ساز تنهایی

1- پست قبل رو بخونید یادتون نره

2- اربعین حسینی و دیدارمولای  حسینی  

3- خاطره نوشت از اربعین حسینی ...ادامه مطلب در صورت تمایل مطالعه کنید !

 پ ن :

"حال و هوای مزخرف این روز ها !!بی هیچ واسطه ای"

 

بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم
میخواهم عشقت در دل بمیرد
میخواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد
بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم

هر عشقی میمیرد
خاموشی می گیرد
عشق تو نمی میرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمی گیرد

 "فقط به واسطه شعر و لاغیر!!!"

 

 

 


پنجشنبه اخرین شب روضه های این دوره بود .مداح می خوند.دارن این سفره رو جمع میکنند ...دیگه معلوم نیست تا سال اینده باشیم یا نباشیم .

حرف ها و ادم ها توی ذهنم میگشتند ..چند هفته پیش گفتم که بعد از گعده حوزه این فکر به ذهنم رسید که

"نمیدونم ولی سوالی مطرح شد که هنوزم بعد زا چند روز وجودم داره میلرزه ....حس کم
اوردن پیدا کردم ...نمیدونم فکر میکنم دیگه منطقی فکر رکدن و جواب دادن یجاهایی کم
میاره ...یجا مثه ولایت پذیریت ...یجا مثه جون دادنت پای ولایت ...اینجا دیگه قلبته
که باید مطمئن باشه ...دیگه عقلت جواب نمیده ....یجاهایی باید عقل رو ببوسی بذاری
کنار و با عشقت بری جلو ...عشقت به خدا ...عشقت به ولایت ..!!"

مجلس تموم شد ...رفتیم تو اتاق شام بخوریم ....یه دفعه بی مقدمه یه خانومی برگشت گفت شماها اهلش هستین؟؟؟بعد حرفش رو خورد ....یکی گفت اهل چی ؟؟!!

گفت اهل رهبری ....من یه کارت اضافه دارم ..میای بریم ؟؟!!

هنوز تو بهت بودم ...چیزی از تصمیم نگذشته بود!!باشه میام ولی چجوری ..نگاهم رفت سمت مامان ..میدونستم روز تعطیلی و اربعین همچین چیزی جز محالات باید باشه ..یا کی برم ..؟؟!!برگشت گفت چی شده؟گفتم هیچی نمیدونم میتونم بیام یا نه !

شنبه است زوجه من دارم زا بالا میام میام دنبالت میبرم و میارمت!!

فقط بذار ببینم میتونیم یا نه فردا شب بهت خبر میدم .

همچی جور شده بود  در طی چند ثانیه !!از همون شب اضطراب داشتم .همش فکر میکردم .اگه نشه چی ؟برم چیکار کنم؟

جمعه به سرعت گذشت ..شب تمسا گرفتن ..برنامه فردا جوره ..هفت و نیم اماده باش ...دیگه اضطراب ولم نمیکرد .گنگ بودم ..مگه میشه ...

یعنی من ...یعنی واقعا!! یعنی اربعین؟؟!!

صبح بعد از نماز دیگه خابم نبرد ...رفتیم ...هنوز مثه اون قدیم بود ...همون نه سالگی ...هنزو تصویرای گنگی از اون کوچه و محل خاکی تو ذهنم بود ...رفتیم تو ...نشستیم ...جوری که صندلی اقا رو ببینیم ..وسط بودیم ...تصوری از حرکات مردم نداشتم ولی همیشه برام تعجب بود چرا ملت گریه میکنن؟؟!!

رفتیم توی صف ...میدیم همه اکثرا گورهی هستن و تک توک تکی ...تا اینکه توصف فهمیدن امروز روز اومدن هیئت های دانشجویی بوده ..ولی من اینجا چیکار میکردم ...من که نه از دنشگاه نه از حوزه و نه از گروهی اومدم ...

یاد روزی افتادم که تو اتوبوس به رهرو زنگ زدن و برام تعریف کرد قرار بود بره با بچه های بسیج دیدار....ولی نشده بود

حکمت خدا رو نمیدونستم ...فقط هرچی میگذره انگرا حواسم جمع تر میشه که خدا بدجوری داره دل بدلم میده ...و من ادم نیمشم ...

اضطراب داشتیم ...تک و توک مردا مداحی میکردن و ما دنبالشون ....هنوز زود بود ..گفتن اقا ساعت 11 میان ....اوووو  از 8-11 ..

قرار شد سرود اون روز رو تمرین کنیم ....این میان ها کمی هم فالش میزدیم .....

ولی روی هم رفته همه خوب بودن ...ساکت شدیم ...بعد اط چند دقیقه عده ای از دخترا شروع کردن شعر خوندن برای حضرت ....پسرا برای ساکت کردنشون صلوات میفرستادن ...بعد کم کم تبدیل به جو رقابتی شد ...دخترا شعاری میدادن و اون ها هم شعار خودشون رو ...بعد کم کم در امتداد هم ....یا این ها شروع کننده بودن یا اونها ....

جو جالبی نبود...ولی  برای نوجوون کنارمون جالب  بود .

مداح اومد زیارت اربعین رو خوندیم ..کم کم مقامات اومدن ..دل تو دلمون نبود ....شعر انتظار میخوندن ....

یک دفعه مداح اعلام کرد اقا اومدن ....همه به هیجان اومدن و به سمت جلو هجوم بردن جوری که دیگه هیچی دیده نشد ...بعد زا چند دقیقه ...برگشتن عقب کم و بیش ولی خب افرادی هم جاشون رو از دست دادن ....وقتی گفتن بشینین ...تازه اقا رو دیدم ....چقدر دلم پر میکشید ...

جو ارووم شد ..سخنرانی کوتاه ...و مداحی عالی ...نمیدونم بخاطر مکان بود ..یا نوع شعر ولی عالی بود خصوصا چند جایی که از سخنان خود حضرت اقا برداشت شده بود ...

همچی عالی بود ...جز دیدن مظلومیت اقا ...قبلش هم مظلومیت رو زا پشت شیشه تلویزون میشد حس کرد ولی وقتی شونه های اقا رو اشکشون رو میدیدی .....دیگه روحت تحمل این جسم رو نداشت ..دعا میکنم اگه قراره برید دیدار اقا زمانی برید که اقا خوشحال باشن و پشت تبسم زیباشون غم هایی که از کم کاری ما بدل دارن رو مخفی میکنن ..

 

در این گوشه کنارا ...وقتی مظلومیت اقا رو میدیم...وقتی جوونارو میدیم که برا اومدن اقا پر پر میزنن ...دلم پر میکشید برای انتظار ..نمیدونم چرا هیمشه وقتی این امور بچه مثبت ها رو میبینم..ذهنم میرم به این سمت که همین جوونی که دار اینجوری دلنگران دل اقاشه ...چقدر برای مولامون منتظره ....ایا برای اومدن ایشون هم همین جوری با ل و پر میزنن؟؟؟دلم هوای امام زمان رو کرده بود....یعنی میشه یروز با همین اشتیاق بریم برای ظهروشون ؟؟

 

جاتون خیلی خالی بود ...یکی از جنبه های خویش دیدن بچه ها بود ...بچه های حکمت و تحول ...حوزه و چنتایی از دانشگاه ...بچه های قدیم بسیج ...بچه های دبیرستان ....و خصوصا لبنانی هایی که برای دیدار حضرت اقا اومده بودن..

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ ] [ ٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب