ساز تنهایی

دوشنبه صبح از دانشگاه راه افتادیم ..صبح زود رفتم دانشگاه و با ساکم بخاطر سرما رفتم تو دانشکده .در نماز خونه ها و دفتر بسیج باز بود ...و کارکنان دانشگاه در تکاپو اولین نفری که دیدم اقای نصیری و بها ئ الدینی بودن که بیرون داشتن وسایل رو اماده میکردن بعدشم اقای بخشی...

نمیدونم تقدیر چی بود و لی این گونه شد...یکی از دخترا اومد کنارم و ازم خواست همراهش برم نمازخونه بعدش که رفتم .این شد پیوندی بین منو اون و تا اخر سفر کنار هم بودیم...

از دیشب به دلم برات شده بود تو اتوبوس همت میفتم ...اگرچه بعد خواب دیشب حس و حال خوبی نداشتم و خوابی که دیده بودم خیلی منو ریخته بود بهم...

و بعد از تشکیل صف سوار شدن ها ..راهی اتوبوس همت شدم...و بطور اتفاقی با بچه های بسیج ...بچه های شلوغی مثه خودم ...و دوتا از افرادی که تو روزگار نیم خورده باعث تغییر افکار من نسبت به اقای کشور ی شدن.همراه شدم..گذشت و تقریبا اماده سفر بودیم که اقای کشوری سوار اتوبوس ما شد و اتوبوس ما شد اتوبوس فرماندهی ...نمیدونم چرا ولی خیلی خوشحال بودم....شاید این سفر بخاطر پاک شدن خاطرات بد و شناخت بهتر ایشون بود...

تنها نشسته بودم و این باعث میشد بیشتر فکر کنم ولی بعد از مدتی رفتم پیشه بچه ها ...ظهر اراک برای نهار وایسادیم ...و تازه کمی آمار محیط اومد دستم...

باز راه افتادیم و شب رسیدیم دو کوهه ..من که اولین بارم بود و نمیدونستم چکار باید بکنم و چجوریه ...ولی میدونم که شب تا صبح خواب درستی نرفتم و شکل کتاب شده بودم....

روز دوم:سه شنبه:

صبح برای صبحانه رفتیم سالن غذا خوری ...بخاطر قدوم شریفمون خدا هم برام کم نذاشت و بارون شدیدی گرفت و روز خوبی رو داشتیم ...دو کوهه یه فضا و هوای مطبوعی داشت ..نمیدونم حس خوبی توش جریان داشت ...یه حسی مثه صدا کردن ..مثه زمزمه ...انگار کسی صدات میزنه ...فقط ارامش داشتم ...بدون دلتنگی برا خانواده ....

بعد از صبحانه به سمت شرهانی رفتیم چن ساعتی تا شرهانی راه بود ..

تا اینجا هم کمتر میدونستم کجام ...از شرهانی رفتیم به سمت یه بیابون که رو زمینش پر ازتیکه های ترکش ...تیکه های ترکشی که خبر ازروزگار پر تلاطم گذشته داره

تو شرهانی چادری بود که نور سبزی داشت ازسر کنجکاوی رفتم ..داخل که دیدم مکان شهدایی است که پیدا شون کردن..

هنوز حسی نداشتم ...تازه امروز تو اتوبوس فیلم دو کوهه رو گذاشتن و من تازه غریبی و معنی حس خاصی که تو دو کوهه داشتم رو حس کردم و درک کردم...

بعد از شرهانی رفتیم سمت فتح المیبن...فتح المبین جایی برای عشق بازی با خدا بود...جایی که میتونستی شهادت رو درک کنی...وسط اون بیابون بعضی قسمت ها گل ها و سبزه هایی روییده بود که انگار از جای هر شهید فقط سبزه روییده ...اینو میشد حس کرد....برای رفتن به داخل اونجا از کانال های طولانی ای گذشتیم ...جایی که فقط تو فیلم ها دیده بودم و باورش برام خیلی سخت بود...صدای جنگی که از ضبط پخش  میشد بیشتر ما رو تو اون حال و هوا قرار میداد..

وقتی رسیدیم اون بالا یجایی بود که سیم خاردار کشیده بودن که پشت سیم خاردار ها یه سری وسایل رزمنده ها با گل های لاله مصنوعی بود و جایی شبیه سازی شده بود ولی خیلی قشنگ بود ...اونجا یه روحانی بود که سرش رو گذاشته بود رو پاش نمیدونم چرا منو یاد داداش حامد انداختو ازش فیلم گرفتم از حس و حالش ..

کمی که نشستیم بارونی شدید گرفت که نتونستیم زیاد بمونیم و بجای بعدی بریم و برای همین رفتیم اسکان حمیدیه..فتح المبین تازه داشت اون حسی که من انتظارش رو داشتم بهم میداد..و باروون اون روز بهترین اتفاقی بود که بهترین احساسات رو بهم القا کرد...

حمیدیه ...شبیه شمال و ویلاهای ساز مانی بود اگرچه پر از اتاق های بزرگ بود یاد پادگان میفتادی و من تازه حس غربت داداش رو کردم ...ولی اون شب از خستگی فقط خابیدیم...

"به علت شخصی بودن عکس ها عکسی از محل اسکان نداریم"

روز سوم :"چهار شنبه"

راویان: ..تو هر اتوبوس قرار بود که شخصی به عنوان راوی باشه که جریانات هر منطقه ر وبرامون توضیح بدن..این راویان هم خانوم بودن هم اقا ..هم روحانی هم کسانی که بچشم دیدن این جوادث رو...

اولین راوی خانوم امامی بود ..بقیه ساعت هم تو اتوبوس یا شیطنت میکردیم یا سی دی گوش میدادیم ...

روز سه شنبه راه افتادیم به سمت اروند بارون هنوز ادامه داشت ...و همه جا رو گل کرده بود...شب "ع" تو اتاق از جریان اروندبرامون گفت ولی هیچوقت فکر نمیکردم به این وحشتناکی باشه ...اروند وحشی ترین رود جهانه که چن جریان  توش داره و اولین بار ایرانی ها در زمان جنگ تونستن ازش رد بشن ..اروند خیلی وحشی بود...خیلی خشن بود...

با کلی مشکل و خنده و شوخی از کنار نی زار رد شدیم  اخه در اثر بارون همه جا گل بارون شده بود

و از روی پل های شناور رد شدیم و رسیدیم به اروند تا اروند همه گل بارون شده بودیم و نماز رو اونجا خوندن نزدیک اروند و بعد رفتیم کنار اسکله ای که اونجا بود شایدم شبیه اسکله ...

بعد از اروند رفتیم شلمچه شلمچه نیمی از بهشت بود..هوای بهشتی ...میشد شهیدا رو حس کرذ اونجا...

خاک های ترک خورده ای که میشد عطر شهادت رو از لا بلاش استشمام کرد..

 

شلمچه بوی سیب و یاس داره به غیر از خاک، او احساس داره

اولین سجده عمیقم هدیه شهدای شلمچه بود ...خاکش بوی غربت میداد ...بوی غریب ....بویی غریب و نا آشنایی که منو یاد کر بلا انداخت ....برامون گفتن که روزی امام رضا از این منطقه رد شدن و گفتن که در دورانی در این منطقه کسانی به شهادت میرسند که " افضل الشهدا "هستند....واقعا خوش به سعادتشون ...

برگشتمون با غروب افتاب یکی شد

و شب بود که به سمت اسکان راه افتادیم..شاید بهترین شب همون شب  بود خاطره های خنده هامون...

پرچم شلمچه تشکیل شده بود از سه پرچم کوچک برای صدا زدن بچه های علامه یکی از اقایون که پشت میکروفون بود بلند بشوخی شروع کرد صدا زدن..

خواهرای علامه کنار پرچم قرمز..

خواهرای دانشگاه علامه طباطبایی تهران کناره..

خواهرای دانشگاه آزاد علامه کناره ..

خواهرای دانشگاه غیر انتفاعی علامه کناره..

خواهرای دانشگاه کشوری کناره...

" اینجا بود که چون تقریبا  اکثرا جمع بودیم همه شروع کردن بخندیدن "

امروز ظهر بخاطر اینکه دیشب اب نداشتیم قرار شد بهمون بستنی بدن...اتوبوس ما چون مسئول مرد نداشت سختی ها و بی نظمی هایی رو داشت که اجبارا بچه ها مجبور به تحمل اون بودن چون از طرفی مسئولین نمیذاشتن بچه ها با آقا کشوری صحبت کنن و برای انتقال پیام هاشون باید از چند مانع استحفاظی عبور میکردن و این شد که بعد از آقای ...آقای کشوری شد مردی با هاله هایی نور که منظور محافظان بودن که در صورت هر جور سخن و انتقادی حتی در جمع خودمون با اونا باید رو برو میشدیم ..

خلاصه قرار شد با فرستادن 14 تا صلوات ما بستنی رو از فرمانده بگیریم اصولا هم چون شیطون ترین ها با هم بودیم و پایه که چه عرض کنم چهار پایه برا اینجور برنامه ها شروع کردیم بعد از فرستادن 7 صلوات راننده ندای تسلیم شدن رو سر داد..

حالا شب همون روز بود و اقا ی احمدپور راوی اتوبوس ما و قرار شد بعد ازخاطره خوانی شروع کنن و شعر های طنز اون زمون رو بخونن و شروع کردن بعد از مدتی که خسته شدن ..فرمانده رو مجبور کردن تا بخونن ...بچه ها نمیدونستن که آقای کشوری اصن کیه روز اول بعد از اینکه خودشون رو معرفی کردن بچه ها خیلی ناراحت شده بودن چون خیلی چیزای بدی شنیده بودن و اصولا ایشون رو تو دانشگاه با ظاهر اسلامیشون میشناسن تا رفتار و ویژگی های خوبشون البته کمی هم بخاطر هاله ها این اتفاق میفتاد مثه مشهد پارسال خودم ...اون روز تقریبا تازه بچه ها فهمیده بودن که ایشون کی هستن و در واقع شناخت بیشتری ازشون پیدا کرده بودن ولی هنوز این روحیه رو ازشون ندیده بودن...

خلاصه شیرین ترین بخش اون شب خنده های کودکانه و شادمانه ما بعد از یه گل بازی شدیداین  شد و در نهایت هم قول بستنی ها بود که بعد از خوندن شعر های طنز اقای احمد پور بچه ها به وزنش شروع کردن به خوندن و این باعث تسلیم شدن فرمانده شد و البته 7 تا دیگه صلواتمون هم فرستادیم...

"این همه لشگر امده این همه لشگر امده ..بستنی ها نیامده بستنی ها نیامده"

و بعدشم شور و خوشحالی بچه ها بعد از یه روز خستگی.

"قشنگ ترین فیلمی که من گرفتم تو این چن روز هم همین فیلم شد "

روز چهارم "پنچ شنبه "

امروز صبح به سمت طلاییه ...طلاییه یه دشت بزرگ بود که چن جای وسطش وسیله های جنگی خراب قدیمی بود...یه گوشش یجا نقشش رو کشیده بودن...با همون شن و ماسه ها ...همه رفتیم روی یه تپه مانند نشستیم و اقای احمد پور برا مون روایت کردن ...بعد از اون بارون شروع شد و به همین خاطر سریع راه افتادیم اون زمان همراه با ما کاروان قم همراه شدن و ما تونستیم از زیر پرچم حرم حضرت معصومه رد بشیم...

طلاییه تنها جایی بود که من تونستم به تنهایی و رها فقط فکر کنم...باد میومد باد شدیدی ..هوا هوای خاصی بود...فکر کردن تو این فضا رو دوست دارم ...

با اینکه خیلی شلوغ بود ولی میتونستی تنهایی خودتو داشته باشی  بدون هیچ مزاحمتی...

"عکسای خیلی قشنگی و هنری ای از طلاییه گرفتم ولی حجمشون زیاد بود الان نتونستم بذارم بعدا سر فرصت میذارم...

بعد از نمازی که تو ارامگاه شهدای گمنام بود نهار خوردیم ..نهار متشکل بود از یه پلوی نارنجی همراه با گوشت چرخ کرده و ماست و نوشابه ...من که از بس گشنم بود نفهمیدم چیه ..فقط خوردمش..."یچیزی تو همین مایه ها بچه ها میگفتن سیب زمینی هم داشته در واقع استانبولی بوده"

مکان بعدی هویزه بود و این زمان راوی ما اقای شاهسوند بودن..حرفای جدیدی میزد ..حرفایی که درد بودو بقول خودش باید سنسور های ما دخترا بکار بیفته که بابا ببینید دو رو ورتون چیه؟؟؟که خوشبختانه مثه همیشه ما خوابیم ...

تو این سفر یه کیس مشاوره ای داشتم ...که نمیدونم اخرش فهمید و درک کرد منظورمو یا نه ....امیدو ارم خود خدا دخترای مذهبیمون رو از خطرات اخر الزمان نگه داره .

هویزه خیلی خوب بود ...و بالاخره غروورمو شکست...

خب بعدش رفتیم هویزه ..هویزه هم دسته کمی از شلمچه نداشت 

اولش فقط دور مزار ها راه رفتم هر کس خاکی  و فرشته ای رو انتخاب کرده بود..برگه های توضیح هویزه گم شده بود..و نتونستیم بدونم هویزه کجاست...ولی حسم گفت که باید انتخاب شم نه اینکه انتخاب کنم...رفتم بالای سر قبر شهید زمانی اسمش گرفت منو ولی نمیدونم چرا ازش عبور کردم...شهید مهدی جعفری....باز هم رفتم حس کردم نتونستم درکش کنم ..تا اینکه چشمم به عکس و مزاری افتاد که گوشه نشین بود همونجا نشستم ..شهید فرخزادسلحشور ...معصومیت چهره اش و شباهتش به مریم بد جور منو گرفته بود...در همین حین بود که هیئتی از یه سری پسر جوون با شور و شوق وارد شدن و نوحه سر دادن و بساط مستی رو برام فراهم کردن...اومدم بلند شم که با زنی برخورد کردم یه پیر زن قد کوتاه و ریز جثه یه لحظه دلم برای مادرم تنگ شد و دلم خاست بدونم با این سختی براچی اومده اینجا ..حدس زدم باید مادر شهیدی باشه ولی مثه همیشه خجالت کشیدم...

باز نشستم کنار مزار خانومی اومد نشست روبروم یکی ازجوونایی که وسط بود هم اومد و پایین مزار تقریبا نشست و بعد کنار پیر زن قرار گرفت .صداش زد ...جوون ما دلمون به شما گرمه و شروع کرد از پسر شهیدش گفتن..چقدر دلم میخاست سرم رو بذارم روی پاهاش ...شونه های پسر جوون پشت شرمی که از وجود دیگران داشت میلرزید ...بدجور ...سرش زیر بود و تنها تکون هاش شونش دیده میشد .."هیچکی قد ماها که داداش داریم خودمون نمیدونه گریه یه مرد چقدر دردناکه".دووم نیوردم بلند شدم ..دنبال گمشده ام میگشتم...اخه هنوز نمیدونستم گمشده ی من کجاست ..تو راه وقتی با مداحی شهدا گریه میکردم یکی بهم شک کرد برا همین سعی کردم خودمو کنترل کنم...

چقدر دلم میخاست زنگ بزنم به مادر و ازش در مورد "ب" بپرسم که کجا شهید شده ..ولی نپرسیدم ...ولی هرجا رفتم عطرش رو حس میکردم....

وقتی داشتم راه میرفتم "پری" رو دیدم که بشدت کنار یه پیر زن داره گریه میکنه فکر کردم  حالش بد شده رفتم کنارش و بلندش کردم و راه افتادیم وقتی رسیدیم به نزدیک در دیدم پیر زن اول دوست پیرزنیه که دوستم کنارش بود...به سختی راه میرفتن دستشون رو گرفتیم ...تنها چیزی که تونستم بگم التماس دعا بود...وقتی به بیرون دررسیدیم ...منو بغل کرد اغوش گرمش منو یاد مادرم انداخت ولی خیلی با اون فرق داشت ...در گوشم زمزمه میکرد حرف میزد نمیخاستم از بغلش بیام بیرون ..نمیخاستم ..........حس گرما و ارامش خاصی رو بهم میداد ...ارووم گرفته بودم..خوشحال بود از حضور ما...ولی از دل کثیف من که خبر نداشت ...تازه فهمیدم چرا شهدا بعد از این اغوش گرم   با اعتماد به نفس بیشتری و با ارامش بیشتری بر میگشتن.

بعد از رفتنش دوستم گفت پیر زنه دوسته اون گفته بوده اومده دست پسرش رو ببره ..همه بدنش پیدا شده جز دستاش....و حالا اون اومده دست پسرش رو ببره...

بعد از هویزه برگشتیم اسکان شب  اخر اونجا بود صبح باید راه میفتادیم سمت دو کوهه ...قرارگاه عشق...شب دعای کمیل داشتیم خیلی خسته بودم و با اینکه کسی که میخوندخیلی عالی بود و دلم لک زد برا یه قطره اشک ولی چاره ای نبود از شدت خواب و خستگی نتونستم استفاده کنم...شب  با اینکه تهدید شدیم باید بریم تو خابگاه تا نزدیکای صبح بیرون بودیم چه شبی بود....تو اون هوا....

یه سری داشتن دسته جمعی دعا میخوندن..یکی تنها و ما هم گوشه ای...تا وقتی که برای سرکشی چنتا مرد اومدن و من رفتم خابیدم و بچه ها اونجا بودن..

صبح فردا صبحانه رو خیلی دوست داشتم چون تونستم کنار بقیه بچه های دانشکده های دیگه باشم ..اصولا چون روابطم با بقیه خوبه خیلی زود باهاشون مچ شده بودم...صبح زود بود که راه افتادیم ...رفتیم به سمت فکه...

یه ترس عجیبی داشت ...ترسناک بود..همه جاش مین بود..سیم خاردار بود..رملهایی که وحشیانه تورو درون خودشون میکشیدن..افتاب  بود

گرم شده بود....دیگه خبری از بارون نبود...

 

گیر کرده بودم ...سخت بود راهش..تو یه راه که دیدم کسی پارسال شهید شده بدتر ترسیدم...اخر راه نشستیم رو شنا و برامون روایت کردن..خیلی بد بود...خیلی....

گرماش صورتم رو نوازش میکرد..بوی عشق میداد...

برگشتیم..بعد از نهار "تن ماهی "راه افتادیم به سمت دو کوهه...روز اول تازه دوکوهه رو شناختیم هم بخاطر سی دی تو اتوبوس هم بخاطر روایت های"ع" چقدر دلم میخاست حوضی که شهید داشت ببینم چقدر در و دیوارش رو میخاستم بو کنم...

غروب رسیدیم دو کوهه رفتم  حسینیه ...کنار مزار شهدای گمنام خیلی دلم میخاست ببینمشون ...

در و دیوارش باهام حرف میزد  نشستم کنار  شهید گمنامی که بیرون حوض بود ..درد و دل کردم..چقدر دلم گرفته بود و خبر نداشتم..یعنی دلم جا می موند؟//یعنی میتونستم باز اینجا رو ببینم؟؟؟؟یعنی ...

ساختموناش با اینکه رنگ و روویی نداشت ولی به ابروی شهدا صمیمیتی رو داشت که شاید هزار جای بهتر از اون این حس رو به انسان القا نمیکرد..

خیلی جمعیت بود..دیگه حس تنهایی نداشتی ...پیشه خودم داشتم به جمیعتی پر از دختر و پسرای جوون فکر میکردم که در کنار هم بدون ترس ..در ارامش بدون نگاه الوده بدون ترس از اتفاقی حرف میزدن شیطنت میکردن باهم شاد میشدن و با هم گریه میکردن...

گفتن برای ساعت 10 گردان تخریب داریم ..نمیدونستم چیه...وحشت داشتم ...درست مثه روزای امتحان..

دو تا صف خیلی بزرگ شدیم ....و طولانی ...فقط میدونستم قراره یه راه طولانی رو برم و برم یجایی خارج از این فضا و تو بیابون تنها ...میترسیدم...

دست دوستم رو گرفتم ...و دنبال هم راه افتادیم ولی متاسفانه بخاطر زیاد بودن جمعیت و هم بی نظمی خانوما....رفتیم راه زیادی بود دست تو دست هم ..میترسیدم جدا شم..اگرچه با هم حرف نمیزدیم ولی از جداییش میترسیدم از تاریکی شبوخیلی چیزای دیگه...

اونجا بعد از رسیدن و نشستن تو حسینیه ..هم شب اخر بود و هم طعم انتظار حال خوبی رو بهمون داد..شب اخر بود   و روز باز گشت..نمیدونم چرا بدلم برات شده بود...حاجتام رو میگیرم...نمیدونم چرا دلم کربلا خاست ..قبل از رفتن. کنار شهید گمنام چنتا از بچه ها دورم جمع شدن و من براشون خاطره گفتم.از مکه از کربلا..باهم دوست شدیم و خلاصه هممون یه جورایی دل بسته شده بودیم ...روحمون پرواز کرده بود..بعدش قرار شد هرکی خاست بره از در جلو به میعاد گاه و هرکی نخاست برگرده..رفتم جلو...انگار دور تا دور ساختمون فر ق داشت ...

یه سری فانوس بود و سیم خاردار رفتم جلو تا رسیدم به چنتا قبر قبرایی که شهدا تو دل شب برای درد و دل با خدا کنده بودن ...

با اینکه اون ور خاکی بود..این ور سرسبز بود...روی چمن ها نشستم...از خدا خواستم از شهدا خاستم..دلم جا بمونه...

برگشت سخت بود..دوستم رو گم کردم ولی با یکی دیگه از بچه ها اومدم به حسینیه که رسیدم دیگه نمیکشیدم...نشستم کنار مزار و سرم رو گذاشتم رو سینه شهید و درد و دل کردم...

http://fc07.deviantart.net/fs71/f/2010/064/1/3/hoseynie_haj_hemmat_by_fatemehkia.jpg

صبح با خستگی بلند شدم رفتم بالا و ساک رو برداشتم و رفتیم سمت اوتوبوسا خیلی از بچه ها موندگار شده  بودن ..دلم گرفته بود هیچ جا دو کوهه نمیشد ...

سوار اتوبوسا رفتیم اومدیم سمت تهران ...برا نهار یجا وایسادیم و شب رسیدیم..تهران..تو راه بچه ها از اقای کشوری خاستن حلالیت بگیره..البته این فقط بخاطر صحبت کردن ایشون بود...برام جالب بود خیلی از حرفاشون ...خصوصا در مورد حلالیت...

ولی تنها نتیجه همراهیه بااین جمع اتوبوس فرماندهی و فرمانده "صبوری" ایشون بود...و اینکه واقعا با اون شناختی که داشتم کاملا متفاوت بودن..

"خدا نگهدارشون باشه"

بعد از ماجراهای شب...غش کردم...صبح زود که از خواب بیدار شدم...گوشه دلم تنگ بود...

احساس سنگینی رو قلبم میکردم..حس دلتنگی برای خیلی کسا و خیلی چیزا و خیلی جاها ..بچه ها ...دوستام ....اونجا و رهاییش از دنیای امروز و روزگار و نزدیکامون...

چقدر دلم تنگه...

و این رهایی نیاز من بود...

ای امام زمان من. بیا که من و جوونانی چون من انتظار خادمی شما رو دارند...

"اللهم عجل الولیک الفرج"

"غمم را شهیدان رقم میزنند

                                   که در لحظه هایم قدم میزنند"

 

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٢ ] [ ٧:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب