ساز تنهایی

اوج داستان اینجا بود...

وسط افکارم اومد و گفت:

-حال برا اینکه جو عوض شه حاضری یه بازی بکنیم؟؟

لحنش عوض شده بود خودمانی تر شده بو د .انگار اولین رازش را که گفته بود یکی شده بودیم .گفتم:

-بازی؟

باتایید سر گفت:

- از همون بازی هایی که تو بچگی میکردیم .یه نفر یه چیزی رو قائم میکرد .بعد با خودکار روی میز ضربه می زد تا اون یکی نزدیک بشه و پیداش کنه !حالا من یچیزایی رو قائم کردم که تو باید پیدا کنی.

با تعجب او را نگاه کردم به طرفم امد و گفت :

- پاشو من بشینم تو بگرد.

درست مثله بچه ها بازیگوش شده بود .برخاستم .او نشست و با خودکار روی میز ضربه زد .به عقب رفتم .جلو .چپ .راست .ضربه ها بلند و بلندتر شد.دستم ر شت ردیف کتابها بردم.در فاصله بین دیوار وکتاب ها دستم به یک جعبه کوچک خورد .آن را بیرون آوردم .

جعبه کوچک کادو شده با دقت روبان پیچی شده بود و زیر آن یک یادداشت چسبیده شه بود کاغذ را جدا کردم و تای آن را باز کردمنوشته بود:

"معمای بعدی زیر بالش است"

دستم را زیر بالش بردم جعبه بعدی درست مشابه جعبه اول بود .یادداشت بعدی مرا به پشت گلدان راهنمایی میکرد و یادداشت سوم به پشت پنجره.در تمام این مدت او مرا با نگاهش دنبال می کرد و لبخندی شیرین برلب داشت .این آن مهدی  ای که من میشناختم نبود .لحظه به لحظه او را کشف میکردم و از داشتن چنین گنجی شادمان بودم.

کاغذ چهارم را گشودم .آدرس کشوی میز را داده بود.به طرف میز رفتم.او درست جلوی کشو نشسته بود .برای باز کردن کشو باید بیش از حد به او نزدیک میشدم و او حاضر نبود عقب تر برود.منتظر ایستادم تا برایم جا باز کند ولی او همچنان به من نگاه میکرد گفتم:

-ظاهرا کادوی بعدی رو نمیخاین بدین؟!

طوری که انگار متوجه نبوده .گفت:

- آها ...ببخشید.حق با شماست.خودش را کنار کشید .دسته کشو را گرفتم و کشیدم اما قفل بود .گفتم:

-این که قفله.؟!

باسرش به کشو اشاره کرد .نگاهش را تعقیب کردم به دستگیره کشو کاغذی با نخ وصل شده بود که من تا اون موقه بهش توجه نکرده بودم.کاغذ را کندم و باز کردم نوشته بود.کلید کشو روی قلبم است.نگاهم را از روی کاغذ به صورتش لغزاندم  و بعد به جیب پیراهنش .سرش را به تایید تکان داد .یعنی بیا بردار ولی دستم پیش نمیرفت با لحنی وسوسه گر گفت :

- هدیه پنجمت رو نمیخای؟؟

با تردید دستم را دراز کردم و با احتیاط داخل جیب پیراهنش فرو بردم .کوبش قلبش را حس میکردم.

دستش را روی جیبش گذاشت و دست مرا که هنوز توی جیب پیراهنش بود به سینه اش چسباند و گفت:

- برای تو میزنه.

دستم را به سرعت از جیبش بیرون کشیدم کلید که لا ی انگشتانم بود .توی هوا رها شد و روی میز افتاد .نفس هایم به شماره افتاد ه بود.به شدت هیجان زده شده بودم .قبل از آشنایی با او گرچه با جنس مخالف نشست و برخاست هایی داشتم ولی حالا در برابر او و اظهار علاقه اش که از روی پاکی و صداقت بود مغلوب شده بودم .چقدر زیبا و و پاک مرا میخاست.بازوهایم را گرفت و گفت:

- بازی رو تموم نمیکنی؟؟

با دستهای لرزانم کلید رو برداشتم و به زحمت توی قفل گرنداندم .یک جعبه کوچک دیگر در کنار جانماز و قران کوچکی توی کشو بود .آن را باز کردم روی آن با خظ درشت نوشته بود .

                                                                               دوستت دارم.

...

دستهایش را دو طرف صورتم گذاشت و سرم را به طرف خودش کشید و بر پیشانیم بوسه زد.

 

جای دیگه وقتی مثه اونشب عقدشون که عهد کرده بود هر سال ۱۰ سکه مهریه شو بده ...تو جعبه ها شعر گذاشه بود این بود شعراش...

التماس دعا

وقتی که نگاه تو به من دوخته شد ......................دل شعله به سر چو شمع افروخته شد

لختی به تماشای تو بنشستم و آه......................در لحظه تمام عمر من سوخته شد

و

آیا ندیده ای که مرا تاب میبرد........................در چشمه دو چشم تو گرداب میبرد؟؟

آیا شنیده ای که به سیلاب عشق تو.................هرلحظه قطعه ای ز مرا آب میبرد؟؟

 


 

داستان عشق بازی قشنگی بود ..حوادث ...صبر....سیاست و آرامش.....چه لحظه هایی...نامه های مهدی از جبهه....خانه تکانی....مرگ کودکش.....غیرتش.....سر بریدن شهیدان توسط کردها...وصیف آتش کشیدن دوستانش....

نقشی از عشق..زندگی.....جنگ و سالهایی که نبودم...کاش همیشه تاریخی که من ازش متنفرم اینجوری ترسیم میکردن تا یادم بمونه...

نمیدونم گاهی فکر میکنم چقدر دلم میخاد تو اون سالها با تموم تلخیاش ولی عشق بازی با خدا زندگی میکردم.....کاش هنوز هم ادمای اینجوی بودن.با اخلاقیات اینچنینی..............

بابا حمید دلم تنگه برات برا تو و عمو مجید.....چقدر دلم میخاد مثه اونشب کنار دوستات نماز بخونم و باهات حرف بزنم حتی تو همون رویا......

بابایی دلم گرفته میخام بیام کنج خلوت عمو مجید رو اون نیمکت کنار اون عکساتون و گلدون گل و پیچکی که کلبه  و خلوتی برا عمو باز کرده....بابا چقدر دلم میخاد بهم بگی چرا با اینکه تو عمو با هم شهید شدین....تو افتادی تو ۷۲ دو تن و اون کنار تو بیرون دیوار...

اگه پسر بودم هروقت دلم میگرفت میومدم و اونن سه کنج زیبای عمو رو برا حال و هوای جوونیم ازش میگرفتم...

هی اینم ازین داستان بالاخره تموم شد...

بابا یعنی هنو این ادما پیدا میشن؟؟؟؟؟وقتی یاد بی جابیه دختره و عشق مهدی بهش میفتم یاد دلشکسته می افتم....

بابا کاش میتونسم بازم پشت سر اون دوسات نماز بخونم..بابا برام دعا کن..بهم قول بده.....

بابا دلم از ادما خونه از روزگار...بابا کمک کن بمونم و کمک کنم به ادما......

[ ۱۳۸٩/٤/٢٢ ] [ ٤:٢٠ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب