مولایم.....خاطرات رنگی..

اماما جانم فدایت

نمیدونم چرا برعکس گذشته الان با عکسای اقا ارووم میشم...کاش یبار از نزدیک ببینمشون..خیال باطل

 

 

 

از خستگی تلوتلو می‌خوردیم، شوخی نبود، بیش از هفت، هشت ساعت راه رفته بودیم. آن هم روی صخره‌ها و ارتفاعات. موقع برگشتن وقتی که بچه‌ها نه نای حرف زدن داشتند و نه پای رفتن، سرگروهمان گفت: «برادرا با یک صلوات در اختیارخودشان.» همه خنده‌شان گرفته بود، چون دیگر برای کسی اختیاری و توانی نمانده بود. یکی ازبچه‌ها گفت: «برادر! اگر در محاصره‌ی دشمن بودیم چه می‌گفتی؟» و او که در حاضر جوابی کم نمی‌آورد، پاسخ داد: «هیچی، می‌گفتم: برادرا با یک صلوات دراختیار دشمن

 

/ 7 نظر / 9 بازدید
امیر

انشالله اگه توفیق شد میام کمکت [لبخند]

امیر

انشالله اگه توفیق شد میام کمکت [لبخند]

امیر

انشالله اگه خدا توفیق داد حتما