ساز تنهایی

 

گام بر میدارم

آرام آرام

صدای خش خش پاییز رفتنت

زیر گام های خسته ام  بگوش میرسد 

لرزه بر اندام دخترانه ام میفتد..

باز ..بازی بازی ....خاطراتت را بر تاب ذهنم بازی میدهم ...

سوار بر خاطراتت ...به اوج نیمه شب های بارانی میروم ...

حسرت حک شدن آه ی بر دیوار دلت به دلم مانده است

و تو سجاده دریای احساس

کوهی از بازتاب سمفونی سکوت میشوی

ساز تنهایی ام هم سکوت میکند

چون قطرات شبدرانه ام که دیگر طراوتی ندارد

سکوت مینوازم و سکوت و بازتاب تو

سمفونی سکوت های من

گامی دیگر بر میدارم ..

عجیب هوای خاک باران خورده را کرده ام

دو کوهه را ...شلمچه ...شقایق های پشت خار دل های در قفس

عـِطر سیب را حصار کش کرده بودند

دور شیرینی خاطراتشان حصار کشیده بودند

تا دقیقه ها دزد رفاقتشان نشود

گام دیگری و صدای شاخه خشکی زیر پای احساس من

جدایی از تو منی...

گویی گم شدست ..

خودم را نمیدانم ...

خودش را میگویم ...

منی که مرا تا به این گام و این نقطه رسانده بود..

هوایم ...هوای گذشته ها داردت...

دستانم بی پناه بسوی اسمان است ...

از هیبت زمستان گذشته ام .

دامن پرچین دخترانه ام را بر خاک ساده دلی هایمان گسترانده ام

آرام میروم ...

اهسته آهسته

اما هنوز دانه های اشتیاق را بیادت

به رد گذاشته ام

چون آن کتاب و آن نقش خاطرات و شکوفه های بهار نارنج

تو از اهالی بارانی و من از عهد زمستانم

تو نوری و من نور

تو  سکوتی و من طراوت شبدارنه ای که

با ساز تنهایی سمفونی سکوت را با تو مینوازم ..

دلم برای سجده های عاشقانه ات بر ساحل دریا تنگ شده

مرا یک قدم ..مرا یک نگاه ..یک لبخند ...

مهمان سجده گاهت میکنی ...؟؟!1

به حد یک بوسه .بر پیشانی سختیه این روزگار

مرا با تمام حجم احساس دخترانه ام

تو ای میزبان این لحظه ها

 

[ ۱۳٩٠/٥/۱۳ ] [ ۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب