ساز تنهایی

 

گرفته ذهن مرا موجی از تفکر سرخ
نمی‌رسد به خیالم مگر تصور سرخ
چه شعله‌ای است که می‌بارد از دو دیده‌ی من
گمان اشک ندارم بر این تواتر سرخ
نمانده بر لب زردم به جز حکایت درد
نمانده در دل سردم به جز تحسّر سرخ
به خون پرتپشت ای شهید زنده‌ی عشق
به آن تلاطم زیبا در آن تبلور سرخ
به یکّه تاختنت در میان آتش و خون
به آن شعور نهفته در آن تهوّر سرخ
به آن تفکر سبزی که لامحاله نداشت
مگر تجلی خونین، مگر تظاهر سرخ
که راه خون ترا می‌روم به پای جنون
کفن چو لاله به تن می‌کنم زچادر سرخ
به جان خصم تو ای مهنی فشرده‌ی عشق
شرار کینه می‌اندازم از تنفر سرخ

 "عشق "...."عرفان"...."معرفت"...!!!======== "شهادت"

 

 

 

 "خدایا میدونم خودت دستمو گرفتی و داری میبری ....این محسوس ترین حسیه که با دل و جان دارم درکش میکنم ...خدایا نکنه تو این آشفته بازار یه دفعه رهام کنی ها...میخام گم بشم ...تو اونچه که تو میخای ..من یه کودک اری گویم که ذهنم یارای فهم این طیف گسترده زندگی رو نداره ....دستمو بگیر...روحمو...ببر رررررر"

"من گمشده ام مرا مجویید

با گمشدگان سخن مگویید "

.........

پ ن : حکمت بلیغ 1 هم تموم شد ...با همه فشردگی ها و پر حجمی هاش روز ایاخر حس میکردم ذهنم دیگه یاری نمیده ...نه از فهم مطالب که ازمحو شدن خودم تو زندگی اشفته ی این دنیا که توش غرق بودم ....وقتی اونجایی چون همه مثه خودتن درکت میکنن میتونی بحث کنی حرف بزنی ولی وقتی اومدم بیرون حتی برای بیان اینکه کجا بودم نه اونچه که یاد گرفتم ...محکوم به سکوت شدم ....اری این هم سمفونی سکوت ماست ....دلم گرفته .دل تنگم...برای دوکوهه ..برا طلاییه ....نمیدونم ..کاش این اشتباه رو نمیکردم که سفرو بذارم برا سال اخرم ...از الان دارم فکر میکنم بچه ها سال دیگه میرن و من اینجام ....نمیدونم خدا داره خارج از ظرفیتم بهم لطف میکنه ...خیلی حس شرمندگی دارم ....خیلی ..!!!!

[ ۱۳٩٠/٥/۱ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب