ساز تنهایی

 

 

 

 

 

 

 

شبی تاریک و و هم آلود و پر درد       همه در خانه در رؤیای غفلت          

شب ویرانی و آشوب و بیداد             شب آتش زدن بر پیکر عشق         

 رخ مهتاب، نیلی گشت آن شب           ز مرگ لاله ی زهرایی آن شب            

 سراپای علی از غصّه می سوخت         از آن شب تا ابد در ماتم او                 

 چو مردم با خدا بیعت نکردند             در آن دم چون علی را می کشیدند        

 هنوز این آسمان در یاد دارد                   که در طغیان ظلم و شرک و اندوه        

هنوز از خاطر مردم نرفته است              ولی در کوچه های غربت و غم               

 همان بازو که اندر ظلمت شب                 همان بازو که در تیمار حیدر               

  به صبح­وظهر وعصر ومغرب­وشام      ولی در خیل یاران سقیفه[1]                ا               

 

 تمام شهر در خواب جنون بود              حریم عشق، اما غرق خون بود             

  شبی سرشار از نا مردمی ها                شب تنهایی امّ ابیها                        

 گلی نشکفته را از باغ چیدند                تمام نسترن ها داغ دیدند             

  چو چشم فاطمه خون بار گردید            عزادار در و دیوار گردید                   

  رسن بر گردن خورشید افتاد               گل باغ نبی، از غصه جان داد             

  که زهرا پاره ی جان نبی بود            نبی  بر دامن زهرا می آسود                

  که محراب محمد کوی زهراست         کنون شلّاق بر بازوی زهراست         

  شبان گاهان به سوی آسمان بود          پس از پیکارها بس مهربان بود     

  هنوز آیات کوثر بر زبان هاست          غم بی یاوری بر قلب زهراست

 

[1] محمد نیکخواه منفرد (احسان)-

 

 

http://host.kanoon-ansar.ir/vijename/fatemie/motoon/hadis%20kasa.pdf

 

 

هر کار کردم نتونستم لینک بالا رو براتون بذارم بخونین برید اونجا بخوینن ...!!ا

 

 

می دانی چه چیز آدم را دیوانه می کند. منظورم دردناک شدن قلبت است. وقتی تلویزیون را روشن می کنی می بینی شبکه های مختلف مداحی پخش می کنند اما دقیق تر که می شوی می فهمی یک سر در گمی در همه ی تصاویرشان موج می زند. آری... نمی دانند کجا را نشان بدهند. مثلا پیامبر که باشد مدینه را نشان می دهند، حسین که باشد کربلا، علی که باشد نجف یا کوفه اما فاطمه...فاطمه که باشد کجا را نشان دهند؟ اگر همه ی دنیا را هم در این چهارچوب متحرک بکنند باز هم دل آرام نمی شود. باید خود خدا را نشان بدهند تا دل آرام گیرد. فاطمه پیش خود خود خداست. آخر می دانی اگر خانه شان در مدینه را هم نشان بدهند وقتی در را ببینی دلت آرام نمی گیرد که ... آتش می گیرد، جگرت می سود. باید انقدر آتش بگیری، جگرت آنقدر بسوزد که از این سوختن و آتش گرفتن به ارامش برسی. می فهمی؟ نهایت آرامش را می گویم.

 دل نوشته ای از ف.ز

 

 

 

 

 

 

تو این شبا و روزا خیلی بیادم باشید ....التماس دعا

بهشتی باشید

رفتید بهشت هوای ما رو هم داشته باشید


 

پ.ن:

اومدم دلنوشت بنویسم از صبح دلم گرفته بود این روزا خیلی بیاد این روز گار و بازیاشم ..اینکه من کجا بودم و کجا رسیدم ...همیشه فکر میکردم اون بچه های نوجوونی که تو جبهه بودن چجوری بوده که به این مقام رسیدن ولی وقتی داداش حامدو دیدم فهمیدم که نشد نداره ...نمیدونمم اونقدر واژه توی ذهنم داره میدوئه که نمیدونم کدومش رو بنویسم...از خوبیهای حامد یا از تغییرات خودم ..اره حامد بود پسر 16 ساله ای که تو دو سه ماه این دختر لجوج سر کش رو براهی کشید که نه خودش نه اطرافیانش باهاش اشنا نبودن ..چقدر دلم برای حرفات تنگ شده ...یادم نیست چجوری. ولی یادمه مثه همیشه از بسیجی ها بد میگفتم ...از اینکه امین تو وبش نوشته بود حق بسیجی هاس گله میکردم . از اینکه بسیجی رو از مردم جدا میکنه از اینکه با این همه مهرش به شهدا نمیدونه بسیجی یعنی همه مردم بسیج از مردم تشکیل شده بی حجاب با حجاب و ریش دار و بیریش نمیشناسه ..یادم سال 88 بهترین سال زندگیمه..چجوری اومد تو زندگیم یادم نیست چجوری اقا رو بهم فهموند نمیدونم ...تفاوت ادم ها و ادم نماها رو. تفاوت بسیجی و بسیجی نماها رو .تفاوت ریش دار های بی ریشه رو با محاسن دار های با آبرو ....

یادم نیس فقط میدونم وقتی بخودم اومدم دیدم یکه و تنها جلوی ادمهایی ایستادم که تا اون موقع الگوی زندگیم بودن .گروهی که توش وبدم و سفت و سخت همراهشون .دیدم جای پوستر های نوجونهای امروز عکس کسی دورورمه که تصور دیگه ای در موردش داشتم ...کسایی برام مهم شدن که تالا فقط یه عده روح سرگردان بودن ..کسایی که تو فیلم ها با ریش بودن و صمیمی...ولی واقعا نمیشناختمشون ...فقط درختای بلند مزارشون و دیده بودم از دور و به سایه ای که زیرش بودن قبطه میخوردم...

نمیدونم فقط میدونم داداش حامدم بزرگی...خیلی بزرگ ..خوشحالم که شما رو داشتم ..کاش همه طلبه های بسیجی مثه شمابودن ..فقط دعا میکنم زودتر درست تموم بشه و برگردی تا کنار هم بتونیم به هدفی که داشتیم برسیم ...که من مطمئنم میتونیم چون بعد درس دیگه با یه عالم کامل رو برو هستم ...ازت میخوام درستو ادامه بدی ...تا اخر .من مطمئنم با این خلوص و پاکیت که از همون ماه هایی که در جنوب هستی و ماه هایی که به اردو جهادی میری داری میتونی روزی مرجع بزرگی بشی...

حالا از خودم بگم این دختر سرکش که هر جا لجباز ی کرد ..به راهی رفت بس عجیب...یعنی خدای مهربونش دستشو گرفته و داره میبره کجاشو نمیدونم فقط میدونم دارم میرم..یادمه وقتی همه گفتن نرو رشته ریاضی رفتم ..گفتن بزن رشته کتابداری با حرارت قسم خوردم که امکان نداره برم .هیچوقت روزی که تو راه مشهد بهم خبر دادن با رتبه خوب همچین رشته ای رو قبول شدم رو از یاد نمیبرم..رفتم سراغ امام رضا گفتم ببرینم جایی که انتهای راه ...

الان راضیم...شاید از تابستون مسیر زندگی ام بکلی عوض شه ...سالها با این فکر که چرا بهتره خانم های مذهبی علوم دینی بخونن مبارزه کردم..چون معتقدم باید از هر لحاظ بالا باشن ..نمیگم عقیده ام عوض شده چون نشده ولی در این زمان ترجیح میدم ...مسیر زندگی فعلا عوض شه ..امیدوارم خدا خودش منو در بهترین مسیر قرار بده و هدایتم کنه ...

امروز بچه های بسیج نما قرار داشتن برن جایی با هم ..یکی از بچه ها گفت ..دلم گرفته بود ..اصولا از اینکه موقع کارداشتن ها بیاد میاورند هستی و شب و نیمه شب و روز نداره  و موقع کنار هم بودن و کلاس های ویژه اشون یادشون میره هستی خوشم نمیاد ..ولی از اونجایی که ما هم خدایی داریم ...خدا قسمت کرد رفتیم یجای با صفا که فکر میکنم عمرا اگه با این بسیج نماها میرفتم این حال و هوا رو نداشتم ..چقدر خوب بود...وقتی بیاد اوردم ...خدا رو شکرکردم که اینقدر بدلم راه میاد ...چقدر دلم میخواست مریرزا هم در حرم امام رضا (ع) بیادم باشد ..بیاد همتون بودم...از خدا میخوام هیچوقت این مرام و وفا و مهربونی که بهم داده رو ازم نگیره و بهم قدرت بده و اونقدر قوی ام کنه از این لحاظ تا به همه دنیا بی منت محبت کنم.."البته اصفهانی جماعت از هرچه مفت است خوشش میاد حتی خدمت بی مایه"چشمک

پ ن:

داشتم با یکی از بچه ها چت میکردم هی منو متر کرد ..یادش بخیر شبی دوستی بهم گفت تو به اصطلاح مذهبی هستی .ولی براحتی قضاوت میکنی در مورد ادما. از اون شب بود که تصمیم گرفتم که متر نکنم ...ولی زیاد متر شدم ..این دوست هی منو متر کرد ...بهش گفتم من از دو تا چیز دلگیر میشم ..یکی متر کردنه یکی بی اعتمادی ....یاد ساز تنهاییی افتادم اینکه چه ادمهایی که بر خلاف ظاهر و باطن اسلامیشون براحتی ادم رو متر میکنن و میذارنش کنار ...نمیشه به این ادم ها ادم نما گفت چون میبینی ..ادمن..ولی از طرفی برخی برخوردهاشون انگشت حیرت که نه تاسف تورو بر میانگیزه ..وقتی هم بهشون میگی ...بجای اینکه فکر کنن این بنی بشر واسه خودم گفته. به قبای محترموشن بر میخوره ..در هر حال هنوز از متری که با یه پست شدم دلخورم ....

"خدایا به بنده های خوب و با اخلاصت قدرت بده تا از منیتشون کمی پایین بیان ..از  گرفتار مجیز گویان  شدن نجاتشون بده ...و برای ما و بسیج و رهبر که همه با هم میشیم ملت حفظشون کن "

 

[ ۱۳٩٠/٢/۱٦ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب