ساز تنهایی

ولادت امام حسن مجتبی مبارک           

                                                        

 

 

چفیه از روز ازل مظلوم بود

 چفیه

 

خفته بودم مرز دریای بلور
موج زد، پاهای من شد خیس نور
از کرانها بوی توفان می وزید
بوی خون با عطر ریحان می وزید
خواب دیدم یک نفر فریاد زد
چفیه را در من دوباره داد زد
باز گویی یاوه گویی می کنم
باز در خود ، واژه جویی می کنم
باز هم باید کمی خلوت کنم
از کسان آشنا، غیبت کنم
باز هم امشب هوایی گشته ام
باز شاید ، نینوایی گشته ام
یک نفر در من مرا حد می زند
آنچنان محکم، که باید می زند
باز هم ای مثنوی، برخاستی
هان! بگو ای خامه ، هرچه خواستی
پیله ای بر شاخ طوبی یافتند

چفیه را از تارتارش بافتند

تار، بر، دارِِ خدایش می زدند
پودی از آل عبایش می زدند
سرمه آلود ، اشک حوران می چکید
بر تنش رگهای غیرت می کشید
می چکید از شاخ طوبی آبِ رز
در سه خم زد چفیه ها را رنگرز

چفیه را تا رنگی از مجنون زدند

در غدیر و کوثر و در خون زدند
چفیه شد سرخ و سپید و شد سیاه
رنگ خون ورنگ مولا، رنگ چاه
آن که در خم غدیر افتاده بود
رنگ خاکستر گرفت و رنگ دود

 

چفیه

 

شد سیاه آن چفیه ، آری شد سیاه
رنگ داغ و درد و سوز وآه و چاه
گفت: چفیه ، رنگ ماتم می شوی
پرچم غم... پرچم غم می شوی
گفت : ای چفیه سیاهت می کنم
خادم مولای آهت می کنم
چفیه ای کاندر خم خونش زدند
رنگ مجنون... رنگ مجنونش زدند
چفیه های سرخ یعنی خون خشک
یک نشان از چاه و اشک و بوی مشک
خون فرق عابد پارینه پوش
می‌چکد از فرق و می خشکد به دوش
سرخ یعنی خاک دشت کربلا
سرخ پیوندی حنایی با بلا
سرخ یعنی حجله ی پاها و تیغ
سرخ یعنی نعش کاوه بر ستیغ
سرخ یعنی اشک چشم مرتضی
سرخ یعنی خشم ...خشم مرتضی
چفیه های کوثری شد خیس نور
رنگ دریا، رنگ دریای بلور
گفت : ای چفیه سپیدت می کنم

چون سپیده دم شهیدت می کنم

گفت : رنگت شد نشان استخوان
همنشین حنجر مولایمان
رنگ نور و رنگ نور و نور باش
روشن شبهای تار هور باش
لاله را در چفیه پرپر خواستند
چفیه را در خون شناور خواستند
آسمان از درد غیرت چاک شد
چفیه از بالا سفیر خاک شد...

 

چفیه

 

استخوان در زخم حنجر هر که داشت
چفیه را برداشت ، بر زخمش گذاشت
مرهم زخم تن روح است این
باد بان کشتی نوح است این

محرم حلقوم های زمزمه

ناله های یا علی ، یا فاطمه
چفیه شبگردی است در یک شهر خواب
خفته ای بر دست مجنون، روی آب
چفیه یعنی از زمین بگریخته
خویش را از آسمان آویخته
چفیه یعنی محض یاد علقمه
در عطش بخشیدن یک قمقمه
چفیه یعنی یال های کول شیر
هیبت شیران دشتِ تیغ و تیر
چفیه یعنی مد عا بی ادعا
یک شکایت نامه در دست دعا

چفیه یعنی ابجد عشق علی

کودکی در مکتب مشق علی
چفیه یعنی ترس ..ترس از ترس عشق
چفیه یعنی چار حرف از درس عشق
حرف اول ...اول چزابه ها
ابتدای چاه و چشم و لابه ها
حرف چمران در سماع و هلهله
زیر بارانهای داغ چلچله
دومین از فاطمه دارد نشان
از فدک ... از فرق ... فزت و زفغان
حرف دوم قصه فهمیده ها
یادگار فاو و فکه دیده‌ها
حرف سوم سومین حرف ولی
ابتدا و انتهای یاعلی

 

چفیه

 

حرف سوم، سومین حرف شهید
سومین حرف بسیجی و سپید
حرف آخر... آخر آه است... آه
انتهای نعره و چاه است ... چاه
حرف آخر... اول هور است و هور
انتهای فکه را کن جستجو
چفیه را در خاک فکه جسته‌ام
چفیه ها را تکه تکه جسته ام
چفیه ها مظلوم های عالمند
آخرین هابیل های آدمند

چفیه از روز ازل مظلوم بود

از غدیر از پیشتر معلوم بود

چفیه را ابلیس ، چنگش می‌ کشید

دست قابیلان ، به سنگش می کشید
چفیه را در نینوا آتش زدند
دوش میثم بوده و دارش زدند
چفیه تا بوده ست ، تنها بوده است
راند ه از دنیای "تن"ها بوده است

چفیه را از آسمانها رانده اند

چفیه را در آسمانها خوانده اند
کرخه ها جاری است در خطهای او
بستر خونست این شطهای او
روزگاری چفیه ها بر دوش بود
سفره و سجاده و تن پوش بود
اشکهای نیمه ی شب، ژاله بود
چفیه ها گلبرگ خیس لاله بود
لاله مهمان اقاقی گشته بود
 چفیه ی نمناک ، ساقی گشته بود
چفیه بر بالای چمران می نشست
پای منبر در جماران می نشست

 

چفیه

 

ای قلم دیگر نمی گویی چرا؟
از پس و خنجر نمی گویی چرا؟

چفیه ی چمران مگر از یاد رفت؟

پرچم کاوه مگر با باد رفت؟
من به آوینی تظلم کرده ام
 همتی !...آیینه را گم کرده ام
چفیه افتاده به خاک جاده ها
دستگیری کن از این سجاده ها
آی ... می گویند فصلِ مرد نیست
چفیه ها این روزها شبگرد نیست
ای خدا ! دست من و دامان تو
بی سرو سامان منو، سامانِ تو
ترس دارم چفیه ها دیگر شوند
در هجوم نقش، بازیگر شوند
ای زبان از آنچه گفتی شرم کن
ای قلم ، سر در خط آزرم کن
مستمع شاید نخواهد بشنود
آنچه را باید ، نخواهد بشنود
می نشینم مرز دریای بلور
موج آید خیس گردم ، خیس نور
تا که توفان از کران ها در رسد
باز فصلِ خوب مردان، سر رسد
من نشستم مثنوی ننشسته است
شعر جوشان است وخامه خسته است
دم فرو بستم ز سر الخفیه‌ ها
چفیه‌ها... وا چفیه‌ها... وا چفیه‌ها

 

 

                                                                  (عباس موزونی)

 

[ ۱۳٩٠/٥/٢۱ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب