ساز تنهایی

دیشب بعد از اخبار به حرفای اقا گوش دادم...وقتی صحبت از مناظره و گفتگو با دانشجو ها شد ...اتیش گرفتم...سعی کردم در حین شلوغی خونه تموم حواسم رو جمع صحبتای اقا کنم...که تو تصاویر دیدم...مسئول بسیجمون درست صف اول نشسته و اونوقت بود که رفتم تو فکر اونروزی که با اون دختر بسیجی بر سر مسئله انتقادات من که نذاشته بودن دخترا برسه به دستش حرص خوردم تهمتایی که شنیدم و..اینکه یه زمانی داداش حامدم شده بود چاه در و دل من ..منم بدون تامل در مورد حرفام با بردن اسم "..." تموم ماجرا رو براش گفتم..و اینکه چقدر عصبانی بودم که بهم گفته بود بیشتر باهاشون باشم و در اصل بخاطر اشنایی با اونا بود که رفتم مشهد و ...هی هنوزم که به اون سفر کذایی فکر میکنم روحم و جسمم در گیر خاطرات تلخ و شیرینش میشه...اگرچه حالا مشهد رفتن نه فقط عشق به امام رضا رو برام زنده میکنه بلکه خاطره داداش حامدم  و اینکه بهم گفت ...مشهد یعنی سفر تنهایی و نششستن گوشه ی صحن گوهر شاد و .. است...یاد اینکه اون اقا رو به من بخشید میفتم....با اینکه دلیل رفتنش رو هنوز نمیدونم و اینکه چرا از من رنجید ولی میدونم اون یه فرشته بود که ..اما اینو میدونم که اگه بازم پاش بیفته با تموم این خاطرات بد باز تنهاییی و با بسیج دانشگامون که دله خوشی ازشون ندارم میرم مشهد...

بگذریم خلاصه دیشب وقتی داشتم حرفای اقا رو گوش میدادم و دیدم بسیجیای دیگمونم هستن...کلی خوشحال شدم و تصمیم گرفتم با شروع ترم اگه عمری بود برم و مستقیم از افکارم در مورد بسیج و کارایی که باید انجام بشه صحبت کنم...از همین الان اضطراب دارم...یاد ".." و ".." میفتم که میگفتن کلی با اینا کلنجار رفتن و کلا همشون با دخترای بسیج دانشگاه درگیر شدن که چرا ...و چراو...چرا که هیچ جوابی نگرفتن....تو همین خیالات بودم که یاد حرف داداش حامد افتادم ....روزی که از صحبتام برداشت کرده بود من گفتم هر دختری میره دانشگاه باید ازدواج کنه با...

خندم گرفت یاد اونروزی افتادم که اون دختره بسیجی کلی مسئولمون رو کوبید تو سره من بدبخت که فلانی درس حوزوی میخونه تو حتی قدری نیسی که باهاش هم کلام بشی...و...یاد بغضی افتادم که هنوز تو گلومه ...نه از اون دختر ..از این مسئولی که باعث شده برگه انتقاده من نسبت به بسیج بدستش نرسه...

کاش داداش حامدم بود ..چقدر به یه مشاوره مذهبی نیاز دارم....هرشب بیادشم چراشو نمیدونم ..یاد روزی میفتم که گفت طلبه است و مشاوره مذهبی و خانوادگی میده ..من الان نیازمندشم....تو ذهنم باهاش درگیرم که واقعا الان وظیفه ی شما نیس که بمن مشاوره بدی؟؟؟بعد بخودم نهیب میزنم...

چون مطمئنم این چن ماهم....احتمالا مثه عید ..مثه بهمن یا مثه بقیه ایام سال..مناطق جنگیه ..یا اردو جهادی و...شایدم خودم رو راضی میکنم

نتیجه این ساز تنهایی :صحبت مستقیم با مسئول بسیج(حالا خوبه فارق التحصیل شده باشننیشخند)

 

 

چقدر دلم برا گلزار شهدا تنگ شده ...هیییییییییییییی روزگارافسوس

[ ۱۳۸٩/٦/۱ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب