ساز تنهایی

شب جشن عقدم بود
(آینده از آن حزب الله)
شما بفرمایید؛
نه، خواهش می‌کنم. شما بفرمایید.
حالا شما شروع بفرمایید لطفاً
نه، شما مقدم هستید، بفرمایید، راحت باشید.
“خوب راست‌ش، راست‌ش من معمولاً خوب حرف می‌زنم اما، اما تا حالا با هیچ‌خانومی هم‌کلام نشدم و الان‌م اطلاع ندارم دقیقاً در مورد چی باید حرف بزنم. خوب، ولی، تا اونجایی که به ذهن‌م می‌رسه تو همچین موقعیتی آدم باید سعی کنه شناختی از خودش به طرف مقابل بده.
به نظرم با این چیزی که می‌خوام الان بگم یه شناخت اولیه از من پیدا می‌کنید. یعنی راست‌ش هر موقع در مورد ازدواج فکر کردم این روایت یادم اومده و پیش خودم گفتم دل‌م می‌خواد همسر آینده‌م این‌جوری باشه.  می‌گن از مولا علی پرسیدن که “فاطمه‌ت رو چگونه دیدی؟ آقا در پاسخ فرمودن: نعم العون علی طاعة الله، بهترین مددکار بود برای اطلاعت خدا” بهترین رو اگر کنار بذاریم، “مددکار” و “اطاعت خدا” دو واژه هستن که می‌شه برای هر کدوم ساعت‌ها حرف زد. این‌که مددکار کیه، و اطاعت خدا یعنی چی؟‌ به نظرم اطاعت خدا فقط نماز و روزه و احترام به پدرومادر و غیره نیست، اطاعت خدا یعنی انجام هرکارِ خوبی که می‌شه تصورش کرد و همسر آدم (زن برای مرد و مرد برای خانوم‌ش)‌ باید این‌جوری باشه. نعم العون علی طاعت‌ الله.”
این‌ها تقریباً اولین جملاتی بود که در جلسه‌ی سوم خواستگاری همراه با کلی آبِ گلو قورت دادن و لبخند به کسی که بعداً یارم شد می‌گفتم. حرف‌هایی که گفتن‌ش فکر کنم بیشتر از  یک ربع طول کشید و همین یار، حالا همه‌ش می‌خنده به من که چقدر اون شب رو رسمی و خشک شروع کردم :)
بعد هم چند جلسه‌ی دیگه آشنایی و صحبت، بعد هم آزمایش و بعد هم دو سیدِ عزیز خطبه‌ی عقددائم ازدواج رو برای ما خوندن و بعد؛ اولین حسی که سراغ آدم میاد یک احساسِ آرامش عمیق. یک آرامش درونی و از عمقِ وجود. اما از همون شبِ عقد تا دو سه روزِ بعد همه‌ش استرس و حتی گاهی پشیمانی که آیا واقعاً این بود همونی که من می‌خواستم؟ آیا واقعاً این بهترین بود؟ آیا بهتر از این نبود؟‌ آیا اون زندگی ایده‌آل و آرمانی که من دنبالش هستم قابلِ اجراست؟‌
از روز‌های بعدش، نه، بهتر بگم از هر باری که باهاش هم‌کلام می‌شی اما از ته ته دل احساس می‌کنی که آره، دقیقاً خودشه، نه؛ خیلی بهتر و بالاتر از اون چیزی هست که تصور هم می‌کردی.
بعد؛ اولین باری که یه تفاوتِ شخصی یا خانوادگی می‌بینی دوباره هجومِ افکار و کابوس‌های وحشتناک که حیف! چرا؟‌ ایکاش کسی بود که این مشکل رو هم نداشت. و بعد دوباره حرف‌زدن‌ها با یار  و تکرار همون حسِ آرامش و رضایت. چند باری که این گیر و دار برات پیش اومد آب‌بندی می‌شی و دیگه‌ وابسته‌اش، دیگه انگار بدون او زمان برات نمی‌گذره،‌ دیگه انگار بدون او نمی‌تونی، دیگه انگار بدون اویی وجود نداره.
به نظرم و لااقل برای من اینجور بوده که رمز کار در حرف زدن هست. در گفتگو. در خوب گوش دادن و صدالبته در توکل بر خدا و سپردنِ کار به دست خدای مهربان.  رمز کار در بنیان کردنِ اساسِ کار بر خداست. بر این‌که قرار باشه اولین هدف جلبِ رضایت خدا باشه و دومین هدف جلب رضایتِ معشوق‌ت.
رمز کار در اینه که این اولین تجربه‌ی عاشقانه‌ت باشه! اولین بار حلال به کسی بگی دوست دارم! اولین بار حلال بشنوی دوست دارم رو!
حالا دیشب، هم‌زمان با روز ولادتِ آقای خوبی‌ها، بر اساس رسم یه جشن ساده و مختصر گرفتیم، یه شیرینی خورانِ دورهمی. به دور از سروصداهای زائد. دیشب رو که نفهمیدم چطوری گذشت، امروز هم همه‌اش درگیر کارا بودم و حالا به ذهن‌م رسید حرف‌هایی رو که شاید بعد از عقدم باید می‌گفتم حالا به این بهونه بنویسم. هرچند خسته بودم اما دلم می‌خواست با همین حالِ خستگی، ساعتِ ده دقیقه به ۳ بامداد این‌ها رو بنویسم…
بنویسم که تمام لذت‌های دنیا فدای اولین باری که نماز می‌خونی، میاد پشت سرت سجاده‌ش رو می‌ندازه و اولین نماز جماعت دونفره شروع می‌شه. بعد از نماز رو می‌کنی سمت‌ش، دست‌هاش رو می‌گیری، یه خورده میاری بالا، و بعد، با بند بند انگشت‌های دست‌‌ش شروع می‌کنی ذکرت رو می‌گی: الحمدلله، الحمدلله، الحمدلله…

 

 

 

پ ن : زمانی که این پست رو میخوندم ..برام یه رویای شیرین بود یه رویای دخدرونه ...ولی الان برام یه تجربه شیرینه ..

الحمدالله

[ ۱۳٩٢/۱۱/۱٥ ] [ ٧:٠۱ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب