ساز تنهایی

برداشت از وب داداش حسین قدیانی :

این داستان واقعی است؛ در نوشتن آن اما به تخیل خود بها داده ام
سال به دوازده ماه در خانه خدا نمی آمد. خودش می گفت. نه نمازی نه روزه ای و نه هیچ چیز دیگر اما آن طنابی که او را به خدا وصل کرد، چفیه یک شهید بود. قصه دارد؛ دانشجوی دانشگاه شاهد بود. دانشگاهی نزدیک بهشت زهرا. ماجرا برمی گردد به ۳ سال پیش و یک روز غم انگیز پاییز که به سرش زده بود بعد از کلاس سری بزند به بهشت زهرا. در راه هوا طوفانی شد. باد و باران. رگبار و تگرگ. خیس آب شده بود یا آنطور که خودش می گفت؛ کانه موش آب کشیده. خودش را پناه داده بود به قطعه ای از بهشت زهرا که مسقف به قطعات آلومنیومی است. الان قطعه اش یادم نیست. شمال شرقی همین قطعه مقدس ۲۶ که خوب است بهشت زهرا بروهای حرفه ای، شماره قطعه را برایم کامنت کنند. القصه؛ نشسته بود روی یک صندلی، جلوی مزار شهید حسن سبکرو. هیچ کس در بهشت زهرا نبود، جز گنجشکی که داشت چند قبر آنطرفتر جیک جیک می کرد و پروانه ای که نشسته بود روی گل باغچه کوچک کنار مزار همین شهید حسن سبکرو. در حال خودش بود که ناگهان باد شدت گرفت. آنقدر شدید که می ترسید نکند این سقف آلومنیومی خراب شود روی سرش. سقف روی سرش خراب نشد ولی چند ردیف بالاتر از جایی که او نشسته بود، صدای شکستن شیشه آمد. رفت ببیند چه خبر است که دید شیشه محفظه آلومنیومی مزار شهید محمد رضایی، تحت تاثیر وزش شدید باد، شکسته و قاب عکس شهید افتاده روی زمین. قاب را برداشت و دید که قاب عکس شهید هم شکسته اشت. کدام قاب؟ قابی که خیلی معروف است و برای اغلب شهدا شبیه آن را یکی زده اند. حکما شما هم شبیه آن را دیده اید. همین الان در بهشت زهرا از این قاب خاطره انگیز کم نیست. قابی که لوحی طلایی دارد و عکسی سیاه سفید از امام دارد و تصویری از شهید و چند خط از وصیت نامه شهید. قابی که حاشیه اش هم طلایی است. از این قاب قدیمی ها. نمی دانم ۲ ریالی شما را توانستم بیاندازم یا نه. خلاصه قاب را برداشت و خرده شیشه ها را از قاب جدا کرد و قاب را گذاشت سر جایش و بعد دید که چند متر آنطرفتر چفیه ای هم افتاده در زمین. خم شد و چفیه را برداشت. چفیه کاملا خیس شده بود. آب چفیه را گرفت و یکی دو بار در هوا تکانش داد که دید پایین چفیه با خودکار آبی نوشته شده: می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم. زیر این جمله امضایی هم بود و نامی. محمد رضایی. دوباره به سنگ مزار شهید خیره شد و حتم کرد این چفیه هم از این محفظه آلومنیومی زمین افتاده و این نوشته هم بی شک دستخط شهید محمد رضایی است. بی آنکه اعتقادی به این چیزها داشته باشد؛ این را من نمی گویم، خودش می گفت. خودش می گفت: بی آنکه اعتقادی به این چیزها داشته باشم، نمی دانم چه شد که چفیه را مالیدم به سر و صورتم. به چشمم و بعد نمی دانم چه شد که من هم بدتر از آسمان، بغض گلویم شکست و شروع کردم به اشک. از آن گریه هایی که آدم دوست ندارد بند بیاید. از آن گریه هایی که سبک می کند آدم را از چی؟ لابد از بار گناه. از آن گریه های دوست داشتنی. از آن گریه ها. از آن گریه ها. به سلیقه خودم قاب و چفیه را گذاشتم در محفظه و هنوز چند قدمی دور نشده بودم که دوباره باد شدت گرفت. به دلم افتاد نکند باد رحمی نکند به این محفظه بی شیشه. قاب و چفیه و یک شمعدان و پلاک و آری؛ همین ها بود، چیز دیگری نبود، با خودم بر داشتم و راه افتادم سمت خانه شهید، جایی که تحویل بدهم این امانت را. دیگر هوا تاریک شده بود و پرنده پر نمی زد در بهشت زهرا. آن شب با همان وسایل برگشتم خانه و بعد از غسل، پلاک این شهید را به گردن انداختم و چفیه را هم و بعد از ماهها ایستادم به نماز. یادم نمی آمد از آخرین نمازم چقدر می گذشت. بعد از نماز خوابیدم و خوابم نمی برد. همه اش داشتم فکر می کردم به این شهید. امید داشتم که در خواب، ببینم این شهید را که چرا دروغ؟ خوابش را ندیدم. فقط صبح سابقه نداشت با صدای موذن از خواب بیدار شوم. در کوچه ما مسجدی هست که موذنش نوجوانی خوش صداست. از خواب بلند شدم و به سرم زد نماز را در مسجد بخوانم. ۱۵ نفر، فوقش ۲۰ نفر. این چفیه ای هم که انداخته بودم گردنم، قیافه ام را برای شان کمی خلاف عادت و غلط انداز کرده بود. چند تایی شان هم غلط نکرده باشم مرا به خود نشان می دادند که؛ “چه غلطای زیادی”  … آفتاب از کدوم طرف درومده مهربون شدی. این را بچه های مسجد نگفتند؛ خودم به خودم گفتم. بچه مسجدی که از این اراجیف گوش نمی دهد.
***
حسین قدیانی: داداش مرتضی! میان کلامت شکر، این “آفتاب از کدوم طرف درومده مهربون شدی” را تو داری می گویی دیگر … حالا ادامه بده.
***
کجا بودم؟ … بله؛ داشتم می گفتم برای تان که ۳ صف برای نماز تشکیل شده بود و من هم صف آخر ایستادم به نماز. بعد از نماز من هم مثل بقیه ایستادم به سلام؛ اول به امام حسین، بعد به امام رضا و بعد به امام زمان. وسطای سلام به حضرت حجت بودم که چشمم افتاد به تصاویر شهدا روی دیوار اما تصویر یک شهید چه آشنا بود برایم. سلام که تمام شد رفتم جلو. خدایا، من این شهید را کجا دیدم؟ چقدر برای من قیافه اش آشناست. کمی حواسم را جمع کردم و زیاد طول نکشید که … باور کردنی نبود؛ یعنی شهید دیروز بهشت زهرا، شهید محمد رضایی بچه محل ماست؟ چقدر دنیا کوچک است خدایا. از مسجد زدم بیرون. در پیاده رو به یکی از افرادی که او هم برای نماز آمده بود، گفتم: می دانی خانه شهید محمد رضایی کجاست؟ گفت: پدرش که الان مسجد بود. با تعجب پرسیدم: می شود پدر این شهید را به من نشان دهی؟ گفت: اگر از مسجد نرفته باشد. برگشتیم مسجد و کمی مرد جوان مکث کرد و این طرف و آن طرف را نگاه کرد و گفت: اوناهاش. خدا را شکر هنوز از مسجد نرفته. همانی است که دارد روی صندلی نماز می خواند. کمرش درد می کند پیر مرد و نمی تواند ایستاده نماز بخواند. این کوچه، خیر سر ما ۸ شهید دارد، اسمش اما “نسترن” است. اگر کاری نداری، من با اجاز مرخص شوم. چشمم به پیرمرد بود و به مرد “نه” گفتم و چشم از پیرمرد برنمی گرفتم. از همان پشت سر هم شناختم پیرمرد را. پیرمرد غریبه نبود. مستاجر ما بود. یک آن همه برخوردهای بدی که با پیرمرد در این مدت ۲ ساله کردم از خاطرم مثل برق و باد گذشت. مثل آن شب چهرشنبه سوری که آمد بیرون به من گفت: پسر جان! من به صدای توپ و ترقه شما حساسم. من مخم نمی کشد نارنجک می اندازید به دیوار. نکن این کار را جوان. خیر از جوانی ات ببینی و من خاک بر سر یک چشمی گفتم و بعد هنوز پیرمرد از در خانه رد نشده بود که یک ترقه دیگر انداختم و پیرمرد برگشت و گفت: تو هم یک روز پیر می شوی و بعد آهی کشید و رفت. پیرمرد را “حاج رضا” صدا می زدیم. با خانم پیرش زندگی آرام و بخور و نمیری داشت. در همین افکار بودم که دیدم خیلی آرام پیرمرد از صندلی بلند شد و عبایش را آویزان کرد به جالباسی و بعد از چند قدم، ایستاد جلوی تصاویر شهدا. کمی آن ور و این ور را نگاه کرد که کسی نباشد. خدا شکر مرا ندید. رد نگاهش را گرفتم و رسیدم به شهید محمد رضایی. دستش را حاج رضا گذاشته بود روی سینه اش و داشت چیزهایی زیر لب زمزمه می کرد. حیفم آمد به هم بزنم خلوتش را. داشت با پسرش با جگر گوشه اش صفا می کرد. کارش که تمام شد آمد به طرف در ورودی مسجد. من که مات مانده بودم، دیدم در سلام تعجیل کرد و من هم جوابی دادم و ناگهان حاج رضا گفت: چه چفیه قشنگی انداختی گردنت آقا مرتضی. بده من هم یک عکس با چفیه تو بگیرم. چفیه را در آوردم و دادم به پیرمرد و به حاج رضا گفتم: این چفیه مال خود شماست. چفیه را گرفت و آورد کمی بالاتر جلوی صورتش قرار داد و شروع کرد به بو کردن. دوباره بو کرد. تعجب کرده بود. بی آنکه من چیزی بگویم، چفیه را باز کرد و کامل ورانداز کرد. آن نوشته پایین چفیه را که دید، عینک ته استکانی اش را کمی بالاتر برد و دوباره شروع کرد به خواندن و درآمد: این دست تو چه کار می کند، این مال پسرم محمد است. دکمه لباسم را باز کردم و پلاک را هم از گردنم درآوردم و گفتم: این را هم خوب نگاه کن. این هم برای پسر شهید شماست. حاج رضا، نگفته بودی پدر شهیدی؟
***
غروب همان روز با آقا جمشید شیشه بر و حاج رضا رفتیم بهشت زهرا. صبحش برای تصویر این شهید به سلیقه خودم قابی که فکر کنم خیلی خوشگل از آب درآمده بود، خریدم. به بهشت زهرا که رسیدیم آقا جمشید خیلی زود دست به کار شد. لولای پلاستیکی را عوض کرد و شیشه را جوری جا انداخت که دیگر به همین راحتی نشکند. پلاک را برای آخرین بار از گردنم در آوردم و بوسیدم و دادم یه آقا جمشید. آقا جمشید هم بوسه ای زد بر پلاک و حاج رضا گفت: بده من هم پلاک پسرم را ببوسم. پلاک را پیرمرد اما نبوسید. مالید به چشمانش. همچین آرام و با احساس که هم اشک مرا درآورد و هم گریه شیشه بر محل را. بعد نوبت چفیه بود. چفیه را داشتم می دادم به آقا جمشید که حاج رضا گفت: نه، این مال خودت. گفتم: آخه … گفت: این مال خودت. گفتم: ولی این برای پسر شماست. گفت: ظهری، راستش بعد از نماز مادر محمد، گرفت خوابید و بعد که از خواب، پیرزن بلند شد رو کرد به من که؛ حاج رضا، آن چیزی که صبح برایم تعریف کردی؟ گفتم: خب! گفت: الان من خواب محمد را دیدم. گفت: مادر، به پدر سلام برسان و بگو؛ این چفیه هدیه من به مرتضی است. یک وقت دل این پسر را نشکنی. با چفیه من آشتی کرده با خدا. به حرمت آن نماز، این چفیه را بگو پدر از این پسر نگیرد. من در بهشت جبران می کنم برای بابا. راستی مادر، ما اینجا دست مان خیلی باز است؛ چرا چیزی از ما نمی خواهی؟

گریهبابا حمیدمممممممممممممممممممممممم...کمک....

[ ۱۳۸٩/٦/۱٢ ] [ ٤:٢۱ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب