ساز تنهایی

راستی! فاطمیه نزدیک است...

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر

اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم

زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلطیدند

چادرش در میان گرد و غبار

قبلا این صحنه را...نمی دانم

در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید، حس کردم

کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه

پسر کوچکش رسید از راه

گفت: آرام باش! چیزی نیست

به گمانم فقط کمی کمرم...

دست من را بگیر، گریه نکن

مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی

یا علی گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما

ناله هایش فقط تماشا شد

صبح فردا به مادرم گفتم

گوش کن این صدای روضه ی کیست

طرف کوچه رفتم و دیدم

در و دیوار خانه ای مشکی است

با خودم فکر می کنم حالا

کوچه ی ما چقدر تاریک است

گریه، مادر، دوشنبه، در کوچه

راستی! فاطمیه نزدیک است...

شعر: حمیدرضا برقعی

وارد که شد تمام تنم لرزید، نه از ترس ، نه، نمی دانم چه حسّی بود. اما جلال و جبروتش مرا گرفت؛ ستبری شانه هایش، قدرت دستانش، قوت قدم هایش؛ پیچش بازوانش، صلابت وجودش و مهربانی نگاهش ..... با اینکه می دانستم از خویشان پیامبر اسلام است و فاتح قلعه ی خیبر، می دانستم در جنگ با، یهودیان چه رشادتها کرده و حال که می دیدمش معنای تمام تعاریف برایم چون روز روشن می شد، اما، مجذوب او شدم؛ مجذوب نگاه او... انتظار داشتم برای امر مهمی به آنجا آمده باشد. به حجره ی مردی یهودی ، اما وقتی حاجتش را گفت دل درون سینه ام از طپش ایستاد. چه می شنیدم؟ علی و احتیاج به قرض؟ آنهم از یهودیان ! چه می کردند امت اسلام با جانشین پیامبرشان؟.... و دیدم که علی، خیبر شکنی که پشت تمام جنگجویان یهود از شنیدن نامش می لرزد، چادری پشمین به ودیعه نهاد و قدری جو گرفت........ چادر همسرش ، چادر فاطمه و من با همه ی خشت و گلی بودن دلم فهمیدم که چقدر سخت بود بر علی دل کندن از چادر محبوبه اش، او را بوئید و بوسید و به مرد یهودی سپرد. و مرد یهودی، چادر را در کنج دل من رها کرد و رفت. من ماندم و چادر همسر علی، چادر بانویی که می گفتند: بوی بهشت می دهد، می گفتند: بهانه ی آفرینش است. می گفتند: مادر پدر است. می گفتند. برترین زنان عالم است. چادری که در تار و پودش فاطمه موج می زد و الحق و الانصاف که چنان عطری در فضای درونم پیچده بود که مست شده بودم و بی اختیار دلم می خواست دیوارهایم دست داشتند تا برای لحظه ای آن چادر را لمس می کردم و به سینه می چسباندم. و آن شب اولین و آخرین شبی بود که برای من روشن تر از هر روزی گذشت و شعاع نور ساطع از چادر آن بانو از سقف دلم گذشت و تا آسمان هفتم تابید. احساس می کردم هر آن از زمین کنده می شوم و به آسمان می پیوندم. و من شاهد ارتباط بین عالم مُلک و ملکوت بودم تنها به واسطه ی وجود نخ های پشمینی که بر بدن فاطمه بنت محمد آرام می گرفتند، درون وجودم. من ، حجره ای بودم که شاهد طواف ملائکه شدم ، شاهد صعود و فرود فرشتگان مقرب، از عرش به فرش در پرتو اشعه های نورانی چادر فاطمه؛ چقدر به خودم می بالیدم؛ غرق در این حال شیرین، ناگاه، از نیمه شب گذشته؛ همسر مرد یهودی وارد شد و او نیز دید، اندکی از آنچه من می دیدم. دید که من با همه ی وجود در نور غرقم و سرُو رویم زیر پوشش نور چادر زهرا نشناختنی زن به سرعت خارج شد و همراه با همسرش بازگشت؛ چهره ی مرد یهودی را؛ هرگز از یاد نخواهم برد؛ بهت و حیرت در تمام اجزای صورتش نقش بسته بود گویا فراموشش شده بود که چه دُرّ گران بهایی را در دل من رها نموده و اکنون دنبال دلیلی برای این چراغانی بود؛ لیک نور چنان واضح و بی پرده از چادر می تابید که جای هیچ شک و شبه ای باقی نمی گذاشت آن دو، بی اختیار در خانه ی خویشان خود رفتند و گمانم 80 نفری را در اطرافم جمع کردند. افرادی که همه زیر لب نوای واعجبا سر داده بودند و سر گشته و حیران شاهد چادری منّور بودند. هنگامی که مرد یهودی چادری را که به اندازه ی عمری بی معرفت زیستن ؛ مرا از معرفت لبریز کرده بود از کنج دلم ربود؛ من ، دوباره لرزیدم؛ نه از ترس، نه، از غصه و دیگر اشک مجالم نداد؛ از برکت چادر فاطمه دل من سرشار از معرفت شد و اگر دل گِلی من بانور این چادر چنین دگرگون شد . پس با دل یهودیان که همه چشمشان به نور او بود چه کرد؟ فقط این قدر بگویم که من و همه ی هشتاد یهودی جمع آن شب به برکت چادر دختر پیامبر اسلام مسلمان شدیم و من حکمت احتیاج علی به قرض را امروز می فهمم که سالهاست مرید او و فرزندان اویم.

منبع:  جلد 1 منتهی الآمال (زندگی حضرت زهرا سلام الله علیها)

الهام حیدری کاری از کلوپ نویسندگی

 

آقا بحق مادرت..!!!

....!!!

.................................................

بعدا نوشت:

خریت تا کجااااااااااااااا؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!١

یعنی تا اونجایی که ادم خودش با خودش کاری کنه که دیگه نتونه نسبت به بسیج و بسیجی انتقاد کنه یعنی تا جایی که حالا میدونن کی هستی و نمیتونی بگی که از ماست که بر ماست ؟؟؟!!اخه الان یه عالمه انتقاد در حددددددد چییییییییییییییییییی در مورد این هاله های نوری جمع شده تو گلوم......من بی کی بگم.....شیطونه میگه برم یه وب دیگه داد بزنمااااااااااااااااااااااااا


آقا اصن مدیریت این وب واگذار شد به یه ناشناس حالا بذراین دادمو بزنممممممممممممممممممممممممم

اونقت مادر میگن آقای ماندگاری به جوونایی مثه شما"من" گفتن که فضای نت هم میتونه خلوت بحساب بیاد

بعد اوونوقت اونی که من امروز دیدم چیه؟؟؟!!!!عصبانی

اونوقت الان یچی یادم افتاد که بعضی چیزا به چیز نیس ب ریشه است ..نیشخند..

اینم انتقادمشیطان

 

[ ۱۳٩٠/۱/۱٩ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب