده ...چند بار بهش گفتم خانوم سیب شمارتو بده ...حتی اسم واقعیش را نمیدانستم ...ساعت حدود 3.30 است ...از رفت و امد مردهایی گاه و بیگاه و رد نگاهشان عاصی شده ام ...

به یکی از بچه ها پیامک میدم ..ولی کسی خبر نداره شماره هم ندارند ..

چند دختر چادری میرند برای بلیط گرفتن ...

غرور را نمیدانم ..ولی ته دلم ...دل خوشی ازین فیلم نخاهد داشت ...

خودشیفتگیم عالم گیر شده ...

از در بیرون میرم ...نمیدونم چی بپرسمم..

ببخشید شما خانوم سیب نیستین ؟؟؟میگویند طرف دیوانه است ..

دلم را به دریا میزنم ...میپرسم ببخشید شما از بچه های نتی هستین ؟؟/

با تعجب نگاهم میکنند ...نه ..اینترنت میریم ...ولی ....

نا امید داخل میشم ...اخرین قرار معهود ساعت 4.20 است .حالا ساعت 4

ان ها کنار من مینشینند منتظر یکی هستند ...

در دلم دلخوشم که شاید منتظر دوست من هستند ..

در باز میشود ...

نه خدایا ...باورم نمیشه ...

سحرم...سحر جان ...

خاطرات کربلا جلوی چشمان زنده میشود ...مثله همین چند صباح  پیش تر ...شهریور یکسال میشود ....

تنگ به اغوشش میکشم ...

برای او هم تعجب اور است ...ستوده اینجا؟؟

ارام میشوم ..ایمان سحر ...عالیست ....شهیده ایست برای خودش ...چهره اش ...عملش.....

دوستانش هم چون خودشند ...

فرشتگانی که به اشتباه زمینی شده اند ...

صحبت میکنیم ...گذر زمان را نمیفهمم ...

زمان فیلم است ...میخاهند بروند...من راهی میشوم ...سحر میگه ستوده تا اینجا امدی بیا بریم با ما فیلم رو ببین ...

راست میگوید ...

حالا میدانم ....این من نبودم که رفته بودم انجا ..

مرا برده بودند ...دستم را پایم را ....همه وجودم را کس دیگری دعوت کرده بود ...

مثله کربلا ..

مثله جنوب پارسال ...

مثله جنوب امسال ..

یا مثله ...مثله ...

اره مثله تموم این روزایی که داره اتفاق میفته و من نمیتونم با برنامه ای که داشتم هماهنگ کنند ...

دعوت بودم از طرف شهید ...شهیدی که عاطفه وقتی وسط جنوب پارسال بجمع ما پیوست گفت ازیشون خاسته ...

اشاره بود ...اشاره ای عجیب ....منو دعوت کرده بودن که چی بگن؟؟

شهید خود منو میخاست ...ستوده ای بدون هیچکس .....بدون هیچ قراری ....

قرار بود بین و من و تو ...

چون داشتم فراموشت میکدرم ..

ستوده خالص ...

ستوده ای که بخاطر دیدن و شیطنت های دختروونه بر سر قرار نره ...

قرار بود یادم بیاد ...

شهید یادم اورد ...

با همون شیرینی شوری که نام فیلمش بود ..

که یادم رفته

حجابت خیلی سخت بدست اومده ستوده خانم ...

چی فکر کردی فکر کردی تا دوروز رفتی بین یه عده ادم میتونی عاروق روشن فکری بزنی ....

چی فکر کردی داری رو خون ما راه میری و حجاب رو پیش کش میکنی ...

تو چی فکر کردی ...فکر رکدی زندگی ماله خودته؟؟؟راحت ازش بگذری؟؟/

چه فکری کردی ؟؟؟فکر ردی مسئولیتت به همین راحتی تموم شد ...تا دو نفر نیومدن واست بنویسن ...هوا ورت داشت که خودتی و خودت ؟؟

تموم شد سازتنهایی هات؟؟/

بلندشو دخت ر....خودتو جمع کن ...

فکر کردی جنگ شوخیه ؟؟؟همه جنگیدنشون پشت داشته؟؟

نخیر ...بیدار شو دختر ...چه سر ها که تو مظلومیت و تنهایی نرفته ...

به چیت مینازی؟؟؟

تو هنوز وظیفت انجام ندادی که اینجوری هوا ورت داشته ....

بلند شو دختر.....

...

امروز خیلی چیزا رو یادم افتاد ...

مرسی شهید مرسی ...

من دعوت شده بودم ...

یه دعوت مهم ...

من مهمون شهید بودم ..

نه کس دیگه ای ...))))))))))))))):

..

دعام کنید

[ ۱۳٩۱/٤/٢۱ ] [ ۸:٠۳ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
سکوت میکنم..
به احترام تمام حرف هایی که در دلم مرد..
 
 
 
 
 
مدتی است اینجا تنهاست  و بی مخاطب ...
نوشته ای که مخاطب نداشته باشد ..
چون گور بدون مرده است ..
گریه اش بی فایده ...
 
[ ۱۳٩۱/٤/۱٩ ] [ ٤:۱۸ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
حالا که ساعت تو و چشم خدا یکی‌ست / آقا چه قدر مانده زمان تا دوازده

امروز اگر نشد یکروز می شود / ساعت به وقت شرعی زهرا دوازده
 
 
 
پ ن :
ضمن  تبریک این ایام ...ازتون میخام برام به شدت دعا کنید ...
 
2- ادامه مطلب " توضیح درمورد نماد x است.
 

ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٤/۱۳ ] [ ٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 السلام ای خاکریز جبهه‌ها
    نام سبز تو عزیز جبهه‌ها
    السلام ای آتش خمپاره‌ها
    السلام ای جسم پاره پاره‌ها

    السلام ای عشق‌بازان صبور
السلام ای خاک گرم بدر و هور
    روی خاک لاله‌ها پرپر شدند
    بچه‌های کاروان بی‌سر شدند

    نام تو پر شور از نام شهید
    سبز شد گام تو با گام شهید
    آه اینجا خاک تو از یاد رفت
    لحظه‌های پاک تو از یاد رفت

    ما که غرق زندگانی بوده‌ایم
    دور از بحر معانی بوده‌ایم
    ما فقط بر سینه و سر می‌زنیم
    کاش روزی تا خدا پر می‌زدیم
    ما کجا آن خاک نورانی کجا
    ما کجا آن دشت روحانی کجا
    ما کجا و خیمة صحرا کجا
    ما کجا و گریة شبها کجا؟

    می‌شود تا آسمان‌ها پر کشید
    می شود آیا شهادت را خرید؟
    می‌شود با هر شقایق راز گفت
    بال و پر وا کرد و از پرواز گفت؟

    می‌شود آیا دوباره مست شد
    بار دیگر بی‌سر و بی‌دست شد
    کاش می شد داغ‌ها را یاد کرد
    نام سرخ لاله را فریاد کرد
    ای خدا این خفته را بیدار کن
    لحظه‌ای از عشق برخودار کن
    عشق بیدار است پس بیدار شو
    با شهیدان خدایی یار شو

    آنچه می‌بینید هرگز عشق نیست
    حال می‌گویم برایت عشق‌ چیست
    عشق یعنی « حاج همت »، « باکری »
    عشق یعنی « رستگار » و « باقری »

    عشق یعنی « قاسم دهقان » ما
    عشق یعنی « مصطفی چمران » ما
    عشق یعنی پر زدن با « بردبار »
    « مصطفی گلگون » ما شد روی دار
    عشق یعنی چون « علمدار » شهید
    عشق یعنی مثل « عمار » شهید
    عشق یعنی مثل « خوش سیرت‌» شدن
    رهسپار وادی غربت شدن

    عشق یعنی مثل « طوقانی » شدن
    موج ناآرام و طوفانی  شدن

 
[ ۱۳٩۱/٤/٧ ] [ ۳:۱٢ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 

 

از دیشب میخاستم برم .....دلم هوای زیارت داشت ....بال و پر میزدم ....نمیدونم بخاطر خاطره بازی از حکمت و پارسال بود ...یا از عشق کربلا و تابستون و پارسال و براتی که از تابستون و حکمت و حرم سید الکریم گرفته بودم ....
کلا انگار فرمون ماشین زندگیم از 88 و حضور حامد تلنگر ....طلبه 16 ساله که الان نمیدونم چن سالشه ...از دستم خارج شده ....
اره ....بدجوری ام خارج شده ...
گاهی وقتی به تقویم این دوسال نگاه میکنم .....
با کارنامه دوندگی هایی که قبلش داشتم .....کم میاره ....
بدجور کم میاره ...
حالا وقتی میگن کسی که "ولایت" نداره ...عاقبت نداره رو بهتر میفهمم ....
اشنایی با حامد
قبول ولایت ...
اردوی جنوب....
شهدا ...
شهدا...
شهدا....
باز بهار شد ...
حضور غریبه منتظر و وبلاگی که شهداش حاجت میدادن ....
وبلاگ 5 شهید گمنام ...
با ادرس ثامن الحجج....
تابستون حکمت ....
همین روز ها بود ....اوایل شعبان که از طریق طرح نصفه نیمه بنت الهدی دانشگاه و جا موندن از اردوی جهادی ....گفتم میرم حکمت ...
اره از اردو جا موندم ...روز اخر بهم زنگ زدن که با پارتی کارمو درست کردن ....
ولی من دیگه اون ستوده نبودم ...حالا که طعم دعوت شدن رو چشیده بودم ....دیگه بی  دعوت جایی نمیرفتم ....بی برات؟؟؟؟
اول شعبان بود ....حرم سید الکریم .....
عشق بازی .....
سختی های بچه گانه ...دوستی های مخفیانه ...شور و عشق و دلتنگی ...تجربه هایی که برام ارزو بود ....نیمه شبو حاجی و کمیل ...یکی مثه من؟؟!!! عمرا دیگهه میشد پاش همچین جاهایی باز شه ...
گاهی وقتی بچه مذهبیا از زندگیشون ....مینالن ....از نبود امکانات...از خیلی چیزای مسخرشون ....دلم میخاد میخکوبشون کنم به دیوار بگم ...اخه لا مصب چی کم داری که اینجوری ناله میکنی ....
از نماز اول وقت مسجدت موندی که کنار گوشت تو همین تهرون ....بعضیا تتو خانوادشون باید یواشکی بخوننش؟؟؟
تو قران سر گرفتنت که همین گوشه کنارت قرانو دختری جلد میکنه؟؟؟؟
تو گلزار و کهف و جنوب و جهادی رفتنت که داغش بهه دل بعضی همین درووبریات مونده؟؟؟
یا تو عشق به ولایت و دیدن گل روی اقا و مولات که هر وقت اراده کنی پا میشی میری بیت و عقده دل خالی میکنی و یکی باید تنهایی واس خودش ساز بزنه و همه فکر کنن این ساز تنهایی واسه تک و تنها موندنش تو دنیاست و واسه ازدواجش و در اومدن از این دیوار و اسم تنهایی و داغ شعر های عاشقانش ...
ولی بعد بی خیال میشی و با یه نیشخند از کنارشون میگذری ...
حکمت بود که نه حکمت نه .....نیمه شب های حرم سید الکریم و دخیل بستنای دخترونمون با بچه های پیام نور .....بچه های با معرفت پیام نوری ..
سفارشای غریبه واس قدر دونستن این شب و روزای حریم نشینی ......
که پام به نمایشگاه قران و غرفه تحول باز شد ....
و بعد برات کربلا .....
تو همین حوالی بود که تو یه روز رهرو منو برد حوزه برای کلاس جریان شناسی ....
اره خوب یادمه ....کلید راه علم قرانی ...از همون وقت کلید خورد ..هنوز یادم نرفته روزایی که میگفتم از درسای معارفی بدم میاد و دوری میکردم ازین چیزا ....
و بعد
کربلا بود و سحر .....
کربلا بود و دوستی با خانواده رحیم پور ..
کربلا بود و شبانه عشق بازی...
کربلا بود و .....
کربلا بود و ...
این کربلا بد جور منو عاشق کرد ...)))))))))):
قبلا هم کربلا رفته بودم ..
ولی این کربلا بود و کرب و بلا ....
بازگشت
امتحان حوزه ...
قبولی ..چیزی که امکانش سخت بود ...
خانه فرهنگ ...
ادکا....
حکمت دو...
باز هم حرم ...
باز هم عاشقی ...
و....
امروز عجیب حال و هوای حرم داشتم ...ولی تنبلی کردم ...خابیدم ....
خواب دیدم ....خواب عجیبی بود ...
 
از خواب پریدم.....
بی اختیار برای رسیدن به حرم سید الکریم بال و پر میزدم ....
و حالا عجیب آروووووممم......."بال وپری داده است مرا حسین "ع" عجیب!!!"
....
پ ن:
1- اعیاد شعبانیتون ....مبارک باشه ....
نمیدونم چرا ولی یاد خیلی ها بود در حرم ...
دلم براتون تنگ شده ...برا همه تنگ شده ....چند روز پیش رفته بودم خانه فرهنگ از جلو دفتر بسیج رد شدم .....تنها یه اه موند و تعدادی خاطره در هم و برهم ...
2- امسال هم قرار بود با پارتی بریم جهادی ....ولی نخاستیم ...وقتی قرار نیست بری بهتره نری .....
3- ادامه مطلب رو بعدا میذارم .....
4- دلم بد جور گرفته....
دعام کنید ...دعا.......
 
 
 
 
[ ۱۳٩۱/٤/۳ ] [ ٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب