ساز تنهایی

خب بر وزن این جمله که بابا دانشجو نیفته کی بیفته ماهم ازون روزی که در وب شخصیمون شعر من و روزگار نیم خورده رو گفتم یه چن وقت یباری باید یه انتقاد نامه درج کنم که این دلم خنک شه ..اگرچه بعضیااااا میگن که بابا زندگی رو اینقدر بخودت سخت نگیر از بیابون برو بیا و در چیه و انتقاد چیه و دانشگاه بهشتکده است و نه دهکده ولی این خاطر پر مخاطره ما گوش به حرف نمیده و هی انتقادش میگیره ....

حدود دو هفته است که ولوله امروز افتاده بود بین بچه ها که چی؟؟ خب که اینکه بریم اعتصاب جلو در ....اگرچه دختر جماعت اونم از نوع دانشجوی درسخونش حاضره تو سری بخوره ولی جیک نزنه جمعیتی نبود که هیچ ...اتفاق خاصی هم نیفتاد ...و مثه بچه های خوب از صبح رفتیم مثه موش ازمایشگاهی از در خودمون که ازین به بعد بتونیم جای دو دو زدن چشما برا دیدن قیافه ی پسرا... قشنگ تموم قد و نیم قد و فیس تو فیس (چهره تو چهره ) ببینیمشون و ...استغفار کنیم ...

همین دو هفته ای که دارم خدمتتون عرض میکنم ...دوستان محجب که اومدن از در بیان تو بهشون گفتن "وویییییییییی خانمی این چیه روسرت گذاشتی ؟؟!!جیزه !! اوخ!! درسته پسره مردم دیگه نگاش به این نمیره ولی دختر مردم که به این حسادت میکنه که...

حالا قضیه چیه ...قضیه اینه که بچه ها رو گرفته بودن و گفته بودن از این پس باید دخترای محجبه هم مقنعه مشکی سرشون کنن ...بچه ها رفته بودن پیشه رییس دانشگاه ایشونم از کمال همکاری ما تشکر کرده و گفته بودن ما با هاشون همکاری کنیم و این کارو انجام بدیم چرا؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!١ چون دخترای گوگولی گفتن شما به ما این گیر میدین اینا زیر چادر هر چی میخان سرشون میکنن...منتظر

برام خیلی جالب بود ...که همیشه این ماییم که باید به پای دیگران بسوزیم این ماییم که باید بگیم چشم ..این ماییم که باید بشینیم تا اسلاممون رو خراب کننن و هر روز همین دختر گوگولیاااااااااا بهمون میگن شما همش افسرده این ..دینتون فلان و بیساره و چرا مشکی و .....

خیلی دلم میخاست جای بچه ها من اونجا بودم تا به رییسی که تالا ندیدمش بگم اگه تو اینقد ر خوب بلدی بچه ها رو راضی کنی

١- چرا خودت کلاس ارشاد و صحبت صمیمی نمیذاری با بچه ها و مشکلاتی که برا ما میگی رو براشون باز گو کنی با عواقبش و روشنشون کنی؟؟؟؟جای اینکه چنتا ادم با ادبیات غیر محترمانه بذرای دم در برا ارشاد؟؟Arabic Veil

٢- چرا به این دختر گوگولیا نمیگی تو اگه مردی که بی ارایش و محجب کامل بیای من خوشحال میشم فردا تو هم با یه روسری بلند هر رنگی که میخای بیای ؟؟؟

٣- همه جا تغییر رنگ برای نشاط و تخلیه انرژی توصیه میشه تو دین ما هم سفارش به پوشیدن رنگ روشن شده ولی ما برای رعایت زیادیه مسایل اسلامی باید از اونور بوم بیفتیم و جای جا انداختن علت کار ها که دینمون برای هر کدومش دلیل کاملی اورده باید با زور و به اشتباه... افراد رو زده کنیم ازین امر؟؟

۴- کاش میشد جای این بانوان مرشد به دو تا ادم مطلع حقوق میدادن که برای بچه ها توضیح بدن...

۵- کاش دل دوستام با من بود تا مثه گروهای اعتقادی که تو ورودیمون و برا رشتمون داشتیم و بحث میکردیم ..میتونسیم اینکار رو گسترش بدیم....کاش تو راهنمایی درست ادما مثه شرکت گلد کوییستی بودیم...

کاش یاد میگرفتیم کمک کردن و هدایت ادما حتی تو یه امر خیلی کوچیک خیلی بزرگ تر عمل تنهاییمون به بهترین نحوه....کاش بلد بودیم باهم درست صحبت کنیم بدون سوئ برداشت ...

اینجاش رو با شما بودم ...میدونی یه روز به امین عارفی گفتم اینقدر نگو بسیجی جداست از مردم....مگه زمان پدر من و شما بسیج از کجا تشکیل شد؟؟؟؟از یه سری ادم خشکه مذهب که میخواستن گلیم خودشون رو تو دنیا از اب بکشن بیرون ؟؟یا نه از عده ای که بلد بودن ایثار کنن؟؟/عده ای که زندگی جمعی بدون نگاه مجزا به جنسیت کنار هم قرار گرفتن با رعایت همه اصول و امور مذهبی  خیلی بیشتر از من و تویی که امروز مدعی ادامه راه اوناییم....

متاسفم برای افکار مسمومی که بسیج و بسیجی رو از همه ادما جدا میبینه از جمع صمیمی بسیجی که این مهر و عشق و عطوفت و همدلی که بین خودشون هس رو تو قول و زنجیر میکنن و حاضر نیستن گسترش بدن...

همیشه معتقد بودم و هستم اگه یه روز بسیجی های ما یاد بگیرن گروهشون رو گسترش بدن و به فکر جدا سازی خودشون از بقیه نباشن اگه جوونای پاک اون حس و حال خوب و عرفانی و سرزندگیشون رو نشون بقیه بدن ...بچشونن بهشون در هر مرحله از فسادیم باشه کسی  و جامعه قطعا بر میگرده....













 

 

من که تسبیح نبودم ، تو مرا چرخاندی

 

مشت بر مهره تنهائی من پیچاندی

 

مهر دستان تو دنبال دعائی می گشت

 

بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی

 

ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی

 

از همین نغمه تاریک مرا ترساندی

 

بر لبت نام خدا بود ، خدا شاهد ماست

 

بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی

 

دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت

 

عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی

 

قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود

 

تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

 

جمع کن : رشته ایمان دلم پاره شده ست

 

من که تسبیح نبودم ، تو چرا چرخاندی ؟

 

 ..

خیلی دلم گرفته خیلی ..از خیلیا ..از خیلی جاها ...دلم برا گلزار تنگشده ..برا تنهاییاش...برا تنهاییام.....برا صدای سازی که تنهایی داره پیش میره ...

بابایی .....!!!

 

[ ۱۳۸٩/٩/۱ ] [ ۳:٢٤ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب