ساز تنهایی

و این بحر طویل است

عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم .بنویسم

 که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظه باران نرسیده است ؟و هرکس که در این خشکی دو ران به لبش جان نرسیده است؟به ایمان نرسیده است؟

بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید..

بنویسید .

که هنوز که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟؟/چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟

دل عشق ترک خورد گل زخم نمک خورد .زمین مرد ،خداوند گواه است .دلم چشم براه است و در حسرت یک پیک نگاه است.ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش بجایی،برسد کاش صدایم به صدایی...

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار هر بیدل آشفته شود حس ،تو کجایی گل نرگس؟

بخدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است ز جنس غم و ماتم ، زده آتش بدل هر آدم و عالم.

مگر این روز  و شب رنگ شفق یافته در سوگ و کدامین غم عظیمی به تنت رخت عزا کرده .

ای عشق مجسم...

که بجای نم شبنم بچکد خون جگر ...از عمق نگاهت .

نکند باز شده ماه محرم که چنین میزند آتش به دل فاطمه آهت

به فدای آن شال سیاهت .

به فدای زخت ای ماه..بیا!!!!!!!!!!!!!!!!

"تومار هدیه شده در اولین سفر دانشجوییم....برچشم برهم زدنی گذشت"

[ ۱۳٩٠/۱/۱٢ ] [ ۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب