ساز تنهایی

یادش بخیر سال دوم دانشگاه بود که یه دختری در زمان امتحانا در اومد گفت که پدرش گفته دانشجو نیفته کی بیفته افتادن ماله دانشحوئه ...از اون روز به بعد اینجانب به شغل شریف انتقاد قدم گذاشتم و و میگم ...دانشجو انتقاد نکنه کی انتقاد کنه ؟؟؟؟؟

هان هان؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!عصبانی

بگذریم که ما خیلی صبر و تحملمون رو تو این اردو شریف حکمت بالا بردیم و سعی کردیم ..اقایی کنیم و نهایت مردونگی رو بخرج بدیم و هرچی بهمون گفتن بگیم چشم....ولی امروز دیگه جونمو به لبم رسوند...

البته اون وسط مسطا همچین ...کارد میزدی خونمون در نمیومد که توسط اقای "خ" از اساتید محترم ....شماره خونم رسید به زیر صفر که برو بچز مونده و میگفتم این خوده دیروزیت هستی؟؟؟؟

خدا خیرش بده ....از روزی که با این اقای "خ " رفتیم اردو کاشان و برگشتیم ...فضایل زیادی اموختیم ....ازین خوشم میاد که در ارائه اندیشه و مذهب و عرفانش خسیس نیست ...برعکس بقیه .....زبان

خلاصه امروز با بر و بچز سازمان "بسیج سازمان "قرار گذاشتیم بعد یه هفته دوری تشریمون رو ببریم همو ببینم ...و اونا رو هم ببینیم ....

که کلی پشیمون شدم ....

میدوین ادم از چی میسوزه ؟؟؟؟از اونجا که هی فکر میکنن بقیه گوش مخملی هستن ...بابا ما که چیزی واسه پارتی هاتون نگفتیم ....حیف که نمیخام جمع ببیندم ولی خب این دیگه تو علامه عادی شده که برو بچز "دخترا " هاله نوری ها بدون ادله محکم ...براشون پارتی بازی میشه ...دیگه دروغ چرا ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!

امروز یه بنده خدایی سوتی داد که دلیل رفتن ما رو گفتن دلمون برا خانوادمون تنگ شده ....هه هه اقلا یجوری دروغ بگید که بعد ما خودمون میاییم ضایع نشین ...اخه مسئول خاهری که ادعا میکردی ما هی جای حرف زدن با مسئولین اقا که تو عرضه ی حرف زدن باهاشون رو نداشتی و هیچکدوم از حرفای ما رو که هیچ اساتید رو منتقل نمیکردی ...چرا دروغ میگی ؟؟؟؟من تو اون چن روز دیگه همه درو دیوار و خبر کردم که من خانوادم نیستن تهران و برا همین میتونم بمونم ...حتی شب اخر چنتا از اعضای اطلاعاتیتون  از من پررسیدن جداگانه تو میتونی بمونی یا نه ...گفتم اره ....ولی چه سوالیه من که میدونم امتحان قبول نمیشم چون نخوندم ...گفتن تو چیکار به امتحان داری امتحان فورمالیته است ....

حالا من هی هیچی نمیگم بره  روی   خودم نمیارم هی خودتو ضایع نکن ...

سکوت میکنم ....میام کنارت بهت سلام میکنم ...بجاای اخلاق درستت که من و خیلی های دیگه بهش انتقاد کردیم ....برگشتی میگی سلام فقط یچیزی بهت بگم خانم ".." یادتون باشه از امکانات استفاده نکنین چون شما برا حکمت 1 بودین حتی اب هم نخورین ...میگم شعروم میرسه و زا کنارت میگذرم ....

فکر میکنم بی محلی برا بچه هایی عین تو بهتر باشه ....اخه کسی که نمیدونم کی تورو انتخابت کرده ...قبل تو هزار نفر به من اصرار کردن ابمیوه بخور ..کیک بخور ...اینکارو کن خودم نخوردم ....فکر کردی ما هم مثه شماهاییم ....نه قربونت این مفت خوری ها از گلوی ما پایین نمیره ....ما ساندیس اصیل میخوریم ....از نی اش هم سلاح میسازیم ...

اگه قرار بود عین تو وقتی دوتا مسئولیت میدن و ما رو دوجا میبرن که باید زودتر زا اینا خودم رو گم میکردم ....اونم نه تو اردوی پیش پا افتاده ی دانشگاه که.. تو جاهایی که حتی به ذهن تو خطور نمیکنه ....

میدونی ولی خوردن بیت المال از اون مدرک بیت المال و زمان بیت المالی که برا افرادی که خودم و خودت بهتر میدونیم چرا اونجان و چجور زا یک پریدن تو سه ...و اشک و ابغوره اینا ..گناهش کمتر نیست ....

نمیدونم ...چرا فقط تو اردو هایی که با بسیج اتفاق میفته ...البته بجز اردو جنوب که اولین بارم بود رفتم و این اتفاقات نیفتاد ....باید با این چیزا رو برو بشم ....

نمیدونم شاید همه اینا جمع میشه تا من ببینم ...اخه بعد زا صحبت با مسئولین واقعی و بچه ها و پرس و جو گفتن که پارسال اینجور نبوده ...و

البته از کلاس های سه راضی نبودن ... زیادم ناراحت نشدم ..

.....................................................................................................

پ.ن:...هرچی زمان میگذره و بیشتر با بچه های ولایتی دوست میشم ...بیشتر ازشون خوشم میاد ...ولی هنوز هیچکدوم نتونستن اون احترام و اون پیوندی که بین بچه ها و مسئولین انجمنی است رو ایجاد کنن ....البته ما این سیر رو تو انجمن نداشتیم ....انجمنی ها همه با هم هستن ...استاد و شادگرد ..اگه کسی خادمه واقعا خادم هست با تموم وجود البته هی نمیگه من خادم و نو کر بچه ها هستم همه خودشون رو خادم مهمونای امام زمان میدونن ...شاید همین گم کردن حلقه ی واقعی ولایت یعنی باور واقعی داشتن به این امر ...نه اذعان زبانی به اینکه رهبری رو قبول دارن "البته بعضیاشون "باعث بروز رفتار های این چنین میشه ...

بهترین دستاورد این طرح برام پیدا کردن دوستانی بود که تو سازمان اصلی هستن ...البته از طرف و بنام دانشگاشون اومده بودن ولی خب ...خیلی جالبن عین خودمن...وقتی داداش حامدم و غریبه بهم میگفتن بسیجی واقعی اینا نیست ...باور نمیکردم ..فکر میکردم شاید چون دوریم اینجوره ....ولی هرچی میگذره با بچه های بسیج اصلی یا ادم های دیگه روبرو میشم ...حتی دانشکده های دیگه علامه نمیدونم چرا اینقدر تفاوت حس میکنم ....تو بنت الهدی بچه های ادبیات بهم گفتن فقط روانشناسی اینجوره باورم نمیشد ...ولی الان که دیگه یه هفته با بچه های شهر های دیگم بودم و با بچه های تهراین دانشگتاه های دیگه ..میبینم واقعا اینجوره ..البته اونام میگن ..و جز انتقاداتشون بود ...

و من عاشق این دستاوردم ...همیشه ارزوم بود منم مرد بودم شاید یچیز دیگه از بسیجی بودن و شور حالی که تو فیلما میبینم درک میکردم ..ولی الان میبینم ...باید فقط گستره دیدم رو باز کنم ...و این به جنسیت ربط نداره ....این اخلاقه ....اخلاقه اسلامی که باید داشته باشیم ...

ما اول جای تحول علوم انسانی ...باید اخلاق اسلامی داشته باشیم ...اخلاق اسلامی با زور و بی ادبی و ریش دار بودن و بی ریشگی نیست ...وقتی اخلاق اسلامی داشتی عقل و فکرت هم اسلامی فکر میکنه و می اندیشه ....بعد تازه میتونی بر پایه درستی این علوم انساین رو متحول کنید ...بر پایه اسلام ناب ...بی غرض ..

مورد دیگه یاد گرفتن راه حرم به تنهایی بود قبلا اومده بودم ولی شجاعتش رو نداشتم ..ولی خب به جرات میتونم بگم تو این یه موردم این اردو موثر بود ...و هم حرم شد .محلی برای حرمت دلامون و اروم دلامون و عهدمون ...امروزم روزی برای تجدید عهد بود ....

.............................

امروز یه رفتار جالب از فرمانده دیدم که کلهم توقع نداشتم تا مدت مدیدی در حال هنگ بودم ....نیست کلا بچه های دانشکده ما با ادم های دیگه مثه در و  دیوار و چوب و اسفالت برخورد میکنن ...وقتی رفتار عادی ازشون میبینیم ...متعجب میشیم...هیپنوتیزم

ولی خدا وکیلی خدا صبرشون بده و حفظشون کنه بچه ها گفتن قبل ایشون اوضاع خیلی داغون تر بوده ...یعنی فکر کن من اگه چن سال پیش میومدم یحتمل الان از عقاید زده شده بودم ....ایشالا بقیه یاد بگیرن خنثی

مهم نوشت : بعد از اردو جنوب و لو رفتنم نمیخاستم کسه دیگه هویتم رو بفهمه و مطمئن بودم اون فردم به کسی نمیگن من کی هستم و راحت میتونم همه مسائل ذهنیم رو اینجا بنویسم ولی فکر کنم با این نوشته هم افراد دیگه بفهمن من کی هستم ....متاسفم که نذاشتن بعد حدود دو هفته من هنوز به "سمفونی سکوتم" ادامه بدم .....

نامه خصوصی

:

بعدش سخنی با یک دانشجو:

با عرض سلام حضور شما ...اولا که من به شما این اتفاق دردناک رو  تسلیت میگم و از این بابت متاسفم ...دوم اینکه خب نظر خصوصی میذارید من کجا براتون توضیح بدم؟؟؟

سوم اینکه ببید شما میتونید با سرچ وبگذر از گوگل یا رفتن زا همین مربع کنار صفحه وب من و عضو شدن در اون و گرفتن کد  این مربع و گذاشتنش در قسمت کد های اختصاصی وب و مراجعه روزانه به اون از حدود و ثغور مراجعت هایی که به وبتون میشه مطلع شوید ..هم زا ادرس وبی که میان میفته هم نوع ویندوزشون ای پیشون و ...مطلع شوید ...این ..غیره رو زدم که یعنی میشه باهاش چیزای دیگه رو هم فهمید ...که هنوز بدرد شما نمیخوره ..یاد گیریش ..ولی توسط این اطلاعات شما میتونید حتی وارد سیستم طرف مقابل بشید و شماره و.. رو هم در بیارید .و البته بلدی میخاد ...نیشخندو اینکه جنبه استفاده از این امکانات که البته و صد البته شما دارید و سر فرصت ...

دوم اینکه هر وقت اومدی با من سر سایت جنگ نرم و طرح خانه فرهنگ که الان حدود سه چهار تا نیرو پایه مذهبی و متدین و وارد به دروس حوزی کم داریم همکار ی کردی ...سمعا و طاعتا ...تشریف بیارد منزل یا با همم کانون انصار وعده میکنیم همه جور اطلاعات رو بهتون یاد میدم .خصوصا د رمورد طرح خانه فرهنگ ...این همه درس خوندی .که چی ....اخه ادم پیوند حوزه و دانشگاه بشه و خیرش به خانه فرهنگ و طرح خدا پسندانش نرسه چه فایده داره ....؟؟!!!

میخاستم تهدیدت کنم که اگه نیای طرح اسم و مشارتو میدم خانه فرهنگ که دیدم خطت قطع شده فایده نداره...

التماس دعا شدیدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اگه رفتی مشهد خیلی برام دعا کن ...

یاعلی

بهشتی باشید

 

[ ۱۳٩٠/٥/٥ ] [ ٥:۱٧ ‎ب.ظ ] [ ستوده ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

من برای ساختن خویشتن می روم... برای شکافتن صخره های بیگانگی من به خود باز می گردم سفرم را از خویشتن خویش آغاز می کنم و در جان دوباره ام به پایان می برم من برای ساختن خویشتن می روم... من به نهایت انسان می اندیشم سفرم را آغاز می کنم در کوله بارم هزار آرزو گذاشته ام هزار آرزوی یک انسان انسانی که خویش را می جوید من به خویشتن خویش باز خواهم گشت....
موضوعات وب