رد پای خاطرات ..

 

 

امروز اخرین  روز بود .رفتم برای انجام  کار های فارغ التحصیلیم ..

باز هم هوا ابر بود ...

مثله همه رو زهای عاشقانه ام ...

گام به گام خاطره ها بیادم میومد ..قدم قدم ...

نزدیک پارک ...یاد خاطره هامون افتادم ...چه روز هایی که در این پارک نگذرونده بودیم ...

چه شادی های کودکانه ای

و چه غم ها ...

راه بیابانی را به سختی طی میکنم ...چه ترس ها ..چه شب ها ...که این راه ....

و چه عاشقانه هایی با آن راه کنونی پسرانه نداشتیم ..

ارام بالا میایم کنار پارک عکسی میگیرم ..از سر سبزی..از خاطراتی که الان فقط بازی ذهنم است ...

داخل میشم ...باز هم به کارتم گیر میدهند ..کارت را در میاورم ..داخل میشم ...

وای چمن های جلوی نماز خانه ...

وای اب بازی هایمان ..وای کودکی کردن هایم ....اشوک ....

و....

چمنش ..بوی با طاهره بودن میدهد ...طاهره ...همسفر بالدار روز های تنهاییم ...

هوا ابریست ..

گنگی از ریتم اهنگی در ذهنم میپیچد ....

دوباره این دل بی قراره ...

یه همچین چیزی بود شاید .

کتاب فروشی ...دفتر انجمن ها ...و اتاقی که چند نفر توش نشسته اند .

بالاتر میروم درخت های در هم و حصاری که مرز بین ما و شهرک بود ...درختی که پایینش سبزه و بالای خشکش ...گنجشک نشین ...

یادش بخی ر...همین چند سال پیش بود که رفتیم اینجا رو کردیم منطقه مخفی و پسرکی زا پشت پرچین از پرچین رفت بالا برا منو طاهره ...توت قرمز چید ...اخیییییی

روبروی شلوغ پلوغ دانشکده حقوق ...رزهایی که رنگ ور وی اردیبهشتیشون رو داشتن زا دست میدادن ...

و بالاخره دانشکدمون ...

وارد میشوم چه هوای غریبه ای دارد ...

لرزه بر تن خاطراتم مینشیند ....در دفتر بسیج بسته است ...سال اول ..روز اول ....هعییییییییییی

میرم اتاق اموزشمان برگه هاییست باید امضا شود ...ازین طبقه به ان طبقه ...راهی میشوم ...

چقدر دلم برای شلوغی در و دیورا تنگ شده ....

پا بپای رفتن و امضا کردن ...تو را فک رمیکنم که این راه را شاید طی کرده ای ...

میبینمت ...با همان شیطنتی که در خاطرم هست ...و نجابتی عجیب ..

هنوز اسانسور بسته است ..از بالا پایین میایم ...باز تو را تداعی میکنم ...

اخرین امضا هم شد که میبنیم ...باید برم باز طبقه سوم و امضای گواهی ...

از پله های پشتی میرم ...وسط راه نفسی تازه یمکنم ..

یاد کارمندانی می افتم که اینجا سیگار میکشیدن..

میرسم طبقه سوم ....مسئول دفتر تعارفم میکند بنشینم ..میگویم حد اقل ماه رمضانی باز کنید این اسانسور را ...

دکتر نیست امضا کند ..معطل میشوم ..ثانیه ها میدوند ...

این امضا هم تمام ...باید بروم بانک برای تسویه حساب ....1000 تومان هزینه گواهی ...

حرصم میگیرد ..بانک شلوغ است در این خلوتی دانشگاه ..

اقایی در بانک است ...هیچوقت این مرد را نشناختم ...عجیب گرمایی داشت برایم ...گرمای اشنایی .

شبیه ادم های جنگی بود ...بلوزش روی شلوارش ...ارام ..ارام ارام ...برخی صبح ها هوای ما دختر ها رو در راه داشت ....

نمیدانم ...ارامشش که شبیه مردان جنگی بود ..چهره اش هم ...شاید هم ...بخاطر احترامی که با بالداری طاهره داشت دوستش داشتم ...انقدر که در این سال ها دچار بی مهری شده بودیم ...از ادم های این دانشگاه ...

حالا کارت دانشجوییم را تحویل میدهم ...بارم سبک میشود ...شاید قطره ای اشک نیامده از فرط خستگی راه ...

از ورزشگاه که میادم ...بعد از اتوماسیون ....یه گل جدید دیدم ازش عکس گرفتم ...

چه هوای ابری ..راه برگشتو عوض کردم ..از جایی رفتم که یه روز با صدیقه ...

نه تعریف نکنم بهتره ...فقط یادت ...

باران خاطرات میبارد ..

من ایستاده ام ..

دریا نامت را زمزمه میکند ..

و من ...

میشکنم ...

 

/ 4 نظر / 7 بازدید
behii

الان من طبق قولی که دادم نظر میدم :) اول اینکه تبریک بابت فارغ تحصیلی به سلامتی ایشالله این همه راهی که رفتین رو ما خیلی داریم تا بهش برسیم .... وبلاگ زیاد دارم ولی شما رو دعوت میکنم به افطاری مادرانه اگه دوست داشتید بیاید

behii

بله دیگه یه روز همه هرزنویسیامو جلو جمع گرفتین به فحش و اینا بعد میگین .... [نیشخند] راستش هرزه نویسا فقط تو پلاسه ولی هر کدوم دلتون خواست قدمتون رو چشم ما http://behii.persianblog.ir/ http://behii1.persianblog.ir/ http://behii5.persianblog.ir/ http://behii2.persianblog.ir/ در دست تعمیر http://behii3.persianblog.ir/

آریانا

سلام بالاخره که باید فارغ التحصیل میشدی... خوب کردی که خودت رو راحت کردی منم روزهایی که می رفتم فارغ التحصیلی همچین حسی داشتم ولی حالا بعد حدود سه سال و اندی همه چی شاید فراموشم شده نه فراموش نشده ولی غبار زندگی اونا رو گرفته گاهی دلم می خواد برگردم به اون دوران بی مسئولیت و آسودگی........... اما نمیشه

رهرو

تبریک فارغ التحصیل چه حسی دارد وقتی کارت دانشجویی,کتابخانه ... تحویل میدهی هم انگار بارت سبک شده و هم چیزی را از تو می گیرند ...!!