درد و دل با ...

در خاطرات قدم میزنم ...

از شب گردان تخریب شروع میکنم ...

از ناله های ازاد ....

میرسم به  شلمچه ....

عاشورایی که او خواند ...

شب بود ...بعد از غروب ...

دارد می خواند ..

دخدر باباییه ...

و ناله ...

آه از غم جدایی...

دیشب بود که چشمانم بارید ...

بابا علی ام را صدا زدم ...

گفتم ...مگر بابای همه ما نیستی ..

پس چرا؟؟

این روز ها ...تکرار خاطرات  ازارم میدهد ..

عده ای مرا

به صلابه میکشن ....

پشتم صفحه میگذارند ....

این ها ....هیئت تو می آیند ....لطمه می زنند.....

ریش میگذارند ...

ولی شناسند ...

ولی خدا را نمیشناسند ...

بابا علی ......

شکایت این ها را پیش تو آوردم ...

قرار من و فرزندت هم ....روز قیامت ....جلوی مادرش ..

بیاد آن غروب دوشنبه که ...

خدایا ...

مرا در آغوشت بگیر......

این روز ها دلخوشی ام ....

میشود  مستی برای حسین "ع"

غوطه وری در خاطرات جنوب ...

و بی اعتمادی به همه ی آن هایی که

نشانی از مسلمانی دارند ..

اینجا تهران نیست ...

کوفه است ....

مردمانش کوفیانی خدا نترس....

حالا دیگر سازتنهایی نرگس ها.. هم وجود نخواهد داشت ...

من ماندم و این سازتنهایی

 

/ 4 نظر / 8 بازدید
علیرضا بابایی

سلام سايت قشنگي داريد ممنون ميشم بنده را لينک کنيد در صورت قبولي خواهش به من اطلاع دهيد تا لينکتان کنم موفق باشيد http://antizion6.persianblog.ir --معبر سايبري ولايت---

غریبه منتظر

برکه ای که شربت یار نوشیدی پیام دارد از درد جامعه وزندگی زیباست بدانی این صفحه رنگ دیگری هم خواهد داشت معمایی است که جز نوشیدن وگذر از این برکه حل نمیشود. با انفجار یا سکوت به روزم یا فاطمه الزهراسلام الله علیها

سفرکرده

[ناراحت] [چشمک]