ساز تنهایی

سنگ بردار و بزن این شب آویزان را 
            تا که برهم بزنی خواب خوش شیطان را
                 سنگ، قانون دهان کوب زمین است، بزن
                          آه! موسیقی خشم تو همین است، بزن
                             زندگی زیر لگدهای هیولا، سخت است
              رقص شیطان، وسط مسجدالاقصی، سخت است
             آب در کاسه خشم است که خون خواهد شد
          چشم اگر باز کنی،کن فیکون، خواهد شد
    نفس ویران شده در حنجره من، ای قدس
  اولین خانه بی‌پنجره من، ای قدس
  شب آواره از آغوش تو، بالا نرود
     خون پاک تو، به حلقوم یهودا نرود
         کوچه‌هایت اگر از ابرهه و نیل، پُر است
                 آسمانت ولی از خشم ابابیل، پُر است
                         شهر من! سنگ تو خاصیت باران دارد
                                   سنگ، خون جگر توست که جریان دارد
                                           تیغ در دست خطرناک‌ترین دژخیم است
                                                 نوبتی باشد اگر، نوبت ابراهیم است
شعر:حسین هدایتی

 

 

پ ن :

1- ماه مبارکم داره تموم میشه و من موندم و نفس ام ....)):

2- دعا کنید ....

همه جوارح من با گناه مانوس است
گرسنگی و عطش رسم روزه داری نیست

خدایا من راه و رسم عمل رو نرفتم ....ولی تو "ستارعیوبی "عیب کار منم بپوشون و منو ببخش .....))))))))))))):

 

1- ادامه مطلب : ابعاد جنگ نرم از منظر قرآن


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٥/٢٥ ] [ ۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

با علی ای دیده دگر پی دلبر نگرد

ای نفس ار بی او فرو رفته ای برنگرد

ای که به دور کعبه و منکر حیدری

کعبه ولادتگه اوست دور حیدر نگرد

شب قدر است و من قدری ندارم ..

 

پ ن :

- دوستان تو این شبای عزیز خیلی برام دعا کنین ..این زمین بدجور زمین گیرم کرده ..):

- ادامه مطلب در مورد جنگ نرم "شگردهای جنگ نرم "دین سازی ... امنیت مخلصان از وسوسه های شیطان "


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٥/۱٧ ] [ ٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
امتحان کردم خـــودم روزی نمیگفتم حسین
از شبش تا صبــــــح با آهه گلو میـساختم
عمر من طی شد میان سوختن یا ساختن
با لبش میســـوختم با زلف او میســـاختم
 
 
[ ۱۳٩۱/٥/۱٠ ] [ ۳:۳٠ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

 

 

امروز اخرین  روز بود .رفتم برای انجام  کار های فارغ التحصیلیم ..

باز هم هوا ابر بود ...

مثله همه رو زهای عاشقانه ام ...

گام به گام خاطره ها بیادم میومد ..قدم قدم ...

نزدیک پارک ...یاد خاطره هامون افتادم ...چه روز هایی که در این پارک نگذرونده بودیم ...

چه شادی های کودکانه ای

و چه غم ها ...

راه بیابانی را به سختی طی میکنم ...چه ترس ها ..چه شب ها ...که این راه ....

و چه عاشقانه هایی با آن راه کنونی پسرانه نداشتیم ..

ارام بالا میایم کنار پارک عکسی میگیرم ..از سر سبزی..از خاطراتی که الان فقط بازی ذهنم است ...

داخل میشم ...باز هم به کارتم گیر میدهند ..کارت را در میاورم ..داخل میشم ...

وای چمن های جلوی نماز خانه ...

وای اب بازی هایمان ..وای کودکی کردن هایم ....اشوک ....

و....

چمنش ..بوی با طاهره بودن میدهد ...طاهره ...همسفر بالدار روز های تنهاییم ...

هوا ابریست ..

گنگی از ریتم اهنگی در ذهنم میپیچد ....

دوباره این دل بی قراره ...

یه همچین چیزی بود شاید .

کتاب فروشی ...دفتر انجمن ها ...و اتاقی که چند نفر توش نشسته اند .

بالاتر میروم درخت های در هم و حصاری که مرز بین ما و شهرک بود ...درختی که پایینش سبزه و بالای خشکش ...گنجشک نشین ...

یادش بخی ر...همین چند سال پیش بود که رفتیم اینجا رو کردیم منطقه مخفی و پسرکی زا پشت پرچین از پرچین رفت بالا برا منو طاهره ...توت قرمز چید ...اخیییییی

روبروی شلوغ پلوغ دانشکده حقوق ...رزهایی که رنگ ور وی اردیبهشتیشون رو داشتن زا دست میدادن ...

و بالاخره دانشکدمون ...

وارد میشوم چه هوای غریبه ای دارد ...

لرزه بر تن خاطراتم مینشیند ....در دفتر بسیج بسته است ...سال اول ..روز اول ....هعییییییییییی

میرم اتاق اموزشمان برگه هاییست باید امضا شود ...ازین طبقه به ان طبقه ...راهی میشوم ...

چقدر دلم برای شلوغی در و دیورا تنگ شده ....

پا بپای رفتن و امضا کردن ...تو را فک رمیکنم که این راه را شاید طی کرده ای ...

میبینمت ...با همان شیطنتی که در خاطرم هست ...و نجابتی عجیب ..

هنوز اسانسور بسته است ..از بالا پایین میایم ...باز تو را تداعی میکنم ...

اخرین امضا هم شد که میبنیم ...باید برم باز طبقه سوم و امضای گواهی ...

از پله های پشتی میرم ...وسط راه نفسی تازه یمکنم ..

یاد کارمندانی می افتم که اینجا سیگار میکشیدن..

میرسم طبقه سوم ....مسئول دفتر تعارفم میکند بنشینم ..میگویم حد اقل ماه رمضانی باز کنید این اسانسور را ...

دکتر نیست امضا کند ..معطل میشوم ..ثانیه ها میدوند ...

این امضا هم تمام ...باید بروم بانک برای تسویه حساب ....1000 تومان هزینه گواهی ...

حرصم میگیرد ..بانک شلوغ است در این خلوتی دانشگاه ..

اقایی در بانک است ...هیچوقت این مرد را نشناختم ...عجیب گرمایی داشت برایم ...گرمای اشنایی .

شبیه ادم های جنگی بود ...بلوزش روی شلوارش ...ارام ..ارام ارام ...برخی صبح ها هوای ما دختر ها رو در راه داشت ....

نمیدانم ...ارامشش که شبیه مردان جنگی بود ..چهره اش هم ...شاید هم ...بخاطر احترامی که با بالداری طاهره داشت دوستش داشتم ...انقدر که در این سال ها دچار بی مهری شده بودیم ...از ادم های این دانشگاه ...

حالا کارت دانشجوییم را تحویل میدهم ...بارم سبک میشود ...شاید قطره ای اشک نیامده از فرط خستگی راه ...

از ورزشگاه که میادم ...بعد از اتوماسیون ....یه گل جدید دیدم ازش عکس گرفتم ...

چه هوای ابری ..راه برگشتو عوض کردم ..از جایی رفتم که یه روز با صدیقه ...

نه تعریف نکنم بهتره ...فقط یادت ...

باران خاطرات میبارد ..

من ایستاده ام ..

دریا نامت را زمزمه میکند ..

و من ...

میشکنم ...

 

[ ۱۳٩۱/٥/٢ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
تا مدینه نرفته باشی آتش نمی گیری. از کسی که مدینه رفته بپرسید. هر سال وقتی ما از مکه می آییم به سمت مدینه، نزدیک مدینه که می شویم به راننده اتوبوسها می گویم: بایستید. می گویند: چه کار داری؟ می گویم: صبر کنید. بیایید پایین چند دقیقه ای کارتان دارم. آنها هم می دانند وقتی می گویم: بیایید پایین خبری است. می آیند پایین می ایستند. می پرسند: حاج آقا! اینجا کجاست؟ می گویم: اینجا جایی است که یک روزی زن و بچه امام حسین(ع) ایستاده بودند. آنها از کربلا برگشته بودند. اینجا دروازه مدینه است. آی امان! امان!...
هر کس از مسافرت به وطنش می آید خوشحال می شود. اما زن و بچه امام حسین(ع) وقتی به مدینه رسیدند دلهایشان می تپید. تا چشمهایشان به در و دیوار مدینه افتاد نمی دانی چه حالی شدند؟ مدینه! ما با مردها و جوانها رفتیم اما حالا فقط یک عده زن و بچه آمده ایم. امام سجاد(ع) سراغ بشیر را گرفت، بشیر آمد. آقا صدا زد: بشیر! بابایت شاعر بود آیا تو هم بهره ای از شعر داری یا نه؟ گفت: بله آقا بی بهره نیستم. فرمود: دلم می خواهد بروی در شهر مدینه آمدن ما را به مردم خبر بدهی. گفت: چشم آقا. سوار بر اسب شد یک پرچم سیاه به دستش گرفت. و در شهر مدینه می چرخاند. این کار در میان عرب علامت آشوب است.
یا أهل یثرب لا مُقام لکم بها؛ آی مردم مدینه! دیگر مدینه نمانید. مردم دویدند، گفتند: بشیر ! مگر چه خبر است؟ چرا میان مردم وحشت می اندازی؟ گفت: یک خبر مهمی دارم. مردم به حرم رسول الله آمدند. بشیر بالای منبر رفت و ندا داد. مردم! دیگر مدینه نمانید. ای مردم! قُتِلَ الحسین(ع)؛ مردم! حسین را کشتند.مردم از حرم پیغمبر (ص) بیرون ریختند. این قسمت را جایی ننوشته، من می گویم. من خیال می کنم وقتی مردم از حرم پیغمبر(ص) بیرون رفتند هی به هم می گفتند: فلانی مواظب باشید خبر به محله بنی هاشم نرسد. آی حسین! حسین!...


متن روضه اقای کافی

Collapse this post

 
 
پ ن:
1- اطلاع رسانی ....
آغاز به کار سامانه پیامک KHAMENEI.IR
---------------
در پی درخواست‌های کاربران KHAMENEI.IR و همزمان با فرا رسیدن ماه مبارک رمضان، سامانه‌ی خبری-پیامکی پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله خامنه‌ای آغاز به کار کرد.
- پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله‌العظمی سیدعلی خامنه‌ای‎ »
Khamenei.ir مقام معظم رهبری جمهوری اسلامی ایران -آیت الله العظمی سید علی خامنه ای
 
2- ادامه مطلب معرفی نماد های شیطان پرستی است .

ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٥/۱ ] [ ٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب