ساز تنهایی

این روزا با اینکه روزهای غمه ولی یه شادی درونی دارم
وقتی رفتم جلسه اقای جاودان پادگان دوستای حوزمو دیدماکثرا بچه دار شدن 
وقتی گروه دبیرستان رو راه انداختم و یکی یکی بچه های ریاضی و انسانی جمع شدن .... دیدم اکثرا ازدواج کردن و یا بچه دار شدن ..
امروز دور بچه های اینترنتی و دانشگاهی و راهیان بود ... ادامه تحصیل و ازدواج ...

خدا رو شکر میکنم ...
حس مادری رو دارم که یکی یکی دارن از رو دوشش بار بر میدارن هرچند بدون نقش ..
زمانی که ازدواج کردم ...
نسبت به بزرگترای خودم که مجرد بودن ... خیلی خجالت میکشیدم..... چون اونا همه شرایط داشتن همسر رو داشتن و حتی انتظار این امر رو ...ولی من یه دخدر شیطون  و بی ثبات بودم .که شاید مث بقیه تو رویا و حرفای مجازیم بود ولی واقعیت نه وقتشو داشتم نه ارزش پذیرفتن این مسئولیت رو ...
و باز هم الحمدالله 

[ ۱۳٩۳/٤/٢٩ ] [ ٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]

آدم گناه‌کار خیلی حیران است. من این را تجربه کرده‌ام. خیلی حیران می‌شوی. همه‌ش دوست داری یک جایی داشته باشی که سقف داشته باشد تا به خیال خودت از نگاه خدا فرار بکنی و شلوغ باشد تا دل‌ت را بسپاری به غفلتی که در بعضی جمع‌ها موج می‌زند. من تجربه کرده‌ام. گاهی فکر می‌کنی آب از سرت گذشته است و خودت را می‌اندازی در سراشیبی‌ای که خیلی بد است. بیش‌تر سقوط می‌کنی. می‌فهمی امّا دست خود ِ آدم نیست. یعنی دست من نبود. اوضاع ِ خیلی بدی‌ست. در ماهی که شیطان در آن به غل و زنجیر کشیده می‌شود تو خودت از شیطان بدتر شوی. به خودش که خیلی سخت است. این شب‌ها مناجات شاکین را خیلی دوست دارم. خیلی دوست دارم هی از نفس خودم به خدا شکایت کنم. خیلی دوست دارم با این‌که از زیر آسمان بودن به خاطر این‌‎که نگاه‌‎ش را بدجور حس می‌کنم، خجالت می‌کشم، ولی بروم در یک بیابان و فریاد بزنم این دعا را. فریاد بزنم و شکایت کنم از نفس جنایت‌کارم. کاش می‌مردم. کاش می‌مردم و این روزهای تلخی و این روزهای سرگردانی را نمی‌دیدم. این روزهایی که باید لاشه‌ی متعفن‌م را یکی بردارد و ببرد و دور کند از این دنیا و جایی آتش‌ش بزند و خاکسترش را به باد بدهد. گرچه فکر می‌کنم خاکستر لاشه‌ام هم هوا را آلوده می‌کند. کاش می‌مردم و این روزهایی را نمی‌دیدم که چشم در چشم‌ش و در مهمانی‌ش، گناه می‌کنم. کاش می‌مردم. من از نفس‌م شکایت دارم. از نفسی که تا می‌آیم خوب بشوم دوباره مرا به سمت بدی می‌کشاند. طبیب دردهای بی‌درمان! باید زیر قدم‌های وحشی ِ این نفس جان دهم تا به دادم برسی؟ باید چه‌قدر آزمایش بشوم و از زیر آزمایش‌ها یکی پس از دیگری سرافکنده بیرون بیایم تا به دادم برسی؟ ای پناه‌گاه من! به تو پناه می‌آورم از نفس ِ جنایت‌پیشه‌ام. مرا از این گرگ وحشی نجات بده. به من پناه بده...

[ ۱۳٩۳/٤/۱۱ ] [ ٤:٤٩ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب