بغض نوشت ..!!

 

گام بر میدارم

آرام آرام

صدای خش خش پاییز رفتنت

زیر گام های خسته ام  بگوش میرسد 

لرزه بر اندام دخترانه ام میفتد..

باز ..بازی بازی ....خاطراتت را بر تاب ذهنم بازی میدهم ...

سوار بر خاطراتت ...به اوج نیمه شب های بارانی میروم ...

حسرت حک شدن آه ی بر دیوار دلت به دلم مانده است

و تو سجاده دریای احساس

کوهی از بازتاب سمفونی سکوت میشوی

ساز تنهایی ام هم سکوت میکند

چون قطرات شبدرانه ام که دیگر طراوتی ندارد

سکوت مینوازم و سکوت و بازتاب تو

سمفونی سکوت های من

گامی دیگر بر میدارم ..

عجیب هوای خاک باران خورده را کرده ام

دو کوهه را ...شلمچه ...شقایق های پشت خار دل های در قفس

عـِطر سیب را حصار کش کرده بودند

دور شیرینی خاطراتشان حصار کشیده بودند

تا دقیقه ها دزد رفاقتشان نشود

گام دیگری و صدای شاخه خشکی زیر پای احساس من

جدایی از تو منی...

گویی گم شدست ..

خودم را نمیدانم ...

خودش را میگویم ...

منی که مرا تا به این گام و این نقطه رسانده بود..

هوایم ...هوای گذشته ها داردت...

دستانم بی پناه بسوی اسمان است ...

از هیبت زمستان گذشته ام .

دامن پرچین دخترانه ام را بر خاک ساده دلی هایمان گسترانده ام

آرام میروم ...

اهسته آهسته

اما هنوز دانه های اشتیاق را بیادت

به رد گذاشته ام

چون آن کتاب و آن نقش خاطرات و شکوفه های بهار نارنج

تو از اهالی بارانی و من از عهد زمستانم

تو نوری و من نور

تو  سکوتی و من طراوت شبدارنه ای که

با ساز تنهایی سمفونی سکوت را با تو مینوازم ..

دلم برای سجده های عاشقانه ات بر ساحل دریا تنگ شده

مرا یک قدم ..مرا یک نگاه ..یک لبخند ...

مهمان سجده گاهت میکنی ...؟؟!1

به حد یک بوسه .بر پیشانی سختیه این روزگار

مرا با تمام حجم احساس دخترانه ام

تو ای میزبان این لحظه ها

 

/ 4 نظر / 11 بازدید
مریرزا

خوشمان آمد شاعر رفتی مارم با خودت می بری...؟؟!!

مشکات

سلام بر بانو دل شکسته. عجب دل شما شیشه ای هست ها!!! اون روز کلی ماتماس گرفتیم بعدش دیگه اصلا سمت گوشیم نرفتم اصلا ما شما رو ول نمیکنیم مگر اینکه شما... التماس دعای فرج

غریبه منتظر

اتل متل ستاره عاشق شدم یه باره کاش میدونستم وسر به دوشت میزاشتم!!! یه روزی از این روزا اومدم سرم گذاشتم روی سنگ بی نامت واسم سئوال بود چرا اسم ونشونی نداری!!! نمیدونم چرا مثه این بچه ها یه دفعه بغضم ترکید............. توی مسجد دلم، منتظر اذان بودم وای همه جا سروصدا آدمهای مهربون.............. نشستم یه گوشه بهشون نیگا میکردم. یه شربت آبلیمو وچند تا شکلات ویه شیرینی سنتی میزبان افطاریم بودن قدم میزدمو هوای دلم منو به کجا میبرد؟نمی دونستم یاد حکایت عباس ورضا افتادم حکایتی که رضا ماسکشو داد به عباس رضا رفت بالای خاکریز ودیگه صدایی نیومد. الله اکبر،الله اکبر،الله اکبر،الله اکبر اشکام گونه چروکیدمو می درنوردید. مثه همیشه اومدم گوشه ای تا کسی نبینه تنهاییمو چشامو باز کردمو دیدم 5 تا شهید گمنام.................. حکایت عاشق شدن من این بود دلنوشته غریبه منتظر

Mr.MYG

سلام بر دوست قديمي و هميشگي.