ساز تنهایی



من ممکن است
نتوانم این تاریکی را از بین ببرم ، ولی با همین روشنایی کوچک فرق ظلمت و نور و حق
و باطل را نشان می دهم کسی که به دنبال نور است این نور هر چقدر کوچک باشد در قلب
او

بزرگ خواهد بود .

شهید مصطفی چمران *
 
پ ن:
1- امتحانم تموم شد ..
2- برام خیلی دعا کنید ...دعا کنید ..دعا کنید ..
3- ادامه مطلب مربوط به اردو شب مانی و خاطره نوشته ..دوست داشتید بخونیدش ...
4- بهشتی باشید  

برای پنجشنبه اضطراب عجیبی داشتم هیچوقت اینقدر درس نخونده بودم هیچوقتم فکر نیمکردم اینقدر اضطراب اینطور درسا رو داشته باشم .با این حال نشستم و تا نیمه شب پارک ملت دیدیم .پیش از ظهر بود که گفتن برای برنامه شب مانی باید بمونی ...هه ...نیست بچه مظلومی هستم کلا همه علاقه مند به حضور من در جمع ها هستن ...

امتحان سختی بود .خصوصا اینکه قرار بود امتحان تستی باشه و تستی تشریحی شده بود و ما تو یه روز نمیتونستیم بخونیمش .بعد از ظهر شد امتحان خیلی طولانی شده بود دیگه ذهنم نمیکشید .بعد از امتحان با بچه هایی که قرار بود بمونن جمع شدیم به شوخی و خنده خیلی خشو گذشت ..اخه قراره ریزش داشته باشیم .هر ترم عده میریزن ..نمیدونم ولی من این ارزشیابی وزه رو قبول ندارم واقعا ملاک ارزشیابی ادما رو نیمشه زا تو برگه های نوشته شده در اورد .مهم ذهن خلاقه .مهم کلامه عمیق .شیوه تبلیغه یا چیزایی از این قبیل ..مهم شاید میزان عشقیه که تورو تا اینجا کشیده ...حالا اگه اینجا کلاس فلان درس بود بر اساس خلاقیت بچه ها جذب میشد یا از با همون خلاقیت های مدیریتی براش بودجه کسب میکردن .متاسفانه یکی از موارد خالی در امور مذهبی و اجتماع مذهبی ما همین وجود نداشتن تفکر مدیریتی است اینکه جای جاذبه دافعه داریم ..فرقی نداره چه جایی مثه حوزه چه جایی مثه حکمت و چه کمتر از این ها مسئولیت های برگزاری برنامه های دفاتر بسیج حتی مدیریت زمان شخصی که اکثر ماها توش لنگ میزنیم ...

بگذریم .تا بعد زا نماز مغرب و عشا دقیقا نمیدونستیم برنامه ها زا چه قراره ...یه عده بی حال خابیده بودن یه عده بالا بودن . و ماها تو فاطمیه ...تا اینکه قرار شد شام تخم مرغ پخته و سیب زمینی و خیار شور و نون بخوریم ...جمعیت زیاد شده بود و اینا کم بود ...بگذریم که اگه بچه های دانشگاه بودن شاید سر کمترین مسائل قشقرق بپا میکردن که وایییییییییییی چرا تخم مرغ پخته وای چرا نونش کمه وای چرا اینش یوریه ...نمیدونم کی میخایم از این لوس بازی ها دست بر داریم ما دخترا و مثه یه مرد (از لحاظ فکری )زندگی کنیم .بگذرم .خیلی خشو گذشت کلی ریختیم و کلی خندیدیم و کلی ماجراهای شیرین داشتیم .

بعد از شام قرار شد گعده علمی داشته باشیم .گعده از معرفی بچه ها شروع شد برام جذاب بود شخصیت بچه ها خصوصا خانم ال عامری که عراقی بودن .رد همین حین ها بود که حرف زا صدا سیما شد و از انجمن حجتیه شد و از کشور و از ...که داغ دله من تازه شد ...یه رخصت گرفتم و شروع کردم عقده چندین ساله ای که نسبت به بچه مذهبیا و به اصطلاح مثبت ولایی ها و بسیجیا و .. داشتم خالی کردم .میدونستم چون بچه ها داغ ولایی هستن ممکنه باب میل نباشه ولی حضور و تایید مسئولمون و فرمانده گردان (..) باعث شد بچه ها ارووم به حرفام گوش بدن .همه ساکت بودن و گوش میدادن برام جالب بود ...این مدت فکر میکردم یه خروده عوض شدم و دیگه اون ستوده قدیم ینستم ولی نه تا این حد . باز خورد اینجوری رو هم توقعش رو نداشتم .داشتم تخلیه روانی میشدم ...ههه...ساعت 10 شده بود و مداحمون اومده بود به هر حال عنوان شب مانی احیای حسینی بود قرار شد بعد دعای کمیل به ادامه بحث بپردازیم .شب ارووم و خوبی بود .حس خوب صمیمیت بدون هیچ رتبه و مرتبه و بدون اینکه فکر کنی این مسئوله این فرمانده گردان این مسئوله فلان ...بچه ها بطرز جالبی با فروتنی کار میکردن هرکی سعی میکرد هر کاری ازش بر میاد بکنه بی منت .

گعده تا حدود دو خورده طول کشید دوره دوم به نفع من نبود .تو فاصله دو گعده انگار تبانی شده بود برم زیر سوال ..شده بودم یدونه و بقیه ...هرچند اکثرا خنثی بودن ولی خب تو این گعده با مجری تلویزون روبرو بودم ...نزدیک بود کم بیارم ..شاید زا چهرم پیدا بود ...شایدم ...مسئول فرهنگی اومد کمکم ....و تاییدای فرمانده ارووم م میکرد..

بخاطر بچه هایی که خسته بودن گعده تعطیل شد .

رفتیم بالا برای اماده شدن خابیدن که مسئولمون با یکی زا بچه ها اومد و شروع کردیم حرف زدن ..حرفا ادامه پیدا کرد و چنتا دیگم کم کم اضافه شدن تا حدود سه و خروده ای بالا بودیم .....نمیدونم ولی سوالی مطرح شد که هنوزم بعد زا چند روز وجودم داره میلرزه ....حس کم اوردن پیدا کردم ...نمیدونم فکر میکنم دیگه منطقی فکر رکدن و جواب دادن یجاهایی کم میاره ...یجا مثه ولایت پذیریت ...یجا مثه جون دادنت پای ولایت ...اینجا دیگه قلبته که باید مطمئن باشه ...دیگه عقلت جواب نمیده ....یجاهایی باید عقل رو ببوسی بذاری کنار و با عشقت بری جلو ...عشقت به خدا ...عشقت به ولایت ..!!

تا حدودای 5و ربع هم بیدار بودیم ...و بعدشم که صبحونه هرچند یه شب بود ولی صبح جدا شدنمون سخت بود ...دیشب چندباری از حکمت به بچه ها گفتم ...

بچه ها اصرار داشتن بیان تو کلاساش ...منم کلی تبلیغ کردم و ادرس وب رو دادم برا ثبت نام و کلی تعریف و غیره (به روشنایی چشای اون بنده خدایی که کامنت خصوصی میذاشت که مثه من مخالف فلانی و اوایلم میگفت من به حکمت چیکار دارم و ...)

یه نکته مهمی که تو این جمع مطرح شد در مورد حرف تو پرانتزمه ....وقتی رسیدیم به ولایت پذیری گفتیم ما  اول و اخر ولایت پذیریمون منظور شخص نیست منظور اصل ولایت ...خیلی وقتا وقتی یه جریان و یه ریشه و یه اصل رو شخصیش میکنیم از پایه مشکل ساز مییشیم و ممکنه کم بیاریم ..به ذهنم رسید این رو بهت بگم که جریان حکمت شخص نیست ...اصل جریانیه که بدرستی و در راه درست داره رشد میکنه ..مبناش درسته ....حالا اگه اشتباه یکی دو نفر و کمی مشکل در این جریان باعث نمیشه از ریشه بسوزونیم جریان رو ....همین !!

دیگه اینکه بنظرم بر گزاری این شب مانی ها فایده زیادی داره ...یکی بخاطر حل شدن قضیه بعضی افکار بین خود ما مذهبیا ....یکی اینکه یه خانم یاد میگیره بجای خودش و در جای خودش حرف بزنه  و مستدل ...و دیگه اینکه بقیه اعضای محترم مذهبی یاد میگیرن بخودی نزنن و اونو مسخره نکنن ....اینکه سرمون رو مثه کبک نکنیم زیر برف ..بابا جنگه ...جنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ

یه چیز جالب ...

یکی از علائم مومن نظافتشه ...نمیدونم ولی متاسفانه هم افراد به این قضیه توجه ندارن هم اینکه به دورو برشون .

من امسال کلی با بچه های دفتر حرف زدم که بابا این اتاق بسیج روانشناسی رو تمییز کنین زشته ...میگفتن کار مرداست ..این مسئله اصلا برای من مفهوم نیست ..چون بنظرم خیلی مسائل وقتی با جمع بانوان قابل حله دیگه مرد و زن نداره و نیز اینکه زنا خیلی بهتر انجامش میدن .هنوز که هنوزه این دفتر همون شکلی بودچند وقت پیش رفتم دفتر با این تفاوت که یه تخته سبز گذاشتن روش ....اخه بابا دخترا یه ذره دست از این اخلاق زشتتون دست بردارین ....

من نمونه این کار زشت رو تو بچه های خودمون تو کربلا دیدم که بارشون رو دادن دست پسرای کاروان میارن ...بنظرم خیلی زشته ....تو خودت اومدی خودتم داری برمیگردی با خریدات اون بنده خدا که گناه نکرده بارتو میذاری رو دوشش ....

حالا امشب به طرز جالبی تو دفتر ایرانداکم دیدم یه خانم جدید که اومده بود نسبت به کثیفی دفتر اعتراض کرد ...من هم به این فکر افتاده بودم ولی نگفته بودم ...بعدش چون قرار شده بود اگه بچه ها خاستن تو روزای خالی برن ..گفتم یه روز با بچه ها میایم تمییز میکنیم ...ولی وقتی این خانومه مطرح کرد تا چقدر وقت بعد جلسه بین بچه ه بحث و جدل بود و نرااحتی که اولا طرف باید برا اصل گروه میاد اینا رو نبینه ..دوما این کاره مرداست ....

که اخر دبیر مون گفت من با نیرو های جدیدم موافقم و این کار باید بشه

بنظرم خیلی مسخره میاد که همچین مسائل کوچیکی رو باید راس هرم حل کنه ..دوما اینکه اینقدر خودمون رو ضایع کنیم ...اخه خدایی مردا اگه نظافت داشتن که ....!!

حالا گیریم دارن ولی دیگه این کارا اینقدرم  برنامه ریزی و بزرگ کردن نداره وا ....مردا کار سنگینشو میکنن مام  تمییز کردن و جمع و جور و ایناشو ....

فکـــــــــــر کن کلی وقت بذاری فقط برا بحث سر این جریان ...

اینم زا این هفته نوشته ما ...

والسلام ..

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب