ساز تنهایی

 

 

 

 

همه چیز از زمانی اغاز میشود که تو میفهمی قرار است کربلایی شوی هرکس یک جور خبر دار میشود تو را نمیدانم ولی انقدر میدانم که اولش مثله این است که داری خواب مبیبنی نمیدانی از کجا شروع کنی اول چمدانت را ببندی یا از دوستان و اشنایان خدافظی کنی کم کم یاد کسانی میفتی که حقیبر گردنت دارند و بعد در لابلای افکارت کسانی که کدورتی زا آن ها به دل داری یاد میکنی .نمیدانی آن ها برای را ببخشی یانه ؟شب و روز فکرت مشغول است ! با خودت میگویی قرار است پیش کسی بروی که او  دشمنی را که اب برویش بسته بود را بخشیده است و وقتی این حرف ها را از خودت میشنوی به سمت تلفن میروی .هر چند خیلی سخت است ولی بعد احساس میکنی یک نیروی غیبی دارد کمکت میکند.

وارد ترمینال میشوی ..دلت برای شهدای گمنامی که در مرکز انجا ارام گرفته اند پر میزند بی اختیار یاد جنوب میافتم ...و حس و حال انجا ..چن نفری از هم کاروانی ها همان بچه های اتوبوس فرماندهی هستند ..و همسفری دیگری که قرار است یک هفته پابپایش باشی .

با امام زمانت حرف میزنی ...در دل دلهره داری که زیارتی با معرفت خواهی داشت یا نه ..یکی از همسفران در همان جا .جا میماند سعی میکنی ارامش کنی میدانی دروغی بیش نیست اشک هایش دلهره ات را بیشتر میکند انگار قرار است دل بکنی از خانواده و همه چیز هایی که پاگیرت کرده اند .بین راه به همه آن ها فکر میکنی به کسانی که فکر میکنی برای طی کردن این راه حاضرند همه چیزشان راب دهند .تو را صدا زده اند!تو را دعوت کرده اند!هنوز گیجی و باورت نمیشود .

کم کم اتوبوس به مهران نزدیک میشود .هوا تاریک شده است و تو در تاریکی نمیتوانی تصویر خوبی از این شهر داشته باشی .کم کم با بچه ها اخت شده ایم ..دو نفر از بچه های تحول از امیر کبیرند و دیگری از تهران ..بچه های خودمان طبق معمول کلنی هستند .دو خانواده متاهل داریم از اول میگویند اقای رحیم پور برادر اقای رحیم پور معروف ..و دوروحانی یکی بسیار جوان و دیگری مسن تر پدر و پسرند .

در یکی از زایر سراها جا میگیری ...هی با بچه ها یاد دو کوهه میکنیم و خوابیدن حدود یازده نفر در حمام که تا صبح عین کتاب شده بودیم ولی اینجا بزرگ بود ..دیگر سرمای دو کوهه نبود و جای خیلی ها خالی ...

هنوز اشعه های خورشید به زمین نرسیده که بیدار میشوی نماز میخوانی انگار این نماز ها با نماز های قبلی فرق کرده اند .از زایر سرا بیرون میزنی شور خاصی در بین افراد است .شوقی را در چهره ها میبینی باور نکردنی .هنوز باور این دعوت مشکل است .اثار جنگ هنوز بر در و دیوار این شهر هویداست و غبار مظلومیت را میتوان در چهره مردمان مهربان این شهر دید .

بالاخره بعد از ساعت ها از مرز میگذری سیم های خاردار و دو کابین مرز را جدا کرده اند در صف گذرنامه مضطربم ..هنوز خاطرات سخت سفر گذشته جلو چشماتم رژه میرود ..و اسارت .گرمای هوا را احساس میکنی .خدا میداند از زمان حضرت زینب تا کنون این راه ولایت چه قربانی ها که نگرفته است و بی جهت نیست که ائمه گفته اند هر کس مارا دوست دارد باید خود را برای جلبابی از بلا آماده کند شرم میکنی هنوز هیچ بلایی بخاطر ائمه بسرت نیامده است .

داخل خاک عراق:

تا چشم کار میکند بیایان است حالا دیگر سواراتوبوس عراقی شده ای نا خواگاه یاد سه سال پیش میفتم اتوبوس بنز ته اتوبوس اسارت ..بیابان ..بدن مادر ...کاش قدر بدانند ...هنوز اضطراب رهایم نکرده است ...خاکش ترسناک است .نگاه و خنده عرب ها ازارم میدهد .

بیاد حرم مولایم ارام میشوم .حس خاصی همه را گرفته ...بچه ها با گوشی مداحی میگذارند و من فکر میکنم .یادش بخیر ..مادر ..شب تا صبح صدای این مداحی ...

امشب زا اون شباییه ..که دل من هواییه ..

امشب شبیه که دلم ...منتظر ..!!!

ورود به نجف:

بالاخره اعلام میکنند که تا لحظاتی دیگر وارد نجف میشوید .کاروان مداح ندارد .دلم برای جنوب پر میکشد .خودش مداحی بود ..خاکش..ولی خاک اینجا گیرا نیست .شوق دیدار مولایم ..دعوتم و شب قدر و صدای اقای طباطبایی هنوز در گوشم است وقتی دم مولا علی را گرفتند هیچکس حاضر نبود اینگار قطع کند...مسجد میلرزید انگار همه میخواستند تا صبح ادامه دهند ...با هر سال فرق میکرد ...انگار روح خسته همه پاسخی زا زبان علی میخواست .یا مولا علی ...ضریح را بیاد نمیاوردم ...فقط دلم میخواست با تمام وجود مثله شب ها حکمت و حرم خودم را بپیچم میان شبکه های ضریح مطهر ...و تا میتوانم اشک بریزم ..هرچند میدانستم بیشتر ارامش میخواهم تا اشک ...

نا خوداگاه وقتی نگاهم به حرم از داخل اتوبوس افتاد سلام دادیم ..ولی برخی به اشتباه میگفتند السلام علیک یا علی بن موسی الرضا و اینجا بود که غریبی و طعم غریبی را میتوانستی بچشی..

دلم دمیخواست برم حرم ..معطلی برای گرفتن اتاق و استراحت برایم قابل درک نبود ..اماده شدم و برای نماز خودم را به حرم رساندم ..راه را اشتباه رفته بودم ...ولی برای جماعت رسیدم اتفاقا جماعت ان شب را روحانی خودمان خواند ..وارد حرم شدم نا خوداگاه مسیر رفته را میرفتم دلم میخواست کسی نباشد ...هیچکس جز خودم و اقا ...و ضریح و ارامشی که منتظرش بودم ..ان شب سریع برگشتیم ...منتظر بودند ...ولی دل در دلم نبود ...

منتظر بودم بچه های حکمت را ببینم ..روز اخر همه برایم اس حلالیت و خدا فظی زده بودند ولی من به کسی نگفته بودم ...به شکر خدا اون روز این اتفاق نبفتاد فقط ارامش بود ..

عرب زنی در حرم شور گرفته بود ...او میخواند و همه میگریستند ...برایم بیش از همه تعجب بود انگور های رویضریح مرا بیاد غربت امام حسن و مسمویت ایشون می انداخت تا مولایمان ..

میترسی میترسی نکند حرفهایت قشنگ باشد و عملت اندک .نکند از دنیا بگریزی ولی در عین حال به آن ارزوی دراز بسته باشی؟؟

روبروی گنبد می ایستی خدا را به حق همین مولا قسم میدهی که هداییت کند  تا به کمال مطلق برسی  و جز صالحین شوی .وارد حرم میشوی ارام ارام گام بر میداری .در حرم که وارد میشوی به حضرت رسول سلام می دهی گویا مدینه ای .با دیدن ناودان طلا یاد خانه خدا میفتی .اینجا یک نشان دیگر هم باشد تا دلت ارام گیرد .نشانی از چادر خاکی مادر نشان از قلب شکسته .پهلوی شکسته اش !چقدر این دو عزیز از هم دورند .

روز دوم در راه مسجد کوفه حکمتی ها را میبینم بعد از ظهر است .باورم نمیشود .بچه ها دورم جمع میشوم .سنگی برخی نگاه ها را احساس میکنم ولی اکثریت بچه ها از دیدنم خوشحالم خودم هم باور نمیکنم دورم جمع میشوند .اذیتم میکنند که چرا روزی که خدافظی کردند نگفتم که منم هستم ..اخه نبودم ..ولی زا اونجایی که تو حکمت بد جور دلم را شکسته بودند .خود اقا امدنم را امضا کرده بود.حال و هوای رهرو رهایم نمیکرد .هنوز فکرم مشغول جداسازی ها بود ..و اشک های دختری که با چمدانش به خانه بازگشت .سنگی نگاهشان را حس میکنم .هنوز هم رفتار های بد حکمت را دارند ان چند مسئول ..از دیدنم خوشحال نیستند .من هم خوشحال زا دیدنشان نیستم ولی شب اخر دلم رو زدم به دریا ...

نماز های مسجد را خواندیم شب شده بود ..نماز مغرب و عشا .وای که خدا به حنجره شان قوت دهد .کودکانی که از ته دل برای جماعت زن ها تکبیر میگفتند و اکو میکدرند .حتی جایزه را قبول نکردند.خانمی کنارم بود ..سلامی کردیم و نماز را در چا رچوب خواندم .چقدر لذت بخش بود شکستن غرور جلو قدمگاه مولایم .حس خوب ان سال به سراغم امد .اون روز تنها فکر میکنم  کاروان ما در مسجد بود و زمان فراخ خسته بودیم و همه خستگی ما در کنار محراب در رفت .حس خوب ارامش .ولی امشب اونقدر شلوغ بود که از همان دور دست سلام دادم . حس خوبی بود ...ارامش بر سر مزار یاران مولا رفتیم .وقتی بیرون امدیم گروه دیگری که از مرد ها بودند ..شمیم مدینه .شور گرفته بودند.از همانجا ان ها هم پای ثابت شور ما شدند و هرجا بودیم ما بودیم و حکمت و ان ها .و حس خوب نسبت به این فرصت جوانی و این سفر ...و دعوت !!

شب تو اتوبوس شور گرفتیم .اول از اشعار جهادی .صلوات جهادی ها توسط دانشگاه تهران شروع شد وبعد با شعر /

تو ای عشق و ای تمام وجودم ...تو بود و نبودم فدای رخ تو ...همه عالم ...!!!

و بعد از روی کتاب نوحه حضرت زهرا سه شنبه بود ..رسیدیم به هتل و استراحت ..چقدر دلم گرفت که توسل حرم را از دست داده بودیم ولی چاره ای نبود .

اخرین شب حضور تو در خدمت مولا چه کسانی میداند که ایا تو شب دیگری در این بهشت قدم خواهی گذاشت یا نه ؟باورت نمیشود که این سومین شب حضور تو در نجف باشد .

قرار شد شب را با بچه ها توی حرم بمانیم از صبح هم با بچه های حکمت وعده نیم شب را گذاشته بودیم .البته نا محسوس چقدر ارام بود .چقدر ارامش.ولی سکوت مولا سکوت 25 ساله مولا میتونستی درک کنی .سکوت غریبی با اون همه شور در حرم احساس میشد.دلم نمیخواست هیچوقت از این ارامش دور بشم .ایوان نجف .برنامه ان شب ها .یادش بخیر فکر میکنم همین پیار سال بود که اقای قاسمی در مداحیش ارزو میکرد که روزی روبه ایوان طلا عید زهرا بگیرد و لعن بگوید ..امشب شوری بود .گروهی زهرا وار وارد شدند شور گرفتند و از ته دل لعن میگفتند ..کودکی حدود ده ساله شروع به خواندن شعری کرد از عمق وجود با انرزی و شجاعت .بلند لعن میگفت .اینده این سرباز اقا را متصور شدم .چقدر حضرت ماه به سربازان دلیر و شجاعی چون تو نیازمند است .زود تر بزرگ شو .

ساعت معهود گذشته و حکمتی ها نیامدند .حس میکنم چون همیشه برنامه ها بهم ریخته با شمیم مدینه وداع میخوانم .کم کم بند و بساط دلم را بر میچینم ..از همین الان دل تنگم .میرم سمت زنانه تا بچه ها را از خواب بیدار کنم .حکمتی ها میرسند .همه از هم التماس دعا داریم ..من محتاج ترینم چرا که دست دلم مرا زمین گیر کرده ...

از خدا خواستم دست و دلم را از این زمین ببرد .

اذان صبح است .این اذان با بقیه اذان ها انگار فرق دارد .این اذان تلنگر قلبت را بیشتر میکند .زمان خدافظی فرا میرسد .

حرم دو طفلان :

شجاعت و عشق را حس میکنی ..دلم برای برادرانم تنگ میشود .دلم سمت خانه پر میکشد ..ولی ارامم ..از ته دل ارزو میکنم کاش علی هم یاری شود چون این دو طفل...

به کربلا میرسیم .پر میزنیم راهمان دور است ولی دلم پر میکشد .کسانی میرند و می گویند نزدیک حرم حضرت عباسیم ..شوری دارم وصف نا پذیر و اضطرابی از خاطرات دور ...

بر عکس ان روز ها دیشب ارام گذشت ..بی اسارت با ارامش ..بدون تشنگی ..خبری از سرباز ها نبود .فقط تفتیش ها اضطراب انگیز بود .

برا اذان مغرب به حرم رسیدم ولی این حرم با ان حرم متفاوت بود .چقدر این چند سال زود گذشته ولی این تغییرات بچشم اشنا نیست .شهادت امام صادق است .عرب ها زیادند بر عکس نجف فارسی نمیدانند .شب همنشین یک زن ایرانی میشوم .و زن دیگری که سی سال اصفهان بوده ولی عراقی است .فارسی خوب حرف میزد .حضور ایرانی ها بهم ارامش میداد .یاد شهدای شلمچه و جنوب دیوانه ام میکند .تنها ارامگه این روز ها چفیه امه .حالا میفهمم چرا بعضی ها اینقدر با چفیه اختند .دیگر تمسخری ندارم ...حتی اگر چفیه را حجابی بر سر کنم .

شب است حرم بزرگ و نورانی .بی اختیار انتظار حرم امام حسین و بین الحرمین را یمکشم .جای شهدا را خالی میکنم .

دعای کمیل را هم از دست میدهم .بر سر بی برنامگی گروه و بی وفایی دختران علامه که قرار بود با هم برویم و من را جا گذاشته بودند .دلم شکسته .میترسم دعوت نشده باشم .قبل سفر مادری برای بدرقه دخترش امده بود گفت مراقب باشید .کسانی هستند تا دم حرم میروند ولی اجزاه وارد شدن پیدا نمیکنن...دلم شکسته .خرد شدم .بعد از اینهمه انتظار ...بی واهمه مادرشان را صدا میزنم ...دلم برای مادرم پر میکشد .برای تنهایی این روز ها ..یادش بخیر ان سفر اول به حرم امام حسین رفتیم..ولی این روز ها....

میترسم که بی اذن باشد ..میگویند دلشکسه خریدار دارد ..خریدارشم خود خداست و بعد نایب خدا بر روی زمین ..ساعتی نگذشته بود که دعوت شدم .از کجا؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

بین الحرمین .ان سفر فقط فکر کنم یکبار تونستم قدم در این بهشت بگذارم ..یه خیابون بهشتی اسمش بین الحرمینه ....

حضور فرشتگان را حس میکنی ..دیگه برایت هیچ چیز جز اذن دخول مهم نیست ...با ترس قدم قدم گام بر میدارم ..نه ولی انگار این بار دعوت شده ام ...قطرا شبنم داغی را روی گونه احساسم حس میکنم ...

به طرح ضریح میروم ...شلوغه ...گیر میکنم ..حجم تنگ روزگار زیر قبه ارام میگیرد .شوری دارم ...

مگه میشه جایی پیدا کرده باشم زیر قبه ..پنج شنبه شب .سریع بیاد اسامی میفتم ..و ادعیه ...نماز روی سنگ قرمز رنگ .هرچند طرف زنانه اثری ازش نیست ولی از سال های گذشته چیزی در خاطر داشتم ...چقدر همه مارد ها نگران پسر هایشان بودند ..

حس خوشحالی از دعوت مانع از غصه ام میشود .چقدر این حس ارامش رو دوست دارم ..فردا روز پر کاری است ..شب بدنبال  جای دستان زیبای حضرت عباس میرویم .و بعد هم باز گشت به هتل .

باز هم بین الحرمین .در بین دو راهی میبانی چون به جانب راست نگاه میکنی هوای حرم امام حسین را میکنی و چون به سمت چپ مینگری هوای حرم ابالفضل به سرت میزند جدا حیرانی .فاصله اش کوتاهتر از ان است که در تصاویر دیده بود و متصور میشدی .یاد صفا و مروه میفتی .انگار رفت و امد فرشتگان را احساس میکنی و صدای روضه خوان ها را میشنوی .

بین الحرمین و حرم اقام حسن و حرم اقام ابوالفضل مجنون حسنم و مدیون ابوالفضل ..نمیدانم چه رازی است که حتی سیراب به حرم امام حسین میروی زا در وارد میشوی تشنگی را بخوبی حس میکنی .هنوز حیران این دعوتی ..منتظر کمایی که چندین ساله هنوز در ان بسر میبری هر چند این بار متفاوت است .

تل زینبیه ..:

میگویند زیارت دوره است .بی اختیار باز سوار بر تاب خاطراتم میشوم اضطراب کربلا .حال وخیم مادر و سفری سخت .و خاطراتی تلخ .

تصمیم را گرفته ام هرچند خسته ولی مگر میشود زیارت دوره این بار را نرفت؟رفتیم .تل زیبنیه ..در طول راه با همسر اقای رحیم پور دوست میشوم..فیض میبرم .همسفری با این افراد برایم جالب است .هرچند در این چهار سال نتونستم با بچه های کلونی شده و دوستی های مصنوعی و تشکیلاتی و مقامی علامه ای ها ارتباط بر قرار کنم بالعکس حالا به طور ملموس میفهمم این فقط مختص علامه است و بس ..افکار من با همه یکسان است این بسیج ماست که باید تغییر کند روی حرفم  میاسیتم روی تعهدم و تفکراتم برای تغییر محکم تر میشوم ..باید تغییری باشد ...

دوستی با بزرگان فیضی است عظیم ..

تل زیبنیه دیگر ان تل خاک نیست توقع داشتم جلوه شعر او میدوید و من میدویم جلو چشمم زنده شود اما ساختار های مصنوعی معنویت خاص اون منطقه رو از بین برده ..مثه بقیع یا خانه مولا ...

کاروان باز میگردد ولی ما به خیمه گاه میرویم نماز جماعت را میخوانیم .نیمه شب بچه رفته بودند و از ارامشش شنیده بودم ..چقدر ارام بودم ...ارام ارام ...ارام تر از همیشه ..خدا هیچ خیمه گاهی را بی ستون نکند ...ستون هر خانه ای را مرد خانه و بنیادش را زن ان تشکیل میدهد .باز هم یاد مادر ...!!):

تکیه میدهم به ضریح حضرت زینب چه ارامشی چه صبری چه حلمی ...مفاتیحی را باز میکنم زیارت عاشورایی لای برگ هایش است بر میدارم .

عکس کودکی در ان ..از دنیا رفته و پدر  مادر برایش خیرات کرده اند ..چه غریب بود ...عکسی کنار بین الحرمین ...

دیگر حاضر نیستم ارامش خیمه گاه و امنیتش را با جایی عوض کنم .حرم امام حسین ارام است ولی صدای هیاهوی زنان مرا یاد صدای هیاهوی میدان جنگ و شهادت امام میاندازد ولی خیمه گاه ارام است ..چون ارامش شب اخر که عمو بود عمود خیمه بود عمه بود و پدر ...

پدر ..پدر....مادر!!!

حوادثی هرچند کوچک پیش میاید ..میگذارم به حساب مهرورزی و چشیدن یک هزارم حس ان زمان ها ...

شب اخر است میریم وداع .در همین حین گروهی که از نجف همراه ما بودند در حرم شور گرفته بودند .پیر غلامی فراموش نشدنی و جوانکی کاشانی .

پیر مرد مرا بیاد پیر جوان دل جبهه می انداخت ..انگار ان روز ها برایم زنده میشد .بعد از ان شور در حرم حضرت عباس برای وداع با سید الشهدا رفتیم گروهی انار مالزیایی شور یا حسین گرفته بودند .انگار صحن میلرزید ...

هیچکس دیگر حسی نداشت .مدهوش بودیم ..خدایا این سربازان شیعه را برای مولایم نگهدار .

خدایا شکرت ..شکرت ...!!!

به سمت سامرا میرویم ..صبح است بهمون خبر میدهند در باب العباس 4 بمب منفجر کرده اند و عده ای کشته شدند به خانواده خبر دهید ..بیشتر ما دانشجو ها .

چن دختر از عشق شهادت گریه میکنند .برای من عجیب است ..من هر کس را کربلایی و هر کس را شهید نمیدانم ...شاید چون من وابسته و پابسته دنیایم...نمیدانم ...

از ان روز به بعد شوخی مدیر کاروان خرودن شربت شهادت است ..

سامرا عشق است و سرداب عاشق کش ...چقدر شور و حس خوب...

بیاد جمکران میفتم ..خدایا پس کی ؟؟؟پس کی من مولایم را میبینم ؟؟؟

خبر نا امنی با عث میشود سفر کاظمین به تاخیر بیفتد ..اضطراب و تشویش داغونمون میکنه ..شب اخر است ..غم هجر و غم هجر و غم هجر..

یه نوحه داشتم که میگفتم اونایی که تا بحال کربلا نرفته اند هیچ بیچاره کسایی که رفته اند ..راست میگفت هر بار دلتنگ تر و دلتنگ تر مشوم ...

شب بغداد حالم بد شد کم کم بدتر میشدم .دعا دعا میکردم بخیر بگذره .حضور بچه ها برام دلگرمی بود .

از بغداد تا کاظمین راهی نبود چون راه تهران تا شهر ری .از پشت شیشه ها دو گنبد را در کنار هم میبینی .دو باب الحوئج ..دو صاحب جود و کرامت .با عجله از اتوبوس پیاده میشوی .از کوچه پس کوچه های تنگ و باریک کاظمین را طی میکنی و به وصال میرسی .دل در دلت نیست !

ارامش حرم امام رضا دارد .یکی پدر بزرگ و دیگری نوه .دلم برای حرم امام رضا پر میشکد

آمده ام ..آمده ام ای شاه پناهم بده ..!!!

عمر سفر به پایان رسیده ..بچه ها پریشوونن..کسی در حال خودش نیست ..غم عجیبی فضای اتوبوس را گرفته ..گاهی چقدر زود دیر میشود .باید برگردیم .تمام شد ..به همین زودی ...

دل در دلمون نیست ...بعد از ظهر به مهران میرسیم ..خسته ام ...خسته و دلتنگ ...

از طرفی دلم میخواهد سریع تر برسم کنار خانواده ام از طرفی پریشون از دست دادن این ارامش .

از مرز میگذریم ..حس نا خوشی ای دارم .چهره ام پریشونه .همه میگویند ان نشاط و خنده ها را میخواهند .گوشم درد میکند .

شب میشود بعد از نماز دیگر حالم بدتر میشود سردمه ...یه دفعه گر میگیرم ..گوشم دیگه نمیشنوه ..خانم ها و خصوصا بچه های اتوبوس نگران دورم میگردند ..یاد خاطرات ان سفر تشویشم را چن برابر میکند .بچه ها نگرانند هر کس هر قرصی دارد میدهد .رییس کراوان نگران ...

بچه ها به نوبت کنارم میایستند و ازم مراقب میکنند دانشجوی دانشگاه تهران زمان زیادی بالای سرم نوازشم میکند اب سرد میگذارد ...تا حدود صبح همه مادرانه و پروانه وار مراقبم هستند .اشک امانم را میبرد ..صبح میشود میرسیم .نماز میخوانیم ..راه میفتیم .از شدت مریضی منگم ..نگران بچه هام اگه مریض شن چی؟

میرسیم .خانواده های بچه ها به دیدنشون اومدن با گل..ولی ما غریب ...خنده ام گرفته ...تا رسیدم خونه رفتم دکتر ..متاسفانه حال خوبی ندارم .دکتر هم نگرانم بود ...شنوایی یه گوش مختل شده روز ها طول میکشه تا در مان شوم ..

باز هم به معرفت بچه های تحول ...علامه ای ها و دوستان بعد سفر انگار نه انگار ولی اون بیچاره ها هنوز تماس میگیرند ..حتی مسئول تحولمون هم بعد از شنیدن از بچه های دانشگاه تهران تماس گرفت ..

نمیدونم ولی این سفر چیزا ی عجیب و شناخت دیگری علامه ای ها داد ...

اینکه گاهی حتی در یه سفر نمیتونی به ذات واقعی افراد پی ببری ...من فکر میکردم در سفر جنوب بچه های را خوب شناخته باشم ولی این سفر حضور نداشتن عده ای تصویر دیگه ای رو به من نشون داد..

سفرم عالی بود ...خصوصا در مقایسه با سفر قبلی ..دلم لک زده برای با هم بودن و پارتی های شبانه و روزانه در هتل ...هندوانه و خربزه خوری ...

حرف های خنده دار زدن ...و سربسر گذاشتن ها ...

تجربیات زیادی رو دیدم و کسب کردم ...به روی خیلی زا عقایدکم متعهد تر شدم ..از جمله استقلال فکری ...

حضور علمای طباطبایی و حرف های پدر بزرگوارشون خیلی برام عزیز و قابل استفاده بود .حاج اقا زا هر فرصتی برای صحبت با ما استفاده میکردند .یادش بخیر .

اون شبی که برای حاج اقا در بغداد چای اماده کردم و حاج اقا گفتن که نسکافه میخواهند ..چقدر برام همنشینی جالب بود ..و زیبا تر زا اون اینکه وقتی پدر به پسر اذن بر گزاری نماز جماعت میدادند ایشون حرف گوش میکردند .

همنشینی با اقای رحیم پور و همسر مهربان و فهمیده شون ..بحث های اجتماعی و فلسفی که سر جفتمون براش درد میکرد .

هم نشینی با پیر زن مهربون کاروانمون که همه چیز را اسون میگرفت .

در کل دعوتی شیرین بود ...

خدایا ازت میخوام به من معرفت بیشماری عطا کنی .و مرا از این زمین بر کنی .

خیلی التماس دعا دارم

یاعلی

 

 

 

[ ۱۳٩٠/٧/٧ ] [ ٥:٤٧ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب