ساز تنهایی

http://interconnected.org/home/more/2001/800x600/apple.jpg

گاهی گمان نمیکنی و می شود
 گاهی نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره بی اجابت است
گاهی ناگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود

...این چن وقت از اینکه لیاقت نداشتم بخاطر نیتی که کرده بودم و اسمم در نیومده بود ناراحت بودم ..و البته گاهی هم به فرافکنی میپرداختم

چهارشنبه بود که تو مترو یکی از بچه های جنوب رو دیدم و بهم از طرح خبر داد ..همون موقع اس دادم و ثبت نام کردم ...بدلم افتاد که اگه اردو جهادی نشد میرم اینجا ...

از طرفی هم کلاس های حکمت رو یکی دیگه بهم خبر داد ...برام جالب بود ...

مصداق این جمله شده بودم:

خدا گر ببند دری زرحمت گشاید در دیگری

و شاید از دید دیگه ای :

اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی ....

این چن روز که تو طرح تو خابگاه بودم ...تجربه تازه و سختی برام بود ...و گا هاً بر خلاف روحیه مغرور فمنیستیم چقدر کمبود حضور و مدیریت و تدبر مردانه رو کم میدیدم ....

با خودم عهد کردم بمونم ..

اگرچه دست به انتقادم مثه همیشه بد نبود و خب سازنده هم بود....

نمیدونم چی رو میخاستم بخودم ثابت کنم ...

ولی موندم ...خب برا من نازپرورده سخت بود...

روز ی که داشتم برا طرح میومدم اس دانشگاه برا مراسم شب ولادت امام حسین رسید و کلی غصه خوردم ...قبلی هاش رو نتونسته بودم برم بخاطر امتحانا و تنها بودنم ..این یکیشم اینجوری...

شبی که بهمون خبر دادن میبرنمون کلی خوشحال شدم ولی رفتنم همانا و هوایی شدنم همانا ...

اون شب برام همه عزیز شده بودن ...حتی کسانی که خیلی دو سال سختی باهاشون داشتم تو سفر مشهد و بعدش و جنوب و بعدش ...هنوزم یاد انتقاداتم میفتم خندم میگیره ...

هیچوقت فکر نمیکردم ...اقای کشوری اون انتقاد کوبنده رو بعد سفر مشهد بخونن ...چقدر از این بشر متنفر بودم ...

پریشب بیشتر از هر وقت دیگه دلم برای این دخترکان تنگ میشد ..و در و دیوار دانشگاه حتی ...و سیاهی شب و ترس رد شدن از این بیابون ..

اونشب هم بر دلم شد ....

و امروز ...بعد از خستگی زیاد و اینکه دیدم بچه های اردو جنوب و دوستان و همکلاسی هام برای اردو جهادی اومدن خابگاه ...چقدرخوشحال بودیم ...دوباره کناره همیم ..

تو این چن روز که فکر میکردم اینها برای همیشه راهی شهرستان شده اند و دیگه تا سالها شاید ..نتونم ببینشون ...و حس گس فارغ التحصیلی سخت اشفتم کرده..همه و هر اونچه مربوط به دانشگاه بود ..حتی حضور تو این طرح رو اخرین ره های پیوندم با بهترین دو ران جوونیم و ساعات زندگیم حس میکردم ..

سعی میکردم ...کودک سرکش درونم رو که حاضر به حفظ قرنطینه نبود ..."در دوران طرح تو خابگاه قرنطینه ایم و اجازه خروج نداشتیم حتی تهرانی ها ".به بهانه اخرین بودن و حسرت های این چند روزه ارامش کنم ...

سر نماز پر از تضاد هیجان بودم ...میخاستم بهترین قسمت دلم رو بکنم و بدم ببرند....بعد زا جنوب ..قسمتی از دلم رو اونجا جاگذاشتم ....و حالا انگار بدنبال اون قسمت ..دلم میخاست اواره بشم ...فرقی نمیکنه کجا فقط جایی که تنهاییش و پیوندش منو به اونجا ببره ...

شاید این ها براتون تمسخر انگیز باشه ...ولی برای کسی مثه من که زا جنس شما نیست ...

"آزادیست ..رهایی از قفس ..قفسی شاید به بزرگی دنیایی که برام ساخته بودن و حتی خاسته هام تو این قفس معنا پیدا میکنه "

رفتم کنارشون تو اتاق ...تلفن زنگ زد ...دوستی بود اشنایی غریب ...از درد دلم اگاه شاید ..تنها کسی که از اعضای دانشگاه هستن و از درد های من اگاه ...و درد کشیده ولی بر عکس من ..چون دیگران پر زا متانت و مورد پسند ....اما دلش همراه من بود همیشه ...

با شنیدن اینکه میتونم برم ...فریاد شادی سر دادیم ....من و دوستان ...چه لحظاتی کوتاه اما شاد بود ...

بعد از بررسی ...و مشورت پاسخ منفی دادم ...ولی دلم اینجا نیست ....دلم که نه فکر و روحم هم نیست...

در تعارضم ...تعارضی به غربت شب های تنهایی.

نمیدونم ..راه چیه و چاره چیه...

دلم میخاست کسی بود که به قطعیت میگفت ..بدلت باش ..بروووووووووووووووو

من تمام لحظات کنارت هستم ...نترس ...پرهاتو باز کن...این فرصتیست که باز من برات امضا کرده ام ....به من اعتماد کن ...

آن کس هست ....ولی ایمان من جواب محبت و عشق و ایثارش را پاسخ گو نیست ...

ولی اینقدر میدونم ..که اگر هم دل به دریا نزنم ...دریا ساحلش را تنها نمیگذارد ...باز به موج های اشفته درونم فرصت میده..تا با برخورد به ساحل سخت زندگی ...حباب های غرور و خودخواهی و بی ایمانی رو بشکنم ...

و سر به سینه اش بذارم و با توکلی قوی ..در راهم قدم بگذارم ..

صبر میکنم ...صبرم میدهد...

التماس دعا

اعیادتون مبارک ...

بهشتی باشید

+ حس لیلایی دارم ...فکر کنم ..تازه دارم اشارات مجنونم را درک میکنم...

خدایا شکرت که من معشوقه ات هستم ....به من قدرت بده این سیب قرمز را بی شبهه و هراس گاز زنم ..

[ ۱۳٩٠/٤/۱٥ ] [ ٤:٠٥ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب