ساز تنهایی

 

چفیه ام کو ؟!

چه کسی بود صدا زد : هیهات !!

عشق من کو ؟!

مهربان مونس شب تا به سحرگاه ام کو؟!

چفیه ی شاهد اشکم به کجاست ؟!

من چرا واماندم ؟!

مأمن این دل طوفانی بی ساحل کو ؟!

ای سحرگاه ! تو را جان شمیم نرگس ، چفیه منتظر صبح کجاست ؟!

 تربت کرب و بلا ! تو بگو چفیه ی سجاده چه شد ؟ ا

ی مفاتیح ! بگو همدم دیرینه ی نجوایت کو ؟!

آی مردم ، به خدا می میرم !! مرگ بی چفیه ! خدایا هیهات !! چفیه ام را به دلم باز دهید.

 عهد ما ، عهد وفا بود و صفا بود و ابد!

گر چه من بد کردم ولی ای چفیه !

بدان بی تو دلم می میرد !!

سلام دوسی جونام ...این یه مقدمه بود برای گفتن از یه سفر ..من تالا این جور جاها نرفتم ..و با این جور ادما ...برام هجیبن شایدم بعضیاشون یجورکی مقدس گونه..

نمیدونم نتیجه سفر چی بشه و اصن تو این اب و هوا و گرد و عبار چه بروزمون بیاد ...فقط خیلی اضطراب دارم ..

اونایی که رفتن..میگن یجور کماست ..وقتی رفتی دیگه هیچی دسته خودت نیست ..

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٥ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب