ساز تنهایی

فاطمیه باشد ...

مجبور باشی بروی آن بالای شهر ...

روی مبلی بشینی راحتی و چرمی ....شاید هم چوب و فلان قیمت ...

خیلی شیک و تمییز برایت سخنرانی کنند ...روضه بخوانند ....

بعد هم در ظرف هایی ...زیبا با میزی  با چند نوع سالاد و ... غذا بخوری ...

شب فاطمیت باشد این ...

کسی نیست بگوید ....فاطمیه .....

باید بروی ااون انتهای شهر همونجایی که هنوز کوچه ها باریکند ......کاهگلین .....

بالای خانه های کاهگلی پرچم  ساده ای زدند مشکی ........

روضه میخوانند ....اونقدر حیاط نقلی خانه شلوغ باشد که جایت نباشد .....همانجا کنار در آهنی زنگ زده بنشینی ......سرمای بهاری تنت را مور مور کند ......

و تو بروی در حال خودت ......

سینه که زدند از عمق وجودت زجه بزنی ......لطمه بزنی ....

بعد از  جایت بلند شوی .....چادرساده ات خاکی شده باشد .....دم در توی ظرف پلاستیکی عدس پلویی خشک با یه قاشق بدن دستت ...

وای که چه اشتیاقی دارد ........چنین روضه ای رفتن ....

[ ۱۳٩٢/۱/٢٤ ] [ ۳:٤٥ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب