ساز تنهایی

اماما جانم فدایت

نمیدونم چرا برعکس گذشته الان با عکسای اقا ارووم میشم...کاش یبار از نزدیک ببینمشون..خیال باطل

 

 

 

از خستگی تلوتلو می‌خوردیم، شوخی نبود، بیش از هفت، هشت ساعت راه رفته بودیم. آن هم روی صخره‌ها و ارتفاعات. موقع برگشتن وقتی که بچه‌ها نه نای حرف زدن داشتند و نه پای رفتن، سرگروهمان گفت: «برادرا با یک صلوات در اختیارخودشان.» همه خنده‌شان گرفته بود، چون دیگر برای کسی اختیاری و توانی نمانده بود. یکی ازبچه‌ها گفت: «برادر! اگر در محاصره‌ی دشمن بودیم چه می‌گفتی؟» و او که در حاضر جوابی کم نمی‌آورد، پاسخ داد: «هیچی، می‌گفتم: برادرا با یک صلوات دراختیار دشمن

 

[ ۱۳۸٩/٥/٧ ] [ ٤:۳٧ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب