این روزا با اینکه روزهای غمه ولی یه شادی درونی دارم
وقتی رفتم جلسه اقای جاودان پادگان دوستای حوزمو دیدماکثرا بچه دار شدن 
وقتی گروه دبیرستان رو راه انداختم و یکی یکی بچه های ریاضی و انسانی جمع شدن .... دیدم اکثرا ازدواج کردن و یا بچه دار شدن ..
امروز دور بچه های اینترنتی و دانشگاهی و راهیان بود ... ادامه تحصیل و ازدواج ...

خدا رو شکر میکنم ...
حس مادری رو دارم که یکی یکی دارن از رو دوشش بار بر میدارن هرچند بدون نقش ..
زمانی که ازدواج کردم ...
نسبت به بزرگترای خودم که مجرد بودن ... خیلی خجالت میکشیدم..... چون اونا همه شرایط داشتن همسر رو داشتن و حتی انتظار این امر رو ...ولی من یه دخدر شیطون  و بی ثبات بودم .که شاید مث بقیه تو رویا و حرفای مجازیم بود ولی واقعیت نه وقتشو داشتم نه ارزش پذیرفتن این مسئولیت رو ...
و باز هم الحمدالله 

/ 0 نظر / 12 بازدید