مد ابزاری برای جنگ نرم ...

یکی از ابزارهای جنگ نرم، استفادة وسیع و هنرمندانه از نمادهااست. نمادهای  مسیحی؛ بودایی؛ نمادهای شیطان‌پرستی  

نشانه‌شناسی
سینمای غرب در جنگ نرم علیه ایران اسلامی

چکیده

امروزه نظریه‌پردازان عملیات روانی نظام‌های سلطه‌گر غربی برای تحکیم هر چه
بیشتر نظام سرمایه‌داری و مقابله با سایر نظام‌ها از جمله نظام‌های اسلامی و در رأس
آنها ایران درصدد هستند با بهره‌گیری از ساز و‌کارهای نرم‌افزاری و رسانه‌ای و
نمادسازی‌های گسترده، اراده‌های موجود و مخالف خود را به سمت و سوی مورد نظر خود
بکشانند و از آنها بهره‌برداری‌های لازم را در راستای تحکیم و تداوم نظام سلطه و به
تبع آن نظام سرمایه‌داری، بنمایند. سود جستن از روش‌های نمادسازی و نظام نمادها
امروزه با استفاده از رسانه‌هایی نظیر سینما بسیار ساده‌تر شده است. این مقاله
درصدد است به شرح و توضیح سلطه، ارتباط آن با عملیات روانی، نشانه‌شناسی، استفاده
از آن در سینما و نیز نمادسازی به شیوه‌ای تئوریک پرداخته، ضمن آن از طریق
نشانه‌شناسی به بررسی چگونگی درونی کردن سلطه از طریق نمادسازی بپردازد.

مقدمه

قرن گذشته و قرن حاضر، قرن رسانه است. و بشر پس
از گذار از 2 دوره گفتار و نوشتار، اینک به دورة تصویر رسیده است. تصویر و رسانه از گفتار و نوشتار، قوی‌تر است
زیرا جذاب‌ترین، ماندگارترین و مؤثرترین اثر را بر روی مخاطب می‌گذارد، مخاطب رسانه
را همة گروه‌های سنی تشکیل می‌دهند که در این بین جوانان به عنوان نیرو‌های اصلی
کشورها درصد بیشتری از مخاطبان را تشکیل می‌دهند، لذا غرب از رسانه به عنوان یک
عامل کلیدی برای القا مطالب خود استفاده می‌نماید به گونه‌ای که گفته شده است "هر
هزار کلمه برابر است با یک تصویر یک ثانیه‌ای" و یا به قولی دیگر"رسانه
[بخوانید تصویر] خود پیام است". هم اینک بیشتر سرمایه‌گذاری‌‌‌های درآمدزا و
نیز سلطه‌جو بر روی رسانه‌های تصویری متمرکز شده است و این رسانه‌ها از جمله
مهم‌ترین آنها یعنی سینما و تلویزیون نقش چشمگیری را در کنترل اذهان از طریق القا
گرفته تا زائل‌کردن احساسات قوی مذهبی و ملی (البته به تدریج و در درازمدت) و نیز
علقه‌های معنابخش سنتی، بازی می‌کند. از این رو نظام‌های سلطه‌گر سرمایه‌گذاری‌‌های
ویژه‌ای را در این بخش به عمل آورده‌اند به طوری‌که در رأس این سیستم‌ها نام‌های
زیادی از سردمداران صهیونیسم به چشم می‌خورد.

  در این مقاله ابتدا به نحوة اثرگذاری‌های پایدار تصاویر به کمک علم
نشانه‌شناسی پرداخته می‌شود و ضمن آشنایی با ساختار زبان‌شناسی تصاویر و نحوة
تأثیر‌گیری و تأثیرگذاری آنها سینمای ضد اسلام و ایران غربی تحلیل می‌گردد و به
گونه‌ای تئوریک راه برای بهره‌گیری از این علم در تحلیل‌های نشانه‌‌شناسانة
پدیده‌های عملیات روانی  گشوده می‌شود.

 

1-
عملیات روانی و سلطه

اگر اندکی مفهوم سادة "عملیات روانی" را در نظر آوریم و بار دیگر آن را از
دیدگاه متون کلاسیک مطرح کنیم "عملیات روانی به مثابه"آگاهی کاذبی[1] است که
با القا آن به گروهی از مخاطبان در تلاش است رفتاری مغایر با منافع اصیل و واقعی به
آنها تلقین کند و این باعث می‌شود آنها رفتاری دیگرگون با خواست واقعیشان داشته
باشند" با این تعریف به سادگی می‌توان به نزدیکی مفهومی عملیات روانی با واژة
"سلطه" پی‌برد. سلطه و مسائل مربوط با آن، امروزه در اکثر پارادایم‌های علوم
اجتماعی به عنوان مفهومی کلیدی مورد بحث اندیشمندان مختلف واقع شده
است.

سلطه مفهومی است که به طور معمول از آن به عنوان مفهومی در مقابل آزادی یاد
می‌شود. اگر آزادی را به نوعی استقلال و یا همان ظرفیت و قابلیت انسان در تنظیم
عقاید خود برای تحقق شکلی خاص از نوعی زندگی که به طور کامل تحت سیطرة خود اوست
بدانیم، در این‌گونه زندگی فرد، خود و هویت خود را تعریف و مشخص می‌کند و آزادانه
تصمیم می‌گیرد که خودش را چگونه با آرمان‌ها و امیال مختلف هماهنگ سازد و به جای
آنکه تحت تأثیر انتظارات دیگران از خود بوده یا درصدد اجرای نقشی که دیگران برایش
در نظر گرفته‌اند، باشد، می‌خواهد با استقلال، ظرفیت‌های خود را به بالفعل نزدیک
کند. نقطه مقابل آن یعنی سلطه، زمانی رخ می‌دهد که اهداف، مقاصد و وسایل کوشش برای
دستیابی به آنها برای شخص مشخص شده و فرد به اجرای آن مقاصد و اهداف از پیش تعیین
شده می‌پردازد. اینجاست که فرد تحت سلطه تابع خواسته‌‌های دیگران است و اهداف آنها
را تحقق می‌بخشد.

در طول تاریخ سلطه‌های بیرونی و درونی بسیاری عمل آگاهانه و آزادانه
انسان‌ها را تحت‌الشعاع خود قرار داده‌اند اما از ابتدای تاریخ هرچه به زمان معاصر
بیشتر نزدیک می‌شویم، شاهد افزایش روزافزون روند سلطة درونی نسبت به سلطه‌های
بیرونی می‌باشیم.

در این مسیر، سلطه در انواع و اشکال متنوع و گوناگون مطرح می‌شود از جمله
اجبار به انجام دادن کاری یا ترساندن شخص از فرایند‌های توافق‌نشدنی و نیز
شرطی‌کردن روان شخص با تبلیغات و تلقینات منسجم یا روند جامعه‌پذیری به شکلی که شخص
در چارچوب فکری معینی به تصمیم‌گیری‌های خاصی اقدام می‌کند. اما در مجموع، در تمام
اشکال سلطه، خواسته‌های مشخصی خارج از ذهنیت فرد به وی القا می‌شود و در حقیقت شخص
به سمت نوعی "بردگی"
[3] در ساختار خواسته‌هایش حرکت می‌کند.

در رابطه سلطه، برخی از انسان‌ها از برخی دیگر برای رسیدن به مقاصد خاص خود
بهره‌برداری می‌کنند. برای برقراری این رابطه، ساختار جامعه باید به گونه‌ای بنا
شده باشد که منافع عده‌ای در گرو از بین رفتن منافع عده‌ای دیگر باشد و از طرف دیگر
عده‌ای قدرت استفاده از عده دیگری را داشته باشند.

نظام‌های مدرن و سرمایه‌دارانة غرب با القا آگاهی‌های کاذب درصدد بوده‌اند
که همواره روند سلطه خود را تحکیم بخشند. از این‌ رو نگرش سلطه‌ای نزدیکی قابل
توجهی با عملیات روانی دارد که آن را مجموعه‌ای ناملموس و ناآشکار از فنون و
رفتارهایی می‌داند که به طور غیرمستقیم بر اعمال افراد به منظور وادار‌کردن آنها به
انجام رفتارها و یا اعمالی مغایر با منافعشان تأثیر می‌گذارد.

نظام‌های سرمایه‌داری غربی د برای کنترل شهروندان خود و نیز سایر کشورها به
جهت حفظ موقعیتشان در نظام جهانی اخیراً به با رویکردی نرم‌افزارانه و تشویقی و یا
البته تنبیهی اما به صورت ناملموس توجه روزافزونی اعمال سلطه درونی نشان داده‌اند و
در کل جنبه‌های نرم‌افزارانه را  برخلاف دوره‌های پیشین بر جنبه‌های سخت‌افزارانه
ترجیح داده‌اند.

اینک نگاه آنها به عملیات روانی به عنوان مقوله‌ای نرم در بستر ساز‌ و‌
کارهای حاکم بر تحولات داخلی و خارجی اولویت روزافزونی یافته است، به طوری که آنها
در چارچوب این دو مفهوم یعنی سلطه و عملیات روانی گاه در نقش مفاهیمی مکمل درصددند
نظم‌های مورد نظر خود را تأمین کنند، چون نظریه‌پردازان عملیات روانی اینک به سادگی
با به کارگیری ساز‌ و‌ کارهای نرم‌افزاری سلطه‌های درونی می‌توانند انسان‌ها را به
سمت و سوی مورد نظر خود سوق داده، از آنها بهره‌برداری کنند. آنها اینک درصددند به
جای بدن‌ها، اذهان را آماج هدف‌های خود قرار دهند و به صورت پایدارتر و ماناتر به
تأثیرگذاری‌های خاص خود بپردازند (بیابان‌نورد،1383).

2- سلطه
و منطق "دیگر [4]"

برای بحث از علت رویکرد غرب به سلطه و ساز و کارهای پنهان تأثیرگذاری روانی
بهتر است در ابتدا به سخن "جرج کنان" که در سال 1948 در دستورالعملی تحت عنوان
"برنامه‌ریزی سیاسی شماره 23" که برای سیاست خارجی ایالات متحده نوشته شده است رجوع
کنیم، جملاتی که بسیار بیش از خود "جرج کنان" برای آشنایان در عرصه سیاست شناخته
شده است:

"ما 50% ثروت جهان را در اختیار داریم، ولی تنها
3/6 درصد جمعیت جهان را تشکیل می‌دهیم. در چنین شرایطی محال است که در معرض حسادت و
نفرت قرار نگیریم. وظیفه اصلی ما در دوره آینده، طراحی نوعی از روابط است که باعث
می‌شود ما این موقعیت نابرابر را حفظ کنیم... برای انجام این کار ما موظفیم از هر
نوع رؤیاپردازی و پیروی از عواطف بپرهیزیم و توجه‌مان را همه جا بر روی هدف‌های
فوری ملی‌مان متمرکز کنیم... ما باید سخن گفتن دربارة چیزهای موهوم، و هدف‌هایی مثل
حقوق بشر، ارتقاء زندگی و دموکراتیزه کردن را متوقف کنیم. روزی که ما به طور مستقیم
با زبان قدرت صحبت کنیم دیر نیست. شعارهای ایده‌آلی هر چه کمتر، بهتر." George ken an, 1984,
p98

همان‌طور که از سخنان کنان پیداست در ذهنیت گردانندگان ایالات متحده امریکا
"ما" و "دیگری" مفهومی است که از مدت‌ها پیش شکل گرفته است، مفهومی که از نوعی
"منطق تقسیم‌بندی" برای ادامه حیات حکایت می‌کند. چنین طرز تفکری "پاشنه آشیل" این
قبیل نگرش‌ها به شمار می‌آید؛ زیرا، چنانچه نحوه تقسیم‌بندی‌ها رد شود، آن نگرش‌ها
دچار بحران می‌شوند.

در یک برداشت کلی می‌توان اذعان کرد که تفکر مبتنی بر "منطق تقسیم‌‌بندی" و
به عبارت دیگر هویت‌بخشی بر اساس "مفهوم تمایز" به صورت طبیعی متضمن نوعی اشاره به
مفاهیمی نظیر خود و دیگری است. تمایزسازی مدت‌هاست به صورت عنصر ذاتی تفکر غربی در
عصر مدرن درآمده است، گرچه اصل تمایز در تمام فرهنگ‌ها به چشم می‌خورد اما شکل
ویران‌گر و افراط‌گونه آن از پیدایش عصر مدرن با فرهنگ غرب عجین شده است. اینک
تمامی اندیشه غربی بر مبنای "جفت‌های متقابل" شکل گرفته‌اند، جفت‌هایی که همواره
یکی از آنها در موقعیت برتری قرار می‌گیرد و "دیگری" به حاشیه رانده می‌شود و بر
این اساس، باید تحت سلطه آن"دیگری" باشد (محمد ضیمران، 1379، ص103).

به طور کلی سراسر اندیشه غربی دنیای جدید همواره زندانی طیف‌های دوقطبی
بوده، هیچ گاه نتوانسته است خود را از این بند رها سازد. در پاره‌ای موارد یکی از
دوقطب متضمن نفی دیگری است. این دوقطب در سلسله مراتبی جای دارد که در آن گاهی
اعتبار یکی مستلزم بی‌اعتباری دیگری است.

"اسطوره نژاد سفید" در غرب همیشه آن حوزة تمدنی
را در برابر دیگری قرار می‌دهد و در اکثر این مواقع غیرانگاری‌ها که به نوعی مبانی
هویت‌بخشی جوامع غربی را  تشکیل می‌دهد، صورت مفرط و غیرطبیعی به خود می‌گیرند و آن
در واقع زمان‌هایی است که تمایزهای دوگانه به صورت کاملاً دوقطبی مطرح و نیز این
دوگانگی‌های افراطی به صورت امری طبیعی و نیز اصلی القا می‌شوند (Jim Powell &…,1997, p25). برای نمونه، در گرایش‌های نژاد‌پرستانة
هیتلری که حتی در خود نظام‌های غربی نیز دو دستگی‌های زیادی را به وجود آورد، یک
نژاد برتر از نژادهای دیگر تلقی می‌شود و آن نژاد با نفی "دیگری" برای خود اعتبار و
اصالت خاصی را کسب می‌کند. هر چند غیریت‌سازی در اساس امری ناگزیر است و هرگونه
هویت انسانی بدان متکی است، اما شکل مفرط آن، گونه‌ای نظام سلطه‌مدار را با غلبة
گفتمانی خاص در برابر سایر گفتمان‌ها و یا نظام‌های معانی پدید می‌آورد. برای مثال،
گفتمان ناسیونال – سوسیالیست‌ها با طرح این ادعا که تنها نژاد آریایی است که
شایستگی رهبری دنیا را داراست و اسلاوها ذاتاً برده‌صفت هستند، سیاست پاکسازی قومی
را اجرا کردند، چون با این شیوة استدلال، اسلاوها به صورت دیگری- دشمن
درمی‌آمدند.

متفکرانی نظیر "ساموئل هانتینگتون" نیز در همین
راستا یا طرح نظریة "برخورد تمدن‌ها" به گونه‌ای کشورهای غربی را به مثابة غیرتلقی
کرده، و درصددند به اثبات برتری نژادی امریکایی و اروپایی بپردازند، چون به نوعی
تمدن‌های اسلامی و نیز دیگر تمدن‌های شرقی را به عنوان غیر در مقابل تمدن غربی قرار
می‌دهند Samuel Huntington,
1999

البته مسئله این نیست که جهان به تمدن‌های گوناگونی تقسیم شده است، چون
چنین تمدن‌هایی واقعاً وجود دارند، مسئله اساسی این است که این تقسیم‌بندی‌ها
برجسته شوند و دستاویز رقابت‌های تعارض‌آمیز قرار گیرند. این‌گونه متفکران تنها به
تقسیم جهان به ملت‌ها اکتفا نمی‌کنند بلکه به حس برتری‌جویی ملی اصالت می‌دهند، کما
اینکه این مسئله در جبهه مقابل غرب یعنی سردمداران سوسیالیست نیز مطرح بود و آنها
نیز به همین‌گونه درصدد ایجاد سلطه و جهان‌گستری بر آمده بودند و اساساً جنگ سرد
زاییده همین عملکرد غیریت‌سازی متقابل بود و پایان یافتن جنگ سرد در دوران گورباچف
در شوروی سابق، صرفاً به علت فرو ریختن پرده آهنین صورت نگرفت بلکه پیش از آن ذهنیت
غیریت‌ساز افراطی بین غرب و شرق منتفی شده بود. در این مورد کافی است گفته گورباچف
به ریگان در جریان اجلاس سران در "ریکیاویک" را به یاد آوریم: "من اینجا آمده‌ام تا
شما را از یک دشمن خوب محروم کنم".

در غیریت‌سازی آن هم در شکل و شمایل افراطی آن، نوعی چهرة برتری‌جویی
استعمارگونه به چشم می‌خورد، چون به نوعی سخن از برتری‌جویی یک تمدن، به استدلال
درباره ضرورت متمدن‌سازی دیگری می‌انجامد.

در واقع هدف واقعی هانتینگتون از ادامه ارائه نظریه برخورد تمدن‌ها اثبات
برتری تمدن اروپایی- امریکایی است. البته وی در بیان این موضوع چندان صریح نیست و
همین امر فریب‌دهنده است. با بررسی موشکافانه "نظریه برخورد تمدن‌ها" می‌توان به
این موضوع اشاره کرد که هدف این نظریه اعلام خطر به امریکایی‌ها و اروپایی‌ها در
مورد تهدیداتی است که سیادت آنها بر جهان را به مخاطره می‌اندازد و به این ترتیب در
پی ارائه راه‌حلی برای توجیه سیاست‌های سیادت‌طلبانه ایالات متحده امریکا است و این
سیاست‌ها را با نام "چالش‌های تمدنی" توجیه می‌کند.

افکار متفکرانی مشابه "جرج کنان" و نیز "ساموئل هانتینگتون" و ... اوصافی
مشترک دارند که می‌توان فهرست‌وار بدان‌ها اشاره نمود:

الف- هویت‌ها دارای تفاوت‌های ذاتی‌اند و این تفاوت‌ها به قدری است که یکی
از هویت‌ها (که به طور طبیعی همان حوزه تمدنی غرب است) از دیگران متمایز می‌شود و
برجستگی پیدا می‌کند.

ب- هویت‌ها بر اساس سازوکار تقسیم‌بندی و تفکیک‌گذاری بین خود و دیگران عمل
کرده، تمدن و نژاد خود را در برابر دیگران قرار می‌دهند و برای خود اصالت قائل
می‌شوند و خود را مقبول و بقیه را ناروا می‌انگارند.

ج- اصل را بر "قیاس‌ناپذیری" گذاشته، خود را دارای ویژگی‌های منحصر به فرد
می‌دانند که موجب می‌شود مقایسه آن با دیگران غیرممکن شده و با همین استدلال نتیجه
می‌گیرند که با دیگران فرق کلی دارند.

د- پیش‌‌فرض دیگر این گرایش‌های فکری مبتنی بر تمایز افراط‌گونه این است که
بین این هویت‌ها هیچ ارتباط معنا‌داری نمی‌تواند باشد، زیرا آنها ذاتاً در تضاد و
دشمنی قرار دارند و این هرگونه گفت‌و‌شنود برابر و عاری از سلطه را میان آن هویت‌ها
غیرممکن می‌سازد (جهانگیرمعینی علمداری، 1380).

همان‌طور که اشاره شد این تفکر، رفته رفته "نژاد به اصطلاح برتر" را به
استدلال درباره ضرورت متمدن‌سازی تمدن‌های حاشیه‌ای می‌کشاند و آنها را صاحب
"رسالت" برمی‌شمارد.

در عصر استعمار ما به خوبی شاهد شکل‌گیری این گفتمان غیریت‌ساز افراطی میان
کشورهای اروپایی و غیراروپایی بودیم، به طوری که این گفتمان غیریت‌ساز کشورهای
مستعمره را به صورت موضوع‌های شناسایی در می‌آورد و آنها را مظاهر رکود، عقب‌ماندگی
و بردگی و جهل می‌دانست و در مقابل جامعه استعماری را به عنوان معیارهای پیشرفت،
متمدن‌سازی، آزادی و قانون معرفی می‌کرد و به این ترتیب بود که اروپایی‌ها درصدد
بودند جهان غربی را به عنوان جهان برتر گسترش دهند.

بعدها با گسترش ورود ایالات متحده امریکا به عرصه سیاست و روابط بین‌الملل،
این کشور درصدد برآمد به عنوان قدرت برتر و نیز نیروی به اصطلاح نجات‌بخش به ایجاد
و تحکیم نظام‌های سلطه در کشورهای در حال توسعه و یا توسعه نیافته اقدام کند، کما
اینکه "هانتینگتون" در همایش آتن در سال 2002 نیز بار دیگر دیدگاه‌های خود را تکرار
می‌کند و معتقد می‌شود که امریکا به عنوان حافظ صلح، ناچار است به تحکیم منافع خود
در جهان پرداخته و در این مسیر چاره‌ای جز مهار قدرت‌های سرکش ندارد.

 

3- نماد،
نشانه و سلطه

در این بخش از مقاله بهتر است اندکی مفاهیم بنیادی و روش‌شناسانه مورد
استفاده در این نوشته تشریح شوند:

1-3 -
نشانه و نماد [5]:

نشانه در یک تعریف بسیار کلی و موجز "چیزی است که ما به ازای چیز دیگری
قرار می‌گیرد و از این طریق قابل فهم می‌شود یا معنایی را تداعی می‌کند"برای نمونه
کرسی استادی در واقع چیزی جز یک میز نیست ولی به دلیل جایگاه آن در نظام آموزشی
دانشگاهی و فردی که پشت آن قرار می‌گیرد، به یک "نشانه" یا "ما به ازای چیزی دیگر"
تبدیل می‌شود. به عبارتی واضح‌تر کرسی استادی در نظر دانشجویان نشانه اقتدار استاد
است. در بیانی دیگر در واقع نشانه‌ها و چگونگی کاربرد آنها برای ارتباط میان
انسان‌ها و برای انتقال معنا است (مارتین اسلین، 1375، ص10)

نشانه‌ها هر آنچه را که در فرآیند ارتباط‌گیری بین انسان‌ها مورد استفاده
قرار می‌گیرد از جمله تصاویر، کلمات و علامت‌ها را شامل می‌شود و معناها در جریان
همین ارتباط‌های مبتنی بر نشانه‌هاست که منتقل می‌شوند. به عنوان  نمونه رنگ قرمز
در پرچم ایران به قیام خونین مشروطیت و نیز پس از آن به شهدای انقلاب اسلامی اشاره
دارد بنابراین رنگ قرمز در این پرچم حکایت از معنای سرخی خون شهیدان می‌کند و بدین
ترتیب معنای خاصی را منتقل می‌نماید، در حالی که سرخی رنگ یک اتومبیل چنین معنایی
را منتقل نمی‌کند.

در جریان "ارتباط‌گیری" نشانه‌ها علاوه بر معنا، اطلاعاتی را نیز رد و بدل
می‌کنند. برای نمونه، سبز شدن چراغ راهنمایی اطلاعاتی را در زمینه اجازه تردد وسایل
نقلیه در اختیار رانندگان قرار می‌دهد. در حالی که زرد بودن و سرخ بودن چراغ
راهنمایی اطلاعات دیگری را در زمینه ترافیک انتقال می‌دهد. در واقع در ارتباط بین
انسان‌ها پیام‌ها و مفاهیم موجود در فرآیند ارتباط‌گیری، "رمزگذاری"
[6] شده و مخاطبان این پیام‌ها را "رمزگشایی"
[7] می‌کنند. در این مورد می‌توان پیام‌های رسانه‌ای را مطرح کرد. یک پیام
رسانه‌ای حاوی مجموعه‌ای پیچیده از رمزگان است که در تقابل با ذهن بیننده، شنونده
یا حتی خواننده، رمزگشایی شده و معانی مورد نظر به مخاطب منتقل می‌شود. در مورد
رسانه‌ای نظیر تلویزیون هر برنامه رسانه‌ای شامل سه رمزگان جداگانه تصویری
(دیداری)، زبانی و شنیداری است. به طور طبیعی هر یک از این رمزگان‌ها خود شامل
تعدادی "خرده رمزگان"
[8] می‌شوند. در واقع، این رمزگان‌ها قواعدی را پدید می‌آورند که نشانه‌ها
زاییده این قواعد بوده، وجود این نشانه‌های مشترک ارتباط‌گیری را میسر می‌سازد. از
این دیدگاه فرهنگ و نیز ارتباطات انسانی سرشار از مجموعه و ترکیبی پیچیده‌ از
پیام‌ها و رمزگان است.

در واقع نشانه‌ها به عنوان چیزهایی که هستند، اهمیت ندارند، بلکه به عنوان
ما به ازای چیزهایی که به آن ارجاع می‌دهند، واجد اهمیت هستند و از معنای "ثانوی"
برخوردار می‌شوند و در بسیاری از موارد این معنای ثانوی بیش از اهمیت معنای نشانه
است بنابراین نشانه‌ها واقعیات راستین خود را عرضه نمی‌کنند بلکه به دروغ خود را به
عنوان چیز دیگری معرفی می‌کنند. برای نمونه، نمایشنامه‌ای را در نظر آورید که در آن
شخص اول نمایش نقش یک "مرد مست" را بازی می‌کند که این در واقع نشانه همه "مستان"
تلقی می‌شود. همان‌طور که مشاهده می‌شود در این مورد نشانه چیزی را به جای چیز
دیگری معرفی کرده است و اصولاً نشانه‌ها همواره به جای اشاره به امر حاضر و دم‌دست
به امری غایب که حضور ندارد ارجاع می‌دهند. به این دلیل نشانه‌ها دارای بار معنایی
هستند که اغلب همراه با استدلال و تأویلی خاص می‌باشند (بابک احمدی،1370، ص24).
برای مثال، شنیدن نام "رضا" بی‌درنگ این نکته را در ذهن ما تداعی می‌کند که فرد
مورد بحث یک مسلمان است. و یا سقوط زندان "باستیل" در فرانسه در  سال 1789 نشانه
سقوط رژیم فرانسه در آن تاریخ و اعتلای ایده جمهوری‌خواهی است. در اینجا "باستیل"
به عنوان یک نشانه نمادین ما به ازای یک ایده قرار می‌گیرد. نشانه‌ها بیشتر اوقات
جنبه نمادین پیدا می‌کنند و این حکایت از آن دارد که نشانه‌ها جنبه ذاتی ندارند
بلکه در جریان کنش و واکنش‌های اجتماعی شکل می‌گیرند و در جامعه رسوب می‌شوند و
جنبه فوق فردی پیدا کرده، در حافظه جمعی جا می‌افتند. به عنوان مثال، هم اینک در
حافظه جهانی در نظام چراغ راهنمایی که بر اساس سه رنگ قرمز، سبز و زرد شکل گرفته
است، نشانه تنها در چارچوب نظام قرمز= توقف، سبز= حرکت و زرد= آمادگی برای توقف،
معنا پیدا می‌کند، که از این رابطه معنایی به عنوان رابطه دال- مدلولی یاد می‌شود.
همچنین حروف چاپی این نوشته یک دال است و معنایی که از این کلمات به ذهن می‌رسد
مدلول است و همبستگی بین این دو نشانه را می‌سازد و در واقع نشانه یک معنا است،
مثلاً پرچم یک کشور دال است و معنایی که از علامت پرچم به اضافه احساسات پشت آن
می‌آید نشانه را تشکیل می‌دهند و این حکایت از آن می‌کند که دال یعنی پرچم به
تنهایی و بدون در نظر گرفتن مفاهیمی که از آن بر می‌آید (مانند حس ملت‌خواهی،
وابستگی به یک ملت و همبستگی به هویت ملی) گویای معنای چندانی نیست و تنها با ایجاد
همبستگی با این معناها مفاهیم مدلولی است که جهت‌گیری خاصی پیدا می‌کند و در نتیجه
نشانه با برقراری رابطه بین دال و مدلول ظاهر می‌شود. در واقع، از طریق نشانه‌ها
می‌توان ذهن شناسنده نشانه (یعنی مخاطب) را مورد هدف قرار داد و معانی مورد نظر را
با توجه به ساختار ذهن مخاطب بدان القا نمود. 

2-3-
خاصیت نشانگی و نظام ایدئولوژی[9]

حیات ذهنی و فکری انسان‌ها فرآیندی نمادین است و یکی از نقش‌های ضروری ذهن،
نمادسازی است. نمادها حوزه معنایی خاصی دارند و استعداد نمادسازی، به صورت قابلیت
در انسان‌ها وجود دارد. این امکانات در جریان رشد ذهن تنوع پیدا می‌کنند. نمادها
مجموعه‌ای بسیار وسیع و متنوع از صورت‌های بیانی در اختیار فرد قرار می‌دهند و فرد
می‌تواند آزادانه از بین صورت‌های نمادین دست به انتخاب بزند، اما در عین حال
محدودة کم و بیش ثابت نمادین وجود دارد که انتخاب‌های بیانی در چارچوب این محدوده
صورت می‌گیرند و بدون وجود این نظم نمادین، امکان شکل‌گیری و انتقال معنا وجود
ندارد. نمادها ذره‌هایی جدا افتاده نیستند بلکه مجموعه آنها معناها و ارزش‌های
مشترک را پدید می‌آورند. نادیده گرفتن نقش ارتباط‌گیری نمادین بین انسان‌ها ممکن
نیست، زیرا موجب انتقال نمادها از نسلی به نسل دیگر می‌شود.

وجود صورت‌های نمادین ذهنی نه تنها بر پیچیدگی ذهن بشر می‌افزاید بلکه موجب
می‌شود که ایده‌ها و باورها و نشانه‌ها خصلت چندمعنایی پیدا کنند، یعنی از چند جهت
بتوان آنها را تفسیر کرد، به همین دلیل تفسیرهای متعدد مجال بروز می‌یابند و
تفسیرهایی درباره یک موضوع واحد، گاه به نتایجی کاملاً متعارض می‌انجامند. از طرفی
دیگر ایده و باورها و نشانه‌ها به شدت تحت تأثیر قدرت و نظم‌های نمادین مختلفی 
قرار می‌گیرند و اگر بار معنایی عاطفی و هیجانی را نیز بر آنها بیفزاییم این مسئله
شدتی بیشتر پیدا می‌کند. در واقع واژه‌ها فی‌نفسه دارای معانی خاصی نیستند بلکه
انسان‌ها معانی را به واژه‌ها نسبت می‌دهند و از سویی دیگر ایده‌ها جنبه
بین‌الاذهانی داشته، با انتقال به دیگران جنبه جمعی پیدا می‌کنند و در جریان مراوده
رد‌ و ‌بدل می‌شوند، اما معناهایی که فرد در ذهن دارد و منشاء نمادین دارند، دقیقاً
نمی‌توانند به همان‌گونه منتقل شوند، چون در جریان ارتباط‌گیری بخشی از اطلاعات و
معناها به هرز می‌روند. "خاصیت نشانگی" زمانی پدیدار می‌شود که مفاهیم به صورت
"بسته‌بندی شده" منتقل شوند، یعنی معناهای اضافی آن زدوده شوند و به شکلی ثابت
درآیند و در این صورت معنای ایده‌ها ساده‌تر و انتقال‌پذیرتر می‌شود و اگر چه به
انرژی کمتری برای انتقال ایده‌ها نیاز است، اما در عین حال از غنای مفهومی متن
کاسته شده و متن فرهنگی به سوی تک منطقی شدن حرکت می‌کند.

ایده‌ها با حرکت به سمت خاصیت نشانگی خصلت ارجاعی قوی‌تری خواهند یافت و
کم‌کم در چارچوب قراردادها تحکیم می‌شوند. انسان‌ نیز در چنبرة چنین قراردادهای
نانوشته‌ای متولد می‌شود. البته خاصیت نشانگی همیشه چیز بد و خطرناکی نیست و
سابقه‌ای دیرین در اندیشه بشری دارد. برای مثال، نمونه بارز آن را می‌توان در
ریاضیات (استفاده از اعداد و علائم برای بیان دقیق روابط ریاضی بر اساس رمزگذاری)
مشاهده کرد.

خاصیت نشانگی در یک میدان گفتمانی [10] شکل می‌گیرد (برای آشنایی با میدان‌های گفتمانی
رک به: Chris weeded,1998,p35
(. مفهوم "میدان گفتمانی"  در شکل
دادن به زبان، نهادهای اجتماعی، ذهنیت و قدرت نقش دارد و همه این عوامل را به هم
مرتبط می‌سازد. در واقع میدان‌های گفتمانی شامل راه‌های مختلف معنا دادن به جهان و
سازماندهی فراگردها و نهادهای اجتماعی‌اند و این میدان‌های گفتمانی ذهنیت‌های‌
گوناگون را می‌سازد. خاصیت نشانگی، میدان‌های گفتمانی را به ترتیبی خاص در
می‌آورند. این میدان‌های گفتمانی در درون یک فرهنگ یا تمدن قرار دارند و به
فراگردها و نهادهای اجتماعی جهتی خاص می‌دهند و ایدئولوژی‌های حاکم و پایگان قدرت
را به گونه‌ای سازمان می‌دهند که در خدمت اجرای سیاست خاصی باشند و گفتمان‌های نشئت
گرفته از خاصیت نشانگی به جای سازگاری بر تعارض و کشمکش تأکید می‌کند و بجز "خود"
به چیز دیگری احترام نمی‌گذارد و حاضر به دریافت پیام‌هایی نیست که به صورت مألوف
رمزگذاری نشده باشد.

به این دلیل خاصیت نشانگی، گفتمان مسلط در یک تمدن و فرهنگ را به آن سو سوق
می‌دهد که حقیقت را یکدست و جزمی ببیند. در این تلقی گرایشی شدید به بیان‌های خطابی
و ایدئولوژیک و سیطره‌جویانه آنچنان که در سخنان جرج بوش مشاهده می‌شد وجود دارد و
اینها عناصر گفتمان مسلط را می‌سازند. در این صورت، با تقویت عناصر ایدئولوژیک در
گفتمان‌ غربی، معناها ساده شده، تغییر شکل داده، پویایی خود را از دست می‌دهند. در
واقع معانی ایدئولوژیک آنها پیام را با توصیفی از امور واقعی آغاز، سپس برای توجیه
آن واقعیت تلاش می‌کند و در ادامه به تدریج آن را از طریق شکل‌گیری یک فراگرد
رمزگانی به جامعه القا می‌کند. گفتمان‌های ایدئولوژیک در کشورهای غربی از طریق
تبلیغات و اغواگری افکار عمومی نوعی انحراف در ارتباطات را پدید آورده، قابلیت
ارتباط‌گیری اشخاص را مخدوش می‌کند به صورتی که توانایی افراد در این جوامع برای
تماس و ارتباط منظم با یکدیگر به شدت افت می‌کند و به قابلیت‌های طبیعی انسان برای
ارتباط‌ آسیب وارد می‌نماید.

ایدئولوژی‌ها با از شکل انداختن رابطه گیرنده و فرستنده و رمزگذاری انحراف
پیام‌ها، در فرآیند ارتباط انحراف ایجاد می‌کنند و قابلیت ارتباطی انسان‌ها را به
شدت کاهش می‌دهند.

برای نمونه، در نظام‌های غربی با ارائه دادن یک مفهوم خودمحور و ایدئولوژیک
از مفهوم "عدالت" و "آزادی" درصددند معانی این واژه‌ها را به مفاهیم مورد نظر خود
کاهش دهند و تفسیر نمایند و با این ویژگی آنها را به ذهن انسان‌ها القا
کنند.

3-3-
اسطوره‌سازی

اسطوره به عنوان نوعی از ارتباط که در ورای دنیای خود‌آگاه انسان‌ها مطرح
شده، در حوزه ناخودآگاه اثر می‌کند و درصدد رساندن نوعی پیام خاص به مخاطب است.
اسطوره درصدد است، به مدد رویدادهای مختلف، ساختارهایی بیافریند و به واسطه آن به
تبیین اغراق‌گونه پدیده‌های مختلف بپردازد. این نظام نشانه‌شناختی به نوعی پیام
مخدوش نیز نامیده می‌شود. اسطوره نوعی معنای تحریف شده از یک پیام و یا یک نشانه
است که اسطوره‌شناسی در پی برملا کردن این معنای مخدوش و کشف معنای اصلی آنها
است.

در نظام‌های سرمایه‌داری و حتی نظام‌های سوسیالیستی (در کل نظام‌های
اندیشگی منعبث از دنیای مدرن) با بدیهی فرض‌کردن امور مربوط به زندگی روزمره به
نوعی سوء‌استفاده ابزاری از آن اقدام می‌کنند. اینک اسطوره به صورت زبان ابزاری
نظام غرب در آمده است و مکانیسم آن عبارت است از طبیعی جلوه دادن امور
تاریخی.

علم نشانه‌ها (نشانه‌شناسی) علمی است که به دنبال دلالت‌های معنایی در
گستره بی‌پایان زندگی بشر امروزی است و بر همین اساس باید میان نشانه‌های سالم و
نشانه‌های ناسالم تفاوت قائل شد، چون نشانه‌های سالم قراردادی بودن خود را پنهان
نکرده و خود را عین طبیعت نمی‌داند و نیز درصدد نیستند که خود را چنین جلوه دهند در
حالی که نشانه‌های ناسالم، سرشتی کاذب داشته، دارای انگیزه و قصد و هدف بوده و ضمن
هدف‌گیری اذهان مخاطب، درصددند بر او تأثیر بگذارند. در اینجا در نهایت نشانه‌های
ناسالم به اسطوره استحاله پیدا می‌‌کنند. (رولان بارت، 1375، ص 76)

ویژگی اصلی اسطوره یعنی همان نشانه‌های ناسالم، تبدیل تاریخ به طبیعت است.
این نشانه‌ها درصدد هستند که خود را طبیعی جلوه دهند. نظام‌های غربی با بهره‌گیری
از اسطوره‌ها، پیچیدگی رفتاری را به طرزی عجیب ساده می‌کنند و با نشان دادن طبیعت
به جای تاریخ درصدد هستند، پدیده‌ها را طبیعی و تغییرناپذیر جلوه دهند و نیز
پدیده‌های تاریخی ساخته خود را همچون امری طبیعی، به اذهان مردم تلقین کرده،
تناقض‌های موجود در زندگی واقعی که آفریده خود این نظام‌هاست را امری واقعی جلوه
دهند. این اسطوره‌ها با تهی‌کردن مفاهیم از تاریخ، هر‌گونه تناقص بنیادین تاریخی را
نفی و سرکوب کرده و از این لحاظ است که به ایدئولوژی‌های تداوم‌بخش با این نوع
رژیم‌ها شبیه می‌شوند.

اسطوره‌ها در کل برخلاف رسالتشان که نشان دادن تغییرناپذیری پدیده‌های حاکم
است، دارای تاریخ مصرف بوده، به دلایل خاصی پدید آمده، تغییر کرده و نابود می‌شوند
و کارکردشان، تحریف و مخدوش کردن واقعیت است.

غرب اینک در شکل اقتصادی با نام سرمایه‌داری قابل تشخیص است، اما درصدد است
در ابعاد دیگر خود را مخفی نگه دارد. غرب می‌خواهد از حیث سیاسی و ایدئولوژیک و
زیبایی، خود را مخفی نگه دارد تا از این طریق، ملزومات خود را طبیعی جلوه دهد. برای
مثال، چون نمی‌خواهد نظام ناعادلانه‌ای که بر مبنایی نابرابر کار می‌کند و آفریده
خود اوست را حاصل فرایند‌های خود معرفی کند، به این منظور با نام گذاشتن "ملت" بر
روی مردم ناهمگنی که در این نظام غوطه‌ورند، ملت را چیزی طبیعی دانسته و در نهایت
این نابرابری‌ها را نیز طبیعی جلوه می‌دهد و نیز سعی می‌کند از انسان تصویری
تغییرناپذیر ارائه دهد که مشخصه آن تکرار بی‌پایان هویت خود (منظور نظام
سرمایه‌داری) اوست. و در کل طبیعی جلوه دادن پدیده‌های تاریخی هیچ هدفی بجز
سیاست‌زدایی در پی ندارد. نظام غرب با این عمل خود سیاست را به معنای واقعی کلمه به
کار می‌برد و علوم مربوط به انسان را به علوم طبیعی بدل می‌کند و تاریخ را نا

/ 6 نظر / 21 بازدید
خداحافظ رفیق

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام چطوری تو؟ خوبی؟ کجا میفروشن این مد با کلاس رو؟ بیا اونورا

قاسم

جنگ نرم.. بذار یه کم فکر کنم بعد میام خدمتتون..

زهرای فاطمه

بدحجابی یک عرف شده این سال‌ها؛ امر به معروف باید کرد! دعا یادت نره ستوده ی مهربون من یا زهرا (س)

زهرای فاطمه

گربه ها... این بار شما در دیگ ها را ببندید.. این مردم دیگر حیا را به ناکجا آباد برده اند...

خداحافظ رفیق

سلام ستوده ام!! خوبی بانو؟؟ نمیشه من با یه اسم دیگه ای لینکت کنم؟دلم واست تنگ میشه خوووووووووووووووووووووو