ساز تنهایی

شب قدر است و من قدری ندارم

غروب که میشه دلم میگیره و تنگ میشه ....دلم میخاست اونقدر بزرگ و مرد بودم که چنتا شمع بردارم و بیام کنارت تو اون روشنایی گلزار بشینم و اونقدر بلند و از ته دل فریاد العفو سر بدم و شما رو شفیع کنم...تا تموم زخم های این روزگار نیم خوردم التیام پیدا کنه....نمیدونم شاید یه روز منم مرد شدم و تونستم سلاحی به سنگینی سلاح عشق تو بلند کنم و بجنگ دشمن برم ....ولی من اونقدر کوچیکم که نمیتونم دشمن درونیم رو شکست بدم چه برسه به...

بابایی دلم برای تموم اونروزایی که میومدم کنارت میشستم و تو اون فرصت کوتاه تنها بودیم تنگ شده....چقدر دلم برای سه کنجیه نیمکت و گلدون گل عمو تنگ شده

چن روز پیش داشتم تفاوت حضور شما رو تو ٧٢ تن و عمو بیرون پنجره زیر افتاب رو میسنجیدم ...شما بخاطر نجات برادر کمر خم کردی و شهید شدی  و حضرت ابالفضل تو شهدای ٧٢تن جای میده بهتون و عمو کنار پنجره و سه کنجی گلدون و نیمکت

چقدر دلم میخاد یه روز غروب کنار اون سه کنجی بشینم...و تا صبح باهات حرف بزنم..

امشب شب قدره  برای منو این روزگار نیم خورده درگیر .دعا کنین ....

 

[ ۱۳۸٩/٦/٩ ] [ ٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب