یاد شهید زوبونی

به روشنای مهتاب ...به روشنای ستاره های حضرت ماه

به برزگی عشق ..به تاریکی دلم میخندد؟؟!!!

رفته بودم دانشگاه تهران...مسجد برنامه داشت...دانشگاه ما ازین کارا نمیکنن اصولا بسیجمون تو حاشیه اس ..یکی از انتقادامم همیشه همینه...ولی تا بودم که نشد با اقای کشوری یا کسی که دلش بسوزه حرف بزنم...تا وقتی رفتم مشهد به پیشنهاد حامد تلنگر که یکم بیشتر با بسیج دانشگاه باشم..که دلم خونه نپرسین چی شد..خلاصه تو مسجد دانشگاه تهران بهمون یه برگه دادن با عکس این شهید...که جریان شهادتش نوشته شده بود و...

وقتی عکسشو میبینم و اینکه تازه شهید شده تنم میلرزه..گاهی فکر میکنم ...شاید حامد تلنگر و امثالشم یه روز اینطوری شن....ولی میدونی بعدش چی میشه؟...وقتی خوبا رفتن؟؟؟!!!

خیلی دلم گرفته...چقدر دلم برای انتقاد تنگ شده..چقدر دلم برا ادم شدن تنگ شده....

حضرت ماهم چقدر تنها شده.....

اقا اروومم کنین.....

چقدر دلم میخاد این جمعه برم گلزار سر مزار ...

یعنی هنوز بیادمه؟؟؟؟

/ 1 نظر / 21 بازدید
امیر

[افسوس]