ساز تنهایی

 

 


اونر وز که بهم داد فکرنمیکردم اینطوری جذبش بشم..گرفتنش از دست فاطمه برام جالب بود ..نمیدونم چرا شاید زمان ما خوندن این جور کتابا رو بد میدونستن ..من هم با توجه به حرفای فاطمه ترجیح میدادم که اینجور کتاب ها رو نخونه ...تقریبا همه فهمیدن که فاطمه دیگه تو حس و حال درس نیست ولی این بده از نظر من بده ..شایدم دارم دایه مهربونتر از ...میشم براش ...

شروع کردم به خوندم ..نمیدونم گاهی وقتا بدجور یتو حکمت کارای خدا میمونم ...یکی مثه من که دوران نوجوونی پر هیاهویی داره وقتی به گذشته نگاه میکنم دلم میخواد بعضی قسمتاش رو دیلیت کنم...

بعد دبیرستان ..میدونستم راهم عوض شده...راهی بر خلاف عقیده ولایت ...درست طبق تربیت اونا بزرگ شدم...نمیدونم از کی افتادم تو این راه شاید از بعد از اون خواب...نمیدونم چرا این خواب های اشفته اینقدر ارام بخشه...

حالا که از جنوب برگشتم تموم حس خوبه اون خواب ها رو به چشم دیدم شاید نوعی راه اون رو هم  دیدم...طی کردن این راه تنهایی سخت بود...

تنهای تنها...اول جوونی یکی مثه من معلومه باید پوسترای رو دیوارش باید چی باشه چرا نبودش رو نیمدونم ...

عاشقانه این نقطه رو دوست دارم ....این نقطه ای که سلانه سلانه خدا دستم رو گرفت و نوشند روش..نمیدونم اخرش کجاست ولی حالا دیگه طعم گس تغییر اعتقاداتم بر خلاف دیگرون داره به شیرینی میزنه ...من این حس رو دوست دارم...

القصه شروع کردم به خوندنش...نمیدونم ..نمیگم جنوب منو عوض کرد..ولی یه نقطه عطف بود...یجایی برای تعهد ...اونایی که منو میشناسن میدونن یا عهدی نمیبندم یا اگه ببندم روش وای میسم ...سعی میکنم وایسم...بالاخره منم ادمم..اونم یه ادم با یه عالم احساستی که بقول بچه ها از پشت صفحه مونیتورم میشه لمسش کرد..."محض ریا"

باز گره خوردم ...گره به جنگ ..بر عکس رمان های دیگه ای که خونده بودم هم عشق و عاشقی بود ..هم گره خورده بود به جنگ..به لطافت اون ادما همونایی که من تو ذهنمه .نه اونایی که بعدا خواستن خودشون رو شبیه کنن و...."فیلتر شکن خدمتتون بود چن نقطه رو بخونینش"

اوایل قصه رفتم تو خاطرات اره شاید خاطراتی که فقط برای من خاطره بود و برای دیگران تمسخر ..برای من زندگی بود و.....رسید به ازدواجشون...رسید به عشق ...واژه ای مقدس که از بس ملعبه دست شاعران هرز نویس شده چرک میزند ....خواندش چندش اور شده در حالی که تقدسش ..به یک نگاه مقدس می ارزد...

و تموم شد ...اره منم مثه همه دختر های نازک نارنجی و افتاب ندیده و البته مهتاب رو دیدم چون همه روز های ما بدون نور اصلی زمونمون شب هستند...اشکام سرازیر شد...

تو فکر بودم...چقدر دلم میخاست در ان واحد یه همسر شهید با اون همه صداقت و عشق پاک کنارم بود تا سرم رو بذارم رو زانوهاش...

دیشب وسطای رمان که بودم...فکر کردم چقدر بده که فاطمه اینطور کتاب ها رو میخونه اخه یه الف بچه چه میفهمه عشق چیه؟؟نه واقعا چه میفهمه در حالی که بزرگتر از اون هم نمیفهمن..دیروز تو ذهنم راه میرفت روحم اشفته بازاری بود که نگو....تموم بحث هایی که با اون اقوام یه لا قبا کردهب ودم که بیعار میگردند و زن میخواهند و اگر رویم میشد چه بسا دهان باز میکردم و نباید های پرده نشینی و حیای 23 ساله عمرم رو درواژه های حقیقی بصورتشان میزدم تا بفهمن زن ...نیست که مردان ..."سکوت"

بگذریم ...ولی میدونستم هنوز دختر نوجونی مثه فاطمه معنای اشکها و نوشته های سالنامه مرد محجوب و نگاه های مشتاق دخترک با حیا رو درک نمیکند...مطمئن بودم هنوز نمیداند عشق رو با چه ع نوشته میشود....شاید هم صدای جرق جرق کاغذ های رو تخت را گرفته و اغوش گرم حسین رو عشق رو ...میبینه ...

نمیدونم ...در تموملحظه هایی که پیش میرفتم مشتاق تر میخواندم...تازه واژه ها برایم معنا پیدا کرده بود...انگار گره زندگی به دار این قالی رنگ رنگ شهدا مرا هم نقش ترنجی کرده بود که داشتم گره به گره ساخته میشدم و معنا پیدا میکردم....

چقدر دلم میخاست برگردم به تموم سال های قبل از این سرم رو روی پاهای مریم بذارم و ازش از حمید بپرسم از عشقش ..از کسی که وقتی میخاست بره بدنبالش اومد...کاش زنده بود...

حالا رمان تموم شده بود و بغض من....کاش من هم میتونستم به عرض زندگی فکر کنم تا طولش...تو این افکار بودم که باز به یه گره جدید رسیدم و فکر م در مرود مریم جان .چرا فاطمه این رمان رو به من داده بود؟؟؟

حالا تکه های پازل را کنار هم گذاشتم....هنوز خون مریم در رگ های فاطمه جاریست...چرا فاطمه گفت خیلی دوستش داشته...اری این روزها مریم و حمید قسمتی از زندگی من شده اند....

داشتم فکر میکردم  که شاید این همه گره دیگر من به زندگی این دار غریب باشه...چقدر عطر و بوی این دار رو دوست دارم ..کاش میشد هنوز هم ترنج از ان شد ...

حالا دیگر نگران فاطمه نبودم...شاید فاطمه نه تنها به تقدس این گونه عشق ها که به تصور عشق مادرش این رمان رو میخونده...

امروز بعد زا خواندن رمان و همراهی همیشگی باران و ابرها که اینه دان دل من هستند تا جنوب هم با من امدند حاله بدی داشتم....باران میبارید و من میباریدم ....خانه مادر بزرگ دیگه رنگ وب وی کودکی رو نداشت اما امروز بعد خوندن ان و رفتم زیر بارون چقدر بوی معطر باران بهاری رو دوست دارم که با شتاب خودش رو به شادی برگهای سبز باغچه میزنه....

در خت نارنج هم شاد بود و مملو از شکوفه های بسته بهار نارنج تا چن روز دیگه میتونم با بوی بها نارنج ها و خاطرات کودکی مست کنم....

رفتم کنار دیوار قدیمی چقدر بدون ما تنها شده بود...به سنگ های پولکی کف حیاط خیره شدم..تمام بچگی هایمان کندن این پولک ها از دیوار حیاط و  زخمی سر انگشتان کوچکمان بود و فریاد های پدر بزرگ بود...چقدر بزرگ شده ایم ..این روزها انگشتانمان لطیف شده اند و دل زخمی شده ایم...دیگر محبت زنگ باخته....لنگ میزنم ....خیلی لنگ میزنم از جنوب که برگشتم..گفتم ان میشوم که خاهم...

حس نا مفهومی دارم ...گنگ ...حس میکنم پاهای شیطنتم رو جنوب جا گذاشته ام...نمیدونم شاید میان مین های خنثی نشده ..شاید سیم های خاردار..شاید شن ها یا گل های اروند که پایم گیر کرده بود و میانشان غلط زده بودم و با خنده میگفتم بعد از 23 سال عجب گل بازی بود...اری ان زمان با خنده میگفتم کشی ام به گل نشست ..ولی انگار جدی جدی پاهای کودکی ها و شیطنت هایم را جا گذاشته ام ...البته نه در ظاهر که در باطن..

حالا دیگه من هم باید مثه اون مادر یکه زا جسد فرزندش بدنبال دستش امده بود...تموم خاک های جنوب رو برای پیدا کردن پاهای کودکی و شیطنتم زیر پا بذارم...خنده ام میگرد ..همه جنوب میروند..ادم میشوند ...دل جا میگذارند ....جنوب رفتنم هم مثله ادم ها نیست...جای دل پای کودک ام را جا گذاشته ام....جای ادم شدن پرنده شدم ...بقول اشوک:عجب!!!" اشوک رو دوست ندارم همان محمد بهتر است اخر اشوک هم شد اسم ..محمد با این ظرافت و زیبایی اش روح ادم پرواز میکند..."

این چند روز خواستم حرف بزنم نشد...میبینیند حتی واژه هایم هم رنگ به رنگ شده اند...حالا خوبیش این است که خاکی اند نه از آن رنگ های نا شناخته...

اره میخواستم به غریبه منتظر بگم..ان روز با حرفش با شمردن ثانیه ها برای امدن مولایم مرا تا کجاا برد بعد چند وقت غربت....گلزار و اشنایی با زاغکی که هرچه دنبالش کردم عکس بگیرم دوید مرا با این حجم از میان میله های گلزار با خود میبرد کجایش را نمیدانم .ولی خب پای تعهدم لنگید و با انکه میدونستم دارد مرا جایی میبرد با این ارام خرامیدنش برگشتم....رفتم به قم تا ان روز اونقدر ارامش انجارا درک نکرده بودم...خصوصا از روز ی که یکی از بهار نوشت های داداش حسین رو خوندم "حسین قدیانی" دیگر جوانی است و هزار و یک که چه عرض کنم....هزاران فکر که خودتان میدانید و فقط سکوت کرده اید و من میگویم...

بعد جمکران ..میدانی غریبه من هیچوقت سه شنبه نرفته بودم جمکران وای که چقدر عوض شده بود..مناره ها از جاده خاکی منو یاد مکه انداخت ...چقدر دلم برای اشک ریختن کنار با غربت شب های مدینه تنگ شده ...پرده سیاه شب و بقیع ..چقدر به ما نز ها ظلم میکنند ...که نمیشود با خاک های بقیع اخت گرفت..

چقدر یادت بودم....میگویم اگه خرافه پرست بودم میگفتم وبلاگتان حاجت میدهد...هر وقت سفیر دعایم میکند....دعوتنامه امام رضا برایم میاد البته ضامن دعوت نامه هم در شاه عبدالعظیم است که ضمانت من رو سیاه رو پیش مولام ظمانت میکنند...و حالا اینبار شما شدید بانی رفتنم به عشقستان ....

وای که چند روزی بود حرفهایم رو دل که چه عرض کنم...مدام میان چشم های بارانی رژه میرفتند و تمنای کاغذی ...امضایی..وب نویسی چیزی داشتند و من محلشان نمیذاشتم...و حالا اوووووووووووووووووووووووووووووو....با ذوق خود را به روی پله های بی پاگرد کیبورد میکوبند .تا خلاص شوند..

کاش ما ادمها که نه ما جوان ها هم پله ای برای تخلیه روحمان داشتیم خنثیاینطوری نگاهم نکن...خب من هم ادمم دیگه...امروز دیوانه وار به قفس زندگی میکوبیدم مثه باران که همراهم خودش رو به برگهای سبز میکوبید ....

دعایم کنید....

دعایم کنید اقایم بیاید ..

شنیده ام فرج ایشون گشایش کار ماست ..کار من هم بدجور به این دار شهدا گره خورده و میترسم ناشی گری در بیارم و رجی رو بد ببافم و رد گم کردن که بماند ...تا اخر نخ نمای در چشم خدا باقی بمونم...

حلالم کنید...

 

 

 

[ ۱۳٩٠/۱/٧ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب