ساز تنهایی

 

به نام خدا

یه پرنده کوچولو توی یه لونه ی کوچیک زندگی میکرد،توی این لونه همش دغدغه وفکرای کوچیک بود.

همه میخواستن این پرنده کوچولو مثه خودشون باشه،اما پرنده کوچولو با اینکه کوچیک بود فکرای بزرگ داشت،میخواست بزرگ باشه وبزرگ پرواز کنه.

توی اون لونه بهش اجازه نمی دادن حتی یه پرش بزرگ داشته باشه،پرنده کوچولوی بیچاره،شبا میرفت بیرون از لونه روی یه شاخه درخت،تک وتنهاگریه میکرد وبا خدای خودش میگفت:خدایا درسته کوچولو ام،ولی میخوام بزرگ زندگی کنم،میخوام بزرگ بمیرم.

ندا اومد از هشتمین ستاره خدا از آسمون،اگه میخوای بزرگ بشی دستتو بده به من بریم به سرزمین گلها با اتفاقات عجیب.

پرنده کوچولو یه نیگابه لونه کوچولوش انداخت واشکش جاری شد،پرنده کوچولوگفت: خدایا بخاطرتو هشونو فراموش میکنم تا بخاطر تو بزرگ بشمو وبخاطرتو بزرگ پرواز کنم.

پرنده کوچولو از لونش اومد بیرون،پرک کشید به آسمون بزرگ وبی انتها،بهش گفتن:خیلی مسیر طولانیه،میتونی دوام بیاری؟

پرنده کوچولو بغض گلوشو گرفت وگفت راضیم به رضای تو،حتی نمیتونم توی عمر کوتاهم به این فکر کنم که کوتاه زندگی میکنم،باشه خدایا همه ایناروبا جونو دل میخرم.

پرنده کوچولو تک وتنها راه افتاد،وای آسمون واسش غریبه،توی آسمون پرنده های بزرگ،عقاب وشاهین وجغد بهش حمله میکنن،بدنش زخمی میشه،خیلی خسته میشه،خیلی زخمی میشه،میرفت روی یه درخت می نشست،بچه کوچولوها سنگش میزدن،پرنده کوچولو بلند میشدوپرواز میکرد،توی آسمون،بارون تگرگ وطوفان واسه این پرنده کوچولو نایی نمیذاشت.

تموم امیدش این بود که توی راه یه امامزاده پیدا کنه وبره روی گلدسته هاش بشینه،آخه همیشه وقتی توی لونه کوچولوی قبلیش دلش میگرفت،میرفت روی گلدسته های ستاره هشتم می نشست.

پرنده کوچولو سالهاو سالهاتوی آسمون پرواز کرد،خدا بهش گفته بود اون سرزمین پراز گلهای رنگاورنگه،همه اونجا عین تو هستن،همه اونجا عاشقن وبزرگن.

پرنده کوچولو همش توی پروازش گریه میکنه،پراش سفید شدن وبعضی هاشون ریختن،توی راه خدا بهش تک وتوک گلها رو نشون میده تا واسش امید باشه که به سرزمین گلها میرسه.

پرنده کوچولو خیلی زخمی شده،دیگه نمیتونه پرواز کنه،میخواد بیاد روی زمین،پرنده کوچولو اصلا واسش مهم نیست که زخمی شده،بیشتر که اونو از پا در آورده دل شکستشه.

یه آن میبینه اون پایین شهدا صداش میزنن،یه شهیدی خیلی صداش میزنه،اسمش شهید سید احمد پلارکه.

پرنده کوچولو گیج میشه ودیگه جایی رو نمیبینه وسقوط میکنه،یه آن چشاشو باز میکنه میبینه روی قبر سید احمد پلارک افتاده،دیگه جونی نداره،پراش خونی شدن،خیلی این کوچولو ضعیفو نحیف شده،سرشو گذاشته روی قبر سید احمدو میگه سید احمد کمکم میکنی؟منو به سرزمین گلها میبری؟

......................

دلنوشته غریبه منتظر

یا صاحب الزمان ادرکنی

یا صا حب الزمان اغثنی

وبلاگ ۵شهید گمنام..سفیر گمگشته

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٠ ] [ ۳:٤٤ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب