ساز تنهایی

برای دوستانی که هنوز می خوانمند ..

 

میدانی..

بعد از آن فصل سرد عاشق شدن ..

و رنج هایی که برف های زمستانه اش بر شانه های  دخترانه ام گذاشتند ..

خانه ام را عوض کردم ....

حالا بهار آمده ...

بردامن  پرچین روزگارم نشسته ...

و گل یاس  ..

باز هم متولد شد ..

حالا دوباره ...

میان دفتر یادگاری او می نویسم ...

جایی که قرار معهودمان بود

حالا بازگشته ام ..

میان صفحه ی قرارمان ...

جایی کنار بی قراریمان ...

دیگر طبع نوشتن از دست رفته است ...

حالا تنها خستگی این چند ماه بر دامن سرنوشت مانده ..

و دلتنگی ای عجیب ...

دلم میخواهد بار دیگر ...

ببینمت ...

با همان خنده ی همشگیت ....

می خواهم فراموش کنم ..

تمام طنین فریاد غروب دوشنبه ات را ...

روزه ی سکوتت کفاره ی دل سوخته من بود ...

داشتم میگفتم ...

یک عذر خواهی بابت تمام مهربانی های شما

و نامهربانی های ستوده  بدهکار شده ام..

لبخندتان ...

خوشه ی انگوریست که .....بر تلخی دلم ..

مویز می شود ..

دعایم کنید

[ ۱۳٩٢/٢/۱٤ ] [ ٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

در خاطرات قدم میزنم ...

از شب گردان تخریب شروع میکنم ...

از ناله های ازاد ....

میرسم به  شلمچه ....

عاشورایی که او خواند ...

شب بود ...بعد از غروب ...

دارد می خواند ..

دخدر باباییه ...

و ناله ...

آه از غم جدایی...

دیشب بود که چشمانم بارید ...

بابا علی ام را صدا زدم ...

گفتم ...مگر بابای همه ما نیستی ..

پس چرا؟؟

این روز ها ...تکرار خاطرات  ازارم میدهد ..

عده ای مرا

به صلابه میکشن ....

پشتم صفحه میگذارند ....

این ها ....هیئت تو می آیند ....لطمه می زنند.....

ریش میگذارند ...

ولی شناسند ...

ولی خدا را نمیشناسند ...

بابا علی ......

شکایت این ها را پیش تو آوردم ...

قرار من و فرزندت هم ....روز قیامت ....جلوی مادرش ..

بیاد آن غروب دوشنبه که ...

خدایا ...

مرا در آغوشت بگیر......

این روز ها دلخوشی ام ....

میشود  مستی برای حسین "ع"

غوطه وری در خاطرات جنوب ...

و بی اعتمادی به همه ی آن هایی که

نشانی از مسلمانی دارند ..

اینجا تهران نیست ...

کوفه است ....

مردمانش کوفیانی خدا نترس....

حالا دیگر سازتنهایی نرگس ها.. هم وجود نخواهد داشت ...

من ماندم و این سازتنهایی

 

[ ۱۳٩٢/٢/٦ ] [ ۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب