حس خوب این روز های من !!

 

کاش کبوتر دلم ارام نگیره و همچنان دور ضریحت طواف کنه ...

این سفر هم تموم شد و ایمان گمشده ام را نیافته ام ..

راز میگوید هر آنچه که انتظارش را بکشی و در ضمیرت پرورشش دهی بتو نزدیک میشود ...این روز ها که گمشده ام دراین وادی حس و حال خوبی دارم ...شاید گاهی دردی و خراشی از این مجموعه روحم را ازار بده ولی حس و حال خوشی است گم شدن بین این ادمهای آسمانی ....این روزها شاید در این دوسال اخیر این حس قشنگ لحظه های فراموش نشدنی رو بهم هدیه کرده ...حس خوش زندگی و زنده بودن رو ..نه زنده بودنی چون ما ....زنده بودنی چون شهدا ....زندگی کردن بدون بعد زمان ...بدون گم کردن ایمان و گمشدن هویتی ام در بعد زمان کوتاه چند سال عمرم ..حالا این حس بهتر برام قابل درکه که شهدا زنده اند ...

نمیدونم بیاد دارید یا نه در خاطره نوشت روزگار خاکی ستوده نوشته بودم :

"

بعد از دهلاویه رفتیم چزابه البته در حد وضو گرفتن ...و بعدبطرف فکه ...توی راه بسته فرهنگی که دادن ...نامه شهید ابراهیم هادی به خاهرش بود...ماشین جایی نا آشنا وایساد فکرکردیم مثه همیشه زود تر رسیدیم ....شاید هم اینجا دچار بازی ادم ها شده و سر درش عوض شده ...ولی چقدر ارروم و خاکی بود..نزدیک نماز بود ..تعداد کمی ادم داشتن نماز می خوندن ..چقدر خاکی و ارروم بود..تو همین حال و هوا بودیم که صدامون  کردن و گفتم اشتباه به کمیل محل شهادت ابراهیم هادی اومدیم ...بچه ها میخندیدن ...ولی بنظر من این یه دعوت بود ...یه دعوت عجیب از سوی شهید بزرگوار که بعد از خوندن نامشون به محل شهادتشون بیایم ..."

و حالا رزق مشهدمان ....

مسئول شروع کرد صحبت کردن ...تا اون موقع به بنر سفر و نام کاروان دقت نکرده بودم گفت قرار شد برای کاروانمون اسم بذاریم ایام ایام فاطمیه بود و مشهد اول در این مایه ها باشه بعد گفتیم اسم شهدا روب ذاریم گفتیم اسم شهدای هسته ای رو بذاریم ...ولی بعدش گفتیم شهیدی گمنام یا کسی رو بذاریم که کمتر نامش مطرح شده ....از خود شهدا خواستیم تا کمکمون کنند ...

برای رزق بچه ها دنبال کتابی بودیم مذهبی مرتبط یکی از بچه ها نام کتاب رو گفت :سلام بر ابراهیم ...فکرکردیم کتاب مذهبی است قرار شد بیاره و بخونیم ..وقتی کتاب رو شروع کردم و هرچه جلو رفتم و مراتب توسل شهید رو به حضرت زهرا "س" دیدم فهمیدم این همان کمکه ...و نام کاروان ما شد شهید ابراهیم هادی .

صحبت مسئول کاروان در ذهنم دور میزد ...چقدر این قضیه برایش جالب بود ولی برای من عاشقانه تر و عجیب تر ورق خوردن سرنوشتم ...و دعوت از همان نامه خواهرانه و کمیل و دعوت دفعی به مشهد بعد این همه بال زدن ها نشانه های کبوترانه بود ....

اونایی که از زندگی من خبر دارند..میدونن گذشته من چه بوده ...حالا هم دست کمی نداره ....البته من نه مثه خیلی ها بی حجاب بودم و نه ...تنها تو این خط ها نبودم ....این چیز ها که این روزها هویتم رو به بازی گرفته ...حالا که این حس و حال خوب منو از گذشته ای تلخ دور میکنه ...زندگی ارروم ...گاهی کودکانه به کسانی که همشان این گونه اند حسادت میکنم ..گاهی دلم برای حامد 16 ساله که این دگرگونی رو در من ایجاد کرد تنگ میشود ...دلم میخاد زودتر اون رو ملبس ببینم چون برعکس خیلی از ادم های این روز ها ...لایق پوشیدن این لباسه ....چقدر دلم برای نبودن هایش که میدانستم چند ماهی جنوب و جهادی و ... است تنگ شده ...گاهی به  خانوادش برای داشتن چنین پسری حسادت میکنم ....و بخاهرش برای داشتن این چنین برادری ...و غریبه ....غریبه ای که در انتظار مولاش ..حتی زندگی اش رو جهاد کرد ....

حس خوب این روز های من ...سردگمی ماورای زمان و مکان دارد ...که نه در بهشت و نه گلزار و شاید فقط با رویاهای عاشقانه معنا میشود ....

خدا از دست و پای بسته ام مطلع است ....و خودش این پرنده زخمی قفسی رو پر میدهد ....چقدر دلم میخاد یه روز دور خیمه مولام پرپر بزنم و در دامنش پرپر شم ....!!

اره ..حالا میخام این رویاهای دور ...با اذنی ...چون راز ....به تقدیر م...نزدیک بشه ....!!

....

حسنیه که بودیم نامش ابوالفضل(ع)بود ....عکس بزرگی از بین الحرمین بود ...یادمه علی که بچه بود اولین مداحی که بهش یاد دادم ...این بود ...یه خیابون بهشتی اسمش بین الحرمینه ...یک طرف...ضریح عباس (ع) یک طرف آقام حسینه (ع)..

پ ن:

1- یک امر جالب همین حالا که رفتم عکسا رو اپلود کنم از پلاس ....چشمم افتاد به گوشش که اسم ادهای پلاسم بود ...ابراهیم هادی ....رو عکسش رفتم دیدم این فرد جز اولین اد های پلاسم بوده ولی تالا بهش توجه نکردم ....هههههه...

2- یه سی دی مداحی از اقای جواد مقدم گرفتم فقط در مورد انتظار ..آی قشنگه آی قشنگه ...خدا حفظش کنه ...

3- خیلی برام دعا کنید ...ایمان گمشده بقول مشکات بود ...دعا کنید ایمانمون رو پیدا کنیم ..وقتی وارد زندگی شهدا میشم میبینم چقدر دورم از فضای زندگی ....و چقدر مردگی دارم ...

4-

 

شب را خدا ز شرم نگاه تو آفرید
خورشید را ز شعله ی آه تو آفرید

 

شمسی تر از نگاه تو منظومه ای نبود
صد کهکشان ز ابر نگاه تو آفرید

آه ای شهیده ای که شهادت سپاه توست
جان را خدا شهید سپاه تو آفرید

هر جا که نور بود به گرد تو چرخ زد
ما را چو گرد بر سر راه تو آفرید

ای پشتوانه ی دو جهان، عشق را خدا
با جلوه و جلالت و جاه تو آفرید

 

تقوای محض، عصمت خالص، گل خدا!
آخر چگونه شعر کنم قصه تو را؟

تو آمدی و زن به جمال خدا رسید
انسان دردمند به درک دعا رسید

تو آمدی و مهر و وفا آفریده شد
تو آمدی و نوبت عشق و حیا رسید

هاجر هر آن چه هروله کرد از پی تو کرد
آخر به حاجت تو به سعی صفا رسید

احمد(ص) اگر به عرش فرا رفت با تو رفت
مولا اگر رسید به حق با شما رسید

داغ پدر، سکوت علی(ع)، غربت حسن(ع)
شعری شد و به حنجره ی کربلا رسید

در تل زینبیه غروبت طلوع کرد
با داغ تو قیامت زینب(س) فرا رسید

با محتشم به ساحل عمان رسید اشک
داغ تو بود بار امانت به ما رسید

تسبیح توست رشته ی تعقیب واجبات
قد قامت الصلاتی و حی علی الصلاه

5-

التماس دعا

بهشتی باشید

/ 1 نظر / 6 بازدید
خداحافظ رفیق

سلام شعری که نوشتی خیلی قشنگ بود دوست داشتم انشا الله با معرفت دوباره قسمتت بشه بری پابوس