ساز تنهایی

 

 

 

 

فکر نمیکردم اینقدر سخت باشه که برای اخرین لحظات روی نیمکت بشینی ...چقدر ما کودکیم تا وقتی که پشت این صندلی ها میشینیم .چقدر دلم تنگ خاهد شد برای نیمکت های دانشگاه که با هرکدام یاد و خاطره ای رو ورق زده ام .برای خنده های بی دغدغه و کودکانه ام برای دعواهای کودکانه با پسرکان مغرور کلاس ..برای نامه های یواشکی ...برای شعر های حک شده روی میز و دیوار .برای شیطنت هام ..آزار و اذیت استادام .برای غیبت ها و تمسخر های بچه گانه ...برای به نقد نشستن استادم ...برای اشک های یواشکی ..قدم زدن زیر بارون .اشک ریختن .پشت دیوار تنهایی های دهکده ..روز های ابری ..ابریه دلم وهمراهی ابری آسمان بخاطر دل منوبا بغض من و "او".. مسیر دانشکده را تا ایستگاه کودکانه جستن و چشم به آسمان دوخته ...

چمن (چمبند)نشینی های بهاری ..زیبا ترین بحث های انتخاباتی و اعتقاداتی و این چمن ها و ما و بچه های دوره مون ...

دید زدن های جفت های هراسان از پنجره ...اب بازی های کنار حوضچه نماز خانه ...توت خوردن های یواشکی ...یاشد بخیر پسر بچه ای که ما اینور میله های دانشگاه بودیم و اون اون اونور رفت و از بالای درخت برای من توت قرمز چید ..

یادش بخیر آن صبح غم انگیز که با خبر فوت دو تا از بچه های دانشگاه شوکه شدم ...و اثر اون شوکه تا همین اواخر با من بود...یادشان گرامی دوستانی چون "نفر" هر وقت لبهای خندون و لباس های رنگیش رو میدیم یاد خودم میفتادم که اینطوری تو دانشگاه میگشتم و نظر بچه ها در موردش رو به نقداز خودم میدیدم وروزی که خبر فوتش روشنیدم ...واییییییییییی که چه ها کشیدم ...

و تا همین هفته ی گذشته که پیامکی از استادی گرفتم با این مضمون :

"

کاش از اول ورودم به علامه شما دانشجوی من بودید اونوقت دیگر.."

هنوز از گرفتن این پیامک در آسمانم هیچ چیز برای یک آدم و دانشجو با ارزش تر از رضایت افراد و بزرگان نیست ...و وقتی میبینی کسی این چنین میگه ...حس پرواز داری....به کجاشو نمیدونم ...فقط هنوز دوست دارم پرواز کنم ...

امروز از صبح مشغول گرفتن حلالیت و خدا حافظ بودم ...هر کدام از دوستان میدیدن ابراز شادی میکردن و نمیدونستن چه بغضی تو گلوی منه ...

و اساتیدی که به من لطف داشتن .از اساتید دروس عمومی گرفته و تا اختصاصی ..امروز حس خوبی  داشتم ...شاید اولین باری بود که افرادی از نبودم احساس دلتنگی میکردن ...و این دلتنگی رو ابراز میکردن  ...قطعا بیان این جملات برای بزرگتر ها خیلی مشکله ...خصوصا کسایی که شاید یک یا دو ترم تنها پا منبریشان بوده ای و گاهن حتی با بغض ها و خنده ها و نقد ها و زیر سوال بردن ها کلاسشان را بر هم زده ای ...ولی با این وجود با مهر نگاهت میکنند و اینگونه مهر میورزند ..ادم میبره ..باور کنید مبرد...

و من هم بریدم ...و در پایان ساعت آخر و اخرین لحظات  کلاس و در کنار دوسته چند ساله ام که شاید پایش از دنیای شما کوتاه بود ولی دلی و فکری به وسعت آسمان داشت و در کلاس همان استاد از سلاح دخترانه ام استفاده کردم و این ابر مانده در گلو را باریدم ....میگویند متولدین اسفند حساسند ...به این معترفم ..اما تو این سالها از این روح حساس.. دختری ساخته ام به وسعت اقیانوس ...در دل اقیانوسم گاهی گرداب است و توفان ...

در راه برگشت باز هم تنها و سر به آسمان برگشتم ...برعکس تمام کسانی که ادعای سر بزیری دارند .افتخارم به سربلندی و سرافرازیم و توکلم بخدا بودن است ...و لا غیر ..!!!!!!!!!!!!

و خب سخنی با دوستان :

میخاستم از همین جا از تمام دوستان علامه ای از وبلاگ های " مشکات ،فصل رویش،کلید طلایی،گریه سیاسی ، لشگر27 ،این عمار،همت و ..و جناب فرمانده حلالیت میطلبم ..." از طرف "ح.ا.خ "

و امیدوارم ستوده رو به عنوان خاهر مجازی از این پس یاری کنید که دیگه من جز یک نوشته نقش دیگری ندارم  ایشالا ستوده  بتونه قدم به قدم به جمع خدمت گزاران  در بیاد .و خدا هدایتش کنه .

پ ن: برخی گفتند چرا ستوده؟من ازین جینگولک باز یهایی که اسم دیگرانو بذاری و بجای ذختر بگم پسرم و ایناخوشم نمیاد .اینکه خودمم جای جنس دیگه بذارم خوشم نمیاد .ستوده اسم منه اسم خودم البته نه شناسنامه.اسمی بر وزن افراد خانواده .از اول هم یعنی سه سال پیش من تو دنیای مجازی با اسم ستوده متولد شدم و فعالیت کردم ..دوستانی که با وب های دیگر من اشنان میدونن که ستوده جای دیگه دوستانی به پاکی بارون داره ...درسته اینجا در میون شما غریبه ی تازه وارده ...پس همیشه هم ستوده خاهد موند..شعر درباره  یمن هم برا همین  تولد ستوده است ...

 

التماس دعا

بهشتی باشید

در ادامه مطلب برخی عکسای دانشگاه رو گذاشتم ....بهشتی که جوووونیمو توش جا گذاشتم ..شایدم گم کردم ...نمیدونم ...


اردیبهشت پارسال ..
.دانشگاه واقعا اردیبهشت  ماه بهشته ..
حوضچه اب بازی های کودکانه ام
چم بند تنهایی ها .اخی روزی که برای اولین بار با دو نفر صحبت کردم روبروی این چمنا بود ...و چقدر درس خوندیم و فیلم داریم ازین چمنا ..اخه ازاد تر از چمنای روبرو دانشکده بود.
این قاصدکام که دیگه سرگرمیه ما دخترا بودن ...وای یادش بخیر رفتیم اون ور اتوبان امسال پارک جدیده یه الاچیق داشت ..جاتون خالی چقدر خوب بود ..لای شمشاد ها پنهون شدن ها و شیطنت هامون ..
برف امسال ..بیابون پشت دانشگاه در دخترونه ...جایی که دو هفته پیش از اینجا تا دم اتوبوس سگ دنبالمون کرد و حقوق بگیرای دانشگاه نقش مجسمه رو بازی میکردن ...بعد داداش بنده میگن سخت نگیر خانومه .."خدا قسمتتون کنه شب ازین راه بیایید و برید بلکه معنای حرف ما رو درک کنید ..
خدا عاقبت یه روحانی رو بخیر کنه سه شنبه شبادیر وقت حول حوش 7 اینا فکر کنم  که اینجا جزجک و جونور هیچ نبود ظله زمستون باهامون ازین در میومد و تا ایستگاه اتوبوس که ما ها شب تو تاریکی تنها نباشیم ...
پ ن: بقیه عکسا رو نتونستم اپلود کنم بقیش در شب های اینده بازمان خاطره بازی ها....
[ ۱۳٩٠/۳/٧ ] [ ٧:٥۱ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب